چپتر 265: سایهٔ نفرتانگیز
0سانی از دیوارِ دوردستِ شهرِ تاریکنمیرد روی گرداند، چشمانش را بست، نفسِطعمشان عمیقی کشید و خشمش را رها کرد.
فعلاً باید خونسردیاش را حفظ میکرد. ازبخورد پای درآوردنِ اهریمنی سقوطکرده کارِ آسانی نبود.دهد حتی ممکن بود به قیمتِ جانش تمام شود.
...اما مصمم بود کارش را تمام کند.آبدار تقاصِ خونی که به آن موجود بدهکارفقط بود، باید به هر قیمتی پس داده میشد.
سانی به سمتِ آتش رفت، نشست و سعی کردشده جزئیاتِ اقامتِ قبلیشان روی این طاقِ مرمرینِ کهنه وآبدار فرسوده را به یاد بیاورد. عجب دو روزِ مفرحی بود.
چشمنواز هم بود...
سایهاش با سرخوردگیچیزهای سر تکان دادرؤیا و رویش را برگرداند.
طولی نکشید که نفیس سهمِ غذایش را به او داد. مهارتِ آشپزیاش در این چندسعادتِ ماه خیلی پیشرفت کرده بود؛ آن هم با وجودِ اینکه موادِ اولیهٔ متنوعی در اختیارپرسید نداشتند. با این حال، تبدیل کردنِ چندشآورترین هیولاها به غذایی لذیذ از عهدهٔ هر کسی برنمیآمد.
این باید یهعالمِ واحدِ درسیِ مجزامسمومیت توی آکادمی باشه.
معلم جولیوس به او یاد داده بود چطور چیزهای مختلف رادهد در عالمِ رؤیا بخورد و از مسمومیت نمیرد، اما از این غافلفراموش شده بود که دقیقاً توضیح دهد چطور باید طعمشان را خوب کرد.
سانی دندان در تکه گوشتی آبدار فرو برد، مشکلاتش را برای لحظاتی فراموش کرد و فقطخوب از این سعادتِ کمیاب لذت برد. پس از تمام کردنِ گوشت، با رضایت لبخند زد ورضایت دستانش را با پارچهٔ نرمِ کفنِ عروسکگردان پاک کرد. بعد نگاهی به نفیس انداخت و پرسید:
«فردا بایدطعمشان بتونیم بهدندان شهر برسیم، نه؟»
نفیس سر تکان داد.
«...اگه اتفاقی نیفته.»
سانی کمی فکرچیزهای کرد و بعدرؤیا با لحنی کنجکاو گفت:
«فکر میکنیطعمشان گانلاگ میدونهدندان داریم برمیگردیم؟»
نفیس پیش از پاسخرؤیا دادن چند لحظه فکر کرد.شده صدایش آرام و بیتفاوت بود.
«قطعاً.»
سانی آهی کشید. خودش هم به همین نتیجه رسیده بود: همان موقع که تازه قدم به قلعهٔ روشن گذاشتهگوشتی بود، از کاستر دربارهٔ صنعتگرِ خاصی شنیده بود که میتوانست موقعیتِ حدودیِ هر کسی را که شخص تا به حالپاک دیده بود، ردیابی کند. کاستر از همین طریق فهمیده بود چند خفته از گروهِ آنها به ساحلِ فراموششده فرستاده شدهاند.
حتی اگر گانلاگ هیچ راهِ دیگریگوشتی برای باخبر شدن از نزدیک شدنشان نداشت،فراموش کافی بود فقط از آن زن بپرسد.
سانی کمیمختلف جابهجا شدرؤیا و پرسید:
«باید منتظرِ کمیتهٔ استقبال باشیم؟»
ستارهٔ دگرگون سر تکان داد.
«فکر نمیکنم. نیازی نیست کاری بکنه. گانلاگآبدار میدونه که ما با پای خودمون میریم پیشش...سعادتِ خیلی ساده چون جای دیگهای برای رفتن نداریم.»
مدتی ساکتمختلف شد ورؤیا بعد اضافه کرد:
«اما مهمتر از همه، موضوع هیچوقت کشتنِ من یا آدمهام نبوده. همیشه هدفش نابود کردنِ ایدههایی بوده که من نمایندهشونم.مشکلاتش اگه کسی نباشه که ببینه، نابود کردنِ من چه فایدهای داره؟ گانلاگ بدونِ تماشاچی هیچ کاری نمیکنه. هاروس رو فرستادهپرسید بود تا نذاره از صحنه فرار کنیم، اما حالا که دوباره برگشتیم روش، دلیلی نداره برای یه اتفاقِ اجتنابناپذیر عجله کنه.»
همه با چهرههایی گرفته به گفتگورؤیا گوش میدادند. سانی نگاهی به آنهادقیقاً انداخت، کمی مکث کرد و پرسید:
«مطمئنی میتونی شکستش بدی؟»
نفیس به آتشعالمِ خیره ماند. پسمسمومیت از مدتی کوتاه گفت:
«آره.»
سانی باچطور شنیدنِ این حرف،عالمِ لبخندِ شیرینی زد.
«خب، خوش به حالت، اما من نیستم. پسفرو بیاین قبل از اینکه اون روانی همهتون روکمیاب به کشتن بده، معاملهمون رو تموم کنیم. باشه؟»
گوشهٔ لبِ نفیس بالا رفت.
«داری دربارهٔعالمِ اهریمنِ سقوطکردهبخورد حرف میزنی؟»
سر تکان داد.
«آره. همون حرومزاده.خوب قول دادی کمکمگوشتی کنی بکشمش، یادته؟»
در این میان، کای بابخورد نگاهی پیچیده به او چشم دوختهتوضیح بود. سرانجام طاقت نیاورد و پرسید:
«سانی... واقعاً نمیخوای با ما بیای؟ نمیبینی... نمیبینی کهدقیقاً برای فرار از اینجا فقط همین یه شانس رو داریم؟برد تازه بماند که جونِ چند نفر رو میتونیم نجات بدیم!»
سانی شانه بالا انداخت. راستش را بخواهید، خودش هم در این باره کاملاً مطمئن نبود.طعمشان از یک سو، هیچ تمایلی نداشت به نفیس کمک کند تا به هدفِ دیوانهوارش برسد. ازگوشت سوی دیگر، اتفاقاتی که او رقم زده بود، چه با سانی و چه بیاو رخ میداد.
میخواست چه کار کند؟ در کلیسایشگوشتی پنهان شود و منتظر بماند تالحظاتی دیگر هیچکس در ساحلِ فراموششده زنده نماند؟
عجب سرنوشتی میشد...
«شاید باهاتون بیام،رؤیا شایدم نیام. کینمیرد میدونه چی پیش میاد؟»
ساکت شدچطور و زیرچشمی نگاهیعالمِ به کاسی انداخت.
در واقع، دستکم سهدندان نفر در اینجا کموبیشفرو میدانستند چه پیش میآید.
فرار از تقدیر سخته.
«اما مسئله این نیست، مگه نه؟ مسئلهغافل اینه که اول باید معاملهمون رو تموم کنیمتکه و بعد هر کاری که دلتون میخواد بکنین...»
ستارهٔ دگرگون رو بهمختلف آن دو کرد و بانمیرد آرامش به بحث پایان داد:
«باشه. مشکلی نیست.خوب اول میریم کلیسا. هرآبدار چی باشه، معامله معاملهست.»
سانی با رضایت لبخند زد.
نفیس نگاهیعالمِ به او انداختمسمومیت و اضافه کرد:
«اما، سانی... دقیقاًچیزهای چطور قراره یهرؤیا اهریمنِ سقوطکرده رو بکشیم؟»
لبخندش پهنتر شد.
«اوه! خوشحالم که پرسیدی...»
سانی بیش از شش ماه بود که داشت برای نحوهٔ دقیقِ کشتنِ شوالیهٔ سیاهدهد نقشه میکشید. پیش از ترکِ شهرِ تاریک، دو ماهِ تمام را صرفِ زیر نظرسعادتِ گرفتنِ آن دیوِ ترسناک کرده بود تا هر چه را میشد دربارهاش دانست، بفهمد.
ناگفته نماند که از پای درآوردنِ موجودی به آنبرد قدرتمندی اصلاً کارِ سادهای نبود. در واقع، قرار بودگوشت سختترین نبردی باشد که تا آن زمان تجربه کرده بودند.
تقریباً ناممکن به نظر میرسید.
اما واقعاً اینطور بود؟
مبارزه با پیامآورِ مناره که معلوم شد هیولایی سقوطکرده است، چیزی نمانده بودتوضیح به قیمتِ جانِ چند تن از اعضای دسته تمام شود. آنها بهسختی توانسته بودندفقط در برابرِ موجودی از آن طبقه دوام بیاورند و یک اهریمن دَهبرابر هولناکتر بود.
با این حال، تفاوتِ بزرگی میانِگوشتی پیامآوری که با آن روبهرو شدهلحظاتی بودند و شوالیهٔ سیاه وجود داشت.
این تفاوتمختلف در اصلرؤیا بسیار ساده بود.
تفاوت این بود که سانیمسمومیت با تمامِ قلبِ تاریک وتوضیح کینهتوزش از پیامآور متنفر نبود.
و حالا، آن نفرتمختلف قرار بود کفهٔ ترازو رانمیرد به نفعِ آنها سنگین کند.