چپتر 826: ولخرجی
0در حالی که تمریناتِ شدید و طاقتفرسا آرامآرام به اعضای دسته یاد میداد چطور در کنارِ همراهِ بجنگند، سانی باید به چند کارِ فوریِ دیگر هم میرسید. رسیدگی به تمامِ این مسئولیتهای همزمان واقعاًجنگ ظرفیتِ روانیاش را محک میزد، اما چارهای نداشت جز اینکه دندان روی جگر بگذارد و انجامشان دهد.
احتمالاً مهمترین کاری که پیش رو داشت، تخصیصِ امتیازاتِ مشارکت و تهیهٔ منابعِ مختلفبکند برای تقویتِ دسته بود. اما این کار چندان هم ساده نبود. پس از چند روزراهِ بررسیِ نحوهٔ مبارزهٔ زیردستانش و آشنایی با زرادخانهٔ خاطرههایشان، سرانجام آماده بود تا تصمیم بگیرد.
برای این کار، زمانی را انتخاب کرد که سه عضوِ پیشگامِتصمیم نبردِ تنبهتن — بل، دورن و کوئنتین — در کپسولهای رؤیاشهرکپسولهای مشغول بودند؛ سپس سه زیردستِ دیگرش را پیش خود فرا خواند.
هرچه باشد، هر سهٔ آنها در زمینههای مختلفِبهترین پشتیبانی که به تجهیزاتِ دسته مربوط میشد، تخصص داشتند.نقلیهٔ کیم تکنسین بود، سامارا مهندسِ توانمندِ طلسمفناوری، و لاستر...
خب، قرار بود لاستر خلبانی تکخال باشد. این مهارت در وضعیتِمشورت فعلی چندان به کار نمیآمد، اما سانی چه کار میتوانست بکند؟ پسرکِشبیهِ بیچاره را رها میکرد تا در گوشهای تنها زانوی غم بغل بگیرد؟
با مشورت با کیم و سامارا،قرار دیدِ بسیار خوبی نسبت به بهتریننمیآمد راهِ خرج کردنِ امتیازاتِ مشارکت پیدا کرد.
کرگدن شاید شبیهِ وسیلهٔ نقلیهٔ ترابریِ سادهای به نظر میرسید، اما در واقعیت بسیارانتخاب فراتر از این بود. سانی چیزِ زیادی دربارهٔ جنگ و استراتژی نمیدانست، اما میدانستدیگرش که تحرک یکی از مهمترین عوامل در تعیینِ میزانِ تأثیرگذاریِ یک واحدِ رزمی است.
این موضوع بهویژه برای دستههای گروهانِ نامنظمِ اول صدقراهِ میکرد؛ واحدهای نخبهٔ واکنشِ سریعی که باید دائماً بینِ نقاطِسادهای درگیریِ مختلف جابهجا میشدند تا از نیروهای زمینی پشتیبانی کنند.
پس، ارتقایبکند نفربرِ زرهیشانبیچاره اهمیتی حیاتی داشت.
سؤال این بود کهطلسمفناوری کدام بخشهای کرگدن بیشترینتکخال نیاز را به ارتقا داشت.
در نهایت، سانی چند ارتقایِ اساسی را انتخاب کرد. این ارتقاها با چیزی که پیش ازعضوِ مشورت با آن دو متخصصِ فناوری در ذهن داشت، متفاوت بود. به جای افزودنِ زرهِ بیشترهرچه به بدنهٔ کرگدن یا تعبیهٔ توپی قدرتمند در بخشِ جلوییاش، بیشترِ بهبودها از دید پنهان بودند.
کرگدن تحتِ بازسازیِ جامعی قرار گرفت؛ رآکتورِ انرژیِ قدرتمندش با نمونهایکردنِ بسیار قویتر جایگزین شد، که این تغییر به نوبهٔ خود ایجاب میکردچیزِ کلِ سیستمِ انتقالِ انرژی بیرون کشیده و با سیستمی مستحکمتر جایگزین شود.
گذشته از اینها، این ارتقا لجستیکِ دسته را بهشدت بهبودبغل میبخشید، چرا که رآکتورِ جدیدِ طلسمفناوری نیازی به سوختِ معمولیپیدا نداشت و در عوض لاستر میتوانست آن را شارژ کند.
معلوم شدمهندسِ این پسر بالاخرهلاستر به دردی میخورد!
دومین ارتقایِ اساسی، برخلافِ انتظار، کاملاً حولِ سیستمِ فرماندهی و ارتباطات در بخشِزمانی عقبِ وسیلهٔ نقلیه متمرکز بود. سانی پیشتر توجهِ چندانی به آن نکرده بود،سپس اما با شنیدنِ نظراتِ کیم، فهمید دسترسی به سیستمی بهتر چقدر اهمیت دارد.
با باز شدنِ آن همه دروازه در قطبِ جنوب، ارتباط با سایرِ واحدها و ستادِ فرماندهیِ ارتشِنقلیهٔ تخلیه خیلی زود به جهنمی تمامعیار تبدیل میشد. حفظِ ارتباطِ پایدار برای نامنظمها اهمیتِ بیشتری هم داشت، چراتأثیرگذاریِ که دستهها باید بهصورتِ نیمهمستقل عمل میکردند و استاد جت از راهِ دور هماهنگیشان را بر عهده داشت.
خوشبختانه رآکتورِ ارتقایافته میتوانست انرژیِ زیادی برای سیستمِ ارتباطی تأمین کند، پس سانی بهراحتی توانست آن را با سیستمی بسیار پیشرفتهترکرگدن و قدرتمندتر جایگزین کند که امید میرفت مشکلی برای عبور از میانِ انبوهِ تداخلها نداشته باشد. آنتنهای خارجیِ اضافهشده، هم نوعِمیزانِ تلسکوپی که بلندیاش خندهدار بود و هم نوعِ سهموی که کوچکتر بود، هر لحظه میتوانستند جمع شوند و زیرِ زره پنهان شوند.
سومین ارتقا از همه مرموزتر و پیچیدهتر بود. این ارتقا شاملِفعلی کاربردهای بسیار پیشرفتهٔ طلسمفناوری میشد که سانی واقعاً از آنها سربغل درنمیآورد، بنابراین خیلی ساده به سامارا گفت بهترین گزینه را انتخاب کند.
این ارتقا به محافظت و عایقبندیِ سیستمهای اصلیِ نفربرِ زرهی در برابرِبگیرد اثراتِ مخربِ دروازههای کابوس مربوط میشد. همه میدانستند که دروازهها بهطرز عجیبی فناوریبودند و وسایل الکترونیکی را مختل میکنند، اما کمتر کسی میفهمید چگونه و چرا.
با توجه به ماهیتِ زنجیرهٔ کابوسها، سانی باید مطمئن میشد که کرگدن بیدلیل درشاید وسطِ ناکجاآباد از کار نمیافتد و خاموش نمیشود. بنابراین، با اینکه مقدارِ دردناکی ازنمیدانست امتیازهای مشارکت برایش تمام شد، تصمیم گرفت گرانترین مجموعهٔ تجهیزاتِ دفاعیِ موجود را تهیه کند.
سانی فقط به اینبیچاره دلیل اشک نریخت کهتنها زیردستانش داشتند تماشایش میکردند.
پیش از اینکه بهطلسمفناوری متخصصان اجازهٔ رفتن بدهد،تکخال خریدِ دیگری هم کرد.
چون میدانست سامارا با تسلیحاتِ مناسب چه تواناییهایی دارد،سرانجام تصمیم گرفت با تهیهٔ قدرتمندترین سلاحِ معمولیِ موجود براینبردِ اعضای ارتشِ تخلیهٔ اول، عملکردِ رزمیِ او را بهبود ببخشد.
در نتیجه، دسته واجدِ شرایطِبسیار دریافتِ یک تفنگِ مکانیزهٔ فوقالعاده قدرتمندکردنِ شد؛ البته با استانداردهای سربازانِ معمولی.
این سلاح از آلیاژی بینهایت سخت ساخته شده بود و موادِ ضربهگیرِ مختلفی داشت تا اجزای داخلیاش در برابرِ آسیبهای کوبشی مقاومترشاید باشند. همقدِ خودِ سامارا بود و لولهای بلند و ترسناک داشت. سانی در ابتدا فکر کرد تفنگ یک ریلگان است، اما اشتباهشواحدِ را اصلاح کردند و فهمید که در واقع نوعِ متفاوتی از پرتابگرِ جرم است که به تفنگِ سیمپیچ یا تفنگِ گاوس معروف است.
پیشتر همهٔ این کلمات را شنیده بود، اما اصلاً نمیدانست تفاوتشان چیست. البته اهمیتی هم نداشت. تنها چیزی که باید میدانستزانوی این بود که تفنگ فوقالعاده قدرتمند است و میتواند پرتابههای جامد را با سرعتی خیرهکننده به جلو براند. همچنین میتوانست آنهافراتر را در دو حالت شلیک کند: مادونِ صوت و مافوقِ صوت، که اگر دسته زمانی میخواست بیسروصدا بماند، به کار میآمد.
از نظر فنی، تفنگ برای اینکه یک انسان آن را در دست بگیرد بیش از حد سنگین و قدرتمند بود. قرارکوئنتین بود سربازی که در یک زرهِ اسکلتِ بیرونیِ کامل قرار دارد از آن استفاده کند، یا حتی بهعنوانِ سلاحی سبک برای پلتفرمهایداشتند جنگیِ انساننمای کوچکتر به کار برود. اما سامارا بهعنوانِ یک بیدارشده، دقیقاً به اندازهٔ کافی قوی بود که از پسِ آن بربیاید.
سانی پس از این خرید، بهخوبی آن سه متخصص اجازهٔ رفتن دادپیدا و کفِ دستهایش را به هم مالید.
سپس جلو رفت و امتیازهای مشارکتِمیکرد باقیماندهاش را صرفِ اقلامِ متفرقه کرد... وبسیار مهمتر از آن، خاطرههای بهتری برای سربازانش.
همزمان که پوزخندی دیوانهوارطلسمفناوری روی صورتِ سانی نقش میبست،مهارت چشمانش با برقی حریصانه درخشید.
در حالی کهنحوهٔ به رابطش خیرهآشنایی شده بود، بیاختیار خندید.
«بچههای نمکنشناس...بغل بابا براتوندیدِ کادو آورده، ههه!»