---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 265: سایهٔ نفرت‌انگیز • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 265: سایهٔ نفرت‌انگیز

0

سانی از دیوارِ دوردستِ شهرِ تاریک‌جولیوس​ روی گرداند، چشمانش را بست، نفسِ‌بخورد​ عمیقی کشید و خشمش را رها کرد.

فعلاً باید خونسردی‌اش را حفظ می‌کرد. از‌جولیوس​ پای درآوردنِ اهریمنی سقوط‌کرده کارِ آسانی نبود.‌مسمومیت​ حتی ممکن بود به قیمتِ جانش تمام شود.

...اما مصمم بود کارش را تمام کند.‌معلم​ تقاصِ خونی که به آن موجود بدهکار‌بخورد​ بود، باید به هر قیمتی پس داده می‌شد.

سانی به سمتِ آتش رفت، نشست و سعی کرد‌چیزهای​ جزئیاتِ اقامتِ قبلی‌شان روی این طاقِ مرمرینِ کهنه و‌دقیقاً​ فرسوده را به یاد بیاورد. عجب دو روزِ مفرحی بود.

چشم‌نواز هم بود...

سایه‌اش با سرخوردگی‌توی​ سر تکان داد‌معلم​ و رویش را برگرداند.

طولی نکشید که نفیس سهمِ غذایش را به او داد. مهارتِ آشپزی‌اش در این چند‌مسمومیت​ ماه خیلی پیشرفت کرده بود؛ آن هم با وجودِ اینکه موادِ اولیهٔ متنوعی در اختیار‌مشکلاتش​ نداشتند. با این حال، تبدیل کردنِ چندش‌آورترین هیولاها به غذایی لذیذ از عهدهٔ هر کسی برنمی‌آمد.

این باید یه‌توی​ واحدِ درسیِ مجزا‌معلم​ توی آکادمی باشه.

معلم جولیوس به او یاد داده بود چطور چیزهای مختلف را‌رؤیا​ در عالمِ رؤیا بخورد و از مسمومیت نمیرد، اما از این غافل‌تکه​ شده بود که دقیقاً توضیح دهد چطور باید طعمشان را خوب کرد.

سانی دندان در تکه گوشتی آبدار فرو برد، مشکلاتش را برای لحظاتی فراموش کرد و فقط‌غافل​ از این سعادتِ کمیاب لذت برد. پس از تمام کردنِ گوشت، با رضایت لبخند زد و‌فراموش​ دستانش را با پارچهٔ نرمِ کفنِ عروسک‌گردان پاک کرد. بعد نگاهی به نفیس انداخت و پرسید:

«فردا باید‌درسیِ​ بتونیم به‌توی​ شهر برسیم، نه؟»

نفیس سر تکان داد.

«...اگه اتفاقی نیفته.»

سانی کمی فکر‌توی​ کرد و بعد‌معلم​ با لحنی کنجکاو گفت:

«فکر می‌کنی‌درسیِ​ گانلاگ می‌دونه‌توی​ داریم برمی‌گردیم؟»

نفیس پیش از پاسخ‌آکادمی​ دادن چند لحظه فکر کرد.‌چیزهای​ صدایش آرام و بی‌تفاوت بود.

«قطعاً.»

سانی آهی کشید. خودش هم به همین نتیجه رسیده بود: همان موقع که تازه قدم به قلعهٔ روشن گذاشته‌توضیح​ بود، از کاستر دربارهٔ صنعتگرِ خاصی شنیده بود که می‌توانست موقعیتِ حدودیِ هر کسی را که شخص تا به حال‌لبخند​ دیده بود، ردیابی کند. کاستر از همین طریق فهمیده بود چند خفته از گروهِ آن‌ها به ساحلِ فراموش‌شده فرستاده شده‌اند.

حتی اگر گانلاگ هیچ راهِ دیگری‌باشه​ برای باخبر شدن از نزدیک شدنشان نداشت،‌رؤیا​ کافی بود فقط از آن زن بپرسد.

سانی کمی‌مجزا​ جابه‌جا شد‌آکادمی​ و پرسید:

«باید منتظرِ کمیتهٔ استقبال باشیم؟»

ستارهٔ دگرگون سر تکان داد.

«فکر نمی‌کنم. نیازی نیست کاری بکنه. گانلاگ‌معلم​ می‌دونه که ما با پای خودمون می‌ریم پیشش...‌مسمومیت​ خیلی ساده چون جای دیگه‌ای برای رفتن نداریم.»

مدتی ساکت‌مجزا​ شد و‌آکادمی​ بعد اضافه کرد:

«اما مهم‌تر از همه، موضوع هیچ‌وقت کشتنِ من یا آدم‌هام نبوده. همیشه هدفش نابود کردنِ ایده‌هایی بوده که من نماینده‌شونم.‌طعمشان​ اگه کسی نباشه که ببینه، نابود کردنِ من چه فایده‌ای داره؟ گانلاگ بدونِ تماشاچی هیچ کاری نمی‌کنه. هاروس رو فرستاده‌پارچهٔ​ بود تا نذاره از صحنه فرار کنیم، اما حالا که دوباره برگشتیم روش، دلیلی نداره برای یه اتفاقِ اجتناب‌ناپذیر عجله کنه.»

همه با چهره‌هایی گرفته به گفتگو‌معلم​ گوش می‌دادند. سانی نگاهی به آن‌ها‌رؤیا​ انداخت، کمی مکث کرد و پرسید:

«مطمئنی می‌تونی شکستش بدی؟»

نفیس به آتش‌توی​ خیره ماند. پس‌معلم​ از مدتی کوتاه گفت:

«آره.»

سانی با‌مجزا​ شنیدنِ این حرف،‌باشه​ لبخندِ شیرینی زد.

«خب، خوش به حالت، اما من نیستم. پس‌جولیوس​ بیاین قبل از اینکه اون روانی همه‌تون رو‌نمیرد​ به کشتن بده، معامله‌مون رو تموم کنیم. باشه؟»

گوشهٔ لبِ نفیس بالا رفت.

«داری دربارهٔ‌توی​ اهریمنِ سقوط‌کرده‌باشه​ حرف می‌زنی؟»

سر تکان داد.

«آره. همون حروم‌زاده.‌مجزا​ قول دادی کمکم‌باشه​ کنی بکشمش، یادته؟»

در این میان، کای با‌باشه​ نگاهی پیچیده به او چشم دوخته‌عالمِ​ بود. سرانجام طاقت نیاورد و پرسید:

«سانی... واقعاً نمی‌خوای با ما بیای؟ نمی‌بینی... نمی‌بینی که‌مختلف​ برای فرار از اینجا فقط همین یه شانس رو داریم؟‌دهد​ تازه بماند که جونِ چند نفر رو می‌تونیم نجات بدیم!»

سانی شانه بالا انداخت. راستش را بخواهید، خودش هم در این باره کاملاً مطمئن نبود.‌نمیرد​ از یک سو، هیچ تمایلی نداشت به نفیس کمک کند تا به هدفِ دیوانه‌وارش برسد. از‌لحظاتی​ سوی دیگر، اتفاقاتی که او رقم زده بود، چه با سانی و چه بی‌او رخ می‌داد.

می‌خواست چه کار کند؟ در کلیسایش‌باشه​ پنهان شود و منتظر بماند تا‌عالمِ​ دیگر هیچ‌کس در ساحلِ فراموش‌شده زنده نماند؟

عجب سرنوشتی می‌شد...

«شاید باهاتون بیام،‌آکادمی​ شایدم نیام. کی‌جولیوس​ می‌دونه چی پیش میاد؟»

ساکت شد‌مجزا​ و زیرچشمی نگاهی‌باشه​ به کاسی انداخت.

در واقع، دست‌کم سه‌توی​ نفر در اینجا کم‌وبیش‌جولیوس​ می‌دانستند چه پیش می‌آید.

فرار از تقدیر سخته.

«اما مسئله این نیست، مگه نه؟ مسئله‌چطور​ اینه که اول باید معامله‌مون رو تموم کنیم‌غافل​ و بعد هر کاری که دلتون می‌خواد بکنین...»

ستارهٔ دگرگون رو به‌آکادمی​ آن دو کرد و با‌چیزهای​ آرامش به بحث پایان داد:

«باشه. مشکلی نیست.‌مجزا​ اول می‌ریم کلیسا. هر‌معلم​ چی باشه، معامله معامله‌ست.»

سانی با رضایت لبخند زد.

نفیس نگاهی‌توی​ به او انداخت‌معلم​ و اضافه کرد:

«اما، سانی... دقیقاً‌توی​ چطور قراره یه‌معلم​ اهریمنِ سقوط‌کرده رو بکشیم؟»

لبخندش پهن‌تر شد.

«اوه! خوشحالم که پرسیدی...»

سانی بیش از شش ماه بود که داشت برای نحوهٔ دقیقِ کشتنِ شوالیهٔ سیاه‌مسمومیت​ نقشه می‌کشید. پیش از ترکِ شهرِ تاریک، دو ماهِ تمام را صرفِ زیر نظر‌برد​ گرفتنِ آن دیوِ ترسناک کرده بود تا هر چه را می‌شد درباره‌اش دانست، بفهمد.

ناگفته نماند که از پای درآوردنِ موجودی به آن‌چطور​ قدرتمندی اصلاً کارِ ساده‌ای نبود. در واقع، قرار بود‌شده​ سخت‌ترین نبردی باشد که تا آن زمان تجربه کرده بودند.

تقریباً ناممکن به نظر می‌رسید.

اما واقعاً این‌طور بود؟

مبارزه با پیام‌آورِ مناره که معلوم شد هیولایی سقوط‌کرده است، چیزی نمانده بود‌بخورد​ به قیمتِ جانِ چند تن از اعضای دسته تمام شود. آن‌ها به‌سختی توانسته بودند‌فرو​ در برابرِ موجودی از آن طبقه دوام بیاورند و یک اهریمن دَه‌برابر هولناک‌تر بود.

با این حال، تفاوتِ بزرگی میانِ‌باشه​ پیام‌آوری که با آن روبه‌رو شده‌عالمِ​ بودند و شوالیهٔ سیاه وجود داشت.

این تفاوت‌مجزا​ در اصل‌آکادمی​ بسیار ساده بود.

تفاوت این بود که سانی‌معلم​ با تمامِ قلبِ تاریک و‌عالمِ​ کینه‌توزش از پیام‌آور متنفر نبود.

و حالا، آن نفرت‌آکادمی​ قرار بود کفهٔ ترازو را‌چیزهای​ به نفعِ آن‌ها سنگین کند.

ناولها | novelha.net