چپتر 1665: تنها در تاریکی
0معلوم شد که دو خفتهٔ دیگر هم جایی آن بیرون، زیر ریشههای درختیخدا مرده در گودالها پنهان شدهاند. آنها کاملاً بیرون از قطعهٔ عالمِ سایه وچیزی داخل استخوانهای اسکلتِ عظیم بودند، که همین موضوع عملیاتِ نجاتِ احتمالی را... دردسرساز میکرد.
در واقع، معجزهانسانی بود که تا ایننفیس مدت زنده مانده بودند.
شاید همماند بیش ازروحِ حد معجزهآسا بود.
در حالی که آتشبانان نوجوانِ کثیف را آرام میکردند و به او غذا میدادند،هرچند سانی با سردی به او خیره ماند. پیشتر روحِ خفته را بررسی کرده و مطمئنبرایش شده بود که واقعاً انسانی خفته است. اما چرا نفیس و آدمهایش اینقدر بیاحتیاط بودند؟
نگاهی به نفیسپیدا انداخت و باروز صدایی بیاحساس پرسید:
«از کجا میدونیانسانی که یکی ازچرا ظرفهای پوستدزد نیست؟»
نفیس که چند قدمروحِ دورتر از خفته ایستادهمطمئن بود، شانه بالا انداخت:
«اگه پلید بود،کردنِ شعلههام میسوزوندش، نهانقلابِ اینکه درمانش کنه.»
سانی ابرویی بالا انداخت. منطقی بود... روحِ او در برابر تباهیرسد مصون بود، پس شعلههای روحش آن را تاب نمیآوردند. البته در گذشتهجلو نفیس هنوز تا این حد بر این بخش از قدرتهایش تسلط نداشت.
خیلی خب، پوستدزد نیست.
با این حال، معنایش این نبود که خفته بیخطر است. هنوز هم ممکن بود بدنی باشد که موردرت تصمیم گرفته بپوشد... البته اینپرسید خیلی بعید بود. پیدا کردنِ یک خفته آن هم فقط چند روز پس از انقلابِ زمستانی بینهایت سخت بود، چه رسد به اینکهتباهی یکی را تا گورِ خدا بکشاند. و هرچند موردرت قدرتمند بود، عبور از گورِ خدا با کالبدی خفته، حتی برای او هم دشوارتر بود.
پس چراپیدا این خفتهفقط اینقدر عجیب بود؟
سانی جلو رفت و با وجود اینکه چیزی نگفت،بینهایت آتشبانان ناخودآگاه راه را برایش باز کردند. خفته سرشکالبدی را بلند کرد و چشمانش ناگهان از ترس گشاد شد.
«اوه... سـ—سرورم...»
سانی جلوی نوجوان ایستادروحِ و بیآنکه کلمهای بگوید،مطمئن به او خیره شد.
چقدر عجیبه.
با وجود اینکه مردِ جوانِ کثیف را میدید، نمیتوانستبینهایت حسش کند. انگار هیچکس آنجا نبود؛ نه بویی، نهکالبدی حضوری، و نه حتی سایهای که بتواند درکش کند.
به همین خاطر بود که تاچرا وقتی قدیس وارد معبد نشده بود،انداخت حس نکرده بود چه چیزی همراهش است؟
گوشهٔ لبش بالا رفت.
«این سرشتته؟»
خفته یکه خوردپیدا و بعد سرشروز را پایین انداخت.
«بـ—بله، سرورم... من تو هیچ کاریچرا جز قایم شدن مهارت ندارم. اماانداخت قایم شدن... تو این یکی خیلی خوبم.»
سانی سرش را کج کرد.
عجب سرشتِ قدرتمندی.
گول زدنِ حواسِ یک قدیس برای یک توانِ خفتهبینهایت کارِ آسانی نبود. شاید اینکه طلسم این بچهٔ بیچارهکالبدی را به اینجا فرستاده بود، آنقدرها هم بیدلیل نبود...
در هر حال، سرشتش تا حدودی توضیح میدادآدمهایش که این خفته چطور توانسته بود از سفریکجا کوتاه در گورِ خدا جان سالم به در ببرد.
«اسمت چیه؟»
مردِ جوان به خود لرزید.
«اسمم... اسمم رِیه، سرورم.»
سانی کمی مکثانسانی کرد و بعدچرا سر تکان داد.
«خیلی خب.ماند تصمیم گرفتمروحِ نکشمت، رؤیابین ری.»
سانی مردِ جوان را با دهانی باز رها کرد ورسد به راه افتاد. با رفتنِ او، آتشبانان چند نگاهِ تنددشوارتر به سانی انداختند و دوباره مشغولِ آرام کردنِ نوجوان شدند.
چند کلمه از سرورِ سایههافقط کافی بود تا تمامِ تلاشهایسخت قبلیشان نقش بر آب شود.
نفیس نگاهی بهانسانی او انداخت وچرا ابرویی بالا برد.
«زیاد خفتههاماند رو میکشی،روحِ سرورِ سایه؟»
سانی چند لحظه به فکر فرو رفت وبینهایت سعی کرد به یاد بیاورد چند خفته راعبور کشته است. در نهایت، با لحنی یکنواخت جواب داد:
«نه زیاد.»
سپس رو بهانسانی او کرد و بانفیس همان لحنِ بیاحساس پرسید:
«شما چطور، بانو نفیس؟»
او جوابی نداد و درروز عوض موضوع را به سرنوشتِرسد دوستانِ ریِ جوان تغییر داد.
«شما گورِ خدا رو بهتر میشناسین. ما دو نفر و جنگجویانِ من... میتونیمخدا اون دو تا خفتهٔ دیگه رو از گودالها نجات بدیم؟ این مأموریتی نیست کهنگفت خاندانِ دلاوری به من سپرده باشه، ولی بازم. اگه ممکنه، دلم میخواد نجاتشون بدم.»
سانی یک ثانیه مکث کرد.
«میتونیم؟ البته که ممکنه. اما افرادِ شما... با وجودِ مهارتی کهانسانی دارن، هیچ تضمینی نیست که همهشون — یا حتی یکیشون —بیاحساس توی گودالها زنده بمونن. ولی من و شما میتونیم تنهایی امتحانش کنیم.»
او فقط سر تکان داد.
«پس همینبعید کار رو میکنیم.فقط اگه مایل باشین.»
سانی در سکوت بهاست او خیره ماند وآدمهایش وانمود کرد جا خورده است.
«علاقه دارین جونتون رو برای غریبهها به خطر بندازین، بانو نفیس؟ بهاست دلِ یه منطقهٔ مرگ زدن به خاطرِ دو تا خفتهٔ بیاهمیت... حیف نیستمیدونی کسی به نامداریِ شما بیدلیل از بین بره؟ چرا این کار رو میکنین؟»
او لبخندِ محوی زد.
«اولاً... من قصد ندارم اینجا بمیرم. اگه میخواین، میتونین اسمشو بذارین غرور. دوماً، دارین کمی ریاکاری نمیکنین، سرورِ سایه؟ پارسالبرای هیچکس مجبورتون نکرد خفتهها رو نجات بدین، ولی این کار رو کردین. تازه فقط این نبود، تا خودِ قلمروِ خاندانِ سرودسـ—سرورم هم همراهیشون کردین. پس، لطفاً منو ببخشین... ولی میدونم که اونقدرها هم که میخواین پشتِ اون نقاب نشون بدین، بیرحم نیستین.»
واقعاً اینطوریم؟
سانی اخم کردپیشتر و تصمیم گرفت درکرده آینده ظالمانهتر رفتار کند.
نفیس برگشت وکردنِ به او نگاه کرد؛زمستانی لبخندش کمی پهنتر شد.
«و از همه مهمتر...کردنِ چون خودم میخوام. اینزمستانی تنها دلیلیه که لازم دارم.»
سانی خندهای سر داد.
آه، همینه. اون عوض نمیشه.
سر تکان داد:
«اگه همهٔ اینا یه نقشهٔ زیرکانه باشه تا شما رو تنهایی بکشونم توی گودالها،بکشاند جایی که راحتتر بتونم از دستتون خلاص بشم چی؟ اگه از قبل با خاندانِ سرودراه معامله کرده باشم چی؟ نمیترسین بدونِ اینکه کسی مراقبتون باشه، دنبالِ من بیاین توی تاریکی؟»
نفیس کمی ساکتانسانی ماند، سپس بیتفاوتچرا شانهای بالا انداخت.
«در عوض شما نباید از این بترسین که دنبالِ من بیاین توی تاریکی؟اما این دژِ شما خیلی باارزشه. اگه از قبل از خاندانِ دلاوری دستور گرفتهیکی باشم که شما رو حذف کنم و اینجا رو مالِ خودم کنم چی؟»
سانی کمی بهکردنِ او خیره ماند، سپسزمستانی خندهٔ سردی سر داد.
«حالا که میگین، احتمالاًکردنِ باید بترسم. ولی، چهزمستانی حیف. اخیراً احمقانه نترس شدم.»
لحنش طنینی شوم داشت،است انگار داشت دعوتش میکردآدمهایش چیزی را امتحان کند.
نفیس لبخند زد.
«بردهٔ ترس بودن احمقانهتره.»
با این حرف، آخرین نگاه را بهانقلابِ خفته انداخت. حالتِ چهرهاش نامحسوس تغییر کردبکشاند و از رخوتِ خونسردانه به تمرکزِ سرد رسید.
«شاید اینطوری بهتر باشه... به افرادم دستور میدم تا وقتی نیستیم، به درختتون برسن. با این حال، وقت طلاست. احتمال میدم این سهقدم تا خفته فقط به خاطرِ سرشتِ این مردِ جوان تونستن تا الان دووم بیارن. اون داوطلب شده از مخفیگاهشون بیرون بیاد چون فکر میکردهبخش بهترین شخص برای این کاره، ولی اون دو نفرِ دیگه ممکنه بدونِ اون توی خطر باشن. اگه هنوز زندهن، باید هرچه زودتر پیداشون کنیم.»
سانی سر تکان داد.
«حرفِ منطقیایه. برین با افرادتون صحبت کنینزمستانی و ببینین دیگه چی از پسر دستگیرشونهرچند شده. بهمحضِ اینکه کارتون تموم شد راه میافتیم.»
در حالی که نفیس بافقط آتشبانان صحبت میکرد، سانی مدتیسخت همانجا ماند و تماشایش کرد.
اعصابش خرد بود.
لعنتی... نمیخواستم به اینروحِ زودی چیزی رو که تویشده گودالها پنهانه بهش نشون بدم...
قبلی
بعدی