---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 411: بازتاب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 411: بازتاب

0

سانی هرگز در پیکرِ سایه‌اش نجنگیده بود و راستش را بخواهید، اصلاً نمی‌دانست چطور باید‌آسیب​ این کار را بکند. تنها چیزی که داشت غرایزش بود، اما این کافی نبود. در‌احتمالِ​ واقع، اعتمادِ بیش از حد به غرایز راهی تضمینی برای به کشتن دادنِ خود بود.

هوش خطرناک‌ترین سلاح در زرادخانهٔ یک انسان‌هم‌زمان​ به شمار می‌رفت و در نهایت همین‌کنند​ ذهنِ سانی بود که جانش را نجات داد.

تنها یک لحظه پیش از آنکه موجود به او برسد، فهمیده بود‌شوند​ که دشمنش نامرئی نیست، بلکه سایه‌ای درست مثلِ خودش است. در همان‌فکری​ کسری از ثانیه، سانی توانست تنها راهِ فرار از مرگ را پیدا کند.

با پیچیدنِ دردِ شدیدی در تمامِ وجودش، به جلو یورش برد... و‌فیزیکی​ از سایه‌ها گریخت و روی چمن‌ها غلت زد. سانی روی پاهایش پرید،‌شکلِ​ تلوتلو خورد و پهلویش را چسبید؛ خون از لای انگشتانش جاری بود.

«آآآخ...»

سایهٔ پلیدِ ناشناس در تعقیبش یورش‌رفت​ برد... و ضربه‌اش بی‌فایده از بدنش رد‌تقویت​ شد، بی‌آنکه هیچ آسیبی به او برساند.

هرچه بود،‌عمیقِ​ فقط یک‌قدم​ سایه بود.

سانی با نگاهی به پارگیِ نازکِ روی کفنِ عروسک‌گردان و زخمِ‌حملاتِ​ عمیقِ زیرِ آن، یک قدم عقب رفت. هم‌زمان، به سایه‌هایش فرمان‌اگر​ داد تا زیرِ زرهش پنهان شوند و بدنش را تقویت کنند.

حملاتِ فیزیکی نمی‌توانستند به سایه‌ها آسیب برسانند... اما سایه‌ها هم راهی برای آسیب‌فیزیکی​ زدن به موجوداتِ زنده نداشتند. این همان فکری بود که نجاتش داد. اگر‌انسانی​ به‌موقع شکلِ انسانی به خود نگرفته بود، تا الان مرده بود... به احتمالِ زیاد.

با این حال، از آنجا که‌رفت​ این‌طور نشده بود، حالا او و‌شوند​ موجودِ سایه‌ای در بن‌بست قرار داشتند.

اربابِ جزیرهٔ مکافات چند بارِ دیگر سعی کرد به او‌زرهش​ حمله کند، که هر ضربه به اندازهٔ قبلی بی‌ثمر می‌ماند.‌زدن​ سپس خشکش زد، انگار که کمی از وضعیت گیج شده بود.

سانی بالاخره فرصت پیدا‌سایه‌هایش​ کرد تا نگاهی دقیق‌شوند​ به سایهٔ متخاصم بیندازد.

دقیقاً همان‌طور بود که یک سایه باید باشد — مثلِ شبحِ تاریک و اثیریِ شخصی که با‌زدن​ رنگِ سیاه روی چمن‌ها نقاشی شده باشد. به نظر می‌رسید موجود دو پا، دو دست و یک سر‌نشده​ دارد. اگر سانی نمی‌دانست آن واقعاً چیست، فرض می‌کرد که این سایه را یک آدمِ معمولی انداخته است.

اما هیچ‌کسِ‌عمیقِ​ دیگری در آن‌عقب​ حوالی دیده نمی‌شد.

سانی در حالی که عقب می‌رفت و از دردِ‌فرمان​ ساطع‌شده از زخمِ عمیقِ پهلویش چهره در هم می‌کشید، به‌برسانند​ دشمن خیره ماند و با تب‌وتاب با خود فکر کرد:

«نه، یه جای کار می‌لنگه...»

موجودِ سایه‌ای، در‌رفت​ واقع، برای کسی‌فرمان​ مثلِ او مرگبار بود.

اما برای هر‌زیرِ​ انسانِ دیگری در جزایرِ‌هم‌زمان​ زنجیری، کاملاً بی‌خطر بود.

پس چطور این‌همه آدم را کشته‌رفت​ بود؟ موجوداتِ کابوس چطور؟ این سایه چطور‌تقویت​ این‌همه موجودِ زنده را قتل‌عام کرده بود؟

چشمانش کمی گشاد شد.

سانی دستش را به پهلو انداخت‌فرمان​ تا تکهٔ نیمه‌شب را احضار کند...‌حملاتِ​ و دقیقاً به‌موقع این کار را کرد.

آنچه در ادامه‌زیرِ​ رخ داد باعث‌رفت​ شد به لرزه بیفتد.

موجود بارِ دیگر حرکت کرد و سپس، دو شعلهٔ تاریک در دلِ تاریکی‌اش پدیدار شد.‌حملاتِ​ لحظه‌ای بعد، پیکرِ یک انسان از سایه بیرون آمد. مردِ جوانی بود با پوستی رنگ‌پریده‌نگرفته​ و چشمانِ سرد و بی‌رحمِ یک قاتلِ کارکشته. جرقه‌ای از جنون در عمقِ چشمانش می‌سوخت.

غریبه موهای سیاهی داشت و زرهِ سبکی از جنسِ ابریشمِ نرم و‌فیزیکی​ چرمِ سیاه و مات به تن کرده بود. این شبح در دستانش‌شکلِ​ تیغهٔ بلند و کمی خمیدهٔ یک تاچیِ ساده را نگه داشته بود.

سانی چهرهٔ روبه‌رویش‌رفت​ را که شناخت،‌فرمان​ ترس قلبش را فشرد.

معلوم است که‌زیرِ​ می‌شناخت. هر چه‌رفت​ نباشد، چهرهٔ خودش بود.

نگاه کردن به‌زیرِ​ اهریمنِ مکافات مثلِ نگاه‌هم‌زمان​ کردن در آینه بود.

«یعنی، اِ...‌رفت​ من از کِی‌فرمان​ این‌قدر ترسناک شدم؟!»

سانی با وحشت عقب کشید.

«تو دیگه چه جونوری هستی؟»

شبح حالتِ چهره‌اش را تقلید کرد و‌هم‌زمان​ دهانش را باز کرد. لب‌هایش تکان خورد،‌کنند​ اما هیچ صدایی درنیامد؛ انگار پلید لال بود.

با این حال،‌هم‌زمان​ سانی راحت می‌توانست‌زرهش​ لب‌هایش را بخواند.

«...تو دیگه چه جونوری هستی؟»

«اینجا چه خبره...»

اما پیش از آنکه فکرش‌عقب​ تمام شود، مجبور شد ضربهٔ‌زرهش​ برق‌آسای شمشیرِ دشمن را دفع کند.

سانی آن حملهٔ مهیب را‌فرمان​ دفع کرد و تلوتلو خورد؛‌کنند​ دستانش از شدتِ ضربه می‌لرزید.

«لعنت...»

آن حرام‌زاده شاید شبیهِ سانی بود،‌رفت​ اما خیلی‌خیلی قوی‌تر بود. تقریباً به‌شوند​ اندازهٔ یک اهریمنِ سقوط‌کرده قدرت داشت...

سانی فرصت نکرد خودش را جمع‌وجور کند که همزادِ شیطانی‌اش دوباره به‌شوند​ او یورش برد و با ظرافتِ دردناک و آشنایِ سبکِ نبردِ خودش حمله‌نجاتش​ کرد. این بار، نوکِ تاچی فقط چند سانتی‌متر با چشمانِ سانی فاصله داشت.

لبخندی شرورانه‌رفت​ بر چهرهٔ‌سایه‌هایش​ شبح نقش بست.

سانی خرناسی کشید.

پلید رگباری از حملاتِ مرگبار، سریع و بی‌رحمانه را به سمتش روانه کرد. سانی‌کنند​ به‌سختی از خود دفاع می‌کرد و با وجودِ درد می‌جنگید. به‌سختی دوام می‌آورد... دست‌کم فعلاً.‌انسانی​ با آن سرعت و قدرتی که موجود داشت، سانی شک نداشت که بالاخره کشته می‌شود.

چطور می‌توانست با کسی بجنگد که تمامِ حقه‌هایش را می‌دانست و در‌شوند​ عین حال بسیار قدرتمندتر بود؟ حتی رقصِ سایه هم بی‌فایده بود... تقلید از‌نجاتش​ سبکِ حریفی که تکنیکش را از خودِ سانی دزدیده بود، چه فایده‌ای داشت؟!

اوضاع اصلاً خوب نبود.‌سایه‌هایش​ به‌خصوص که هنوز خون‌شوند​ از بالاتنهٔ سانی سرازیر بود.

بینِ دو ضربه، به‌هم‌زمان​ عقب جهید و با نگاهی‌شوند​ خشمگین به شبح زل زد.

«ای... حروم‌زادهٔ بدبخت... بینِ این‌همه قیافه، حتماً‌هم‌زمان​ باید مالِ منو انتخاب می‌کردی؟ احمق، نمی‌تونستی‌کنند​ یکی رو انتخاب کنی که، نمی‌دونم... قدبلندتر باشه؟!»

اما تهِ‌عمیقِ​ دلش بی‌اختیار‌قدم​ فکر کرد:

«دروغ چرا، نسخهٔ شیطانیِ‌سایه‌هایش​ من یه‌جورایی... محشره. من‌شوند​ واقعاً تو واقعیت این‌قدر جذابم؟»

سانی واقعاً نمی‌دانست‌رفت​ چه حسی به‌فرمان​ این قضیه داشته باشد.

...البته، قصدش از حرف‌قدم​ زدن با موجود این نبود‌فرمان​ که با او گپ بزند.

فقط داشت حواسش‌زیرِ​ را پرت می‌کرد تا‌هم‌زمان​ قدیس کمانش را بکشد.

لحظه‌ای بعد، تیرِ سیاهی‌سایه‌هایش​ در هوا سوت کشید و‌تقویت​ قلبِ اهریمن را نشانه رفت.

...اما مردِ جوان با آن چشمانِ تاریک‌زرهش​ و بی‌رحم، راحت یک قدم به پهلو‌نمی‌توانستند​ رفت و تیر را با شمشیرش پس زد.

سانی ناسزا گفت.

...اما تنها لحظه‌ای بعد، با پخش‌رفت​ شدنِ موجی ناگهانی در بدنِ آن‌شوند​ موجودِ عجیب، سانی به‌کلی ناامید شد.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، شبح تغییر کرد. چهره‌اش ناگهان مثلِ مرمر سفید و به‌شکلی غیرانسانی‌آسیب​ زیبا شد؛ با چشمانی یاقوتی، گونه‌هایی برجسته و لب‌هایی درشت. پارچهٔ نرمِ زرهش مثلِ‌مرده​ عقیق سیاه و مثلِ سنگ سخت شد. شکل و قدِ بدنش هم تغییر کرد.

سانی تا به خودش‌هم‌زمان​ بیاید، دید دیگر با‌پنهان​ بازتابِ خودش روبه‌رو نیست.

بلکه با‌عمیقِ​ بازتابِ قدیس‌قدم​ روبه‌رو بود.

«گندش بزنن...»

حسِ تهوع‌آورِ فروپاشیِ تدریجیِ روحش تمامِ وجودِ سانی را‌تقویت​ پر کرده بود که کپیِ بی‌نقصِ دیوِ کم‌حرف، کمانش را‌نداشتند​ بالا آورد و تیری را مستقیم به‌سوی قلبش رها کرد.

ناولها | novelha.net