چپتر 1301: تسلطِ چهارم
0بیرونیها و رودزادگان... پی بردن به تفاوتِ میانشان کافی بود تا ذهنِ سانی رابالای به هم بریزد. او از قبل خودش را آماده کرده بود تا درونِ مقبرهٔواقع آریل با هر جور موقعیتِ عجیبی روبهرو شود، اما حرفهای آنانکه پاک گیجش کرد.
دلیلش این بود که سانی خطرهای عجیبِ رودِ بزرگ را فقط نسبت به خودش سنجیده بود،بچههای نه نسبت به یک تمدنِ کامل. شیوهٔ زندگیِ مردمِ رود اساساً با هر چیزی که تابسیار به حال میشناخت فرق داشت... چون بنیادیترین حقیقتِ جهان، یعنی زمان، برای آنها جورِ دیگری کار میکرد.
نخستین ساکنانِ مقبرهٔ آریل همگی بیرونی بودند، پس وقتی دیدند فرزندانشان تا اینخودشان حد با آنها فرق دارند، چقدر شوکه شدند؟ این شکاف چقدر درد وداستانِ اندوه به همراه داشت؟ چقدر طول کشید تا بتوانند جامعهای کاملاً جدید بسازند؟
با گذشتِ زمان، شمارِ رودزادگان بیشتر شد و از تعدادِ بیرونیها کاسته شد. با اینشدنِ حال، تمدنی که آنانکه توصیف کرده بود بدونِ بیرونیها دوام نمیآورد؛ کسانی که میتوانستند درچطور رودِ بزرگ سفر کنند و نقشِ حلقهٔ اتصالِ شهرهای مختلفِ روی آن را بر عهده داشتند.
برایشان چه حسی داشت که ببینند فرزندانشان برای همیشه جوان میمانند؟ برای رودزادگان چهبالای حسی داشت که پیر شدنِ پدر و مادرشان را تماشا کنند، در حالی کهواقع خودشان هرگز پیر نمیشدند؟ اینکه ببینند آنها میروند، در حالی که خودشان نمیتوانستند بروند؟
...بچههای رودزادمیمانند اصلاً چطورشدنِ بزرگ میشدند؟
ناگهان، داستانِ پیروانِ بافنده که تامیمانند مسیرهای دوردستِ بالای رودخانه رانده شدهحالی بودند، رنگوبوی بسیار تاریکتری به خود گرفت.
سانی لرزید.
معلوم شد تمدنِ رودِ بزرگ بسیار عجیبتر ازناگهان چیزی است که فکر میکرد. در واقع آنقدررانده عجیب بود که حتی تصورش هم برایش سخت بود.
تازه بماند که معلوم شد آنانکهٔمادرشان پیر اصلاً پیر نیست... در عینِاینکه حال که سنش ده برابرِ او بود.
«آه، دیگه نمیتونم فکر کنم...»
هضمِ اینهمه اطلاعاتشهرهای خیلی سخت بود... مخصوصاًداشتند اینقدر زود، اولِ صبح.
سانی چشمهٔ بیپایان را احضار کرد و صورتش راداستانِ شست، سپس جعبهٔ چوبیِ آنانکه را باز کرد. غذایرنگوبوی زیادی داخلش نمانده بود، و این باعث شد آهی بکشد.
قوری و بشقابی پر از گوشتِ آبپزِ آبدار کهخودشان در برگهای جلبکِ دریایی پیچیده شده بود را بیرون آورد،چطور نشست و چند لحظه به آن هفت خورشید خیره ماند.
«...غروب از لطفِ سقوطکرده یکی از کاهنههای اصلیه. اگهپدر آنانکه که خیلی بعد از ورودشون به مقبرهٔ آریلنمیتوانستند به دنیا اومده دویست سالشه، پس غروب چند سالشه؟»
آلودگی چطور؟ کاهنهها چند قرن با تباهیِداشتند در حالِ گسترش جنگیده بودند تا اینکه تمامِشدنِ شهرهایشان جز لطفِ سقوطکرده را از دست دادند؟
به عبارتِ دیگر... چه مدت دشمنچطور در حالِ قویتر شدن بود، درمسیرهای حالی که متحدانِ احتمالیشان داشتند ضعیفتر میشدند؟
سرش را تکان داد، چایپدر را در دو فنجان ریختهرگز و یک رولِ جلبک برداشت.
«مهم نیست چقدرببینند گذشته، منم باید قویترپیر بشم، اونم خیلی زود.»
چند روزِ دیگر گذشت. نفیس این روزها را با پشتکار صرفِ یادگیریِمسیرهای نحوهٔ هدایتِ قایق با نامها کرده بود، در حالی که سانی بیشترِمعلوم اوقات در سینهٔ قایق مینشست و در سکوت به آب نگاه میکرد.
گاهی به خودش اجازه میداد حواسش پرت شود و یا بهنمیشدند مقبرهٔ آریل فکر کند یا کلیدِ مصب را بررسی کند. با اینپیروانِ حال، تقریباً تمامِ وقتش صرفِ تسلط بر گامِ چهارمِ رقصِ سایه میشد.
سانی که حس میکرد در آستانهٔ یک کشف و شهود است،تماشا حتی خواب را هم کنار گذاشت. هفت خورشید طلوع و غروب میکردند،چطور اما او بیحرکت میماند و چشمانش در پسِ سایههایی ژرف پنهان بود.
و سپس،اتصالِ سرانجام، درمختلفِ گرگومیشِ غروب...
سانی ناگهان صافبچههای نشست و چشمانشچطور را گشاد کرد.
«همینه...»
در ذهنش، یادها، بینشها و تجربههای بیشماری با صدای رعدآسایی به هم پیوستند. حسِ در آغوش گرفته شدن توسطِ زرهِبچههای تاریکِ پوستهٔ سایه، حالتِ عجیبِ حل شدن در سایهها فقط برای اینکه خودش را در شکلی ملموس ظاهر کند... یادهایلرزید کولوسئومِ سرخ، جایی که آرامآرام یاد گرفت در بدنِ ناآشنای سایهزاد بجنگد... هزارتوی دلخراشِ کابوسها، نبردِ خشمگینانه با مارِ لاجوردی...
همه چیزاتصالِ در کنار همروی معنا پیدا کرد.
اینکه بتواند به درونِ جوهرِ دشمن رسوخ کند تا هم در فکر و هم در عمل از آنهارنگوبوی تقلید کند. آموزش دادنِ بدنش تا بینهایت سازگار و انعطافپذیر شود. در هم شکستنِ محدودیتهای خشکِ ذهنش تا آنآنانکهٔ را مانندِ سایه، بیشکل و بیفرم کند. همهٔ اینها گامهای لازمی بودند که بدونِ آنها این تکامل ممکن نمیشد.
همه برای همین لحظه بود.
همه برای اینببینند بود... تا واقعاًمیمانند تبدیل به سایه شود.
حالا میفهمم.
سانی که به گرگومیشرودزاد خیره شد، تاریکیِ پیشروندهٔ اطرافشداستانِ به حرکت و جنبوجوش افتاد.
همزمان، صداییمیمانند آشنا درشدنِ گوشش زمزمه کرد:
[تسلط بر میراثِ سرشت افزایش یافت.]
[حقِ طلب کردنِ یادگارِ میراث به دست آمد.]
[...سایه تکامل یافت.]
سانی آهِ آرامی کشید.
بالاخره... پس ازپیر اینهمه مدت، سرانجاممادرشان گامِ دیگری برداشت.
بهجای اینکه بیدرنگ رونها را احضارمیمانند کند، چشمانش را بست و پیشرفتیحالی را که به دست آورده بود سنجید.
گامِ چهارم... در واقع فاصلهگرفتن از درکِ پیشینش از رقصِ سایه بود.جوان دیگر بحثِ درکِ دشمن برای جذبِ سبکِ نبردشان و پیشبینیِ حرکاتشان نبود. حتینمیتوانستند بحثِ رسوخ به جوهرشان برای پی بردن به احساسات و نیاتشان هم نبود.
بحث سرِ تبدیل شدنرودزاد به دشمن بود، هم درداستانِ فکر و هم در جسم.
درست همان کاریپیر که با دایرون ازتماشا دریای گرگومیش کرده بود.
در نتیجه... مهارتهای پیشین که سانی با تمرینِ رقصِ سایه پرورش داده بود، همگیهرگز قویتر شده بودند. تواناییاش در تقلید از دشمنان به سطحِ تازهای ارتقا یافته بود ومسیرهای به او اجازه میداد این کار را بسیار سریعتر و در ابعادِ گستردهتری انجام دهد.
مهمتر از آن، تواناییاش در یادگیریِ ساختار و عملکردِ بدنِ موجوداتِ مختلف بهشدت ارتقا یافته بود. تا الان، سانیحالی بهجز کالبدِ خودش تنها به دو کالبدِ دیگر دست یافته بود: کالبدِ سایهزاد، و کالبدِ مارِ رودخانه. اولی نتیجهٔبالای تجربیاتِ فراوانش در کابوسِ دوم بود، در حالی که دومی حاصلِ یک ماهِ تمام مشاهدهٔ مداوم و دقیق بود.
دیگر برای یادگیریِ کالبدی تازه به یک ماه زمان نیاز نداشت. البته نمیتوانست این کار را آنیشده هم انجام دهد، اما زمانِ لازم بهشدت کاهش یافته بود. سانی حس میکرد اگر پیش از جزیرهٔسخت تاریک بر گامِ چهارم تسلط یافته بود، میتوانست در عرضِ یک هفته به مارِ رودخانه تبدیل شود.
اما این به آن دلیل بود که مارِ لاجوردی بسیار از او عظیمتر و متفاوتتربروند بود. در عین حال، آن جانورِ دیوانه روزگاری انسان بود و از این رو کاملاً بیگانهرنگوبوی به حساب نمیآمد. برخی کالبدها زمانِ کمتری میبردند، در حالی که برخی دیگر بیشتر طول میکشیدند.
...و هرچه کالبدهایببینند بیشتری یاد میگرفت، ساختنِپیر کالبدِ بعدی آسانتر میشد.
اما خطرناک هم هست.
گامِ سومِ رقصِ سایه خطرناک بود، اما گامِ چهارم بهمراتب خطرناکتر بود.مسیرهای اگر سانی مراقب نبود و کالبدش را بیش از حد و خیلیمعلوم زودبهزود تغییر میداد، چهبسا ارتباط با کالبدِ خودش را بهکلی از دست میداد.
حواسم رو جمع میکنم.
آهی کشید، چشمانش راهمیشه باز کرد و سرانجامشدنِ رونها را احضار کرد.
سانی واقعاً میخواست ببیند مارِ روح چگونه تکامل یافته است،ببینند اما رونهای سایهٔ غایبش بیجان و کدر بودند. تا زمانی کههرگز مار دور از او بود، نمیتوانست اطلاعاتِ بیشتری دربارهاش احضار کند.
بنابراین بهجای آن سراغِ میراثِاصلاً سرشتش رفت و در حالی کهبافنده نفسش را حبس کرده بود، خواند:
میراثِ سرشت: [رقصِ سایه].
سطحِ تسلط بر رقصِ سایه: [۴/۷].
یادگارِ اول: دریافت شد.
یادگارِ دوم: دریافت شد.
یادگارِ سوم: دریافت شد.
یادگارِ چهارم: [دریافت].
یادگارِ پنجم: کسبنشده...
سانی لحظهای درنگپیر کرد و سپسمادرشان آرام زمزمه کرد:
«دریافت.»
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
سپس انگار دنیابچههای کمی تاریکتر شد ومیشدند طلسم به سخن درآمد:
[یادگارِ میراثِ سرشت دریافت شد.]
کلماتش روی آبِ روان طنینروی انداخت. لحظهای سکوت حاکم شدببینند و سپس طلسم زمزمه کرد:
[...قطعهای از قلمروِ سایه به دست آمد.]