---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1166: بازگشت به خانه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1166: بازگشت به خانه

0

زن بدون هیچ‌می‌خواست​ مشکلی از ایستِ‌جلوی​ بازرسی عبور کرد.

...به همین سادگی، موردرت‌این​ وارد دژِ خاندانِ بزرگ‌بیداری​ و قدرتمندِ دلاوری شد.

زادگاهش.

بازگشت به اینجا حسِ شگفت‌انگیزی داشت. موردرت دقیقاً اینجا را خانهٔ خودش نمی‌دانست، اما‌گذشته​ خوب به یادش می‌آورد. نه از دورانی که در کودکی اینجا زندگی کرده بود،‌خطرناک​ بلکه از زمانی که درست پس از بازگشت از عالمِ رؤیا در اینجا گذراند.

دوازده سالش بود... یا سیزده؟... و از‌می‌گرفت​ همان موقع بیدارشده بود. اول رسیدن به‌امنیتِ​ حصار، و بعد آمدن به این مکانِ زیبا.

در جهانِ بیداری همه‌چیز‌این​ نرم و لطیف به‌بیداری​ نظر می‌رسید، اما بازگشتش...

اصلاً آن‌طور‌اگر​ که تصور‌مهارت​ می‌کرد نبود.

با عبورِ یادِ گذشته از ذهنش،‌بازگشتش​ موردرت حس کرد احساسی تاریک و‌عبورِ​ خفه‌کننده از اعماقِ روحش بالا می‌آید.

«الان وقتش نیست.»

نفوذ به دژ به‌خودیِ‌خود خطرناک بود. نمی‌توانست به خودش اجازه دهد‌لطیف​ نسنجیده عمل کند... خانواده‌اش احمق نبودند. تدابیرِ امنیتیِ خاصی برای شناساییِ‌گذشته​ او چیده بودند و رسیدن به این لحظه زحمتِ زیادی برده بود.

اگر موردرت در یک‌مهارت​ کار مهارت داشت، آن کار‌می‌خواست​ سرد و حسابگر ماندن بود.

پس هرچقدر هم که‌نظر​ می‌خواست خودش را رها کند،‌تصور​ باید جلوی خودش را می‌گرفت.

به‌هرحال این آدم‌ها دشمنانش نبودند. فقط‌جلوی​ خدمتگزار بودند... اربابان در امنیتِ کامل پشتِ‌اربابان​ لایه‌های دفاعیِ بسیار نفوذناپذیرتری پنهان شده بودند.

البته زن و کودکی که در چند هفتهٔ گذشته زیر نظر داشت، آدم‌های تصادفی و بی‌ربطی نبودند. همسر‌می‌کرد​ و پسرِ یکی از ملازمانِ بیدارشدهٔ خاندانِ بزرگِ دلاوری بودند. معمولاً چنین خانواده‌ای در خودِ قلعه ساکن می‌شدند،‌خطرناک​ اما ازآنجاکه جنگجو بیشترِ وقتش را در عالمِ رؤیا می‌گذراند، زن می‌خواست نزدیک‌تر به خانوادهٔ خودش زندگی کند.

این همان نقطه‌ضعفی بود‌مهارت​ که موردرت قصد داشت‌هرچقدر​ از آن بهره‌برداری کند.

و حالا داخلِ مجتمع بود؛‌می‌رسید​ پنهان در چشمانِ زن که‌می‌کرد​ با عجله به دیدنِ شوهرش می‌رفت.

به نظر می‌رسید با محوطه آشناست و به‌راحتی از میانِ انبوهِ‌فقط​ ساختمان‌ها، زمین‌های تمرین و پارک‌ها مسیرش را پیدا می‌کرد. دژ در‌شده​ بی‌نقص‌ترین حالتِ ممکن نگهداری می‌شد؛ تماشایی و آرام... دست‌کم در ظاهر.

اما پشتِ این‌آمدن​ نمای زیبا، تنشی‌زیبا​ انفجاری پنهان بود.

خاندانِ بزرگِ‌اگر​ دلاوری داشت برای‌سرد​ جنگ آماده می‌شد.

زن نگرانِ این‌لطیف​ موضوع به نظر نمی‌رسید.‌اصلاً​ تنها نگرانی‌اش شوهرش بود.

موردرت تحت‌تأثیر قرار گرفت.

«عشق به فرزندش، عشق‌این​ به همسرش... بدونِ هیچ چشم‌داشتی‌همه‌چیز​ سرشار از محبته. چقدر عجیبه.»

بعد از گذراندنِ مدتی‌مهارت​ با این خانواده، بی‌اختیار کمی‌می‌خواست​ به آن‌ها دلبسته شده بود.

سرانجام، زن به ساختمانِ خاصی رسید. آنجا، ردیف‌هایی از‌تصور​ کپسول‌های خواب در اتاق‌هایی با محافظتِ شدید قرار داشتند.‌خفه‌کننده​ چند اقامتگاه هم آنجا بود و شوهرش همان‌جا انتظار می‌کشید.

با دیدنِ او از‌رها​ خوشحالی شکفت. لبخندِ روشنی‌به‌هرحال​ هم روی صورتِ مرد نشست.

«آمدی!»

بی‌درنگ یکدیگر‌اگر​ را در‌مهارت​ آغوش گرفتند.

شوهر مردِ نسبتاً خوبی به نظر می‌رسید، هرچند شاید کمی بیش از حد جدی بود. به‌عنوانِ بیدارشده‌ای در خدمتِ‌اعماقِ​ خاندانِ بزرگِ دلاوری، امتیازاتِ زیادی داشت، اما وظایفش هم کم نبود. ملازمانِ بیدارشده مجبور بودند ماه‌های طولانی را در عالمِ‌امنیتیِ​ رؤیا بگذرانند و از حصار یا دیگر دژهای تحتِ کنترلِ دلاوری محافظت کنند. گاهی اوقات به مأموریت‌های خطرناکی فرستاده می‌شدند.

گاهی اوقات دیگر برنمی‌گشتند.

با وجودِ اینکه آن‌ها از بهترین جنگجویانِ نسلِ بشر‌همه‌چیز​ بودند، اما عالمِ رؤیا همان عالمِ رؤیا بود. هیچ‌کس‌می‌کرد​ آنجا در امان نبود، چه رسد به بیدارشدگانِ ساده.

جای تعجب نداشت که‌مهارت​ زندگیِ آن زن پر‌هرچقدر​ از ترس و نگرانی بود.

بیچاره...

تجدیدِ دیدارشان شیرین، اما متأسفانه کوتاه بود. با اینکه مردِ‌دشمنانش​ بیدارشده تازه به جهانِ بیداری برگشته بود، قرار نبود به خانه‌پنهان​ بیاید. در عوض، داشت آماده می‌شد تا عازمِ مأموریتِ تازه‌ای شود.

موردرت با‌بعد​ لبخندی محو‌این​ گوش می‌داد.

«...افتخارِ بزرگیه. و البته یه فرصت. خودِ قدیس مادوک باهامون میاد. حتی بانو مورگان هم اونجاست... اگه بتونم پیشِ اونا خودی‌کامل​ نشون بدم، حتی جلبِ حمایتِ ارشدها برای شوالیه شدن هم دور از ذهن نیست! می‌دونی که بینِ افراد احترامِ زیادی دارم...‌معمولاً​ فقط به یه هلِ آخر نیاز دارم. می‌تونی تصور کنی اگه عروج کنم زندگیمون چقدر عوض می‌شه؟ دیگه این‌قدر ازتون دور نمی‌مونم...»

زن لبخند زد،‌لطیف​ اما موردرت می‌توانست‌بازگشتش​ دلهره‌اش را حس کند.

با این حال، چون نمی‌خواست‌باید​ باری روی دوشِ شوهرش بگذارد،‌دشمنانش​ آن را به‌خوبی پنهان می‌کرد.

«البته... البته. فقط... مراقب‌این​ باش، باشه؟ چیزای وحشتناکی‌بیداری​ دربارهٔ قطبِ جنوب می‌شنوم.»

مرد لبخند زد.

«چرا ما رو با اون سگ‌های ترحم‌انگیز مقایسه‌آن‌طور​ می‌کنی؟ به آدمایی که به حکومت خدمت می‌کنن‌احساسی​ به‌زور می‌شه گفت بیدارشده. اما ما جنگجویانِ دلاوری هستیم.»

موردرت غرقِ لذت شد.

فکر می‌کرد برای پیدا کردنِ کسی که به نیروی اعزامیِ ربعِ‌لطیف​ جنوبی اختصاص یافته باشد، باید بینِ ده‌ها نفر جابه‌جا شود. چقدر‌گذشته​ خوش‌شانس بود که این‌قدر زود به شخصِ مناسبی برخورد کرده بود.

از پسر، به‌کار​ مادر، به پدر...‌حسابگر​ چقدر سریع پیش رفت.

بیدارشده و همسرش با هم حرف زدند‌اصلاً​ و عشقشان را به یکدیگر ابراز کردند.‌گذشته​ اما بعد، ناگزیر باید از هم جدا می‌شدند.

وقتی زنِ زیبا رفت‌رها​ تا پیشِ فرزندش برگردد، موردرت‌آدم‌ها​ در چشمانِ مرد باقی ماند.

داشت به قطبِ جنوب می‌رفت.

در چند هفتهٔ بعد، در چشمانِ جنگجوی بیدارشده پنهان‌می‌خواست​ ماند و دنیا را از طریقِ آن‌ها می‌دید. مرد‌خدمتگزار​ تمرین می‌کرد. آماده می‌شد. به همسر و پسرش فکر می‌کرد.

آرام اما پیوسته، نیروی اعزامی گردِ هم آمد‌آن‌طور​ و برای رفتن به جنگ آماده شد. تابستان به‌تاریک​ پایان رسید و پاییز دنیا را در آغوش گرفت.

مرد هیجان‌زده، اما در عینِ حال‌جلوی​ مضطرب بود. خودش را برای رویارویی‌خدمتگزار​ با آنچه در پیش بود، محکم کرد.

موردرت هم همین‌طور.

روزی که قرار بود سفرشان را به آن‌سوی اقیانوس آغاز کنند، مرد‌جلوی​ به درگاهِ ایزدانِ مرده دعا کرد. سپس، با علمِ به اینکه شاید‌دفاعیِ​ بعداً فرصتی برای این کار پیش نیاید، پیامِ محبت‌آمیزی برای همسرش فرستاد.

سرانجام، به قدیس گیلیاد، شوالیهٔ‌می‌رسید​ تابستان، ادای احترام کرد و به‌دنبالِ‌نبود​ آن متعالیِ نجیب‌زاده واردِ کشتی شد.

این مرد زنِ‌می‌خواست​ زیبایی داره، و یه‌می‌گرفت​ پسرِ بامزه. واقعاً خوش‌بخته.

موردرت روزهایی را که در‌مکانِ​ خانهٔ جنگجوی بیدارشده زندگی کرده‌نرم​ بود، با علاقه به یاد آورد.

...در اولین شبِ حضور در‌سرد​ دریا، روحِ مرد را خاموش‌رها​ کرد و جایش را گرفت.

ناولها | novelha.net