---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 612: کولوسئومِ سرخ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 612: کولوسئومِ سرخ

0

«شمشیرِ چوبی... نبرد برای آزادی‌شون...»

سانی کمی جابه‌جا شد؛ قفسش تاب خورد. نگاهی به‌خراشید​ الیاس انداخت. پسرِ جوان دیگر حال‌وحوصلهٔ حرف زدن نداشت؛‌داد​ فقط ساکت نشسته بود و به تاریکی خیره نگاه می‌کرد.

در حرف‌هایش چیزی نهفته بود، ردی از یک معنا.‌جزیره‌ای​ سانی با استیصال تلاش کرد آن معنا را درک کند،‌بدوی‌تر​ اما نمی‌دانست چرا افکارش مدام به مجسمه‌های ایزدبانوی جنگ برمی‌گشت.

در پادشاهیِ امید دو تصویر از آن ایزدبانوی هولناک دیده بود. یکی جنگجویی با زرهِ سنگین بود که نیزه‌ای خونین و سپری تَرَک‌خورده در دست داشت — احتمالاً‌باستانیِ​ هر دو نمادِ جنگ و نبرد بودند — و دیگری زنی که جز پوستِ جانوری به دورِ کمرش چیزی بر تن نداشت؛ در یک دست نیزه گرفته بود‌آن‌قدر​ و در دستِ دیگر قلبِ تپندهٔ یک انسان را... نیزه شاید نشان‌دهندهٔ تسلطِ او بر جنگ، فناوری و صنعت بود و قلب، نمادِ پیوندش با حیات و انسانیت.

چرا این‌خونین​ مجسمه‌ها این‌قدر با‌دست​ هم تفاوت داشتند؟

سانی هنوز از نبردهای جنون‌آمیزِ روزِ گذشته از پا درآمده بود. افکارش، مثلِ بیشترِ اوقاتِ این روزها،‌اجازه​ کُند و تب‌دار بود. با کلافگی دست به صورتش کشید، بعد با چنگال‌های تیزش آن را خراشید و‌بدوی‌تر​ پوستش را شکافت. درد غبارِ روی ذهنش را کنار زد و اجازه داد چند دقیقه‌ای شفاف فکر کند.

قربانگاهِ جنگ... سولوین جزیره‌ای را که مجسمهٔ باستانیِ ایزدبانوی حیات در‌باستانیِ​ آن قرار داشت، این‌طور نامیده بود. واژهٔ درستی هم بود؛ این‌نظر​ تصویر از آن ایزدبانو بسیار بدوی‌تر، حیوانی‌تر و... باستانی‌تر به نظر می‌رسید.

خودِ مجسمه هم بی‌نهایت باستانی می‌نمود. خیلی قدیمی‌تر از مجسمه‌های آن جنگجوی قدرتمند... در واقع، قدمتش به اندازهٔ خودِ‌داد​ کولوسئومِ سرخ بود، یا شاید هم بیشتر. آن‌قدر قدیمی که پیش از درهم‌شکستنِ پادشاهیِ امید به دستِ ایزدِ خورشید و‌نظر​ تبدیل شدنش به زنجیره‌ای از جزایرِ شناور ساخته شده باشد؛ همان‌طور که امروز بود و هزاران سالِ بعد هم می‌بود.

چرا امید باید در قلمروِ خود بنای یادبودی برای یکی از ایزدان می‌داشت؟ خب، خودِ این ایده چندان هم عجیب‌تپندهٔ​ نبود. هر چه بود، ایزدان و دیمون‌ها همیشه با هم در جنگ نبودند. در واقع، شاهزادهٔ جهانِ زیرین در همان برجِ‌درآمده​ خودش معبدی برای ایزدبانوی آسمان‌های سیاه، یعنی ایزدبانوی توفان داشت؛ با وجودِ اینکه بعدها آن ایزدبانو به دشمنِ خونی‌اش تبدیل می‌شد.

پس این سؤال مهم نبود... مهم این‌چنگال‌های​ بود که سانی نمی‌دانست چرا نمی‌تواند فکرِ‌روی​ آن مجسمه را از سر بیرون کند.

«به قدمتِ خودِ کولوسئومِ سرخ...»

ناگهان سرش را کج کرد.

«ها؟»

آمفی‌تئاترِ سفید و میدانی که در دلِ آن قرار داشت نیز بازمانده‌ای از پادشاهیِ امیدِ واقعی‌کنار​ بودند. مدتی پیش متوجهِ این موضوع شده بود؛ بخشی از آن به خاطرِ ظاهرشان بود و‌درستی​ بخشی دیگر به خاطرِ حسِ عمیق و باستانیِ سایه‌هایی که در گوشه‌وکنارِ سیاه‌چال پنهان شده بودند.

در واقع، سانی شک داشت که این تماشاخانه از اول میدانِ نبرد بوده باشد. آنجا او را‌ایزدبانو​ به یادِ معدنِ سنگِ عظیمی می‌انداخت که در پای کوه‌های تهی قرار داشت؛ جایی که هفت قهرمانِ‌قدمتش​ ساحلِ فراموش‌شده برای ساختنِ دیوارهای مستحکمِ شهرشان و خودِ منارهٔ سرخ، از آن سنگ استخراج کرده بودند.

شهرِ عاج هم باید از چیزی ساخته می‌شد... پس اینجا هم زمانی باید معدنِ سنگِ مشابهی بوده باشد و منبعِ سنگ‌های سفیدی‌شفاف​ که برای ساختِ آن پل‌های هوایی و آب‌گذرها به کار رفته‌اند. بعدها به تئاتر تبدیل شده بود و باز هم بعدتر، جنگ‌طلبان‌باستانی​ آن را غصب کردند و به میدانِ نبرد تغییرش دادند؛ سنگ‌های باستانی را چنان غرق در خون کردند که به رنگِ سرخ درآمدند.

چشمانِ سیاهش باریک شد.

«همینه... باید همین باشه...»

تمامِ این مدت، سانی از یک سؤالِ‌قربانگاهِ​ متناقض عذاب می‌کشید. سؤالی که برای تلاش‌هایش در‌واژهٔ​ راهِ رسیدن به آزادی بیشترین اهمیت را داشت.

...اگر این دورانی بود که طلسمِ کابوس هنوز در‌تیزش​ آن وجود نداشت، پس سولوین چطور توانسته بود قلاده‌ای به‌داد​ گردنش بیندازد که می‌توانست ارتباطش را با طلسم قطع کند؟

طوق تکهٔ ساده‌ای از فلزِ افسون‌شده بود، بدونِ هیچ قفل یا راهِ دیگری برای باز کردنش. آسیب زدن یا‌قلبِ​ نابود کردنش تقریباً غیرممکن بود، اما خودِ افسون چندان پیچیده نبود... سانی حس می‌کرد که پیچیده نیست. با این‌جنون‌آمیزِ​ حال، کاری که می‌کرد این بود که او را به افسون‌های وسیع و فوق‌العاده قدرتمندِ خودِ میدانِ نبرد وصل می‌کرد.

جنگ‌طلبان آن افسون‌ها را به کار گرفته بودند تا قفس‌ها را حفظ کنند، از فرارِ برده‌ها‌کنار​ به هر روشی، چه عادی و چه جادویی، جلوگیری کنند و مطمئن شوند که هنگامِ انتقال‌درستی​ به میدانِ نبرد و، در مواردِ بسیار نادر، هنگامِ برگشت از آن، دست از پا خطا نمی‌کنند.

ناتوانی‌اش در اتصال به طلسم‌شفاف​ تقریباً شبیه به پیامدِ جانبیِ‌مجسمهٔ​ این تدابیر به نظر می‌رسید.

اما چه چیزی اصلاً می‌توانست در‌کشید​ کارِ طلسم اختلال ایجاد کند، چه‌شکافت​ برسد به اینکه تصادفی هم باشد؟

و حالا، حس می‌کرد که انگار جواب را پیدا کرده است!‌زنی​ اگر کولوسئومِ سرخ واقعاً به دستِ جنگجویان ساخته نشده بود، بلکه‌شاید​ فقط آن را غصب کرده بودند، پس همه‌چیز کاملاً روشن بود.

...جادوی یک دیمونِ دیگر می‌توانست. اگر دیمونِ آرزو سازندهٔ اصلیِ تئاتر بود،‌درد​ پس افسون‌هایی که از او به جا مانده بود احتمالاً می‌توانست در‌سولوین​ کارِ طلسمی که برادرِ بزرگ‌ترش از تارهای تقدیر بافته بود، اختلال ایجاد کند.

سانی تکانی‌داد​ خورد و میله‌های‌شفاف​ قفس را چسبید.

ناگهان، احساسی قدرتمند در سینه‌اش شکفت‌کشید​ و عضلاتش را از قدرتی تازه، و‌درد​ ذهنش را از عزمی نومیدانه پر کرد.

...امید. امید بود.

دیگر آن را‌کلافگی​ زهر نمی‌دانست. نه... برعکس‌چنگال‌های​ بود. قدرتمندترین پادزهر بود.

اگر طلسم را بافنده خلق کرده بود، و افسون‌هایی‌جزیره‌ای​ که در آن اختلال ایجاد می‌کردند ساختهٔ دستِ امید بودند...‌بدوی‌تر​ اگر تمامِ این‌ها نتیجهٔ تقابلِ دو نوع جادوی دیمونی بود...

پس چرا او، به‌عنوانِ وارثِ‌صورتش​ یک میراثِ دیمونی، نمی‌توانست کاری کند‌پوستش​ تا این تقابل را برطرف سازد؟

البته، سانی هیچ‌چیز از جادوی بافندگی نمی‌دانست... اما‌نمادِ​ زمانی از مبارزه هم هیچ نمی‌دانست، یا اینکه چطور‌گرفته​ در کالبدِ یک دیوِ واقعی زندگی کند و بجنگد.

اگر در یک‌کلافگی​ کار مهارت داشت، آن‌چنگال‌های​ یادگیریِ چیزهای تازه بود.

خب... این، و دروغ گفتن.

و زنده ماندن.

سانی با نگاهی تازه به سیاه‌چالِ مخوفِ‌احتمالاً​ پیرامونش خیره شد، دیوارهای سنگی و باستانی‌اش‌دورِ​ را برانداز کرد و اخم‌هایش در هم رفت.

پس... آدم چطور‌کلافگی​ باید یادگرفتنِ جادو‌بعد​ را شروع می‌کرد؟

ناولها | novelha.net