---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1906: زرهِ تاریک • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 1906: زرهِ تاریک

0

لحظه‌ای بعد، از تاریکی بیرون آمد و پا روی تلِ بزرگی از آوارِ شعله‌ور گذاشت.‌معلوم​ معبدِ باغ واقعاً فروریخته و طعمهٔ حریقی جهنمی شده بود. کوهِ آوار همچنان در آتش‌چیزی​ می‌سوخت و گرما چنان سوزان بود که انسانی معمولی در دم به خاکستر تبدیل می‌شد.

حتی ممکن بود یک قدیس در آتش بسوزد یا داخلِ ابرِ‌تکامل​ غلیظِ دودِ سیاه خفه شود. اما سانی به لطفِ ردای عقیقی کم‌وبیش‌محدوده​ مشکلی نداشت؛ شاید راحت نبود، اما می‌توانست آزادانه در خرابه‌های شعله‌ور بگردد.

پیدا کردنِ قدیس وقتِ زیادی از او نگرفت. کاملاً به‌قرارِ​ چشم می‌آمد؛ آن بیرون در میانِ آوارِ شعله‌ور، محدوده‌ای غرق‌محدوده​ در تاریکیِ نفوذناپذیر بود که فضایی ساکت و آرام داشت.

سایه‌اش آن داخل بود. البته نمی‌توانست او‌توانی​ را درست ببیند، اما حضورش را حس‌کلِ​ می‌کرد، و همین‌طور حضورِ سایه‌های خودش را.

سانی چند لحظه‌انگار​ در لبهٔ کرهٔ‌مخزنِ​ تاریکیِ حقیقی درنگ کرد.

«...این دیگه جدیده.»

درست بود که قدیس ذره‌ای تاریکیِ عنصری در قلبش داشت. اما‌معلوم​ هرگز نتوانسته بود آن را به این شکل احضار کند؛ فقط‌بپوشاند​ می‌توانست از آن برای ساختنِ سلاح یا پوشاندنِ یک خاطره استفاده کند.

انگار کشتنِ بازتاب، مخزنِ قلبِ تاریکی را لب‌به‌لب پر کرده و باعث شده بود قدرت‌هایش تکامل‌تاریکی‌اش​ یابند. از قرارِ معلوم، قدیس توانی شبیه به توانِ رِوِل به دست آورده بود؛ حالا می‌توانست‌می‌شه​ کلِ یک محدوده را با تاریکی‌اش بپوشاند. این محدوده به گستردگیِ تاریکیِ رِوِل نبود، اما اهمیتی نداشت.

سانی لبخند زد.

چیزی که اهمیت داشت،‌بازتاب​ هم‌افزاییِ این قدرت با‌کرده​ توانِ [ردای تاریکی] قدیس بود.

«وقتی تاریکی احاطه‌ش کنه، مخصوصاً‌کرده​ تاریکیِ حقیقی، سرعت و قدرتش‌قرارِ​ بیشتر می‌شه. زخم‌هاش هم ترمیم می‌شن...»

حالا که قدیس می‌توانست آزادانه تاریکیِ عنصری را بیرون‌توانِ​ بریزد، می‌توانست همیشه در احاطهٔ آن باشد. یعنی تقریباً‌گستردگیِ​ همیشه می‌توانست از مزیتِ کاملِ [ردای تاریکی] بهره‌مند شود.

قضیه فقط این نبود.

هرچند سانی دقیقاً نمی‌دانست چطور باید به تکاملِ قدیس کمک کند، اما حس می‌کرد این‌توانی​ قدرتِ تازه‌اش... به‌احتمالِ زیاد اولین قدم برای تبدیل شدن به یک تایرنت است. هرچه نباشد، تایرنت‌ها‌هم‌افزاییِ​ موجوداتی بودند که اقتدارشان را بر جهان اِعمال می‌کردند؛ درست مثل فرمانروایان، هرچند به شیوه‌ای متفاوت.

بیشترِ تایرنت‌ها یا یک قلمرو را در کنترل داشتند یا ارتشی از‌توانی​ زیردستان را، و معمولاً هر دو را هم‌زمان. و غرق کردنِ یک‌اهمیتی​ محدوده در تاریکیِ عنصری، شباهتِ زیادی به در دست گرفتنِ کنترلِ آن داشت.

«مگه نه؟»

سانی جلو رفت و هم‌زمان کنترلِ یکی از تجسم‌هایی را‌باعث​ که دورِ بدنِ قدیس پیچیده بود در دست گرفت؛ وگرنه‌دست​ قدرتِ سایهٔ خودش کورش می‌کرد، که واقعاً مایهٔ خجالت می‌شد.

حالا که دیگر اضطرارِ نبرد رهایش کرده‌لب‌به‌لب​ بود، سانی دوباره مبهوت شد که حسِ‌معلوم​ ادغام با موجودی دیگر چقدر عجیب و معجزه‌آساست.

چند لحظه گیج بود و حسِ پیچیده و بیگانهٔ یکی‌بودن با کالبدِ قدیس را در خود‌دست​ هضم می‌کرد. همچنین با دیدنِ اینکه زخم‌های وحشتناکش داشتند التیام می‌یافتند، نفسِ راحتی کشید؛ هرچه باشد، تمامِ‌مخصوصاً​ آن مدت را در آغوشِ تاریکیِ احضارشده‌اش آرمیده بود و از آن تغذیه می‌کرد و جان می‌گرفت.

بعد، صدای‌قدرت‌هایش​ بلندی حواسش‌یابند​ را پرت کرد.

صدای افتادنِ‌استفاده​ سینه‌بندِ عقیقیِ ضربه‌خورده‌ای‌بازتاب​ روی زمین بود.

سانی چند بار پلک زد.

بعد، چند‌مخزنِ​ بارِ دیگر‌لب‌به‌لب​ پلک زد.

«نه، وایسا. چی؟!»

انگار قدیس...‌استفاده​ داشت زرهش‌کشتنِ​ را درمی‌آورد.

اشتباه نمی‌کرد. هرچه باشد داشت دنیا را از دریچهٔ چشمانِ او می‌دید؛‌یابند​ شوالیهٔ سنگیِ باوقار در تاریکی ایستاده بود و باحوصله زرهِ خردشده‌اش را درمی‌آورد.‌بپوشاند​ تقریباً از آن خلاص شده بود و تنها چند تکه باقی مانده بود.

سانی پیش‌تر صورت و پوستِ قدیس را گذرا‌تکامل​ دیده بود، اما هرگز او را بدونِ آن‌دست​ زرهِ پیچیده و ترسناک ندیده بود. شوکِ بزرگی بود.

قدیس زیرِ زرهِ عقیقی لباس‌های ساده‌ای به تن داشت، درست مثلِ هر شوالیهٔ دیگری. اندامش‌محدوده​ به شکلی فریبنده بی‌نقص بود و با چهرهٔ زیبایِ غیرانسانی‌اش هم‌خوانی داشت. پوستش همرنگِ زرهِ‌قدرتش​ عقیقی بود، طوری که انگار از سنگ ساخته شده بود... با این حال، این‌طور نبود.

هرچند بدنِ قدیس طوری به نظر می‌رسید که انگار از سنگ تراشیده شده و ویژگی‌های بسیاری‌توانی​ از سنگ را داشت، اما صرفاً سنگ‌مانند بود. حالا که سانی می‌توانست حسش کند، روشن‌تر از‌هم‌افزاییِ​ همیشه فهمید که او موجودی از گوشت و خون است... خب، دست‌کم از گوشت و غبار.

و با دیدنش به این شکل، سانی‌لب‌به‌لب​ بی‌اختیار به یادِ مجسمهٔ زیبایِ ایزدبانوی توفان افتاد‌توانی​ که زمانی در زیارتگاهِ برجِ آبنوس دیده بود.

کاملاً روشن بود که نِتِر هنگامِ‌باعث​ خلقِ قدیس‌های سنگی از چه کسی‌توانی​ الهام گرفته بود، دست‌کم از نظرِ ظاهری.

در همین حال، قدیس نگاهِ‌قرارِ​ بی‌تفاوتی به او انداخت و‌رِوِل​ به درآوردنِ زرهش ادامه داد.

ساق‌بندها و ساعدبندهایش روی‌کشتنِ​ زمین افتادند و او‌لب‌به‌لب​ را کاملاً بی‌دفاع گذاشتند.

همان لحظه سانی یادش‌بازتاب​ آمد که برای زل‌زدن‌کرده​ به آنجا نیامده است.

«ولی آخه چرا‌قلبِ​ به‌جای ترمیمِ زره‌باعث​ داره درش میاره؟»

لحظه‌ای بعد جوابش را گرفت.

قدیس کنارِ زرهِ شکسته‌کشتنِ​ زانو زد و مدتی‌لب‌به‌لب​ به آن خیره ماند.

انگار... رگه‌ای از احساسی‌بازتاب​ ناشناخته و غم‌انگیز در‌کرده​ چشمانِ یاقوتی‌اش به چشم می‌خورد.

بعد، دستش را‌قلبِ​ بالا برد و‌باعث​ مشتش را فرود آورد.

عقیقِ الماس‌گون‌قدرت‌هایش​ مثلِ شیشه‌یابند​ خرد شد...

و بعد جذبِ‌انگار​ بدنش شد، درست مثلِ‌قلبِ​ خاطره‌هایی که پیش‌تر می‌بلعید.

ناگهان، شعله‌های زرشکی که‌بازتاب​ در چشمانش می‌سوختند عمیق‌تر شدند‌باعث​ و انگار قدیس قوی‌تر شد.

با حالتی مغرور‌قلبِ​ برخاست و کمرش‌باعث​ را صاف کرد.

لحظه‌ای بعد، اندامِ زیبایش‌یابند​ در تاریکیِ روانی پیچیده‌شبیه​ شد و آن تاریکی...

جامد شد و بدنِ سایهٔ کم‌حرف‌مخزنِ​ را در پوششی نفوذناپذیر از زرهِ‌تکامل​ پیچیدهٔ عقیقی پوشاند. بی‌نقص و نو.

سانی بی‌حرکت ماند.

«...ای لعنت به من.»

انگار قدیس تازه‌تکامل​ ردای عقیقیِ خودش‌معلوم​ را متجلی کرده بود.

ناولها | novelha.net