چپتر 632: قلبِ شکسته
0سانی خشکش زد و بدنِ خستهاش منقبض شد.میکرد مردمکهای عمودیاش تنگ شد و نفسش با صداینکرد هیسی از میانِ دندانهای نیشِ بههمفشردهاش بیرون زد.
لعنت...
با وجودِ واکنشهای عجیبِ این قدیسِ غیرعادی، گول نخورد.موردش اینجا در پادشاهیِ امید، قدرتی فراتر از قدرتِ سرنگهبانانِبینهایت نامیرایی که از ملکهٔ زندانی محافظت میکردند، در کار نبود.
و تنها نقطهضعفِ نامیراها چاقوهایی بود که سرنوشتشان را به گروگان گرفته بود. چاقوی ابسیدین سلاحیسانلس بود که میتوانست یکی از بندهای ابدی را نابود کند و از این رو، گنجینهای بیبهاببینیم بود. خودِ مفهومِ ارزش پیشپاافتادهتر و حقیرتر از آن بود که در موردش به کار رود.
و او تازه فاش کرده بود که یکیمیکرد از آنها را در اختیار دارد؛ آن همنکرد به موجودی که بینهایت از خودش قدرتمندتر بود.
...به یکی ازکارها همان نامیرایانی که چاقوگیجی میتوانست جانشان را بگیرد.
فرقی نمیکرد چاقوی ابسیدین برای خودِ نوکتیس باشد یا یکی دیگر از بندها. اگر سرنوشتِ خودش در آن بود،خودش جادوگر برای به دست آوردنش از هیچ کاری دریغ نمیکرد تا دستِ کسِ دیگری به آن نرسد. اگر سرنوشتِهیچ دیگری در آن بود، میتوانست بر یکی از سرنگهبانان اعمالِ نفوذ کند، یا او را بهکلی از سرِ راه بردارد.
نوکتیس بیشک سعیعوض میکرد چاقو راخیره از چنگش درآورد...
...اما در کمالِسرِ تعجب، جادوگر هیچیک ازسعی این کارها را نکرد.
در عوض، در حالی که سانی با گیجی بهبدنش او خیره بود، نوکتیس بدنش را شل کرد و مشغولِچقدر زمزمهٔ آهنگی شاد شد. سپس ناگهان با هیجان دست زد.
«آه، سانلس!گنجینهای چقدر خوششانسمخودِ که دیدمت.»
لبخندش کمی رنگ باختحالی و چشمانش، برای لحظهای،کرد تاریک و رعبآور شد.
«...راستش قبل از اینکه همدیگه رو ببینیم،سعی آماده بودم یه کارِ... نسبتاً افراطی بکنم. اماکارها الان دیگه نیازی نیست. پیشگویی واقعاً جواب داد.»
چند لحظه ساکت ماندنکرد و بعد خیلی نرم بهبدنش همان شخصیتِ بیخیالِ همیشگیاش برگشت.
«این اتفاقِ عالی یه جشن میطلبه! آره، حتماًحقیرتر باید جشن بگیریم... تا وقتی هنوز زندهای... کهدارد متأسفانه خیلی طول نمیکشه... پس بهتره ساده برگزارش کنیم...»
سانی یکه خورد.
...چی؟
در همین حین، صدای خشخشی در هوا پیچید و ناگهان قامتِ مردی بسیار بلندبالا ازسپس دلِ تاریکی پدیدار شد. سانی خودش را جمع کرد؛ جا خورده بود که آن غریبهراستش چطور توانسته بیسروصدا به آنها نزدیک شود. آخه چطور اون عوضی رو حس نکرده بود؟!
غریبه با آرامش قدم به روشنایی گذاشت و معلوم شد که... اصلاً آدم نیست. بلکه مانکنی چوبی بودبینهایت که به شکلِ انسان تراشیده شده بود و لباسِ خدمتکاریِ شیکی با آستینها و لبههای گلدوزیشده به تن داشت.آوردنش چهرهای ساده داشت و سینیِ پر از انگور، میوهٔ تازه و چند کوزهٔ شرابِ خوشنقشونگار در دست گرفته بود.
مانکن... بهطرزِ آزاردهندهای آشنا بود. در واقع شباهتِ زیادی به نسخهٔ کمترشاد وحشی، باستانی و فاسدشدهٔ «عروسکِ ملوان» داشت؛ همان موجوداتِ کابوسی که پیشچشمانش از آنکه سانی و آتشبانان ریشهکنشان کنند، در جزیرهٔ کشتیِ شکسته پرسه میزدند.
عروسکِ ملوانِ عجیب سینی را جلویشان گذاشت، درمیکرد تاریکی عقب رفت و خشکش زد؛ طوری کهنکرد دیگر با یک تکه چوبِ مرده مو نمیزد.
نوکتیس لبخندی زد ونکرد دست برد تا یکیخیره از کوزهها را بردارد.
در اینگنجینهای میان، افکارِ سانیمفهومِ در آشوب بود.
...آخه منظورشنکرد چیه کهحالی خیلی زنده نمیمونم؟!
دهان باز کرد، بعد بابردارد کلافگی بستش و با عجلهدرآورد چند رون روی خاکستر کشید:
«چی؟ چرا؟»
جادوگر موقعِ خواندنِ رونهاخودِ اخم کرد و بعدحقیرتر لبخندی حقبهجانب تحویلش داد:
«چرا اینقدر ساده برگزارش میکنیم؟ آره... معلومه که گیج میشی. ببین، من معمولاًسپس برای همچین مناسبتی یه ضیافتِ بزرگ راه میانداختم. هر چی باشه من بخشندهترینتاریک آدم تو پادشاهیِ امیدم! اما متأسفانه باید به همین ضیافتِ شرمآور راضی باشیم...»
سانی با عصبانیت سرراه تکان داد و بعدمیکرد چند رونِ دیگر کشید:
«سانلس. مرگ. چرا؟»
نوکتیس باگنجینهای تعجب بهخودِ او خیره شد:
«خب... مگه در حالِ مرگ نیستی؟ اون قلبِ شکستهتمشغولِ داره از کار میافته. فکر میکردم برای همین اومدیخوششانسم اینجا، تا چند روزِ آخرت رو نزدیکِ آرامگاهِ اون بگذرونی.»
سانی چند بار پلک زدبردارد و سعی کرد چیزی رادرآورد که تازه شنیده بود هضم کند.
واقعاً تنها قلبِ باقیماندهاش داشت از کار میافتاد؟ راستش... درکرد جریانِ فرارش از دستِ هیولای قیرِ سیاه، حس کرده بودخوششانسم قلبش در آستانهٔ پارهشدن است. هنوز هم دردِ مبهمی داشت...
و نوکتیس داشت ازخودِ آرامگاهِ چه کسی حرف میزد؟موردش نه، الان این مهم نبود.
رونهای قبلی راعوض پاک کرد وخیره دو رونِ دیگر کشید:
«قلب. شکسته؟»
نوکتیس اخم کرد.
«صبر کن... تو... نکنه نمیخوای بمیری؟ من، اِهم... من قبلاً چیزی نگفتم تاکرده به خواستهت احترام بذارم، ولی اگه قصدت این نبود که در آرامش بمیری،فرقی پس چرا داری وقتت رو با شراب خوردن با من تلف میکنی؟ سانلس... دیوونهای؟»
سانی چند لحظه با چهرهای عبوس به اوکرد خیره ماند؛ چشمانش پر از حرص بود. سپسسانلس دندانهای نیشش را روی هم سایید و نوشت:
«نه. نمیدانم. شاید. قلب. درمان؟»
جادوگر سرش را خاراند.
«...تو سایهٔ خیلی عجیبی هستی، سانلس. خب... ترمیمِ یه قلبِ شکسته آسون نیست. مالِ تو فقط نشکسته، انگار یکیشخودش رو هم گم کردی. تا وقتی قلبِ گمشده رو جایگزین نکنی، درمانِ اونی که مونده فایدهای نداره. فقط دوباره ازکاری هم میپاشه. ولی یه موجودِ سایهای مثلِ تو، توی این سرزمینِ نفرینشده از کجا میخواد یه قلبِ مناسب پیدا کنه؟»
آهی کشید.
«خادمانِ سایه همه رفتهن، خادمانِ دل هم همینطور.میکرد بدونِ اونا، فقط بزرگترینِ درمانگران میتونه از صفرنکرد قلبی بسازه که لایقِ یه دیوِ سایه باشه.»
نوکتیس با ناامیدی به پایینعوض نگاه کرد... اما بعد، لبخندیکرد شیطنتآمیز روی صورتش نقش بست.
«...خوشبختانه، من بااستعدادترین و نامدارترین درمانگر در پادشاهیِ امید هستم! برای من، ساختنِ یه قلبِ تازه برات مشکلِ چندانی نیست.قدرتمندتر ولی سانلس... با وجودِ اینکه من و تو دوستانِ عزیزی برای هم هستیم، همچین لطفی چیزی نیست که بشه سرسری انجامشدستِ داد. نمیخوام به دوستیمون لطمهای بخوره، میفهمی که؟ پس... تو هم باید کاری برای من بکنی. اینطوری مؤدبانهتره، اینطور فکر نمیکنی؟»
سانی حس میکرد دارد گول میخورد—هر چه باشد، خودش هم کلاهبردارِآهنگی ماهری بود. با این حال، این موضوع اهمیتِ چندانی نداشت. دستکم آنباخت بخش از حرفهای نوکتیس دربارهٔ ازکارافتادنِ حتمیِ تنها قلبِ باقیماندهاش، حقیقت داشت.
شاید اگر سانی میتوانست در آینده فشارِ بیش ازچنگش حد به آن نیاورد، اوضاع روبهراه میشد. اما چقدرحالی احتمال داشت که در یک کابوس زندگیِ آرامی داشته باشد؟
...صفر. او بهشدت به یک قلبِ سالم نیاز داشت، و چهمشغولِ بهتر که دو تا. تنها در آن صورت بود که قدرتِلبخندش کاملش را بازمییافت و برای رویارویی با چالشهای پیشِ رو آماده میشد.
سانی آهی کشید و چندمفهومِ رونِ دیگر رسم کرد؛ از قبلتازه حدس میزد چه چیزی خواهد شنید.
چاقوی لعنتینکرد رو میخواد،حالی مگه نه؟ حرومزاده...
«سانلس. چه. کاری؟»
نوکتیس چند لحظهکارها به او نگاه کردگیجی و بعد لبخند زد.
اما چیزی که در ادامهمفهومِ گفت، آن چیزی نبود کهرود سانی انتظارِ شنیدنش را داشت.
جادوگر ناگهان چرخیدعوض و به سمتِخیره جنوب اشاره کرد.
«اوه، واقعاً چیزِ خاصی نیست. ببین، یه دژِ متروکه لبهٔ این جزیره هست. تنها چیزی که ازت میخوام اینه که بریبدنش داخلش... و تا سپیدهدم همونجا بمونی. راستش، اگه بتونی بخوابی که خیلی بهتر میشه. پس... یه چرتِ کوتاه در ازای یه قلبِقبل تازه. خیلی هم بد به نظر نمیرسه، نه؟ منظورم اینه که فقط چند ساعت خوابه... واقعاً بدترین اتفاقی که ممکنه بیفته چیه؟»
...سایهٔ دلگیر درکارها اوجِ ناامیدی سرشحالی را میان دستهایش گرفت.