چپتر 460: جنگ یا گریز
0سانی مدتی در تالارِ زنجیرها ماندقدرتمند و به بذرِ کابوس و تاریکیِ لرزانیتقدیر که آن را فراگرفته بود نگاه کرد.
سپس بیرون رفت. سانی غرق در افکارش، از میانِ آروارههای اژدهای مرده گذشت و بهآرامی بهسوی دریاچهبرای رفت. آنجا روی نیمکتِ سنگی نشست و با چهرهای گرفته به آب خیره شد. باد بهآرامی صورت وکرده پوستِ رنگپریدهاش را نوازش میکرد و معدود سوختگیهای باقیماندهای را که در آسمان زیرین برداشته بود، تسکین میداد.
قدیس در سکوت کنارش ایستادهدریای بود و پیکرِ عقیقی و ظریفشروبهرو در آبهای زلالِ دریاچه بازتاب مییافت.
آهِ سنگینیآبهای از میانِبازتاب لبانش گریخت.
...تقریباً رسیدم خونه.
بیش از یک ماه پیش، برای کاوش در جزیرهٔ کشتیِ شکسته و جستجویخونه سرنخهایی دربارهٔ محلِ گنجی که نوکتیسِ مرموز به جا گذاشته بود، راهیِ سفریگنجی اکتشافی شده بود. برنامهریزی کرده بود که فقط یک هفته در راه باشد.
گنج را پیدا کرده بود، اما با دو اهریمن نیز جنگیده و آنها را شکست داده بود:باستانی یکی سقوطکرده و دیگری عروجیافته، و در این مسیر دو خاطرهٔ قدرتمند به دست آورده بود. پس ازدریافت آن، از میانِ چشمانِ نقابی ایزدی به تاروپودِ تقدیر خیره شده و در ورطهای بیپایان سقوط کرده بود.
چند هفته در دریای نیستی سقوط کرده بود، تا اینکه در اعماقش با اقیانوسی از شعلهها روبهرو شد.جزیرهٔ آنسوی آتش، برجِ سیاهی بود که دیوی باستانی ساخته بود و درونش دستِ قطعشدهٔ ایزدی قرار داشت که پوسیدگیِراه وحشتناکی آن را میخورد. آنجا، سانی استخوانِ بندِ انگشتِ بافنده را بلعید و بخشِ دومِ تبارش را دریافت کرد.
پس از آن، از شعلههای ایزدی استفاده کرد تا دروازهای میانِ خلأِتاروپودِ تاریک و آسمانِ آفتابی باز کند و هفت زنجیری را یافت که روزگاریآنسوی ایزدی برای به بند کشیدنِ آرزو، دیمونِ امید، از آنها استفاده کرده بود.
و جایی در میانهٔ راه، با روحِ گمشدهای آشنا شدگریخت که خود را موردرت، شاهزادهٔ هیچ، مینامید... صدایی بیجسم که ازشکسته ناکجا ظاهر شد و در طولِ مسیر به او کمک کرد.
حالا، سانی فقط باید یک کارِ دیگر میکرد... یااقیانوسی در کابوسی مرگبار شیرجه میزد، یا از لبهٔ جزیرهٔساخته عاج پایین میپرید تا با خشمِ نابودگرِ خردشدگی روبهرو شود.
با آهی سنگین برگشت و به استخوانهای سفیدِ جانورِ عظیمیتقریباً خیره شد که هزاران سال پیش، قبل از تسلیم شدن بهجستجوی مرگ، پیکرِ قدرتمندش را دورِ پایهٔ برجِ زیبای امید پیچیده بود.
«...فکر کنمعروجیافته بهتره دیگهمسیر راه بیفتیم.»
مدتی بعد، سانی به دیوارِ برجِ عاج تکیه داده بود. در فضایآنسوی تنگی میانِ دمِ اژدهای مرده و سطحِ سفیدِ پاگودای بزرگ قرار داشت ووحشتناکی قدیس در نزدیکیاش ایستاده بود، در حالی که سلاحهایش را مرخص کرده بود.
سانی با لبخندی کج، دو سایه را دورِ بدنشگریخت پیچید و جوهرِ سایه را در حلقههای مارِ روح بهکشتیِ جریان انداخت تا برای آنچه در پیش بود آماده شود.
سپس، به دیوِ سنگیِمسیر کمحرف نگاه کرد وآورده ابروهایش را بالا برد.
«منتظرِ چی هستی؟ هل بده!»
قدیس نگاهی بیتفاوت به او انداخت، سپس یک قدم جلو رفت، دستش راآتش روی سطحِ استخوانِ عظیمِ روبهرویش گذاشت و با تمامِ قدرتِ دیوآسایش آن رامیخورد هل داد. پاهایش چند سانتیمتر در خاک فرو رفت، اما استخوانِ باستانی تکان نخورد.
...البته تا وقتیزلالِ که سانی بهآهِ سایهاش ملحق شد.
شانهاش را به سطحِ سفید و الماسگون فشار داد، جوهرِ سایهایزدی را به درونِ عضلاتش ریخت و او نیز هل داد. بااقیانوسی اینکه حس میکرد فشار دارد او را میکشد، استخوان سرانجام تسلیم شد.
یکی از مهرههای عظیمی کهبازتاب دمِ اژدهای مرده را تشکیل میدادتقریباً چرخید و از بقیه جدا شد.
«یالا! ادامه بده!»
...البته معلوم بود که سانی قرار نیست بهتنهایی به مصافِ کابوسِرسیدم دوم برود. مگر دیوانه بود؟ خب، شاید کمی بود. اما تمایلسرنخهایی به خودکشی بخشی از دیوانگیِ بسیار ملایم و تا حدی جذابش نبود.
در عوض، میخواست تکهای از دمِ اژدهای مرده را از لبهٔایزدی جزیرهٔ عاج پایین بیندازد و سوار بر آن تا پایین برود،اقیانوسی به این امید که از یورشِ خردشدگی جانِ سالم به در ببرد.
اگر اژدهاظریفش نمیتوانست، پسزلالِ چه چیزی میتوانست؟
«زور بزن!»
قدیس واقعاً نیازی به تشویق... یا نصیحتِ او نداشت... بنابراین سانی بیشتر بهبیش خاطرِ خودش فریاد میزد، چون به دلایلی به نظر میرسید تولیدِ سروصدای بلندنوکتیسِ به او کمک میکند تا با فشارِ هل دادنِ استخوانِ باستانی کنار بیاید.
خوشبختانه، حالا کهاین از جایش درآمدهقدرتمند بود، کار آسانتر شد.
با هم، مهرهٔ عظیم را بهآرامی از کنارِ آلاچیقی کهگریخت دروازهٔ غیرفعال در آن بود، و سپس از کنارِ بیشهٔکشتیِ درختانِ باستانی عبور دادند و سرانجام به لبهٔ جزیره رساندند.
آنجا سانی لحظهای ایستاد و سعینیستی کرد نفسش را تازه کند. سپس،آنسوی با احتیاط به پایین نگاه کرد.
این... یک اشتباه بود.
اگر پیش از این موزاییکِ رنگارنگِ جزایرِ معلق در آننقابی پایین صرفاً منظرهای نفسگیر بود، حالا که واقعاً باید بهاینکه پایین میپرید، سانی را دچارِ سرگیجه میکرد و زهرهاش را میترکاند.
«اِ...»
اما برایبیپایان تغییرِ تصمیمش خیلیدریای دیر شده بود.
...نبود؟
سانی دندانهایش را به هم سایید، سعی کرد به ارتفاعِ غیرقابلتصور فکر نکند و بهبیپایان داخلِ مهره رفت که البته مرکزش توخالی بود. آنجا دقیقاً بهاندازهٔ جا گرفتنِ بدنش فضاباستانی بود، و اصلاً به همین دلیل از همان ابتدا این مهرهٔ خاص را انتخاب کرده بود.
مدتِ درازی همانجاآبهای ماند تا شجاعتشمییافت را جمع کند.
«شاید هنوز دیر نشده باشه... شایدنیستی بهتر باشه همون واردِ بذر بشم. اصلاًآتش مگه چیه؟ فقط... فقط یه کابوسِ دومه.»
اما نه، راهِزلالِ برگشتی نبود. چارهایآهِ جز این کار نداشت.
سانی نفسِ عمیقی کشید، لحظهایخاطرهٔ نفسش را حبس کرد ونقابی بعد با صدای ضعیفی داد زد:
«قدیس! هلش بده!»
بیرون از مهرهٔ عظیم،چند دیوِ کمحرف لحظهای بهاعماقش سطحِ استخوانِ باستانی خیره ماند.
و بعد...آبهای لگدِ ویرانگریبازتاب به آن زد.
با سقوطِ استخوانِ دمِ اژدها از لبهٔ جزیرهٔ عاج، سانی بهشدتایزدی تکان خورد، فریادِ کوتاهی کشید، قدیس را مرخص کرد و دراقیانوسی سایهای که درونِ فضای خالیِ مهره جا خوش کرده بود، حل شد.
البته که قصد نداشت با کالبدِ فیزیکیاش از خردشدگیلبانش جانِ سالم به در ببرد... فقط به سایهای نیاز داشتجزیرهٔ که بهاندازهٔ کافی بزرگ باشد تا در آن پنهان شود.
تا زمانی که استخوانِ اژدهادریای دوام میآورد، سایه هم پابرجاشعلهها میماند و او در امان بود.
...البته اگر دوام میآورد.
چند ثانیه همهچیز خوب به نظر میرسید، اما بعد مهره از حبابِ امنِ دورِورطهای جزیرهٔ آسمانی خارج شد و ناگهان... فشاری غیرقابلتصور از هر سو همچون چکشِ ایزدیسیاهی خشمگین بر آن فرود آمد و صدای تَرَقتَرَقِ وحشتناکی از استخوانِ چینیمانند بلند شد.
بارِ دیگر، سانیآبهای با سرعتی وحشتناکمییافت در آسمان سقوط میکرد.
با این تفاوت که این بار، وسیلهٔ نقلیهٔ انتخابیاش عجیبتر هم بود وآتش دیوانهوار میچرخید و باد با صدایی کرکننده در اطرافش غرش میکرد. خوشبختانه در حالتِاستخوانِ سایه حالتتهوع به او دست نمیداد... وگرنه معدهٔ خالیاش از قبل هم خالیتر میشد.
«لعنت! نشکن ای استخوانِ لعنتی!»
مهرهٔ اژدهای مرده داشت ترک برمیداشتقدرتمند و آرامآرام از هم میپاشید... اماتاروپودِ بهطرزِ معجزهآسایی هنوز دوام آورده بود.
در این ارتفاع، خردشدگی آنقدر کشنده بود که میتوانست گوشتِ یک قدیس — یکبیش نیمهایزدِ تمامعیار — را پودر کند و به خمیری خونین تبدیل سازد. شاید حتیمرموز به یک ابرِ بزرگ و سرخ. اما استخوانِ تسخیرناپذیرِ اژدها تازه داشت آرامآرام خرد میشد.
با این حال، وقتیچند این روند آغاز شد،اعماقش دیگر توقفی در کار نبود.
با دیدنِ ترکهای پهنی که همهجای سطحِ سفیدِ اطرافش ظاهر میشدند، وحشت به جانِ سانی افتاد. سپس تکهای از استخوانشکسته کنده شد و سیلِ بیامانی از نور به داخل تابید. زیرلب ناسزا گفت و از شکاف فاصله گرفت، اما چندپیدا ثانیه بعد شکافِ دیگری پدیدار شد و بعد یکی دیگر. سایهای که میتوانست در آن پنهان شود، هر لحظه کوچکتر میشد.
«گندش بزنن!»
طولی نکشید که سوراخهازلالِ و ترکهای روی استخوانسنگینی از شمارش خارج شد.
و بعد...بیپایان کاملاً ازچند هم پاشید.
در آخرین ثانیه، سانی روی بزرگترین تکهٔ باقیمانده از مهرهٔ باستانی سُر خورد وماه بعد، درحالیکه تکهاستخوان میچرخید و بخشهای مختلفش در معرضِ نورِ خورشید قرار میگرفت، رقصِگذاشته دیوانهواری را آغاز کرد و مدام از یک سو به سوی دیگر جابهجا میشد.
تکههای کوچکی از آنمسیر جدا شد و بعد، خودِچشمانِ آن تکهاستخوان هم ترک برداشت.
«آخ!»
سرانجام، آن تکه از مهرهٔ الماسگون متلاشی شد و به بارانی از تراشهها تبدیل گشت؛سیاهی تراشههایی که آنقدر کوچک بودند که سانی در سایهشان جا نمیگرفت. دیگر جایی برای پنهانبافنده شدن نداشت و به جهانِ فیزیکی پرتاب شد. کالبدش در دم قربانیِ نیروی استخوانشکنِ خردشدگی گشت.
...خوشبختانه استخوانهایشآبهای حالا بسیار محکمترمییافت از قبل بود.
و خردشدگی هماین دیگر بهاندازهٔ ارتفاعاتِ بالاتر،دست ویرانگر و مرگبار نبود.
فریادِ بلندی از دهانِ سانی دررفت و درحالیکه به سقوط ادامه میداد، حس کرد کالبدش داردپیش از درونِ چرخگوشتی بیرحم عبور میکند. اما با کمکِ دو سایه و مصرفِ بیدریغِ جوهرِ سایه، اینشده فشار برای کشتن یا حتی زخمی کردنِ جدیِ او کافی نبود. صرفاً دردناک، آسیبزا و ناخوشایند بود.
استخوانِ دمِ اژدهای مرده اودریای را آنقدر پایین آورده بود کهروبهرو از بدترین لایههای خردشدگی عبور کند.
حالا فقطآبهای باید بهبازتاب سلامت فرود میآمد.
سانی با نالهای خفه، تقلا کرد تا سقوطشآورده را مهار کند و سرانجام موفق شد کالبدش راچند ثابت نگه دارد و جلوی چرخشِ دیوانهوارش را بگیرد.
جزایرِ زنجیریظریفش حالا بسیار نزدیکتربازتاب از قبل بودند.
در واقع، حتیسقوط میتوانست چند تا ازاینکه نزدیکترینهایشان را تشخیص دهد.
«نکنه خطا بری، حرومزادهٔ رنگپریده!»
واقعاً دلش نمیخواستاین تمامِ این روندِ لعنتیدست را دوباره تکرار کند.
سانی بالِ تاریک را احضار کرد، لحظهای منتظرسنگینی ماند تا افسونِ ردای سنجاقکمانند فعال شود وپیش بعد آرامآرام سقوطش را به پروازی نرم تبدیل کرد.
تنها یکبیپایان فکر درچند ذهنش طنین انداخت:
«موفق شدم...آبهای واقعاً موفق شدم...مییافت لعنتی، واقعاً تونستم!»
مدتی بعد، پیکرِ مردِ جوانی از آسمان پایین افتاد و چابک روی انگشتِ اشارهٔ دستِ آهنینِ عظیمی فرود آمد که در مرکزِ جزیرهایسرنخهایی آرام و بیسروصدا قرار داشت. مردِ جوان کمی عجیب به نظر میرسید... از کمر به بالا برهنه بود و چندین سوختگیِ نیمهبهبودیافته روی پوستِشکست رنگپریدهاش به چشم میخورد. خالکوبیِ پیچیده و رعبآوری از یک مارِ سیاه و حلقهزده نیز بازوها و بخشِ بزرگی از بالاتنهاش را پوشانده بود.
موهای سیاهش وحشی وچند آشفته بود و چشمانِ تیرهاشاقیانوسی کمی دیوانهوار به نظر میرسید.
سانی کمی تلوتلوزلالِ خورد، تعادلش راآهِ به دست آورد...
...و به سمتِ گروهی از بیدارشدگان برگشتدست که دورِ آتشِ کمپی شعلهور نشسته بودند وبیپایان با دهانِ باز به او خیره شده بودند.
لبخندِ درخشانی روی لبش نشست.
«آه! روزتونبیپایان بخیر، همنوعانِچند انسانِ من. راستی...»
درحالیکه برقی دیوانهوار دربازتاب چشمانش میدرخشید، لبهایش را لیسیدگریخت و با صدایی گرفته پرسید:
«...اون چیزی کهاین داره روی آتیشتونقدرتمند کباب میشه، غذاست؟»