چپتر 1067: با سپرِ تو
0طولی نکشید که سانی و جت به سفرشان ادامه دادند. چشماندازِ قطبِ جنوبِ شرقیهرگز تغییری نکرده بود و خطراتِ پیشِ رویشان هم همینطور. آن دو از میانِ دشتِ متروکمیگذشت گذشتند؛ گاهی از موجوداتِ کابوس دوری میکردند و گاهی درگیرِ نبردهایی کوتاه و نفسگیر میشدند.
سانی کمی کرخت شده بود و از اینکه کاری برای تمرکزهرگز کردن داشت، خوشحال بود. با تمامِ توجهی که روی زنده نگهداشتنشان گذاشتهاسکات بود، دیگر وقتی برای افکارِ زائد نداشت و همین برایش عالی بود.
در این میان، جت داشت رفتهرفته قدرتهایش را پس میگرفت. هرچه پلیدهای بیشتریروزِ میکشت، ظاهرش کمتر شبیهِ مردهها میشد. در مقطعی، به خودش اجازه داد چند خاطرهپیمودنِ احضار کند و حالا زرهی سبک از چرمِ سیاه و مات به تن داشت.
حالا که سلاحی دربازیافته دست داشت، مرگباریاش همروبهرویش به اوج رسیده بود.
برای سانی، تماشایِ اینکه جت آرامآرام به زندگی برمیگشت، جذاب بود. چشمانش دوباره همان آبیِ یخیِ آشناروبهرویش شده بود و حرکاتش مثلِ قبل سریع، مرگبار و هدفمند میشد. این همان دروگرِ روحِ ترسناکی بودتنگه که میشناخت — شاید هنوز به اوجِ آمادگیاش نرسیده بود، اما دیگر شبیهِ جسدی متحرک هم نبود.
جالبتر از همه اینکه، سایهٔ بیجانش طراوتِبیجانش خود را بازیافته بود. حالا دیگر هرگز شکواقع نمیکرد که شخصِ روبهرویش در واقع زنده نیست.
چند روز گذشت و بعد چند روزِ دیگر. از نابودیِ فالکون اسکاتبعد دو هفتهٔ تمام میگذشت. نیمی از این مدت را صرفِ عبور ازتنگه تنگه کرده بودند و نیمی دیگر را به پیمودنِ دشتِ برفی گذرانده بودند.
دشت مثلِطراوتِ همیشه نامهماننوازبازیافته و پهناور بود.
...سانی کابوس را متوقف کرد و منتظر ماند تا سایههایش اندازهٔ گلهٔ دوری از موجوداتِنمیکرد کابوس را ارزیابی کنند. در این چند روزِ گذشته، پلیدهای بیشتری در آن حوالی پرسهنیمی میزدند که همگی در یک جهت حرکت میکردند. عبور از میانِ آنها مدام سختتر میشد.
که کمی حوصلهاش سرجالبتر رفته بود، روی زینطراوتِ جابهجا شد و پرسید:
«هی... فکر میکنیبازیافته حکومت ما روشخصِ مرده به حساب میاره؟»
جت که جلوی او نشستههرگز بود، سرش را برگرداند و باروز سرگرمی نگاهش کرد. سانی آهی کشید.
«قصدِ شوخی نداشتم.»
میدانست که دوستانش باید از حالِ خوبش خبر داشته باشند — هرچه باشد نفیس میتوانست رونهایش را ببیند و حتماًروزِ به بقیه خبر میداد. با این حال، اعلامِ مرگشان از سوی حکومت دردسرساز بود. برای مثال، مجوزِ تجارتش باطل میشدپهناور و این موضوع آیکو و تجارتخانهٔ درخشان را در تنگنا قرار میداد. خانهاش هم ممکن بود به حراج گذاشته شود.
جت خندید.
«فکر نمیکنم. اونا راههایی برای فهمیدنِ این چیزا دارن —نیست مثلاً پیشگوها. احتمالاً ما رو بهعنوانِ مفقودالاثر ثبت کردن. البتهمیگذشت اگه کسی اصلاً وقت کرده باشه به کارای اداری برسه.»
سانی میخواست به گفتگو ادامه دهد، اماجالبتر بعد ساکت شد و اخمِ کمرنگی رویهرگز صورتش نشست. دروگرِ روح ابرویی بالا انداخت.
«چی شده؟»
سرش را تکان داد.
«هیس. گوش کن.»
در آن لحظه، باد صدای رعدی دوردست را با خود آورد.طراوتِ صدای توفانِ بارانی را میداد که در جایی دوردست بیداد میکرد،بعد اما سانی آنقدر با ارتش وقت گذرانده بود که آن را بشناسد.
آن دو نگاهِنبود معناداری ردوبدل کردند.سایهٔ جت لبخند زد.
«ریلگان.»
در واقع، آنخود صدای رعدآسا فقط میتوانستشخصِ کارِ تسلیحاتِ عظیم باشد.
سانی به کابوس دستورِ چرخش داد و مرکبش را به سمتیطراوتِ هدایت کرد که صدای رعد از آن میآمد. نریانِ سیاه دربعد پهنهٔ دشتِ متروک تاخت و در نهایت به قلهٔ تپهای بلند رسید.
دریاچهٔ پهناوری پیشِ رویشان بود. در تاریکیِ گرگومیش، سطحش بیقرار و خاکستری به چشم میخورد. سپرِنیست یخیِ روی دریاچه مدتها پیش در هم شکسته بود و لاشههای عظیمِ بسیاری همچون جزیرههایی تاریککرده در آبِ سرد شناور بودند. موجوداتِ کابوسِ کوچکتر دورشان میلولیدند و حریصانه گوشتِ غولهای ازپادرآمده را میبلعیدند.
آنسوی دریاچه، دیوارهای آلیاژیِ بلندی از ساحل سر برآورده بودند و هزارانبعد سلاح، رگبارِ ویرانگری از گلولههای تنگستن را بر تودهٔ پیشروندهٔ پلیدها میریختند. سانیکرده حتی میتوانست هیکلِ کوچکِ سربازان و بیدارشدگان را روی دیوارهای دفاعی تشخیص دهد.
آهِ بلندی کشید.
«پایتختِ محاصره.»
سانی با احضارِ گناهِ تسلا، لحظهایسایهٔ چشمانش را بست. سپس کابوس رانمیکرد به تاخت از تپه پایین فرستاد.
اسبِ سیاه در محاصرهٔهرگز موجی از سایههای متحرک،واقع به سوی دریاچه شتافت.
بازگشت از مرگ، بسیار پرآشوبتر از انتظارِ سانی از آب درآمدهطراوتِ بود... و نبرد با گلهٔ موجوداتِ کابوس برای رسیدن به پایتختِبعد محاصره، پرهیاهوترین بخشِ ماجرا نبود. در واقع به اینجور چیزها عادت داشت.
واکنشِ مردمِ داخلِ دژ بسیار شدیدتر بود. فرماندهِ دفاعِ شهر درهرگز ابتدا مؤدب اما سرد بود؛ هرچه باشد، پیداشدنِ ناگهانیِ دو عروجیافتهفالکون بیرونِ دیوارها در بحبوحهٔ نبردی سهمگین، فشارِ زیادی به او آورده بود.
میدانهای تیر باید از نو تنظیم میشدند، دالانِ امنی باز میشد... شاید سربازانش حتی مجبور میشدنداسکات برای محافظت از مهمانانِ ناخوانده به بیرون یورش ببرند. با این حال، نیازی به این کارِ آخرپهناور نشد. سانی خودش با جنگیدن راه را تا دیوار باز کرد و بعد از آن بالا رفت.
وقتی استادِ مسئول فهمید اینهرگز دو عروجیافته از مرکزِ قطبِنیست جنوب آمدهاند، رفتارش بهکلی عوض شد.
«فالکون اسکات؟ امّا... امّا...»
مرد لحظهای با چشمانِ گردشده به آنهابیجانش خیره ماند. سپس چیزی شبیه به غروریروبهرویش آمیخته با شادی در چشمانش شعله کشید.
سانی دقیقاً نمیدانست استاد به چهشخصِ چیزی اینقدر افتخار میکند، اما دستکمبعد آن برخوردِ سرد بیدرنگ از بین رفت.
«خدایان... عالیه! این محشره! باید به... نه، وایستید. شما مجروح شدید؟ به رسیدگیِ پزشکیروزِ نیاز دارید؟ گندش بزنن، دارم چی میگم... صبر کنید، مرکزِ قطبِ جنوب؟ پس شماپیمودنِ دروگرِ روح، جت هستید؟ عروجیافته جت، قربان... معلومه که شما جونِ سالم به در میبردید!»
خبرِ نابودیِ ارتشِ میدانیِ مرکزِ قطبِ جنوب حتماً تا الان در کلِ ربعبازیافته پیچیده بود؛ برای همین پیداشدنِ ناگهانیِ دو عروجیافتهٔ بازمانده، اثری بمبمانند داشت. سربازانی کههفتهٔ از سرنوشتِ همرزمانشان افسرده و ناامید بودند، ناگهان غرق در شادی و شور شدند.
انگار برادران ونبود خواهرانِ خودشان زندهسایهٔ از گور برگشته بودند.
سانی حتی وقتهایی که درنمیکرد قالبِ ولگرد فرومیرفت، تجربه نکردهروز بود کسی اینطور خیره نگاهش کند.
آن دو را بیدرنگ به مقرِ حکومتِ محلی بردند و غرق در توجه کردند...روزِ بهخصوص جت را. تا جایی که سانی دستگیرش شد، قدیسِ حکومت که در قطبِپیمودنِ جنوبِ شرقی مستقر بود، داشت به پایتختِ محاصره میآمد تا شخصاً به پیشوازِ او برود.
سانی هم قراراما بود بهزودی بانبود قدیس دیدار کند.
پس از یک گزارشدهیِ کوتاه که در طولِطراوتِ آن مأمورانِ حکومت چشم از او برنمیداشتند، سرانجامنیست توانست نفسش را بیرون بدهد و کمی بیاساید.
بهطرز عجیبی خستهکننده بود.
سانی با جت صحبت کرد و قرار گذاشتند صبحِ فردا همدیگر را ببینند؛بعد سپس کمی در اقامتگاهی که به او اختصاص داده بودند وقت گذراند. ازکرده دوشِ آبِ گرم، یک وعده غذای لذیذ و کمی آرامش و سکوت لذت برد.
آرامش و سکوت... چقدر عجیب بود که دیگر مجبور نبودبیجانش بیوقفه برای جانِ خودش و جانِ میلیونها آدمِ دیگر بجنگد.روز با خود فکر کرد این آرامش تا کی دوام میآورد.
سرانجام سانی بندی درجالبتر اتاقش قرار داد و بیصداخود از جهانِ بیداری بیرون خزید.
رفت تاخود سری بههرگز برجِ عاج بزند.