چپتر 1649: خاطرهٔ یخ
0اقیانوسی سرد ساحلِ سرزمینی متروک را میشست؛ امواجش یخزده و بیحرکت بود. آسمانِماری خالی کمنور و بیتفاوت به نظر میرسید و خورشید پشتِ پردهای تیره پنهان بود.عقیقیاش خودِ سرزمین خاموش و غمزده بود و گسترهٔ بیجانش در برف دفن شده بود.
نه چندان دور از ساحل لایهٔ یخی که اقیانوس را به بند کشیده بود ناگهان ترک خورد و منفجر شد و سطحِنشان بیقرارِ آبِ تاریک را نمایان کرد. دستی رنگپریده از لبه بالا آمد و با نیرویی خردکننده در یخ فرو رفت. لحظهای بعد مردِنگاه جوانِ تکیدهای از آبِ سرد بیرون آمد و با حالتی سرد و ترسناک در چهرهٔ گودافتاده و مرمرینش، روی امواجِ یخزده قدم گذاشت.
ظاهرش هم فریبنده بود و هم ترسناک. مردِ جوان تنها بقایای پارهپارهٔ یک لباسِ نظامیِ چسبان را به تن داشت کهظاهرش بیشترش از بین رفته بود. پوستِ روشنش به سفیدیِ برف بود و با زخمهای بیشمار و هولناک اما بهطرزِ عجیبی بدونِ خون،بدونِ خدشهدار شده بود. در مقابل، چشمانش به تاریکیِ اعماقِ ورطهای بینور بود. ابریشمِ سیاه موهای خیسش در بادِ سرد کمی تکان میخورد.
شبیهِ جسدِ تیرهبختِ ایزدیخزیده غرقشده بود که ازتقریباً جهنمی یخزده بیرون خزیده باشد.
بالاتنهٔ باریکش تقریباً برهنه بود و خالکوبیِ پیچیدهٔ ماری حلقهزده را نشانپیچیدهٔ میداد که بیشترِ بازوها، سینه و پشتش را پوشانده بود. مارِ تاریکزنده چنان زنده بود که انگار پولکهای عقیقیاش زیرِ پوستِ مردِ جوان حرکت میکردند.
سانی مدتی بیحرکت ماند و بهشبیهِ چشماندازِ متروکِ پیشِ رویش نگاه کرد.خزیده سپس یک قدم به جلو برداشت.
سرانجام پس از گذشتِفرو این همه زمان بهمردِ مرکزِ قطبِ جنوب بازگشته بود.
به فالکون اسکات برگشته بود.
با برداشتنِ قدمِ دوم پوستِ بهطرزِ هولناکی پارهاش داشت ترمیم میشد.خالکوبیِ با قدمِ سوم صفحههای پیچیدهٔ زرهِ عقیقیِ آسیبدیدهای کالبدِ تکهپارهاش رامارِ پوشاند و آن را در برابرِ سرما و باد محافظت کرد.
«همون شکلیه.»
پس از کابوسِ سوم وقتی همهچیز تمام شد، سانی در میانِ پناهندگان به ربعِ شمالی بازگشته بود. مدتی را آنجاگذاشت گذراند و به کارهای ناتمامش رسیدگی کرد — نه اینکه بعد از پاک شدن از جهان، کارِ زیادی برایش مانده باشد.بهطرزِ دیدار با رین آخرین کاری بود که کرد. سپس رها از همهچیز و همهکس، دوباره نگاهش را به قطبِ جنوب دوخت.
عبورِ بهتنهایی از اقیانوس آسان نبود. سانی با تبدیل شدن به مارِ عقیقی در اعماقِمیداد بینور شیرجه زد، جایی که تاریکی روحش را پرورش میداد و سرشار از جوهرِ جانسانی بود. متأسفانه حتی با قدرتِ بافتِ روح نمیتوانست چنین پوستهٔ عظیمی را دائماً حفظ کند.
اما خوشبختانه وحشتهای غیرقابلتصوریجهنمی که اقیانوسهای جهانِ بیداری راتقریباً پر کرده بودند، کم نبودند.
سانی از توانِ [فولادِ مارسانِ] مارِ روح برای تقویتِ نیشهایش استفاده کرد و با ساکنانِ هولناکِ اعماقبرهنه جنگید تا جوهرش را از طریقِ توانِ [روحدرنده] پر کند؛ توانی که به مار اجازه میداد بخشی اززیرِ جوهرِ روحِ تمامِ موجوداتی را که در شکلِ سلاحِ روح یا جانورِ روح میکشت، جذب و منتقل کند.
ماندن در پوسته برای چنین مدتِ طولانیای میتوانست خطرناک باشد، بهخصوص حالا که سانی دیگر نامِ راستین نداشت. اماقدم شکلِ مارِ عقیقی یکی از معدود حالتهایی بود که میتوانست بدونِ خطرِ گمکردنِ خودش به آن درآید — شایدبیشمار چون آن را خیلی خوب میشناخت، یا شاید چون بهعنوانِ وارثِ ایزدِ سایه با موجوداتِ مارسان احساسِ خویشاوندی میکرد.
هفتهها طول کشیده بود تا سانی به قطبِ جنوب برسد. و آن هفتهها... کابوسی سرد و هولناک بود. آن بیرونپوشانده در اعماقِ تاریکِ اقیانوس، با وحشتهایی چنان زشت و مهیب روبهرو شده بود که هیچ کلمهای برای توصیفشان کفایت نمیکرد.برداشت برخی را کشته و از دستِ برخی دیگر گریخته بود. بدنش پارهپاره و درهمشکسته بود، اما در نهایت زنده ماند.
پیش از این، نفسِ ایدهٔ عبورِ انفرادی از اقیانوستقریباً مضحک به نظر میرسید، اما حالا که سانی یکبازوها ترورِ متعالی بود، بهنوعی آن را به واقعیت بدل کرد.
به هر حال، تاریکیِ سردی که اکنون بر روحش سایه انداخته بود، بسیار وحشتناکتر از اقیانوس بود. حالاخالکوبیِ که سانی همهچیز را پشتِ سر گذاشته بود... وضعیتِ روانیاش اصلاً مساعد نبود. درد و اندوه به خشمیحرکت تاریک بدل شده بود و این خشم میجوشید و غلیان میکرد و تن به مهار و کنترل نمیداد.
در این دنیا دیگر جاییرفت برای سانی نمانده بود وتکیدهای هیچ کاری برای انجام دادن نداشت.
جز اینکهغرقشده حسابهایش راخزیده تسویه کند.
و اولین حسابیغرقشده که باید تسویه میکرد،بالاتنهٔ با جانورِ زمستان بود.
...با عبور از روی امواجِ یخزده، سانی به ساحلِ مرکزِ قطبِ جنوبخزیده رسید و بیهیچ حالتی در چهرهاش به اطراف نگاه کرد. چشمانش مانندِ دوبازوها برکهٔ تاریکی بود؛ پر از نیتِ قتلِ سرد و بیرحمانه و کینهای مرگبار.
کمی دورتر، دژِ بندریِ فالکون اسکات ویران و نیمهمدفون در برف به چشم میخورد. خودِ شهر بالای آن یخ زده بودظاهرش و در سکوت روی صخرههای بلند ایستاده بود. ساختمانها در پوششی از یخ فرو رفته بودند و بقایای میلیونها انسانی کهعجیبی درست پیش از پایانِ آن شبِ طولانی و هولناک به دستِ جانورِ زمستان کشته شده بودند نیز همین وضع را داشتند.
سانی مدتی به صخرهها خیره ماند،بالاتنهٔ سپس نگاهش را گرفت. هنوز کاملاًماری برای ورود به شهر آماده نبود.
چند ساعت را بیهدف در ساحل پرسه زد، انگار که دنبالِ چیزی میگشت. سرمایحلقهزده استخوانسوز کاملاً کشنده بود، اما سانی هیچ توجهی به آن نشان نمیداد. حسِ سایهاشزیرِ در دوردستها گسترده شد و منطقهٔ وسیعی از آن سرزمینِ متروک را در بر گرفت.
کجاست... کجاست...
در نهایت، ایستاد و در سکوت به زمین خیره شد. سرانجام،بیرون ردی از احساس در چهرهاش پدیدار شد. سانی دستِ لرزانش رافریبنده بالا آورد و چشمانش را پوشاند؛ لبخندی شکننده روی لبانش نقش بست.
نمیتوانست پیدایش کند. گوری که سربازانش را در آن دفن کرده بود... آنحلقهزده موقع حال و روزِ درستی نداشت و برف و یخ هم شکلِ زمین رازیرِ بسیار تغییر داده بود. بنابراین، دیگر اصلاً نمیدانست آرامگاهِ بل، دورن و سامارا کجاست.
«آه... لعنت بهش...»
صدایی خفه از گلویش بیرون پرید و بعد،تیرهبختِ سانی با خشم به بقایای زنگزدهٔ یک امدبلیوپیِ اوراقبرهنه که همان نزدیکی زیرِ برف افتاده بود، مشت کوبید.
صدای بووومِ رعدآسایی بلند شد و آن ماشینِ عظیم منفجر شد. تکههای دندانهدارِ آلیاژ مانندِ ترکشهایی مرگبار به دوردستقدم شلیک شدند، در حالی که تنهٔ اصلیاش به پرواز درآمد. تنه در فاصلهٔ حدود صد متری به صخرهها برخوردبیشمار کرد و باعث شد بخشِ کاملی از سینهٔ صخره ترک بردارد و در قالبِ بهمنی از سنگهای خردشده فرو بریزد.
سانی بیتفاوت سرش را رو به آسمان بلندتقریباً کرد و فریادی درهمشکسته سر داد، سپس پایینبیشترِ را نگاه کرد؛ چشمانش از خشمی تاریک میجوشید.
«میکشمش... اونایزدی چیز روجهنمی تیکهتیکه میکنم...»
دندانهایش را به هم سایید، هوای سردِجسدِ قطبِ جنوب را به درونِ ریههایش کشیدبالاتنهٔ و به سمتِ ویرانههای شهر به راه افتاد.