چپتر 192: فانوسِ دریایی
0با حاکم شدنِ سکوتیمیشناسم دلگیر بر دسته، افیخیلی چهره در هم کشید.
افی گفت: «عجیبترین بخشش اینه که هیچکس حتی رفتوآمدش رو ندیده. هر بار که هاروس به سکونتگاهِ بیرونیبفهمیم فرستاده میشد، ما فقط صبح میفهمیدیم که یه عده مردن. انگار درها، قفلها و موانع هم نمیتونن جلوشبعد رو بگیرن. وقتی به هاروس دستور میدن تو رو بکشه، تو فقط میمیری. انگار خودِ تقدیر هم ولت میکنه.»
کاستر اخم کرد وخطرناک پرسید: «پس داری بهموننمیدونم میگی که هیچ شانسی نداریم؟»
زنِ شکارچی سر تکان داد: «دارم میگم که مبارزهدارم باهاش تو این وضعیت احمقانهست. مگه اینکه بفهمیم چطور میتونهچطور قربانیهاش رو... مهم نیست چند نفر باشن... کاملاً بیدفاع کنه.»
با این حرف، نگاهی بهقراره نفیس انداخت. نفیس لحظهای مکثنمیدونم کرد و بعد سر تکان داد.
«دوستمون توی قلعه هم نمیدونه.»
افی پوزخند زد: «آها، پس اون دوستِحال مرموزت اونقدرها هم همهچیزدان نیست. خب، در اینساکت صورت، توصیهام همونه که بود. باید فرار کنیم.»
در آن لحظه، سانی بالاخرهزنِ به حرف آمد: «ولی افی...میگم اصلاً میتونیم از دستش فرار کنیم؟»
لبخند از روی لبهایش محو شد. ناگهان جدی شد، کمی تردید کرد وردش بعد گفت: «یه راهی میشناسم. ولی... قراره خطرناک باشه. خیلی خطرناک. با ایناول حال، نمیدونم چطورِ دیگه میتونیم ردش رو گم کنیم. پس تو تصمیم بگیر، شاهزادهخانوم.»
نف کمی ساکتشانسی ماند و بعدشکارچی فقط سر تکان داد.
«یه روزِ دیگه باخطرناک هاروس روبهرو میشیم. الان، رسیدنچطورِ به استراحتگاهِ دستهٔ اول اولویته.»
زنِ شکارچیِ سرکش نفسش را بیرون داد،تکان انگار که خیالش راحت شده باشد. سپس گفت:احمقانهست «پس دنبالم بیاین. و خودتون رو آماده کنین...»
پس از آن بحثِ نگرانکننده، افی مسیرشان را کمیدارم تغییر داد. بهجای حرکتِ مستقیم به سمتِ جنوب، حالابفهمیم داشتند از میانِ شهرِ باستانی به سمتِ مرزِ شرقیاش میرفتند.
سانی با این بخش از ویرانهها چندان آشنا نبود. در چند ماهِ گذشته، بیشتر در شمالِ قلعهٔروزِ روشن مانده بود و گاهی به سمتِ شمالِ شرقی میرفت. از مناطقِ غربی دوری میکرد چون به منارهٔدنبالم سرخ نزدیکتر بودند، و جنوب را هم چندان کاوش نکرده بود چون از کلیسای جامعش خیلی فاصله داشت.
آخرین باری که به اینجا آمده بود، روزِ نبردِ خونینمیگم با پیامآورِ مناره بود. آن زمان، به سمتِ ویرانههای فانوسِمیتونه دریایی میرفتند که روزگاری نزدیکِ دیوارِ نفوذناپذیرِ شهرِ تاریک قرار داشت.
نه اینکه وقتِ زیادی برای تماشای اطرافباشه داشته باشد. تقریباً تمامِ حواسش به هاروستصمیم بود که مثلِ سگِ شکاری تعقیبشان میکرد.
اصلاً خوشش نمیآمد کهنداریم مجبور باشد به آنداد گوژپشتِ تهدیدآمیز خیره بماند.
«چرا نمیری باقراره یه موجودِ سقوطکردهخیلی بجنگی و بمیری، حرومزاده؟»
با این حال، به نظر میرسید هاروس ویرانهها را به همان خوبیِ افی میشناسد. او بهنوعی از بدترین موجوداتِ سرِ راهش دوریمهم میکرد، بیآنکه هرگز ردِ دستهٔ ستارهٔ دگرگون را گم کند. در یک لحظه، یک خوندیوِ تنها از سایههای عمیقِ ساختمانی مخروبه بهدوستِ او حمله برد. جلادِ گانلاگ خیلی راحت دستش را بالا آورد و با یک مشتِ بیحوصله، جمجمهٔ موجودِ کابوس را خرد کرد.
حتی پلک هم نزد.
«خیلی هنر کرد.شانسی من... منم ازشکارچی اینا زیاد کشتم.»
با این حال، سانی باید اعتراف میکرد که قدرتِ آن گوژپشتِردش قاتل بهشدت مضطربش کرده است. شاید چون نمیتوانست از شرِ این حسدستهٔ خلاص شود که در پایانِ کار، تنها یکی از آنها زنده میماند.
و مطمئن نبود کدامیک.
طولی نکشید که به دیوارِ بلند و پهناورِ شهر نزدیک شدند. کمی آنطرفتر، بقایایتصمیم برجی عظیم به پهلو افتاده و درهمشکسته بود و تا دوردستها امتداد داشت. ساختمانهایی کهسرکش برج هزاران سال پیش رویشان فروریخته بود، خرد شده و به غبار تبدیل شده بودند.
شاید آن فانوسِ دریاییِ باستانی روزگاری مغرور و باشکوه بود. شاید حتی نمادی از ارادهٔاحمقانهست سرکشِ مردمِ شهرِ باستانی به شمار میرفت و همچون چراغی درخشان در تاریکیِ ابدیِ شبِحرف نفرینشده میسوخت. اما مدتها پیش فروریخته بود... درست مثلِ مردمی که آن را ساخته بودند.
دستکم ویرانهاش باقی مانده بود. ساکنانِ باستانیِحال شهرِ تاریک بهسادگی ناپدید شده بودند، بیآنکهشاهزادهخانوم حتی استخوانی از خود به جا بگذارند.
سانی آهی کشید.
«حالا کجا بریم؟»
افی بههیچ ویرانهٔ عظیمنداریم اشاره کرد.
«داخل.»
آنها در آن لحظه داخلِ ساختمانی فروریخته نزدیکِ برجِ مخروبه پنهانمبارزه شده بودند. این منطقه محلِ سکونتِ قبیلهای بهشدت پست از هیولاهامهم بود و جلبِ توجهِ آنها کلِ دسته را به دردسر میانداخت.
«سایهات رو برگردون و پیشِقراره خودت نگه دار. وقتی واردِ فانوسِچطورِ دریایی بشیم، باید سریع عمل کنیم.»
سانی که تا حدی خیالش راحت شده بود،داد همین کار را کرد. اینکه دیگر مجبور نبودمگه به هاروس نگاه کند، خودش جای جشن گرفتن داشت.
هر شش نفر در حالی که بدنشان را پایین نگه داشتهردش بودند، از مخفیگاهشان به سمتِ فانوسِ دریاییِ درهمشکسته دویدند. بیآنکه وقتاستراحتگاهِ را تلف کنند، شکافی در دیوارش پیدا کردند و به داخل رفتند.
افی خاطرهٔ درخشانش را احضار کرد و داخلِ برجِ ویران رامبارزه غرق در نور کرد. از آنجا که برج در آن لحظهمهم به پهلو افتاده بود، خود را در تونلی عظیم و پرپژواک یافتند.
افی با نگاهی به اطراف مسیر را پیدا کرد ونمیدونم آنها را به اعماقِ تونل برد؛ تنشِ شدیدی در تکتکِروبهرو حرکاتش مشهود بود. در حینِ راه رفتن به حرف آمد:
«خیلی بادقت به حرفم گوش بدین و هر کاری میگم بکنین. وقتی رفتیماین داخل، از گروه جدا نشین. با هم بمونین و سلاحهاتون رو دمِدست نگهباشن دارین. جایی که داریم میریم پر از موجوداتِ کابوسه. خیلی قوی نیستن، اما... خاصن.»
لبش را گاز گرفت.
«حتی سعی نکنین بکشینشون. فقط از خودتون دفاع کنین و به حرکت ادامهاین بدین. اگه وایسین، بهاحتمالِ زیاد میمیرین. اگه سرعتتون رو کم کنین و محاصرهباشن بشین هم همینطور. اما اگه بتونیم آرایشمون رو حفظ کنیم... شاید زنده بمونیم. امیدوارم.»
«امیدواری؟ منظورت چیه که امیدواری؟!»
پیش از آنکه سانینداریم بتواند خشمش را بهداد زبان بیاورد، به مقصد رسیدند.
درست مقابلش، کفِ تونل شکسته و شکافی باریک ایجاد کردهدیگه بود. شکاف پر از تاریکی بود و به اعماقِ زمین راهرسیدن داشت... و حتی عمیقتر. هرچه تلاش کرد، نتوانست ببیند تهاش چیست.
شکارچی نگاهی به او انداخت.
«منتظرِ چی هستی خنگول؟ بپر!»
سانی آبِهیچ دهانش رانداریم قورت داد.
«میخوای بپرم... تو اون؟»
در کنارش، کای آهی کشید و بهتکان زرهِ شیک و تازهتمیزشدهاش نگاه کرد. حالتیوضعیت از غمِ خالص در چهرهٔ زیبایش پدیدار شد.
«ای بابا. باز شروع شد...»