---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1219: خورشیدِ نقره‌ای • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1219: خورشیدِ نقره‌ای

0

«فکر کن،‌عروسکی​ فکر کن،‌شعله​ فکر کن...»

شانسِ بسیار کمی داشتند که از این نبرد‌مرگ​ زنده بیرون بیایند. با این حال، هرچقدر هم‌جنگ​ که شرایط غیرممکن به نظر می‌رسید، همیشه امیدی بود.

امید چه بود؟ امید یک میل بود... شاید والاترین میل. اشتیاقی چنان قدرتمند و مقاوم‌سرشتِ​ که به‌سختی می‌شد بر آن غلبه کرد یا نابودش کرد. تاریک‌ترین و گریزناپذیرترین یأس هم‌طریقِ​ نمی‌توانست بر امید پیروز شود. حتی دیوها در جهنم هم امید داشتند روزی به بهشت برسند.

آن‌ها مشتاق بودند برآورده شدنِ عمیق‌ترین خواسته‌هایشان را ببینند و‌افکار​ همان اشتیاق به‌تنهایی می‌توانست باعث شود به جای جستجوی تسلا‌امروز​ در آغوشِ آرامِ مرگ، به رنج کشیدن و دست‌وپازدن ادامه دهند.

هرچه بود، زندگی جنگ بود.

امید... میل... چیزِ قدرتمندی بود.

«اشتیاق.»

سانی متفکرانه نگاهی به نفیس انداخت. او تنها کسی در میانشان بود که می‌توانست آسیبِ دائمی به ظرف‌های نگهبانِ دروازه وارد‌بمانند​ کند. شعلهٔ روحش برای آن موجودِ نفرت‌انگیز مانند زهر بود؛ زخم‌هایی که سانی و دیگران به جسدِ استاد شو وارد کرده‌غروب​ بودند بی‌درنگ شفا می‌یافت، اما عروسکی که به نفیس حمله کرده بود با آن شعله در آتش سوخت و از بین رفت.

توفانی از افکار‌حمله​ در کسری از‌سوخت​ ثانیه از ذهنش گذشت.

«اون بهترین شانسِ ماست.»

اگر قرار بود امروز زنده بمانند،‌بهترین​ به لطفِ قدرتِ اشتیاقی بود که انگار‌قدرتِ​ سرشتِ نورآور در خود داشت. شعلهٔ روح...

خالص، بی‌رحم و فسادناپذیر.

وقتی برای فکر کردن نبود. سانی به‌بین​ حرکت درآمد و ذهنِ هر هفت استاد را‌اون​ از طریقِ برکتِ غروب به هم وصل کرد.

[باید قبل از اینکه اون‌یکی از پشت بهمون برسه، موجودِ جلومون رو‌ادامه​ نابود کنیم. راهِ دیگه‌ای نیست؛ شاید حتی نتونیم با یکی بجنگیم، پس‌تنها​ جنگیدن با دوتاشون هم‌زمان حکمِ مرگه. شش نفرمون مهارش می‌کنیم. نفیس می‌کُشتش. برید!]

شاید چند ثانیه بیشتر وقت نداشتند تا تعقیب‌کننده‌اگر​ پیدایش شود. هر هفت نفرشان باید پیش از آنکه‌خود​ این اتفاق بیفتد، پلیدی اعظم را از پای درمی‌آوردند.

معمولاً حتی وارد کردنِ آسیبی جزئی به موجودی که دو رتبهٔ کامل از سطحِ خودشان بالاتر‌بهترین​ بود، غیرممکن بود. هرچه بود، سانی در مقامِ یک خفته نتوانسته بود پوستِ نخستین پلیدِ سقوط‌کرده‌ای‌فسادناپذیر​ را که با آن روبه‌رو شد سوراخ کند... با این حال، آن پلید در نهایت مُرد.

شکافِ میانِ رتبه‌ها عظیم بود، اما مطلق نبود. هیچ‌چیز‌توفانی​ در دنیا نابودنشدنی نبود و حتی ایزدان هم مرده‌اگر​ بودند. همه، و همه‌چیز، در برابرِ چیزی آسیب‌پذیر بودند.

هیچ‌یک از آن‌ها استادانی معمولی نبودند و هر کدام ابزارها و سلاح‌های مرگبارِ‌دهند​ بسیار بیشتری از آنچه خفته‌ای می‌توانست داشته باشد، جمع‌آوری کرده بودند. بهتر از‌میانشان​ آن، کسی در میانشان بود که سرشتش قدرت‌های نگهبانِ دروازه را خنثی می‌کرد.

سانی می‌دانست که برای نابودیِ‌اون​ دشمن باید از بهترین سلاحی‌امروز​ که در اختیار دارد استفاده کند.

در این‌عروسکی​ لحظه، بهترین سلاحش‌آتش​ گناهِ تسلا نبود.

نفیس بود.

سانی دندان‌قروچه‌ای کرد و به جلو یورش برد. هم‌زمان، تمامِ سایه‌هایش او را ترک کردند و نفیس را در آغوش‌متفکرانه​ گرفتند، و رنگِ شعلهٔ سفیدش را سردتر و تهدیدآمیزتر کردند. نفیس برای کشتنِ نیشِ مهیب به او اعتماد کرده بود...‌زهر​ حالا، سانی قرار بود به نفیس اعتماد کند تا ظرفِ نگهبانِ دروازه را که راهشان را سد کرده بود، بکشد.

به محض اینکه سایه‌ها از روی تیغهٔ گناهِ‌اگر​ تسلا پایین لغزیدند، پیکرِ مبهمی که نزدیکش ایستاده بود‌خود​ ناگهان تارتر شد و از روی ناامیدی نوچ‌نوچ کرد.

«آه. تازه داشت جالب می‌شد.»

سانی نادیده‌اش گرفت.

نیازی به بحث نبود؛ همه می‌دانستند‌آغوشِ​ باید چه کار کنند. هر هفت‌ادامه​ نفرشان به سمتِ استاد شو یورش بردند.

حمله به یک هدفِ واحد‌اون​ بدونِ اینکه دست‌وپاگیرِ هم شوند‌امروز​ سخت بود. با این حال، توانستند.

تیرِ سیاهی یکی از چشمانش را سوراخ کرد‌رفت​ و در پیِ آن، تیرِ سفیدی چشمِ دیگرش را‌ماست​ از بین برد. سرِ جسد به عقب تکان خورد.

هم‌زمان، بارانی آهنین از شوریکن سینه و شانهٔ راستش را درید و بازویش را تقریباً‌اون​ به‌کلی قطع کرد. جت می‌دانست قدرتش برای آسیب‌زدن به روحِ جانور کافی نیست؛ پس ترسناک‌ترین‌خالص​ توانش را کنار گذاشت و در عوض هدفش را روی کاهشِ تحرکِ جانور متمرکز کرد.

نیزهٔ متعالیِ افی به سمتِ یکی از زانوهای‌مرگ​ استاد شو شلیک شد و شمشیرِ مورگان با‌جنگ​ سرعتی برق‌آسا به سوی زانوی دیگر پرواز کرد.

چنگال‌های سیشان در شانه و‌اون​ آرنجِ چپش فرو رفت و هر‌بمانند​ دو مفصل را از هم درید.

گناهِ تسلا هوا‌حمله​ را شکافت و روی‌بین​ سرِ جانور فرود آمد.

وظیفه‌شان این بود که سرعتِ نگهبانِ‌سوخت​ دروازه را بگیرند و به نفیس فرصت‌ذهنش​ دهند تا ضربهٔ مهلک را وارد کند.

اما...

در همان لحظه که دو تیر با فواره‌ای از خون‌امروز​ و مغز از پشتِ سرِ استاد شو بیرون زدند، چشمانش‌خالص​ از قبل ترمیم شده بودند و از کینه و شعف می‌سوختند.

شوریکن‌ها روی شن ریختند و‌آتش​ گوشتی که لت‌وپاره کرده بودند،‌افکار​ موجی خورد و بی‌نقص ترمیم شد.

جسد نیم‌قدم برداشت و نیزهٔ‌آتش​ افی و شمشیرِ مورگان هر‌افکار​ دو به‌طرزِ عجیبی خطا رفتند.

چشمانِ سیشان گشاد شد.

سانی زیرِ لب ناسزا گفت.

«لعن...»

جسد با‌عروسکی​ شتابی انفجاری به‌آتش​ جلو یورش برد.

سپرِ افی خرد شد و خودش به عقب پرتاب شد. سیشان زمین خورد و تکه‌های تیزِ‌جنگ​ استخوان از بازوهای شکسته‌اش بیرون زد. مورگان با شمشیرش جلوی ضربه را گرفت، اما شمشیر به‌وارد​ بی‌شمار تکهٔ فولادی خرد شد. او در گردبادی از جرقه‌های سرخ و خون به هوا پرتاب شد.

سانی در سایه‌ها فرو رفت‌اون​ و به‌سختی از شکافته‌شدنِ گلویش‌امروز​ جانِ سالم به در برد.

جانور... خیال‌عروسکی​ نداشت سرعتش‌شعله​ را کم کند.

و حالا نفیس‌حمله​ تنها مانده بود،‌سوخت​ رودررو با آن.

«...ت!»

شمشیرِ درخشانش با سرعتی باورنکردنی به جلو‌ماست​ یورش برد؛ ضربهٔ مهلکش با تمامِ نیروی‌انگار​ شعلهٔ روح و پنج سایه تقویت شده بود.

با این حال...

استاد شو فقط دستش را‌آتش​ بالا آورد، تیغهٔ گداخته را در‌کسری​ مشت گرفت و به‌راحتی خردش کرد.

انگشتانِ دستِ‌باعث​ دیگرش دورِ گردنِ‌تسلا​ نف حلقه زد.

برای یک‌ثانیه​ آن، انگار همه‌چیز‌اون​ از حرکت ایستاد...

سانی داشت از سایه‌ها بیرون می‌آمد،‌سوخت​ اما کند بود، خیلی کند. خیلی کندتر‌ذهنش​ از آنکه بتواند چیزی را تغییر دهد.

...سپس، گردنِ نف‌حمله​ مثل شاخه‌ای خشک‌سوخت​ شکست. بدنش شل شد.

«...»

ذهنش خالی بود.

برای کسری از‌حمله​ ثانیه، همه خشکشان‌سوخت​ زد و میخکوب شدند.

در همان لحظهٔ بهت و‌آتش​ ناباوری، دستِ نف بالا آمد‌افکار​ و مچِ جانور را گرفت.

جرقه‌های رقصان در چشمانش‌جستجوی​ ناگهان شعله‌ور شدند و به‌رنج​ دو ستارهٔ کورکننده بدل گشتند.

درخششِ سفیدی که از میانِ‌اون​ شکاف‌های زرهِ شکسته‌اش بیرون می‌زد،‌امروز​ بزرگ‌تر، داغ‌تر و بی‌نهایت روشن‌تر شد.

شبیه توده‌ای از نورِ نقره‌ایِ کورکننده شده‌بین​ بود؛ بی‌شباهت به خورشیدِ سفید و بی‌رحمی‌گذشت​ نبود که در آسمانِ سوخته زبانه می‌کشید.

لحظه‌ای بعد، درخششِ او به توفانی از‌بین​ شعله‌ها بدل شد و هم پیکرِ باریکش‌گذشت​ و هم جسدِ نفرت‌انگیزِ استاد شو را فروبلعید.

ناگهان، گرمای طاقت‌فرسای‌جای​ بیابان ملایم و‌آغوشِ​ سرد به نظر رسید.

ناولها | novelha.net