---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 653: مارِ کوچکِ بامزه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 653: مارِ کوچکِ بامزه

0

سانی مدتی بی‌حرکت ماند و لبخندی کم‌رنگ روی صورتش نشست.‌می‌آمد​ پشتِ پنجرهٔ کابینش، آسمان داشت آرام‌آرام سیاه می‌شد و ستارگان‌نگاهی​ بر سطحِ مخملی‌اش می‌درخشیدند و به ماهِ تازه‌متولدشده خوشامد می‌گفتند.

کابوس... پس اسمت اینه.

چه اسمی بهتر از این برای سایه‌ای‌عظیمی​ که در رؤیاهای انسان‌ها پرسه می‌زد و‌به‌احتمالِ​ آن‌ها را به تصاویری از وحشت تبدیل می‌کرد؟

چند لحظه مکث کرد، سپس‌مارِ​ نگاهش را گرفت و اول‌می‌رفت​ به سراغِ رشته‌رون‌های دیگری رفت.

سایهٔ دیگری هم داشت که تغییر کرده بود. مارِ روح... هر بار که‌گرفتنِ​ سانی یک طبقه بالا می‌رفت، مار هم همین‌طور. و هر بار که سانی‌بازوها​ بر قدمِ تازه‌ای از رقصِ سایه تسلط می‌یافت، مار به رتبهٔ جدیدی عروج می‌کرد.

...دست‌کم، قرار بود این‌طور باشد.

سایه: [مارِ روح].

رتبهٔ سایه: عروج‌یافته.

طبقهٔ سایه: دیو.

صفت‌های سایه: [راهنمای سایه]، [سلاحِ روح]، [جانورِ روح].

سانی آهی کشید.

عروج‌یافته...

حالا که بر قدمِ سومِ رقصِ سایه تسلط یافته بود، مار هم‌دشمنانی​ واقعاً تکامل پیدا کرده بود. آن موجودِ تاریک اکنون یک دیوِ عروج‌یافته‌بازوها​ بود، درست مثلِ قدیس. هر دوی آن‌ها سانی را فرسنگ‌ها جا گذاشته بودند.

هرچند کمی به غرورش برمی‌خورد که سایه‌هایش از خودش قوی‌تر بودند... و به گفتهٔ بعضی بچه‌پروهای بی‌سلیقه، خیلی‌باید​ هم خفن‌تر... اما داشتنِ دو موجود با چنین قدرتِ مهیبی تحتِ فرمانش، بی‌شک کمکِ عظیمی به حساب می‌آمد.‌بدنش​ به‌ویژه با در نظر گرفتنِ سطحِ دشمنانی که به‌احتمالِ زیاد باید در این آزمون با آن‌ها روبه‌رو می‌شد.

نگاهی به پایین انداخت، به خالکوبیِ پیچیده‌ای که دورِ بازوها و بالاتنه‌اش حلقه زده‌می‌رفت​ بود. به نظر بزرگ‌تر می‌آمد. سانی همین حالا هم می‌توانست هجومِ جوهر را در بدنش‌باشد​ حس کند؛ سرعتِ مصرف و سرعتِ بازیابیِ آن حتی از قبل هم بیشتر شده بود.

مار نه‌تنها قرار بود در شکلِ جانورِ روح بسیار‌فرمانش​ قوی‌تر باشد، بلکه از این پس، هر سلاحِ روحی‌دشمنانی​ هم که سانی می‌خواست استفاده کند، از رتبهٔ عروج‌یافته می‌بود.

در واقع، او حالا‌بی‌شک​ زرادخانهٔ عظیمی از تسلیحاتِ‌می‌آمد​ عروج‌یافته برای انتخاب داشت.

...خب، باحال نیست؟

سانی چند لحظه مکث کرد، سپس به خواندنِ رون‌ها ادامه داد. قرار نبود مار با ارتقا به رتبهٔ جدید، توانِ تازه‌ای به‌می‌یافت​ دست بیاورد، درست همان‌طور که قدیس به دست نیاورده بود. با این حال، آن سایهٔ میراثِ او کمی عجیب بود... هرچه باشد،‌پیدا​ دفعهٔ قبل که او بر قدمی از میراثِ سرشت تسلط یافته بود، صفتِ [جانورِ روح] و توانِ [روح‌درنده] را به دست آورده بود.

کسی چه می‌دانست،‌داشتنِ​ شاید این بار‌قدرتِ​ هم همین‌طور می‌شد؟

و درست همان‌طور که‌بی‌شک​ سانی امید داشت، مجموعه‌می‌آمد​ رون‌های جدیدی در تاریکی می‌درخشید.

توان‌های سایه: [فولادِ مارگونه]، [روح‌درنده]، [لطفِ سایه‌ها].

اخم کرد.

ها؟ لطفِ سایه‌ها؟

سانی روی‌چنین​ توانِ جدید تمرکز‌تحتِ​ کرد و خواند:

توصیفِ توان: [اربابِ مارِ روح می‌تواند اعتماد و همراهیِ راهنمای سایهٔ خود را به دیگری ارزانی دارد. باید در اینکه این لطف به چه کسی عطا می‌شود احتیاط کرد؛ سپردنِ وفاداریِ سایه‌ها به دیگران، به‌مثابهٔ شریک شدنِ روحِ خویش است و از این رو نباید به‌سادگی پیشکش شود.]

سرش را کج کرد.

اوه... چی؟

پس در واقع، این توان به سانی اجازه می‌داد مالکیتِ مارِ روح را به شخصِ دیگری منتقل‌قدمِ​ کند، انگار که سایه فقط یک پژواک بود. نه، نه کاملاً... پژواک‌ها را فقط می‌شد به بیدارشدگانِ‌راهنمای​ دیگر منتقل کرد، در حالی که لطفِ سایه‌ها احتمالاً می‌توانست به هر کسی که سایه داشت عطا شود.

اگر سانی می‌خواست، می‌توانست مارِ روح‌قدرتِ​ را به یک موجودِ کابوسِ تصادفی هدیه‌حساب​ دهد. مثلاً به مقلدِ گزنده. خنده‌دار می‌شد...

«چی؟ نه!‌تحتِ​ نه، اصلاً‌بی‌شک​ هم این‌طور نمی‌شد!»

چرا باید مارِ باارزشش را می‌داد برود؟ مخصوصاً‌کمکِ​ با توجه به اینکه توصیفش اشاره می‌کرد این‌به‌احتمالِ​ کار آسیب‌پذیرش می‌کند. آخه این چه مزخرفی بود؟

سانی چهره در هم کشید. خب، قرار نبود هر توانی شاهکار از آب دربیاید. این یکی‌همین‌طور​ نسبتاً بی‌فایده بود... می‌توانست موقعیتی را تصور کند که قرض دادنِ مارِ روح به یکی از اعضای‌صفت‌های​ دسته سودمند باشد، اما احتمالش خیلی کم بود. خیلی راحت‌تر بود که خودش به جانور فرمان دهد.

با کشیدنِ آهی، به مار‌چنین​ فرمان داد از روی پوستش پایین‌کمکِ​ بخزد و برای بررسی حاضر شود.

چند لحظه بعد،‌فرمانش​ سانی جا خورد‌عظیمی​ و عقب کشید.

«چی؟! کجا...‌چنین​ مارِ کوچولو و‌تحتِ​ بامزه‌م کجا رفت؟!»

سایه واقعاً خیلی تغییر کرده بود. پیش از این، مارِ روح واقعاً «مارِ کوچولوی بامزه‌ای» نبود، اما اندازه‌اش دست‌کم آن‌قدرها‌سایه​ هم وحشتناک به نظر نمی‌رسید... نهایتاً شش متر طول داشت. اما حالا، جانوری جهنمی با دست‌کم دو برابرِ آن اندازه در‌یافته​ کابین پهن شده بود؛ با بدنی تنومند به ضخامتِ تنهٔ درخت که از پولک‌هایی نفوذناپذیر و کاملاً سیاه پوشیده شده بود.

آرواره‌های وحشتناکش آن‌قدر باز می‌شد که سانی را درسته ببلعد... خب،‌کمکِ​ دست‌کم بدنِ انسانی و واقعی‌اش را... و سرِ مثلثی‌اش نزدیکِ سقف‌آزمون​ قرار داشت و دو چشمِ تاریک از بالا به او نگاه می‌کردند.

مارِ روح آن‌قدر بزرگ بود که به‌سختی در‌می‌آمد​ فضای محدودِ کابین جا می‌گرفت و ناگهان باعث‌آزمون​ شد آنجا کوچک و شکننده به نظر برسد.

سانی آب‌چنین​ دهانش را‌مهیبی​ قورت داد.

«چه... چه پسرِ خوبی...‌رفت​ هستی. مارِ خوب! اِهم،‌بود​ تو... دیگه می‌تونی برگردی، رفیق.»

سایه چند ثانیهٔ دیگر به او خیره ماند، سپس فس‌فسِ بمی‌کمکِ​ کرد و به حرکت درآمد و پولک‌هایش روی تخته‌های کفِ اتاق خش‌خش‌روبه‌رو​ کرد. طولی نکشید که دوباره به خالکوبیِ پیچیده و زیبایی تبدیل شد.

سانی چند لحظه مات‌ومبهوت‌بی‌شک​ و بی‌حرکت ماند و‌می‌آمد​ سپس آرام نیشخند زد.

«خوبه... عالیه! اگه حتی منم‌تحتِ​ از اون هیولا می‌ترسم... تصور‌حساب​ کن دشمنام چه حسی پیدا می‌کنن...»

مدتی بعد، سانی به مار فرمان داد خودش را به اوداچیِ سیاه تبدیل کند. مدتی‌به‌ویژه​ ساکت نشست و به فولادِ تیره‌اش چشم دوخت. وجب‌به‌وجبِ این سلاح برایش آشنا بود... با‌بازوها​ این حال، حسِ متفاوتی داشت. تیغهٔ بزرگ تیزتر، قوی‌تر و بسیار ویرانگرتر به نظر می‌رسید.

این سلاحی بود‌فرمانش​ که می‌شد با‌عظیمی​ آن کوهی را شکافت.

اراده کرد تا سلاحِ روح به نیزه، سپس تانگ‌دائو، بعد تاچی و‌به‌ویژه​ در نهایت به تبرِ جنگی تغییر شکل دهد. همهٔ آن‌ها حسِ مشابهی داشتند؛‌پیچیده‌ای​ مرگبار و سرشار از قدرتی تاریک. فقط تبر کمی ناجور به نظر می‌رسید.

مار می‌توانست هر شکلی به خود بگیرد، اما محدود به دانشِ سانی بود. هرچه سلاحی را بهتر می‌شناخت، بهتر‌رقصِ​ می‌توانست آن را تا کوچک‌ترین جزئیات تصور کند... و نتیجهٔ بهتری هم به دست می‌آمد. بنابراین، با اینکه می‌توانست به‌حالا​ آن فرمان دهد هر شکلی به خود بگیرد، سلاح‌هایی که در استفاده از آن‌ها تجربه داشت بهترین نتیجه را می‌دادند.

کمی از تماشای فولادِ‌موجود​ تیره لذت برد و‌تحتِ​ سپس سایه را کنار گذاشت.

وقت آن بود‌فرمانش​ که بقیهٔ پاداش‌هایش‌عظیمی​ را بررسی کند.

از آنجا که ذهنِ سانی در چند‌بی‌شک​ دقیقهٔ گذشته درگیرِ مارِ روح و میراثِ‌گرفتنِ​ سرشتش بود، تصمیم گرفت با همان ادامه دهد.

یک بارِ دیگر رون‌ها را احضار‌تغییر​ کرد، به پایینِ صفحهٔ درخشانِ نمادها نگاه‌بالا​ انداخت و روی سطرِ خاصی تمرکز کرد.

میراثِ سرشت: [رقصِ سایه].

سطحِ تسلط بر رقصِ سایه: [۳/۷].

یادگارِ اول: دریافت شد.

یادگارِ دوم: دریافت شد.

یادگارِ سوم: [دریافت]

سانی مدتِ زیادی‌داشتنِ​ تردید کرد و‌قدرتِ​ چهره‌اش در هم رفت.

اگر یادگارِ سوم هم قطرهٔ دیگری از‌حساب​ خونِ ایزدی از آب درمی‌آمد، چه غلطی‌زیاد​ باید می‌کرد؟ دوباره آن را هدر می‌داد؟

«لعنت...»

سرانجام، نفسِ‌رشته‌رون‌های​ عمیقی کشید و‌سایهٔ​ با خودش گفت:

«دریافت!»

لحظه‌ای هیچ اتفاقی‌فرمانش​ نیفتاد. و سپس، طلسم‌حساب​ در گوشش زمزمه کرد:

[یادگارِ میراثِ سرشت دریافت شد.]

[...خاطره‌ای به دست آمد.]

سانی دندان‌هایش را به هم سایید‌روح​ و به بالا، به فهرستِ خاطره‌هایش‌همین‌طور​ نگاه کرد. سپس، آهِ آسودگی کشید.

قطره‌ای از‌قدرتِ​ خونِ ایزدِ‌تحتِ​ سایه نبود.

در عوض، ترکیبِ ناآشنایی‌دیگری​ از رون‌ها در انتهای‌کرده​ فهرست ظاهر شد. نوشته بود:

خاطره: [فانوسِ سایه].

ناولها | novelha.net