چپتر 661: بندِ گرانبها
0دیوِ بلندقامت و چلاغِ کریهداشتم کمی به هم خیره ماندند؛زنده چشمانشان از شوک گرد شده بود.
امکان نداره... تمامِ این مدت اینجا بوده؟ صبرشدند کن، کی جرئت کرده این کار رو بافشرد کای بکنه؟! اون عوضی رو پیدا کنم، تیکهتیکهش میکنم!
سانی چنان بهتزده بود که حتی یادش رفتاقیانوسی حرزِ زمردین را رها کند. دندانهای نیشش راببخشید روی هم سایید و بعد همزمان با کای پرسید:
«...کی اینپسِ کار روساده باهات کرده؟!»
«...چرا اینقدر قدبلند شدی؟!»
هر دواینقدر دستپاچه، لحظهایشدی ساکت شدند.
سپس سانی دست دراز کرد و چلاغ را در آغوشی خردکننده فشرد و هر چهار بازویشببخشید را دورِ او حلقه کرد. چه کسی میدانست... چه کسی میدانست که این بدنِ زننده، پوشیدهشکافِ از باندهای کثیفی که بوی خون و چرک میداد، ناگهان اینقدر برایش گرانبها و عزیز شود؟
«افتادم توی بدنِاحساسِ یه دیو... چراتاریک قدبلند نباشم، احمق؟»
کای نالهٔ وحشتزدهای کرد، بیرمقداشتم دستوپایی زد و بعد آرامزنده روی یکی از بازوهای سانی زد.
«آخ... سانی... منمقدبلند از دیدنت خیلیلحظهای خوشحالم... ولی... سوختگیهام!»
سانی یکه خورد، با عجلهپسِ بدنِ چلاغ را رها کردخشم و نگاهی عذرخواهانه به او انداخت.
...اما در پسِ آن احساسِاقیانوسی ساده، اقیانوسی تاریک از خشمزیرِ با شعلههایی خطرناک زیرِ خاکستر میسوخت.
«ببخشید... حواسم نبود... کای! تو زندهای! پسر، خیلیاصلاً از دیدنت خوشحالم! دیگه داشتم فکر میکردم... فکرباندها میکردم اصلاً کسی از شماها زنده مونده یا نه...»
کای نگاهش کرد و بعد لبخند زد. از میانِسپس شکافِ باندها، چهرهٔ ازریختافتادهاش ترسناک و کریه به نظر میرسید...دورِ اما جرقههایی که در چشمانش میدرخشید همان بود. آهی کشید.
«آره. منمعذرخواهانه همین ترساما رو داشتم.»
مردِ جوان مکثی کردساده و در حالی که صدایشخطرناک ناگهان توخالی شده بود، افزود:
«بعد از جزیرهٔ دستِدیگه آهنین... تقریباً ناامید شدم. فکرشماها نمیکردم دیگه هیچکدومتون رو ببینم.»
سانی که از حرفهای کای گیجلحظهای شده بود، اخم کرد. کمانش را مرخصچلاغ کرد و بعد با تنش فکر کرد:
«...چرا؟ تویعذرخواهانه جزیرهٔ دستِاما آهنین چیه؟»
چلاغ باپسِ تعجب بهساده او نگاه کرد.
«اونجا نبودی؟»
سانی سر تکان داد.
«نه. قرار بود یه هفتهٔ دیگه، بعد از اینکه قلبِخشم جدیدم جا افتاد برم اونجا. آخه... میدونی، با یه جادوگر معاملهدیگه کردم تا قلبی رو که از دست داده بودم جایگزین کنم...»
کای کمی به او خیرهاقیانوسی ماند، بعد نگاهش را پایینزیرِ انداخت و آهِ سنگینی کشید.
«که اینطور.زندهای خب... چیزِ زیادیداشتم برای گفتن نیست.»
چند لحظه ساکت ماند و بعدلحظهای در حالی که صدای گرفتهاش حتیکرد خشدارتر و گوشخراشتر شده بود، آرام گفت:
«هیچ نشونهای نبود که تو یا کاسی تونسته باشین به محلِشعلههایی قرار برسین... با اینکه ماهها گذشته بود. اما افی... افی اونجاداشتم پیامی گذاشته بود که روی یه ستونِ سنگی حک شده بود.»
«پس افی هم زندهست!»
سانی بازندهای هیجان مشتهایشدیگه را گره کرد.
معلومه که زنده بود! اوندستپاچه شکمو عمراً میمرد و میذاشتدست غذاهای دو جهان نخورده بمونه!
با دلگرمی، مشتاقانه پرسید:
«چه پیامی گذاشته بود؟»
کای نگاهش راپسر دزدید، انگار تمایلیفکر به جواب دادن نداشت.
پس از مدتی،قدبلند بالاخره دهان بازلحظهای کرد و آرام گفت:
«فقط... فقط یه جمله بود.»
مردِ جوان نگاهی بهساده سانی انداخت و بعدشعلههایی با لحنی گرفته افزود:
«به معبدِ جام نیاین...»
معلوم شد که کای دو هفته پیش از سانی به پناهگاه رسیده بود. هرچند کماندارمیسوخت واردِ جزئیات نشد، اما توضیح داد که به درونِ بدنِ افسری در ارتشِ شهرِ عاجلبخند فرستاده شده و در ماههای نخستِ کابوس، میانِ درگیریِ مردمِ خورشید و جنگطلبان گیر افتاده بود.
سرانجام توانست فرار کند و راهیِ شرق شود. سفر بهخاطرِ بدنِ بهشدت لتوپارهاش کُند و طاقتفرسا بود، اما هر طور که بود زنده بهزنده جزیرهٔ دستِ آهنین رسید... هرچند بهسختی. در آنجا، امیدش برای تجدیدِ دیدار با دوستانش بیرحمانه در هم شکست؛ چرا که به نظر میرسید نه سانیصدایش و نه کاسی به آنجا نرسیده بودند و افی هم تنها پیامی شوم به جا گذاشته و التماس کرده بود که سعی نکنند پیدایش کنند.
کای که غرق در درد و ناامیدیِ هولناکی بود، پیامِ خودشمونده را در جزیره گذاشت و به راهش به سمتِ پناهگاه ادامه داد؛چشمانش جایی که شنیده بود آوارگانی مثلِ او میتوانند در آن پناه بگیرند.
از آن زمان همانجا مانده بود و سعی میکرد تا جای ممکن قوای خود را بازیابد و برخلافِ هردورِ منطقی امیدوار بود که بقیه هم پیامی را که گذاشته بود بخوانند و به پناهگاه بیایند. و بعد، با یکدیو چرخشِ عجیبِ روزگار، سانی از راه رسید؛ آن هم با وجودِ اینکه حتی به جزیرهٔ دستِ آهنین سر نزده بود!
کای سر تکان داد وپسِ با صدایی که رگههایی ازخشم خنده در آن بود گفت:
«...آخه چطور سر از اینجااقیانوسی درآوردی؟ اونم با یه کشتیِزیرِ پرنده. سانی، میدونی کاپیتانش کیه؟»
سانی سر تکان داد.
«کی میتونه باشه؟ نوکتیسه... یارو راه افتاده همهجا اصرار میکنه که الان بهترین دوستِ منه. راستش... طلسم منو فرستاد توی قلمروِ جنگطلبان و اونجا دستگیرپوشیده شدم و مجبورم کردن توی آزمونهای شرورانهشون شرکت کنم. بهسختی جونِ سالم به در بردم و موقعِ فرار به جزیرهٔ جنوبی، اتفاقی بهش برخوردم. اوندیدنت از یه موجودِ سایه یه لطفی میخواست و منم باید به بخشهای شرقیِ جزایرِ زنجیری میرفتم. پس... اینطوری شد که با اون کشتی رسیدم اینجا.»
کمی ساکت شدانداخت و با اخم، دیوانهوارساده به فکر فرو رفت.
به معبدِ جام نیاین... این چیزی بود که افیخطرناک روی ستونی سنگی نوشته بود. با این حال، سانی پیشترداشتم در کابوسِ سرورِ سایه اسمِ این مکان را شنیده بود.
چاقوی شیشهای را در معبدِ جام به دوشیزهٔ جنگ بده — این همان چیزی بود کهباندها سایهٔ نامیرا به صاحبِ اصلیِ بدنِ دیوِ چهاربازو گفته بود. و این همان رازی بود کهجوان نوکتیس میخواست از سانی بفهمد، در حالی که سانی میخواست دوستانش را پیدا کند. اینهمه تصادف...
کای گلویش را صاف کرد.
«تو... میدونی اون کیه، مگه نه؟ سرور نوکتیس اربابِ اینجاست و یکی از پنج نامیرای متعالی. توی سراسرِ پادشاهیِ امید، به یک اندازهفکر ازش میترسن و بهش احترام میذارن و اسمش با راز و قدرت گره خورده... و همینطور با عیاشی، شرارت و فاجعه. موجودی مثلِهمین اون... هرچند شایعه شده سرور نوکتیس قلبِ رحیمی داره، اما هنوزم خطرناک و ترسناکه. سانی... مطمئنی که باید با همچین موجودی درگیر بشی؟»
سانی نگاهی به کایساده انداخت و مدتی ساکت ماند،خطرناک سپس با لحنی تلخ گفت:
«...چارهٔ دیگهای نیست. اون محورِ این کابوسه. خطرناک، ترسناک...شماها نوکتیس همهٔ اینا هست و خیلی چیزای دیگه همازریختافتادهاش هست. با این حال، هیچکدومِ اینا الان خیلی مهم نیست.»
آهی کشید و سپسشدی با چهرهای درهمرفته بهشدند سمتِ اقامتگاهِ نامیرای ترسناک چرخید.
«چیزی که الان مهمه...اما اینه که میتونه کمکموناقیانوسی کنه افی رو پیدا کنیم...»