چپتر 841: تصمیمِ محتاطانه
0چند لحظه سکوتِ معذبیبههرحال میانِ هر سهشان حاکمالانش شد. سرانجام، سانی آه کشید.
«ببینین، قضیه همینیه که هست. من برای ملحق شدن به این کارزار تو ربعِ جنوبی دلایلِ خودمو دارم. جفتتون اونقدر باهوشکردیم هستین که بفهمین تصویری که حکومت نشون میده خیلی از حقیقت دوره. حقیقت... حقیقت اینه که قطبِ جنوب قراره یه فاجعهخواب باشه، و هیچکس — حتی استادهایی مثل ما — نمیتونه زنده موندنش رو تضمین کنه. پس... باید خودتون برای خودتون تصمیم بگیرین.»
با نگاهی سنگیننیازی به افی و کایکنی چشم دوخت و افزود:
«اگه تصمیم گرفتین به ارتشِ دوم ملحق بشین، برای یه دلیلِ خوب این کار روشکارچی بکنین. برای خودتون، خواستههاتون، اصولتون... حرفم اینه که هر کاری میکنین، قطعاً به خاطرِ من نکنین.ببینی احتمالاً حتی اگه به قطبِ جنوب هم اعزام بشین، همدیگه رو نمیبینیم. میدونین که جای بزرگیه.»
دوستانش بابزرگتریم چهرههایی ناخوانا بهبیفایدهست او خیره ماندند.
چند لحظه بعد،تصمیمهای کای با لبخندیدقیقاً محو سر تکان داد.
«خیلی ممنون که به فکرمونی، سانی. ولی واقعاً نیازیعقلمون نیست بهمون یادآوری کنی. جفتمون عقلمون کار میکنه. مابگیریم بیشتر از حدِ نیاز صلاحیت داریم که تصمیمهای محتاطانه بگیریم.»
افی سر تکان داد.
«دقیقاً! اگه کسی اینجا باید نصیحتِ حکیمانه بکنه،الانش ماییم. ما از تو بزرگتریم، و ضمناً... بههرحالشکارچی بیفایدهست، چون ما همین الانش هم ثبتنام کردیم.»
سانی پلک زد.
«شما چیکار کردین؟»
زنِ شکارچی پوزخندبههرحال زد و دستیهمین به شانهاش زد.
«چیه، فکر کردی شانسِ جنگیدن با یه گلهٔ آخرالزمانی از موجوداتِ کابوسشما رو از دست میدیم؟ تو خواب ببینی، رفیق! هم من و همجنگیدن کای جزوِ اولین نفراتی بودیم که درخواستهامون رو به ادارهٔ استخدام دادیم.»
ثانیهای به اوتصمیمهای خیره ماند، بعددقیقاً شقیقههایش را مالید.
«صبر کن... ثبتنام کردین؟ چرا؟»
افی و کای نگاهی بهچون هم انداختند و شانهای بالاپلک دادند. کماندار زودتر جواب داد:
«چون صدها میلیون آدمبههرحال هستن که به کمک نیازثبتنام دارن. همین دلیل کافی نیست؟»
زنِ شکارچی سر تکان داد.
«چون من یه جنگجوأم. وقتی دشمن به خونهت حمله میکنه، قایم نمیشی. میری به جنگش وتصمیمهای دمار از روزگارش درمیاری. ما آدما باید از چیزی که مالِ خودمونه محافظت کنیم — اگهالانش حتی از پسِ این کارِ کوچیک هم برنیایم، دیگه زمانِ زیادی آدم نمیمونیم. فقط میشیم... غذا.»
سانی چهرههایشان رابههرحال برانداز کرد، سپسهمین پشتِ سرش را خاراند.
«خب... باشه. فکر کنم منطقی باشه. پس خوش اومدین! با قدرتپلک و توانهایی که شما دارین، ارتشِ دوم احتمالاً همین الان داره برایشانسِ درخواستهاتون سرودست میشکنه. بعید نیست خیلی زود درجهتون از من بالاتر بره.»
تصمیمهای محتاطانه، آره؟ بعید میدونم!
در حالی که به سمتِ برجِ عاج میرفتند، جزئیاتی از عملیات راحدِ با آنها در میان گذاشت؛ از جمله آرایشِ نیروهای انسانی، مراحلِ دربکنه نظر گرفتهشده برای کارزار، و نقشِ خودش بهعنوانِ سروانِ گروهانِ نامنظمِ اول.
با شنیدنِ این حرفها،بیفایدهست هم افی و هم کایکردیم کمی به فکر فرو رفتند.
«آره... مطمئن نیستم حکومت واقعاً بتونه از پسش بربیاد. حتی اگه کنترلِ مراکزِ تخلیهکردین رو حفظ کنیم، دفعِ محاصرهٔ موجوداتِ کابوس برای چند ماه اصلاً آسون نیست. اگه یهدست سال دووم بیاریم معجزهست. ولی ناوگانها اصلاً میتونن تو یه سال همه رو تخلیه کنن؟»
سانی لحظهای درنگتصمیمهای کرد و بعد باکسی تردید سر تکان داد.
«برنامه همینه. کشتیها... خیلی بزرگن. کاروانِ دریاییای که الان توشم صد هزار سرباز میبره، ولی این فقط به خاطرِ اینه که بیشترِ فضا رو ماشینهایماییم جنگی، تجهیزات و تمامِ تدارکاتِ لازم برای پشتیبانی از یه ارتشِ بزرگ اشغال کرده. همین کاروان تو مسیرِ برگشت میتونه میلیونها میلیون آواره رو جابهجاآخرالزمانی کنه. کاروانهای دیگهای هم غیر از این یکی هست. پس یه سال هدفِ غیرواقعبینانهای نیست. راستش، این حتی از چیزی که بیشترِ پیشبینیها میگن هم بهتره.»
چهرهاش تاریکتر شد.
«البته، این فقط در صورتیه که کاروانها خودشونالانش به مانعی برنخورن. پس کی میدونه؟ شک دارمشکارچی این پیشبینیها تو برخورد با واقعیت دووم بیارن.»
کای آه کشید.
«انگار ارتشِ دوم به این زودیها آمادهٔ اعزام نمیشه. تامیکنه وقتی ما برسیم قطبِ جنوب، ممکنه اوضاع کاملاً از کنترلکسی خارج بشه. تو چند ماه خیلی چیزا ممکنه خراب بشه.»
سانی همضمناً با اوبیفایدهست همعقیده بود.
«حالا هرچی، فکر نمیکنم قبل از اینکه شماها فرصتِ تجربهش رو شخصاًشما پیدا کنین، بدترین اتفاق بیفته. زنجیرهٔ کابوسها هم با گذشتِ زمان قراره بدترگلهٔ بشه. پس فرصتهای زیادی دارین تا بخشهای واقعاً وحشتناکش رو به چشم ببینین.»
واردِ برجِ عاج شدند، همانجا که امید زمانی زندانی بود.حکیمانه مثلِ همیشه، با دیدنِ تالارِ بزرگی که در آن با دیمونِکردیم وصفناپذیر روبهرو شده بود، لرزشی نامحسوس در جسم و روحش دوید.
حالا، سلولِ پیشینِ امید قلبِ دژِ انسانها شده بود. هفت زنجیرِبیشتر شکسته روی زمین افتاده بودند و مرزِ پهنِ دایرهای را میساختندنصیحتِ که گذرگاهِ آنها بود. هزاران رون روی سطحشان به نرمی سوسو میزدند.
آتشبانان در طبقههای بالاییِ پاگودای بزرگ ساکن بودند، برای همین طبقهٔ اولچیکار بیشترِ مواقع خالی بود. تنها چند نفرشان آنجا بودند و به کارهایگلهٔ روزمره میرسیدند. با دیدنِ سانی، با لبخندهایی هیجانزده به او سلام کردند.
«عجب آدمای عجیبوغریبی...»
سانی برایشان دست تکانمحتاطانه داد و رو بهاینجا افی و کای کرد.
«راستی... نفیس کجاست؟ رسیده؟»
آوردنِ ستارهٔ دگرگون به برجِ عاج کارِ پیچیدهای بود. اول باید به پناهگاهِ نوکتیس میرفت؛ کاری که نیازمندِ همکاریِچیه قدیسی بود که جای مدِ آسمان را گرفته و مسئولِ جزایرِ زنجیری شده بود. بعد از آن، آتشبانان بایدادارهٔ کشتیشان را از برجِ آبنوس تا روی سطح پرواز میدادند، او را سوار میکردند و به اعماقِ آسمان زیرین برمیگشتند.
...با این حال، از چشمش دورچون نمانده بود که کشتیِ پرنده به طریقیچیکار سر از خودِ جزیرهٔ عاج درآورده است.
آتشبانان راهی پیدا کردهمحتاطانه بودند تا در برابرِاینجا فشارِ خردکننده دوام بیاورند؟
کای سر تکان داد.
«چند روز پیش رسید برج. اونقدر که فکر میکردیم طول نکشید. با کمکِ نوکتیس، کاسی تو کابوس کشتیِ پرندهچیه رو حسابی بررسی کرده بود. دقیق نمیدونم چطوری، ولی تونست مدارهای افسونش رو تا حدی تعمیر کنه که مستقیماًادارهٔ بینِ اینجا و جزایر جابهجا بشه. کارِ یکم پرخطریه، ولی زمانِ سفر بینِ اینجا و پناهگاه چند هفته کمتر شد.»
سانی لحظهایبزرگتریم مکث کرد وبیفایدهست بعد آه کشید.
«خب، ازداریم کجا میتونممحتاطانه پیداش کنم؟»
افی نگاهِ معنیداری به اوبهمون انداخت و به دروازههایی که ازبیشتر آنها رد شده بودند اشاره کرد.
«اونجاست، کنارِضمناً دریاچه. میخوای بریچون بهش سلام کنی؟»
سانی نفسِ عمیقی کشید.
«آره... یهداریم چیزی تومحتاطانه همین مایهها.»