چپتر 60: ستیغِ استخوان
0آن موقع، چند ثانیهاین طول کشید تا سانی بفهمدمکث او از چه حرف میزند.
«همون منارهای کهجنسِ تو رؤیات دیدی؟ همونیاحاطهشان که هفت مُهر داشت؟»
کاسی سر تکان داد.
«آره. تو خوابم به بلندیِ یه کوه بود. حتی از روی دیوارهای قلعهٔ انسانها هم میتونستم ببینمش؛راز تو دوردست مثل یه نیزهٔ سرخ که آسمون رو میشکافت قد علم کرده بود. خورشید که غروبنداشتند میکنه، سایهٔ پهناورِ مناره روی قلعه میافته و تا جایی که چشم کار میکنه سمتِ شرق کشیده میشه.»
لحظهای ساکتماهیتِ ماند واین بعد اضافه کرد:
«حسی که موقعِ نگاه کردن به منارهٔاحاطهشان سرخ داشتم خیلی شبیه چیزی بود کهکمی تو توصیف کرده بودی، فقط خیلی شدیدتر.»
سانی اخم کرد. سعی داشت کلماتِ دقیقی را که کاسی برای توصیفِ رؤیایش بهراحتیِ کار برده بود به یاد بیاورد. هفت سرِ بریده که از هفت مُهر محافظتشاید میکردند... فرشتهای در حالِ مرگ که سایههای گرسنه میبلعیدندش... حسِ وحشت و فقدانِ بینهایت...
قضیهٔ اونمرجان مناره دقیقاًصرفاً چی بود؟
«سرخه چونماهیتِ از هموناین جنسِ هزارتوئه؟»
«مرجانِ» سرخی که احاطهشان کرده بود، در واقع مرجان نبود.نبود صرفاً برای راحتیِ کار و بهخاطرِ کمی شباهت اینطور صدایشاین میکردند. ماهیتِ واقعیِ این مادهٔ عجیب همچنان یک راز بود.
کاسی مکث کرد.
«شاید برعکسه.مرجان شاید هزارتو ازراحتیِ همون جنسِ منارهست.»
به عبارتِ دیگر، شاید منارهٔ سرخ منشأ تمامِراز این دیوانگیها بود. با این حال، این فقط یکتمامِ نظریه بود؛ اطلاعاتِ چندانی برای تأییدش در دست نداشتند.
اما سانی حس میکرد مناره بهنوعی در مرکزِواقع تمامِ چیزهایی قرار دارد که با آنها روبهرو شدهصدایش بودند. فقط امیدوار بود که آنجا مقصدِ نهاییشان نباشد.
سانی با دانستنِ دلیلِ بیقراریاش، خیلی بهتر میتوانست آن را تحمل کند. حتی فایدهای پنهان درکمی این وضعیت یافت: تا زمانی که سایهٔ منارهٔ سرخ را حس میکرد، میتوانست جهتِ قلعهٔ انسانهاعبارتِ را دقیقاً مشخص کند، چرا که قلعه جایی بینِ موقعیتِ آنها و منبعِ سایه قرار داشت.
بهنوعی، منارهٔ سرخنبود به قطبنمای درونیاشبهخاطرِ تبدیل شده بود.
«آماده شین.»
صدای نف سانی را از افکارشسرخی بیرون کشید. فکرهای مزاحم را پس زدبهخاطرِ و روی کارِ پیش رو تمرکز کرد.
داشتند بهدقیقاً ستیغِ استخوانچون نزدیک میشدند.
بهمحضِ اینکه چشمشان به این شاخصِ سربرآورده افتاد، این نام بهماهیتِ ذهنشان خطور کرد. از فاصلهٔ نسبتاً دوری دیده میشد و بامنارهست تمامِ شکوهِ عاجیرنگش، تضادِ شدیدی با مرجانِ سرخ و آسمانِ خاکستری داشت.
ستیغِ استخوان، در واقع از استخوان بود. بقایای اسکلتِ یک هیولای عظیمِ دریایی روی پشتهٔ بزرگی از مرجانهای درهمتنیده افتادهنظریه بود و ستونفقراتِ قوسدارش با ارتفاعِ چشمگیری از زمین بیرون زده بود. محال بود بتوان گفت این موجودِ هولناک درنهاییشان زمانِ حیاتش چه شکلی بوده، اما یک چیز قطعی بود: حتی با معیارهای دریای تاریک هم غولپیکر به حساب میآمد.
این اولین اسکلتِ غولپیکری نبود که در طولِ سفرشان میدیدند. در واقع، سرتاسرِ هزارتو پر از بقایای لوایتانهای مرده بود؛این استخوانهای عظیمشان طاقها و کاخهایی طبیعی در همهجا شکل داده بود. پیدا کردنشان آسان بود، چرا که تودههای مرجانی دردست مجاورتِ آنها بهطرزِ خاصی بلند و متراکم بودند، گویی سعی داشتند هر نشانهای از سفیدی را در دریای سرخرنگ دفن کنند.
اما سانی حس میکرد قضیه کاملاً برعکس است. به نظرش میرسید که مرجانها در واقع از دلِشباهت استخوانهای کهنه میرویند، به هر سو پخش میشوند و رفتهرفته جهان را میبلعند. وقتی به پشتههای سرخی کهتمامِ بقایای عظیم را احاطه کرده بودند نگاه میکرد، بیاختیار آنها را رودهایی از خونِ باستانی و دلمهبسته میدید.
تقریباً مطمئن بود که اگر برای یافتنِ ریشههایشباهت جنگلِ سرخ، لایِ گِلولایِ سیاه را بهاندازهٔ کافیهمچنان عمیق میکندند، به چیزی جز لایههای بیپایانِ استخوان نمیرسیدند.
چه تصویرِ ترسناکی.
فارغ از افکارِ سانی دربارهٔ ماهیتِ هزارتو، جانوری که بقایایش ستیغِ استخوان را شکل داده بود،اینطور بهطرزِ عجیبی بزرگ بود. به لطفِ همین بزرگی، بخشی از ستونفقراتِ درازش آنقدر ارتفاع داشت که درتمامِ طولِ شب بالای آب بماند. به همین دلیل آنجا را بهعنوانِ توقفگاهِ بعدیِ سفرشان انتخاب کرده بودند.
با نزدیک شدنِ عصر، کارِ بعدیشان حیاتی بود.سرخی باید از لوایتانِ مرده بالا میرفتند و مطمئنکمی میشدند موجودِ دیگری تصمیم نگرفته در بقایایش پناه بگیرد.
اگر موجودی آنجا بود، چارهای نداشتند جز اینکهشباهت برای کشتنش تلاش کنند، چرا که دیگر فرصتیهمچنان برای عقبنشینی به پناهگاهِ امنِ قبلیشان نمانده بود.
گامِ آخرماهیتِ اغلب پرخطرتریناین بخشِ کار بود.
گروه با رسیدن به پای تپهٔ مرجانی دورِ آن چرخید و به دنبالِ مسیرِ مناسبی برای بالاصدایش رفتن گشت. سرانجام به مقابلِ جمجمهٔ ترکخورده و بدقوارهٔ جانور رسیدند. از آنجا که آروارهٔ پایینیاش یادیوانگیها از بین رفته یا زیرِ گِل مدفون شده بود، آروارهٔ بالایی غاری پهناور و عمیق شکل داده بود.
سانی با حسِ لرزشی در ستون فقراتش از زیرِ حصارِ ترسناکِ دندانهانبود گذشت و واردِ غار شد. با پیشگامیِ سایهاش مسیرشان را به سمتِ پشتِهمچنان جمجمهٔ جانور باز کردند و خیلی زود واردِ فضای توخالیِ ستون فقراتش شدند.
داخلِ ستون فقرات، سطحِ استخوانیِ زیرِ پایشان به پهنای یک جاده بود. در واقع، شباهتِ زیادی بهراز بزرگراهی داشت که از میانِ تونلی طولانی میگذرد؛ با پرتوهای تندِ نوری که از شکافهای بینِ مهرههاینداشتند عظیم به داخل میتابید. تونل شیبی رو به بالا داشت و بیشترِ طولش پشتِ خمیدگیِ سقف پنهان بود.
با ورودِ پژواک به ستونمادهٔ فقرات، پاهای کیتینیاش صدای تقتقِ بلندیبرعکسه ایجاد کرد که در فضا پیچید.
نفیس چهره در هم کشید.
«حرکتی هست؟»
سانی از طریقِ سایهصرفاً بررسی کرد و سرش رااینطور به نشانهٔ منفی تکان داد.
ستارهٔ دگرگون به جلواین نگاه کرد و چانهاشراز را کمی پایین آورد.
«ادامه میدیم.»
با وجود اینکه سایه متوجهِ هیچ خطری نشده بود،احاطهشان پیش از حرکت به جلو شمشیرهایشان را احضار کردند.اینطور اولین بار نبود که در یکقدمیِ امنیت کمین میخوردند.
خوشبختانه معلوم شد احتیاطشان بیدلیل بوده است. چیزی درونِ بقایای غولپیکر پنهانواقعیِ نشده بود، پس توانستند بدونِ اینکه مجبور شوند راهشان را از میانِدیگر شمارِ نامعلومی از هیولاها باز کنند، به بالاترین نقطهٔ ستون فقرات برسند.
تا به جای امن برسند، خورشید دیگر داشت غروب میکرد. دریای تاریک داشت بازمیگشت و درونِمنشأ ستون فقراتِ هیولای دریایی را از صدای خروشِ آب پر میکرد. سانی خورجینها را از رویدارد پژواک برداشت و آن را مرخص کرد؛ با این کار، اردوگاهشان در دم بسیار جادارتر شد.
هر سهِ آنها نیازِ مبرمی به حمام داشتند. سانی دخترهانبود را تنها گذاشت تا فرصت کنند خودشان را بشویند، کمیاین دورتر رفت و نشست تا به بدنِ خستهاش استراحت بدهد.
سایهاش به بخشهای پایینیِ ستون فقرات برگشت و تماشا کرد که چطورنبود آبِ سیاه و کدر آرامآرام بالا میآید و سفیدیِ عاجمانند را فرومیبلعد.عجیب باید مطمئن میشد که در آخرین لحظه چیزی از آب بیرون نمیخزد.
در حالی که نیمی از ذهنش درگیرِ تماشای مدِ آب بود،ماهیتِ نیمِ دیگر آزاد بود تا پرسه بزند. سانی رونها را احضارمنارهست کرد و تعدادِ قطعههای سایهای را که در اختیار داشت بررسی کرد.
قطعههای سایه: [۹۶/۱۰۰۰].
بد نبود... در آغازِ همهٔ این ماجراها تنها دوازده قطعهواقع داشت. در کمتر از یک ماه، این مقدار بهشدت افزایشماهیتِ یافته بود. حالا قویتر و سریعتر بود. باتجربهتر هم شده بود.
با این حال، حتی با کمکِ سایه،کمی از نظرِ قدرتِ خامِ فیزیکی همچنان بسیارمادهٔ ضعیفتر از کمزورترین موجوداتِ کابوسِ ساحلِ فراموششده بود.
«چقدر طول میکشه تااین بتونم با دستِ خالیراز با یه لاشخور گلاویز بشم؟»
پاسخ کاملاً روشن و البته بهشدت ناامیدکننده بود: نهمرجان پیش از آنکه هستهٔ سایهٔ خودش بیدار میشد؛ اتفاقیماهیتِ که تنها پس از بازگشت به جهانِ واقعی ممکن بود.
سانی آهی کشید.
خیلی زود نوبتِ او شد که خودش را بشوید. بطریِ آبِماهیتِ بیپایان را از کاسی که حالا شاداب و گلانداخته بود گرفت،منارهست به گوشهٔ دنجِ خودش برگشت و کفنِ عروسکگردان را مرخص کرد.
نسیمی سرد پوستِ رنگپریدهاش را لمس کرد و باعث شد سانیبرعکسه بلرزد. پایین را نگاه کرد و با دیدنِ حجمِ خاک، عرقچندانی و خونِ خشکشدهای که بدنش را پوشانده بود، سر تکان داد.
بیدارشده بودنچون تمیزترین حرفهٔهزارتوئه دنیا نبود.
در مدتی که او خودش را میشست، نفیس از زمانِ باقیمانده تا پیش از تاریکیِ هوا استفاده کرد تا آتشی بهواقعیِ پا کند و مقداری گوشت بپزد. این روزها حتی برای طعم دادن به آن نمک هم داشتند. در ابتدا ایدهٔ استفاده ازنداشتند نمکِ دریایی که از دریای تاریک به جا میماند چندان جذاب به نظر نمیرسید، اما پس از مدتی به آن عادت کردند.
نمک هرمرجان وعدهٔ غذاییشان راراحتیِ بسیار خوشمزهتر میکرد.
در سکوت غذا خوردند؛ گرسنهتر وعجیب خستهتر از آن بودند که حرفهزارتو بزنند. خیلی زود زمانِ خواب فرا رسید.
سانی نگهبانیِ اول را بر عهده گرفت و قصد داشت پیش از آنکه نوبتِ استراحتش برسد، کمی تمرینِ شمشیرزنیواقعیِ کند. با انجامِ حرکاتِ کاتای پایه، ذهنش را به دو نیمه تقسیم کرد. یک بخش روی حرکاتِ بدنش تمرکزچندانی داشت، در حالی که بخشِ دیگر و کوچکتر، از طریقِ سایهاش سطحِ آبِ سیاه را زیرِ نظر گرفته بود.
در غیابِ باد دایرهٔ تاریکی که بخشِ پایینیِ ستون فقرات را پوشانده بود،صرفاً به شکلی عجیب آرام بود. این اولین باری بود که آبِ سیاه راراز بدونِ تموجِ همیشگیِ امواج میدید؛ سطحش بهطرزِ عجیبی صاف و کاملاً بیحرکت بود.
شبیه به آینهاینبود غولپیکر بود؛ آینهایبهخاطرِ ساختهشده از تاریکیِ مطلق.
بهشکلی غیرطبیعی مسحورکننده بود. ناگهان میلِعجیب شدیدی در خود حس کرد که نزدیکترمنارهست برود و نگاهی به بازتابِ خودش بیندازد.
با اینچون حال، سانی ازمرجانِ جایش تکان نخورد.
از چیزی که ممکنچون بود متقابلاً به اوسرخی خیره شود، وحشت داشت.