چپتر 1906: زرهِ تاریک
0لحظهای بعد، از تاریکی بیرون آمد و پا روی تلِ بزرگی از آوارِ شعلهور گذاشت.معلوم معبدِ باغ واقعاً فروریخته و طعمهٔ حریقی جهنمی شده بود. کوهِ آوار همچنان در آتشچیزی میسوخت و گرما چنان سوزان بود که انسانی معمولی در دم به خاکستر تبدیل میشد.
حتی ممکن بود یک قدیس در آتش بسوزد یا داخلِ ابرِتکامل غلیظِ دودِ سیاه خفه شود. اما سانی به لطفِ ردای عقیقی کموبیشمحدوده مشکلی نداشت؛ شاید راحت نبود، اما میتوانست آزادانه در خرابههای شعلهور بگردد.
پیدا کردنِ قدیس وقتِ زیادی از او نگرفت. کاملاً بهقرارِ چشم میآمد؛ آن بیرون در میانِ آوارِ شعلهور، محدودهای غرقمحدوده در تاریکیِ نفوذناپذیر بود که فضایی ساکت و آرام داشت.
سایهاش آن داخل بود. البته نمیتوانست اوتوانی را درست ببیند، اما حضورش را حسکلِ میکرد، و همینطور حضورِ سایههای خودش را.
سانی چند لحظهانگار در لبهٔ کرهٔمخزنِ تاریکیِ حقیقی درنگ کرد.
«...این دیگه جدیده.»
درست بود که قدیس ذرهای تاریکیِ عنصری در قلبش داشت. امامعلوم هرگز نتوانسته بود آن را به این شکل احضار کند؛ فقطبپوشاند میتوانست از آن برای ساختنِ سلاح یا پوشاندنِ یک خاطره استفاده کند.
انگار کشتنِ بازتاب، مخزنِ قلبِ تاریکی را لببهلب پر کرده و باعث شده بود قدرتهایش تکاملتاریکیاش یابند. از قرارِ معلوم، قدیس توانی شبیه به توانِ رِوِل به دست آورده بود؛ حالا میتوانستمیشه کلِ یک محدوده را با تاریکیاش بپوشاند. این محدوده به گستردگیِ تاریکیِ رِوِل نبود، اما اهمیتی نداشت.
سانی لبخند زد.
چیزی که اهمیت داشت،بازتاب همافزاییِ این قدرت باکرده توانِ [ردای تاریکی] قدیس بود.
«وقتی تاریکی احاطهش کنه، مخصوصاًکرده تاریکیِ حقیقی، سرعت و قدرتشقرارِ بیشتر میشه. زخمهاش هم ترمیم میشن...»
حالا که قدیس میتوانست آزادانه تاریکیِ عنصری را بیرونتوانِ بریزد، میتوانست همیشه در احاطهٔ آن باشد. یعنی تقریباًگستردگیِ همیشه میتوانست از مزیتِ کاملِ [ردای تاریکی] بهرهمند شود.
قضیه فقط این نبود.
هرچند سانی دقیقاً نمیدانست چطور باید به تکاملِ قدیس کمک کند، اما حس میکرد اینتوانی قدرتِ تازهاش... بهاحتمالِ زیاد اولین قدم برای تبدیل شدن به یک تایرنت است. هرچه نباشد، تایرنتهاهمافزاییِ موجوداتی بودند که اقتدارشان را بر جهان اِعمال میکردند؛ درست مثل فرمانروایان، هرچند به شیوهای متفاوت.
بیشترِ تایرنتها یا یک قلمرو را در کنترل داشتند یا ارتشی ازتوانی زیردستان را، و معمولاً هر دو را همزمان. و غرق کردنِ یکاهمیتی محدوده در تاریکیِ عنصری، شباهتِ زیادی به در دست گرفتنِ کنترلِ آن داشت.
«مگه نه؟»
سانی جلو رفت و همزمان کنترلِ یکی از تجسمهایی راباعث که دورِ بدنِ قدیس پیچیده بود در دست گرفت؛ وگرنهدست قدرتِ سایهٔ خودش کورش میکرد، که واقعاً مایهٔ خجالت میشد.
حالا که دیگر اضطرارِ نبرد رهایش کردهلببهلب بود، سانی دوباره مبهوت شد که حسِمعلوم ادغام با موجودی دیگر چقدر عجیب و معجزهآساست.
چند لحظه گیج بود و حسِ پیچیده و بیگانهٔ یکیبودن با کالبدِ قدیس را در خوددست هضم میکرد. همچنین با دیدنِ اینکه زخمهای وحشتناکش داشتند التیام مییافتند، نفسِ راحتی کشید؛ هرچه باشد، تمامِمخصوصاً آن مدت را در آغوشِ تاریکیِ احضارشدهاش آرمیده بود و از آن تغذیه میکرد و جان میگرفت.
بعد، صدایقدرتهایش بلندی حواسشیابند را پرت کرد.
صدای افتادنِاستفاده سینهبندِ عقیقیِ ضربهخوردهایبازتاب روی زمین بود.
سانی چند بار پلک زد.
بعد، چندمخزنِ بارِ دیگرلببهلب پلک زد.
«نه، وایسا. چی؟!»
انگار قدیس...استفاده داشت زرهشکشتنِ را درمیآورد.
اشتباه نمیکرد. هرچه باشد داشت دنیا را از دریچهٔ چشمانِ او میدید؛یابند شوالیهٔ سنگیِ باوقار در تاریکی ایستاده بود و باحوصله زرهِ خردشدهاش را درمیآورد.بپوشاند تقریباً از آن خلاص شده بود و تنها چند تکه باقی مانده بود.
سانی پیشتر صورت و پوستِ قدیس را گذراتکامل دیده بود، اما هرگز او را بدونِ آندست زرهِ پیچیده و ترسناک ندیده بود. شوکِ بزرگی بود.
قدیس زیرِ زرهِ عقیقی لباسهای سادهای به تن داشت، درست مثلِ هر شوالیهٔ دیگری. اندامشمحدوده به شکلی فریبنده بینقص بود و با چهرهٔ زیبایِ غیرانسانیاش همخوانی داشت. پوستش همرنگِ زرهِقدرتش عقیقی بود، طوری که انگار از سنگ ساخته شده بود... با این حال، اینطور نبود.
هرچند بدنِ قدیس طوری به نظر میرسید که انگار از سنگ تراشیده شده و ویژگیهای بسیاریتوانی از سنگ را داشت، اما صرفاً سنگمانند بود. حالا که سانی میتوانست حسش کند، روشنتر ازهمافزاییِ همیشه فهمید که او موجودی از گوشت و خون است... خب، دستکم از گوشت و غبار.
و با دیدنش به این شکل، سانیلببهلب بیاختیار به یادِ مجسمهٔ زیبایِ ایزدبانوی توفان افتادتوانی که زمانی در زیارتگاهِ برجِ آبنوس دیده بود.
کاملاً روشن بود که نِتِر هنگامِباعث خلقِ قدیسهای سنگی از چه کسیتوانی الهام گرفته بود، دستکم از نظرِ ظاهری.
در همین حال، قدیس نگاهِقرارِ بیتفاوتی به او انداخت ورِوِل به درآوردنِ زرهش ادامه داد.
ساقبندها و ساعدبندهایش رویکشتنِ زمین افتادند و اولببهلب را کاملاً بیدفاع گذاشتند.
همان لحظه سانی یادشبازتاب آمد که برای زلزدنکرده به آنجا نیامده است.
«ولی آخه چراقلبِ بهجای ترمیمِ زرهباعث داره درش میاره؟»
لحظهای بعد جوابش را گرفت.
قدیس کنارِ زرهِ شکستهکشتنِ زانو زد و مدتیلببهلب به آن خیره ماند.
انگار... رگهای از احساسیبازتاب ناشناخته و غمانگیز درکرده چشمانِ یاقوتیاش به چشم میخورد.
بعد، دستش راقلبِ بالا برد وباعث مشتش را فرود آورد.
عقیقِ الماسگونقدرتهایش مثلِ شیشهیابند خرد شد...
و بعد جذبِانگار بدنش شد، درست مثلِقلبِ خاطرههایی که پیشتر میبلعید.
ناگهان، شعلههای زرشکی کهبازتاب در چشمانش میسوختند عمیقتر شدندباعث و انگار قدیس قویتر شد.
با حالتی مغرورقلبِ برخاست و کمرشباعث را صاف کرد.
لحظهای بعد، اندامِ زیبایشیابند در تاریکیِ روانی پیچیدهشبیه شد و آن تاریکی...
جامد شد و بدنِ سایهٔ کمحرفمخزنِ را در پوششی نفوذناپذیر از زرهِتکامل پیچیدهٔ عقیقی پوشاند. بینقص و نو.
سانی بیحرکت ماند.
«...ای لعنت به من.»
انگار قدیس تازهتکامل ردای عقیقیِ خودشمعلوم را متجلی کرده بود.