چپتر 288: گزارش پیشرفت
0مدتی بعد، وارد کلبهٔ سنگی شدند و دیدند در میانِ جمعیتِ کوچکترِبیرحمِ دیگری قرار گرفتهاند. حدود سی چهل نفر در تالارِ اصلیِ اقامتگاهِ ستارهٔ دگرگونزرههایی جمع شده بودند و آنجا را حتی از قبل هم کوچکتر نشان میدادند.
با این حال، اینها خفتگانِ معمولیِ زاغه نبودند. بیشترشان مبارزانِ باتجربهایجوانِ از معدود گروههای شکارِ سکونتگاهِ بیرونی بودند، و همچنین کسانی که نفیسفرق در دورانِ حضورش در شهرِ تاریک به جناحِ خود جذب کرده بود.
آن زمان که سانی عضوی از گروه بود، آنها زنان و مردانِ جوانِ ضعیف و ناامیدی بودند که بهسختی در واقعیتِ بیرحمِرهبرانِ ساحلِ فراموششده زنده میماندند. حالا اوضاع فرق کرده بود. دستیارانِ کوچکِ نف به سلاحهای دستساز مسلح بودند و زرههایی به تن داشتندسالم که از انواعواقسامِ خرتوپرتهای پیداشده ساخته شده بود، و بعضیهایشان حتی خاطرههایی در اختیار داشتند. حالتِ ایستادنشان هم بسیار متفاوت از قبل بود.
راستش را بخواهید، حالا دیگر تفاوتِ میانِ آنها ودرهم شکارچیها چندان زیاد نبود. اگر سانی نمیدانست کدام بهچهارشانهای کدام است، شاید یکی را با دیگری اشتباه میگرفت.
ستارهٔ دگرگون از میانِ جمعیت گذشت و به پنجرهای نزدیک شد کهبیرحمِ رو به منظرهٔ دلگیرِ ویرانههای نفرینشده باز میشد. لحظهٔ کوتاهی به آنمسلح نگاه کرد و سپس در حالی که چهرهاش درهم رفته بود، برگشت.
«...بگین.»
رهبرانِ گروههای شکار نگاهی به هم انداختند. یکی از آنها، مردِلحظهٔ جوانِ چهارشانهای با موهای بلند و ژولیده و سه جایِ زخمِ زشتشکار که از پیشانی تا چانهاش کشیده شده بود، با کمی تردید گفت:
«خوش برگشتین، بانوکوتاهی نفیس. خوبه کهسپس زنده و سالم هستین.»
نفیس سر تکان داد.آنها شکارچی مکث کرد و سپسناامیدی با صدایی گرفته ادامه داد:
«ما، اِ... تو این چند ماهِ گذشته از دستورات و توصیههای شما پیروی کردیم. شبهنظامیایی که راه انداختین، برایزنده محافظت از سکونتگاه در برابرِ حملهٔ هیولاها تقویت و سازماندهی شدن. با خاطرههایی که شما و دستهتون تو ویرانههاحالتِ برامون شکار کردین، تلفات هم بینِ نگهبانا و هم بینِ مردمِ عادی کم بود. منظورم در مقایسه با قبله.»
ستارهٔ دگرگون ساکت ماندنزدیک و فقط به او خیرهباز شد. مردِ جوان آهی کشید.
«در موردِ اون یکی موضوع... تقریباً دقیقاً همونطوری پیش رفت که گفته بودین. مدتِ کوتاهی بعد از رفتنِچهارشانهای شما، اعضای لشکر اومدن تو سکونتگاه و خواستن که افی خودش رو تسلیم کنه تا برای ناپدید شدنِهستین اون نگهبانا محاکمه بشه. وقتی بهشون گفتیم که اون رفته، خشن شدن. چند نفر زخمی شدن، اما کسی نمرد.»
افی پوزخند زد. شکارچیآنها نگاهِ پیچیدهای به اوضعیف انداخت و گونهاش را خاراند.
«بعد از اون، تقریباً هر هفته پیداشون میشد، چند نفر رو کتک میزدن و چیزها رو میشکستن، همیشه هم همون خواسته رو داشتن. امادستیارانِ ما خونسردیمون رو حفظ کردیم و فقط... خب. تحمل کردیم. همونطوری که شما بهمون گفته بودین. به نظر میرسید این کار فقط عصبانیترشون میکنه، امانبود دلیلِ واقعی برای بالا بردنِ درگیری نداشتن. آخر سر هم فقط به این رضایت دادن که زندگیمون رو سخت کنن و به مردم زور بگن.»
شکارچیِ قدبلندگذشت سرش رانزدیک تکان داد.
«مردم چشونه که براینگاه خوشامدگویی به من اینطوریچهرهاش سرودست میشکنن؟ قضیه واقعاً چیه؟»
مردِ جوان با خجالتآنها سرش را پایین انداختضعیف و گلویش را صاف کرد.
«اِ، اون... خب، میدونین، هرچی قلعه بیشتر اعلامآنها میکرد که شما باید جوابگوی قتلِ اون نگهبانابیرحمِ باشین، مردمِ سکونتگاه بیشتر، چطوری بگم... قدردانِ شما میشدن؟»
افی باگذشت چهرهای سردرگم بهمنظرهٔ او نگاه کرد.
«چون ناعادلانه متهم شدم؟»
پسرک لبخندِ دستپاچهای زد.
«آه، نه. راستش برعکس. اونا واقعاً قدردانِ اینن که تو... ظاهراً... ششتا از نگهبانها رو کشتی. در واقع، تنها حسرتشونمیماندند اینه که چرا بیشتر نکشتی. قصههایی هم دربارهٔ اینکه دقیقاً چطور کُشتیشون سر زبونهاست، که یکی از یکی پرآبوتابتره. معروفترینشبسیار اینه که، اِهم... نگهبانها میخواستن، اِ، شرفت رو لکهدار کنن، برای همین مجبور شدی به آدمای قلعه درسِ عبرت بدی.»
شکارچیِ بلندقامت پلک زد.
«شرفِ... من؟ منکوتاهی از کِی تاسپس حالا شرف داشتم؟»
مردِ جوان نیشخند زد.
«هی، به من نگاه نکن.سانی این یکی کارِ من نبود،مردانِ باشه؟ تقصیرِ پارکه، ایدهٔ اون بود.»
افی با نگاهی تاریکنزدیک به شکارچیِ دیگری خیره شدباز که فقط شانهای بالا انداخت.
«بانو نفیس بهمون گفت هر کاریسپس میتونیم بکنیم تا مردمِ سکونتگاه طرفتبگین رو بگیرن. جواب داد، مگه نه؟»
شکارچیِ سرکشعضوی با چهرهای کلافهزنان صورتش را مالید.
«ولی... منکرده که اونازمان رو نکشتم؟»
شکارچی با چشمانی کهنزدیک هیچ نشانی از شوخینفرینشده نداشت به او نگاه کرد.
«کی اهمیت میده؟»
افی دهان باز کردآنها تا چیزی بگوید، اماضعیف نفیس حرفش را قطع کرد:
«وقت کمه.کرده با حرفایزمان بیخودی تلفش نکنین.»
سپس، به شکارچیای کهنزدیک جای زخم روی صورتشنفرینشده داشت چرخید و پرسید:
«دستورِ آخرم چی شد؟»
مرد اخم کرد، سپس جعبهٔ چوبیِ کوچکی را از کیسهٔ چرمیِ روی کمربندش درآورد.فراموششده مردِ جوان جعبهٔ کوچک را طوری نگه داشته بود که انگار وحشتناکترین موجودِ کابوسخرتوپرتهای است. با احتیاطِ فراوان به نفیس نزدیک شد و آن را به او داد.
قطرههای عرقکرده روی پیشانیاشزمان نشسته بود.
«این... همون چیزیه که اون شخص از قلعه آورد. نمیدونم از چیکوتاهی استفاده کردن تا کیدو رو مجبور کنن اون چیز رو بسازه، امانگاهی نتیجه دقیقاً همونی شد که میخواستی، دستکم طبقِ یادداشتی که گذاشته بودن.»
مرد مکث کرد.
«یه روز جعبه و یادداشت خیلی راحتجوانِ روی بالشم پیدا شدن. وقتی خوندم اون چیززنده قراره چی باشه، نزدیک بود از سکته بمیرم.»
سانی با علاقه به جعبه خیره شد. کیدو یکی از ستوانهای گانلاگ بود؛ زنِ جوانی کهبیرحمِ مسئولیتِ صنعتگران را بر عهده داشت. توانِ سرشتِ او اجازه میداد ویژگیهای خاصی از گیاهان را دستکاریپیداشده کند؛ چیزی که اینجا در ساحلِ فراموششده، جایی که غذا کمیاب و تکراری بود، کاربردِ فوقالعادهای داشت.
اما نفیس چه چیزِ مهمی میتوانستدلگیرِ از او بخواهد؟ و چرا شکارچیکوتاهی آنقدر از آن جعبهٔ کوچک میترسید؟
ستارهٔ دگرگون با احتیاط آن راسپس گرفت، چند لحظه به جعبه نگاه کردرهبرانِ و بعد آن را به کاستر داد.
«میدونی باید چیکار کنی.»
کاستر با تکانِ کوتاهِزمان سر به سمتِ درآنها رفت و ناپدید شد.
در این میان، نفیسنزدیک رو به شکارچیان کردنفرینشده و با لحنی استوار گفت:
«کارتون خوبلحظهٔ بود. ازنگاه همهتون ممنونم.»
با نشستنِ لبخندهای پهن بر لبانشان، کیسهٔجوانِ بیانتهای افی را گرفت و دوباره بازش کرد.زنده ستارهٔ دگرگون کیسه را وارونه کرد و گفت:
«این... نه پاداشه، نه هدیه. اینعضوی فقط چیزیه که همهتون لیاقتش رو دارینناامیدی و خیلی زود بهش نیاز پیدا میکنین.»
لحظهای بعد، رودی از بلورهای درخشان از درونِ کیسه روان شد و روی میزکرد ریخت. صدها و صدها بلور آنجا بود که هر کدام با نوری ملایم وموهای فریبنده میدرخشیدند. دیری نگذشت که بلورها از لبههای میز سرریز کردند و روی زمین ریختند.
چند لحظه بعد، بیش از هزار خردهٔ روحچهرهاش پیشِ روی افرادِ بهتزدهای که در اتاق جمعانداختند شده بودند، پدیدار شد. کیسهٔ بیانتها سرانجام خالی شد.
سانی به تودهٔ بلندِ بلورهای درخشان خیره شد و آه کشید.واقعیتِ پیش از آنکه همهٔ این ماجراها شروع شود، خودش هم تودهایسلاحهای شبیهِ این داشت... فقط خیلی، خیلی کوچکتر. مایهٔ افتخار و دلخوشیاش.
ولی متأسفانهکرده حالا همهاش برسانی باد رفته بود.
چه منظرهای.گذشت منم فکرنزدیک میکردم پولدارم...