چپتر 1166: بازگشت به خانه
0زن بدون هیچمیخواست مشکلی از ایستِجلوی بازرسی عبور کرد.
...به همین سادگی، موردرتاین وارد دژِ خاندانِ بزرگبیداری و قدرتمندِ دلاوری شد.
زادگاهش.
بازگشت به اینجا حسِ شگفتانگیزی داشت. موردرت دقیقاً اینجا را خانهٔ خودش نمیدانست، اماگذشته خوب به یادش میآورد. نه از دورانی که در کودکی اینجا زندگی کرده بود،خطرناک بلکه از زمانی که درست پس از بازگشت از عالمِ رؤیا در اینجا گذراند.
دوازده سالش بود... یا سیزده؟... و ازمیگرفت همان موقع بیدارشده بود. اول رسیدن بهامنیتِ حصار، و بعد آمدن به این مکانِ زیبا.
در جهانِ بیداری همهچیزاین نرم و لطیف بهبیداری نظر میرسید، اما بازگشتش...
اصلاً آنطوراگر که تصورمهارت میکرد نبود.
با عبورِ یادِ گذشته از ذهنش،بازگشتش موردرت حس کرد احساسی تاریک وعبورِ خفهکننده از اعماقِ روحش بالا میآید.
«الان وقتش نیست.»
نفوذ به دژ بهخودیِخود خطرناک بود. نمیتوانست به خودش اجازه دهدلطیف نسنجیده عمل کند... خانوادهاش احمق نبودند. تدابیرِ امنیتیِ خاصی برای شناساییِگذشته او چیده بودند و رسیدن به این لحظه زحمتِ زیادی برده بود.
اگر موردرت در یکمهارت کار مهارت داشت، آن کارمیخواست سرد و حسابگر ماندن بود.
پس هرچقدر هم کهنظر میخواست خودش را رها کند،تصور باید جلوی خودش را میگرفت.
بههرحال این آدمها دشمنانش نبودند. فقطجلوی خدمتگزار بودند... اربابان در امنیتِ کامل پشتِاربابان لایههای دفاعیِ بسیار نفوذناپذیرتری پنهان شده بودند.
البته زن و کودکی که در چند هفتهٔ گذشته زیر نظر داشت، آدمهای تصادفی و بیربطی نبودند. همسرمیکرد و پسرِ یکی از ملازمانِ بیدارشدهٔ خاندانِ بزرگِ دلاوری بودند. معمولاً چنین خانوادهای در خودِ قلعه ساکن میشدند،خطرناک اما ازآنجاکه جنگجو بیشترِ وقتش را در عالمِ رؤیا میگذراند، زن میخواست نزدیکتر به خانوادهٔ خودش زندگی کند.
این همان نقطهضعفی بودمهارت که موردرت قصد داشتهرچقدر از آن بهرهبرداری کند.
و حالا داخلِ مجتمع بود؛میرسید پنهان در چشمانِ زن کهمیکرد با عجله به دیدنِ شوهرش میرفت.
به نظر میرسید با محوطه آشناست و بهراحتی از میانِ انبوهِفقط ساختمانها، زمینهای تمرین و پارکها مسیرش را پیدا میکرد. دژ درشده بینقصترین حالتِ ممکن نگهداری میشد؛ تماشایی و آرام... دستکم در ظاهر.
اما پشتِ اینآمدن نمای زیبا، تنشیزیبا انفجاری پنهان بود.
خاندانِ بزرگِاگر دلاوری داشت برایسرد جنگ آماده میشد.
زن نگرانِ اینلطیف موضوع به نظر نمیرسید.اصلاً تنها نگرانیاش شوهرش بود.
موردرت تحتتأثیر قرار گرفت.
«عشق به فرزندش، عشقاین به همسرش... بدونِ هیچ چشمداشتیهمهچیز سرشار از محبته. چقدر عجیبه.»
بعد از گذراندنِ مدتیمهارت با این خانواده، بیاختیار کمیمیخواست به آنها دلبسته شده بود.
سرانجام، زن به ساختمانِ خاصی رسید. آنجا، ردیفهایی ازتصور کپسولهای خواب در اتاقهایی با محافظتِ شدید قرار داشتند.خفهکننده چند اقامتگاه هم آنجا بود و شوهرش همانجا انتظار میکشید.
با دیدنِ او ازرها خوشحالی شکفت. لبخندِ روشنیبههرحال هم روی صورتِ مرد نشست.
«آمدی!»
بیدرنگ یکدیگراگر را درمهارت آغوش گرفتند.
شوهر مردِ نسبتاً خوبی به نظر میرسید، هرچند شاید کمی بیش از حد جدی بود. بهعنوانِ بیدارشدهای در خدمتِاعماقِ خاندانِ بزرگِ دلاوری، امتیازاتِ زیادی داشت، اما وظایفش هم کم نبود. ملازمانِ بیدارشده مجبور بودند ماههای طولانی را در عالمِامنیتیِ رؤیا بگذرانند و از حصار یا دیگر دژهای تحتِ کنترلِ دلاوری محافظت کنند. گاهی اوقات به مأموریتهای خطرناکی فرستاده میشدند.
گاهی اوقات دیگر برنمیگشتند.
با وجودِ اینکه آنها از بهترین جنگجویانِ نسلِ بشرهمهچیز بودند، اما عالمِ رؤیا همان عالمِ رؤیا بود. هیچکسمیکرد آنجا در امان نبود، چه رسد به بیدارشدگانِ ساده.
جای تعجب نداشت کهمهارت زندگیِ آن زن پرهرچقدر از ترس و نگرانی بود.
بیچاره...
تجدیدِ دیدارشان شیرین، اما متأسفانه کوتاه بود. با اینکه مردِدشمنانش بیدارشده تازه به جهانِ بیداری برگشته بود، قرار نبود به خانهپنهان بیاید. در عوض، داشت آماده میشد تا عازمِ مأموریتِ تازهای شود.
موردرت بابعد لبخندی محواین گوش میداد.
«...افتخارِ بزرگیه. و البته یه فرصت. خودِ قدیس مادوک باهامون میاد. حتی بانو مورگان هم اونجاست... اگه بتونم پیشِ اونا خودیکامل نشون بدم، حتی جلبِ حمایتِ ارشدها برای شوالیه شدن هم دور از ذهن نیست! میدونی که بینِ افراد احترامِ زیادی دارم...معمولاً فقط به یه هلِ آخر نیاز دارم. میتونی تصور کنی اگه عروج کنم زندگیمون چقدر عوض میشه؟ دیگه اینقدر ازتون دور نمیمونم...»
زن لبخند زد،لطیف اما موردرت میتوانستبازگشتش دلهرهاش را حس کند.
با این حال، چون نمیخواستباید باری روی دوشِ شوهرش بگذارد،دشمنانش آن را بهخوبی پنهان میکرد.
«البته... البته. فقط... مراقباین باش، باشه؟ چیزای وحشتناکیبیداری دربارهٔ قطبِ جنوب میشنوم.»
مرد لبخند زد.
«چرا ما رو با اون سگهای ترحمانگیز مقایسهآنطور میکنی؟ به آدمایی که به حکومت خدمت میکنناحساسی بهزور میشه گفت بیدارشده. اما ما جنگجویانِ دلاوری هستیم.»
موردرت غرقِ لذت شد.
فکر میکرد برای پیدا کردنِ کسی که به نیروی اعزامیِ ربعِلطیف جنوبی اختصاص یافته باشد، باید بینِ دهها نفر جابهجا شود. چقدرگذشته خوششانس بود که اینقدر زود به شخصِ مناسبی برخورد کرده بود.
از پسر، بهکار مادر، به پدر...حسابگر چقدر سریع پیش رفت.
بیدارشده و همسرش با هم حرف زدنداصلاً و عشقشان را به یکدیگر ابراز کردند.گذشته اما بعد، ناگزیر باید از هم جدا میشدند.
وقتی زنِ زیبا رفترها تا پیشِ فرزندش برگردد، موردرتآدمها در چشمانِ مرد باقی ماند.
داشت به قطبِ جنوب میرفت.
در چند هفتهٔ بعد، در چشمانِ جنگجوی بیدارشده پنهانمیخواست ماند و دنیا را از طریقِ آنها میدید. مردخدمتگزار تمرین میکرد. آماده میشد. به همسر و پسرش فکر میکرد.
آرام اما پیوسته، نیروی اعزامی گردِ هم آمدآنطور و برای رفتن به جنگ آماده شد. تابستان بهتاریک پایان رسید و پاییز دنیا را در آغوش گرفت.
مرد هیجانزده، اما در عینِ حالجلوی مضطرب بود. خودش را برای رویاروییخدمتگزار با آنچه در پیش بود، محکم کرد.
موردرت هم همینطور.
روزی که قرار بود سفرشان را به آنسوی اقیانوس آغاز کنند، مردجلوی به درگاهِ ایزدانِ مرده دعا کرد. سپس، با علمِ به اینکه شایددفاعیِ بعداً فرصتی برای این کار پیش نیاید، پیامِ محبتآمیزی برای همسرش فرستاد.
سرانجام، به قدیس گیلیاد، شوالیهٔمیرسید تابستان، ادای احترام کرد و بهدنبالِنبود آن متعالیِ نجیبزاده واردِ کشتی شد.
این مرد زنِمیخواست زیبایی داره، و یهمیگرفت پسرِ بامزه. واقعاً خوشبخته.
موردرت روزهایی را که درمکانِ خانهٔ جنگجوی بیدارشده زندگی کردهنرم بود، با علاقه به یاد آورد.
...در اولین شبِ حضور درسرد دریا، روحِ مرد را خاموشرها کرد و جایش را گرفت.