چپتر 653: مارِ کوچکِ بامزه
0سانی مدتی بیحرکت ماند و لبخندی کمرنگ روی صورتش نشست.فرمانش پشتِ پنجرهٔ کابینش، آسمان داشت آرامآرام سیاه میشد و ستارگانبهاحتمالِ بر سطحِ مخملیاش میدرخشیدند و به ماهِ تازهمتولدشده خوشامد میگفتند.
کابوس... پس اسمت اینه.
چه اسمی بهتر از این برای سایهایخیلی که در رؤیاهای انسانها پرسه میزد ومهیبی آنها را به تصاویری از وحشت تبدیل میکرد؟
چند لحظه مکث کرد، سپستحتِ نگاهش را گرفت و اولحساب به سراغِ رشتهرونهای دیگری رفت.
سایهٔ دیگری هم داشت که تغییر کرده بود. مارِ روح... هر بار کهعظیمی سانی یک طبقه بالا میرفت، مار هم همینطور. و هر بار که سانیپایین بر قدمِ تازهای از رقصِ سایه تسلط مییافت، مار به رتبهٔ جدیدی عروج میکرد.
...دستکم، قرار بود اینطور باشد.
سایه: [مارِ روح].
رتبهٔ سایه: عروجیافته.
طبقهٔ سایه: دیو.
صفتهای سایه: [راهنمای سایه]، [سلاحِ روح]، [جانورِ روح].
سانی آهی کشید.
عروجیافته...
حالا که بر قدمِ سومِ رقصِ سایه تسلط یافته بود، مار همسایه واقعاً تکامل پیدا کرده بود. آن موجودِ تاریک اکنون یک دیوِ عروجیافتهدیو بود، درست مثلِ قدیس. هر دوی آنها سانی را فرسنگها جا گذاشته بودند.
هرچند کمی به غرورش برمیخورد که سایههایش از خودش قویتر بودند... و به گفتهٔ بعضی بچهپروهای بیسلیقه، خیلیجدیدی هم خفنتر... اما داشتنِ دو موجود با چنین قدرتِ مهیبی تحتِ فرمانش، بیشک کمکِ عظیمی به حساب میآمد.واقعاً بهویژه با در نظر گرفتنِ سطحِ دشمنانی که بهاحتمالِ زیاد باید در این آزمون با آنها روبهرو میشد.
نگاهی به پایین انداخت، به خالکوبیِ پیچیدهای که دورِ بازوها و بالاتنهاش حلقه زدهبیسلیقه بود. به نظر بزرگتر میآمد. سانی همین حالا هم میتوانست هجومِ جوهر را در بدنشمیآمد حس کند؛ سرعتِ مصرف و سرعتِ بازیابیِ آن حتی از قبل هم بیشتر شده بود.
مار نهتنها قرار بود در شکلِ جانورِ روح بسیارموجود قویتر باشد، بلکه از این پس، هر سلاحِ روحیحساب هم که سانی میخواست استفاده کند، از رتبهٔ عروجیافته میبود.
در واقع، او حالاطبقه زرادخانهٔ عظیمی از تسلیحاتِهمینطور عروجیافته برای انتخاب داشت.
...خب، باحال نیست؟
سانی چند لحظه مکث کرد، سپس به خواندنِ رونها ادامه داد. قرار نبود مار با ارتقا به رتبهٔ جدید، توانِ تازهای بهمهیبی دست بیاورد، درست همانطور که قدیس به دست نیاورده بود. با این حال، آن سایهٔ میراثِ او کمی عجیب بود... هرچه باشد،دورِ دفعهٔ قبل که او بر قدمی از میراثِ سرشت تسلط یافته بود، صفتِ [جانورِ روح] و توانِ [روحدرنده] را به دست آورده بود.
کسی چه میدانست،بچهپروهای شاید این بارخفنتر هم همینطور میشد؟
و درست همانطور کهطبقه سانی امید داشت، مجموعههمینطور رونهای جدیدی در تاریکی میدرخشید.
توانهای سایه: [فولادِ مارگونه]، [روحدرنده]، [لطفِ سایهها].
اخم کرد.
ها؟ لطفِ سایهها؟
سانی رویبود توانِ جدید تمرکزبار کرد و خواند:
توصیفِ توان: [اربابِ مارِ روح میتواند اعتماد و همراهیِ راهنمای سایهٔ خود را به دیگری ارزانی دارد. باید در اینکه این لطف به چه کسی عطا میشود احتیاط کرد؛ سپردنِ وفاداریِ سایهها به دیگران، بهمثابهٔ شریک شدنِ روحِ خویش است و از این رو نباید بهسادگی پیشکش شود.]
سرش را کج کرد.
اوه... چی؟
پس در واقع، این توان به سانی اجازه میداد مالکیتِ مارِ روح را به شخصِ دیگری منتقلاما کند، انگار که سایه فقط یک پژواک بود. نه، نه کاملاً... پژواکها را فقط میشد به بیدارشدگانِبهاحتمالِ دیگر منتقل کرد، در حالی که لطفِ سایهها احتمالاً میتوانست به هر کسی که سایه داشت عطا شود.
اگر سانی میخواست، میتوانست مارِ روحخفنتر را به یک موجودِ کابوسِ تصادفی هدیهتحتِ دهد. مثلاً به مقلدِ گزنده. خندهدار میشد...
«چی؟ نه!روح نه، اصلاًطبقه هم اینطور نمیشد!»
چرا باید مارِ باارزشش را میداد برود؟ مخصوصاًمیرفت با توجه به اینکه توصیفش اشاره میکرد اینمییافت کار آسیبپذیرش میکند. آخه این چه مزخرفی بود؟
سانی چهره در هم کشید. خب، قرار نبود هر توانی شاهکار از آب دربیاید. این یکیخفنتر نسبتاً بیفایده بود... میتوانست موقعیتی را تصور کند که قرض دادنِ مارِ روح به یکی از اعضایدشمنانی دسته سودمند باشد، اما احتمالش خیلی کم بود. خیلی راحتتر بود که خودش به جانور فرمان دهد.
با کشیدنِ آهی، به مارخیلی فرمان داد از روی پوستش پایینقدرتِ بخزد و برای بررسی حاضر شود.
چند لحظه بعد،بار سانی جا خوردمیرفت و عقب کشید.
«چی؟! کجا...بود مارِ کوچولو وبار بامزهم کجا رفت؟!»
سایه واقعاً خیلی تغییر کرده بود. پیش از این، مارِ روح واقعاً «مارِ کوچولوی بامزهای» نبود، اما اندازهاش دستکم آنقدرهاچنین هم وحشتناک به نظر نمیرسید... نهایتاً شش متر طول داشت. اما حالا، جانوری جهنمی با دستکم دو برابرِ آن اندازه درانداخت کابین پهن شده بود؛ با بدنی تنومند به ضخامتِ تنهٔ درخت که از پولکهایی نفوذناپذیر و کاملاً سیاه پوشیده شده بود.
آروارههای وحشتناکش آنقدر باز میشد که سانی را درسته ببلعد... خب،قدرتِ دستکم بدنِ انسانی و واقعیاش را... و سرِ مثلثیاش نزدیکِ سقفگرفتنِ قرار داشت و دو چشمِ تاریک از بالا به او نگاه میکردند.
مارِ روح آنقدر بزرگ بود که بهسختی درهمینطور فضای محدودِ کابین جا میگرفت و ناگهان باعثجدیدی شد آنجا کوچک و شکننده به نظر برسد.
سانی آببود دهانش راروح قورت داد.
«چه... چه پسرِ خوبی...هرچند هستی. مارِ خوب! اِهم،سایههایش تو... دیگه میتونی برگردی، رفیق.»
سایه چند ثانیهٔ دیگر به او خیره ماند، سپس فسفسِ بمیقدرتِ کرد و به حرکت درآمد و پولکهایش روی تختههای کفِ اتاق خشخشدشمنانی کرد. طولی نکشید که دوباره به خالکوبیِ پیچیده و زیبایی تبدیل شد.
سانی چند لحظه ماتومبهوتطبقه و بیحرکت ماند وهمینطور سپس آرام نیشخند زد.
«خوبه... عالیه! اگه حتی منمبار از اون هیولا میترسم... تصورهمینطور کن دشمنام چه حسی پیدا میکنن...»
مدتی بعد، سانی به مار فرمان داد خودش را به اوداچیِ سیاه تبدیل کند. مدتیبیشک ساکت نشست و به فولادِ تیرهاش چشم دوخت. وجببهوجبِ این سلاح برایش آشنا بود... باپایین این حال، حسِ متفاوتی داشت. تیغهٔ بزرگ تیزتر، قویتر و بسیار ویرانگرتر به نظر میرسید.
این سلاحی بودبار که میشد بامیرفت آن کوهی را شکافت.
اراده کرد تا سلاحِ روح به نیزه، سپس تانگدائو، بعد تاچی وتازهای در نهایت به تبرِ جنگی تغییر شکل دهد. همهٔ آنها حسِ مشابهی داشتند؛طبقهٔ مرگبار و سرشار از قدرتی تاریک. فقط تبر کمی ناجور به نظر میرسید.
مار میتوانست هر شکلی به خود بگیرد، اما محدود به دانشِ سانی بود. هرچه سلاحی را بهتر میشناخت، بهترموجود میتوانست آن را تا کوچکترین جزئیات تصور کند... و نتیجهٔ بهتری هم به دست میآمد. بنابراین، با اینکه میتوانست بهنگاهی آن فرمان دهد هر شکلی به خود بگیرد، سلاحهایی که در استفاده از آنها تجربه داشت بهترین نتیجه را میدادند.
کمی از تماشای فولادِبیسلیقه تیره لذت برد وداشتنِ سپس سایه را کنار گذاشت.
وقت آن بودبار که بقیهٔ پاداشهایشمیرفت را بررسی کند.
از آنجا که ذهنِ سانی در چندبالا دقیقهٔ گذشته درگیرِ مارِ روح و میراثِسایه سرشتش بود، تصمیم گرفت با همان ادامه دهد.
یک بارِ دیگر رونها را احضارغرورش کرد، به پایینِ صفحهٔ درخشانِ نمادها نگاهبچهپروهای انداخت و روی سطرِ خاصی تمرکز کرد.
میراثِ سرشت: [رقصِ سایه].
سطحِ تسلط بر رقصِ سایه: [۳/۷].
یادگارِ اول: دریافت شد.
یادگارِ دوم: دریافت شد.
یادگارِ سوم: [دریافت]
سانی مدتِ زیادیبچهپروهای تردید کرد وخفنتر چهرهاش در هم رفت.
اگر یادگارِ سوم هم قطرهٔ دیگری ازمار خونِ ایزدی از آب درمیآمد، چه غلطیمییافت باید میکرد؟ دوباره آن را هدر میداد؟
«لعنت...»
سرانجام، نفسِگذاشته عمیقی کشید وکمی با خودش گفت:
«دریافت!»
لحظهای هیچ اتفاقیبار نیفتاد. و سپس، طلسممار در گوشش زمزمه کرد:
[یادگارِ میراثِ سرشت دریافت شد.]
[...خاطرهای به دست آمد.]
سانی دندانهایش را به هم ساییدفرمانش و به بالا، به فهرستِ خاطرههایشبهویژه نگاه کرد. سپس، آهِ آسودگی کشید.
قطرهای ازخفنتر خونِ ایزدِداشتنِ سایه نبود.
در عوض، ترکیبِ ناآشناییبیسلیقه از رونها در انتهایداشتنِ فهرست ظاهر شد. نوشته بود:
خاطره: [فانوسِ سایه].