---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 95: نورِ ستارگان • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 95: نورِ ستارگان

0

سانی حس می‌کرد به آخر خط رسیده است. در این چند‌شدنش​ روزِ اخیر، بیش از حد به خودش فشار آورده بود. حالا‌جنگیده​ دیگر حتی سخت می‌توانست به یاد بیاورد آخرین بار کِی خوابیده بود.

شاید یک روز پیش از‌چندی​ آنکه برای یافتنِ میوه‌ای خاص‌بلند​ از درختِ روح‌خوار بالا برود.

از آن زمان، شکنجهٔ طاقت‌فرسای دگرگونیِ بافتِ خون را از سر گذرانده و ساعت‌های بی‌شماری را در آستانهٔ فروپاشیِ روانی برای مقاومت در برابرِ اثراتِ دربند شدن سپری‌غرق​ کرده بود. برای هوشیار ماندن دست‌هایش را لت‌وپاره کرده، قایق را در تاریکیِ مطلق از میانِ وحشت‌های دریای تاریک گذرانده و نابود شدنش را به دستِ ساکنِ مخوفِ‌انفجارِ​ اعماق به چشم دیده بود. دستِ آخر هم در اعماقِ سرد و سیاه با آن هیولا جنگیده بود که چیزی نمانده بود به قیمتِ غرق شدنش تمام شود.

جسم و‌کرد​ ذهنش در‌انگار​ آستانهٔ خاموشی بود.

با این حال، سانی سرسختانه به شنا ادامه داد و خودش و‌دستِ​ کاسی را به دستِ سنگیِ عظیمی که از آب بیرون آمده بود‌نمانده​ نزدیک و نزدیک‌تر کرد؛ دستی که انگار می‌خواست آسمان را در آغوش بکشد.

دریای تاریک در اطرافش متلاطم بود و هنوز از اثراتِ انفجارِ نوری که چندی پیش آن را‌می‌کردند​ لرزانده بود، به خود می‌پیچید. امواجِ بلند دو خفته را مثل اسباب‌بازی به این‌سو و آن‌سو پرت‌سرما​ می‌کردند و هر لحظه بیمِ آن می‌رفت که غرقشان کنند. دست‌وپنجه نرم کردن با آن‌ها کارِ دشواری بود.

اما او همچنان مقاومت می‌کرد.

سپیده‌دم نزدیک بود، اما فعلاً در اطرافشان چیزی جز سرما، تاریکی‌هنوز​ و خطر به چشم نمی‌خورد. هر لحظه ممکن بود چیزی از اعماقِ‌این‌سو​ ورطه بالا بیاید و به تلاشِ مذبوحانه‌شان برای نجاتِ جانشان پایان دهد.

دست‌کم شاخک‌ها رفته بودند؛ شاید‌مطلق​ دردِ قرار گرفتن در معرضِ‌نابود​ آن نورِ سوزان فراری‌شان داده بود.

سانی سرانجام با‌انفجارِ​ معجزه‌ای توانست خودش را‌خود​ به دستِ سنگی برساند.

کاسی را بالا کشید، کمک کرد از صخره‌های تاریک بالا برود و‌نابود​ خودش هم پشت‌سرش رفت. طولی نکشید که به کفِ بازِ دست رسیدند،‌جنگیده​ تا مرکزش خزیدند و بعد، کاملاً ازنفس‌افتاده و خسته روی زمین افتادند.

تا مدت‌ها هیچ‌کدام توانِ حرف زدن نداشتند.‌آغوش​ سانی تنها می‌توانست بی‌حرکت دراز بکشد، نفس‌های‌چندی​ خس‌خس‌دار بکشد و سعی کند بیدار بماند.

ذهنش خالی از فکر بود. همین هم خوب بود،‌تاریک​ چون نمی‌خواست فکر کند. اگر فکر می‌کرد، مجبور می‌شد به‌سرد​ یاد بیاورد... به یاد بیاورد چه بلایی سرِ... آمده بود.

خفه شو!

به یاد آوردن‌دست‌هایش​ چه فایده‌ای داشت؟ نمی‌توانست‌مطلق​ چیزی را عوض کند.

صدای برخوردِ آبِ سیاه به پایهٔ‌آسمان​ دستِ عظیم به او یادآوری کرد‌انفجارِ​ که شب هنوز تمام نشده است.

سانی چشمانش را باز‌تاریکیِ​ کرد و سعی کرد‌دریای​ شرایطِ فعلی‌شان را بسنجد.

پناهگاهشان کمی بالاتر از امواج بود و پایهٔ انگشتِ شستِ عظیم تقریباً با سطحِ دریای تاریک مماس‌می‌کردند​ می‌شد. کفِ دست چندان جادار نبود؛ تقریباً نصفِ سکوی مدوّری بود که در اولین روزِ ورودش به‌سرما​ ساحلِ فراموش‌شده جانش را نجات داده بود. رو به بالا زاویه داشت و شیبِ ملایمی ایجاد می‌کرد.

انگشت‌ها بالاتر از امواج و آن‌قدر پهن بودند که‌وحشت‌های​ یک نفر روی آن‌ها جا بگیرد، اما رو به آسمان‌دیده​ خم شده بودند و برای پناه گرفتن چندان مناسب نبودند.

باید از آب دورتر بشیم.

با این فکر، سانی خسته از‌میانِ​ جا بلند شد و خم شد‌دستِ​ تا دست روی شانهٔ کاسی بگذارد.

سانی گفت:‌هنوز​ «کاسی. بلند شو.‌چندی​ باید بریم بالاتر.»

صدایش توخالی و شکننده بود.

دخترِ نابینا از جا پرید‌می‌خواست​ و سرش را بلند کرد؛‌متلاطم​ پوستش رنگ‌پریده و بی‌جان بود.

«...سانی؟»

سانی سر تکان داد.

«آره. منم.»

هنوز در شوک بود. سانی می‌دید که‌آغوش​ کاسی هنوز کاملاً به خودش نیامده، پس‌چندی​ آرام دستش را گرفت و بلندش کرد.

«یالا، بیا‌لت‌وپاره​ بریم. فقط‌تاریکیِ​ چند متره.»

کاسی مکث کرد.

«چی شد؟ من یه... یه‌قایق​ صدایی شنیدم... و بعد یه‌دریای​ چیزی داشت منو می‌کشید پایین...»

سانی دندان‌هایش را به‌انگار​ هم فشرد و سعی کرد‌اطرافش​ لحنش را عادی نگه دارد.

«یه هیولای دریایی بهمون حمله کرد. قایق نابود شد. من‌نابود​ شیرجه زدم و تونستم پیدات کنم، بعد شنا کردم سمتِ‌سیاه​ این توده سنگ. خیلی از آب بالاتر نیست، واسه همین...»

کاسی مِن‌مِن کرد.

«کجاست... کجاست...»

سانی که نمی‌خواست به‌انگار​ سؤالِ بعدی جواب بدهد،‌بکشد​ با عجله میانِ حرفش دوید.

«بیا، دنبالم بیا.‌قایق​ وقتی رفتیم بالاتر‌میانِ​ می‌تونیم استراحت کنیم.»

سانی دخترِ نابینا را آرام هدایت کرد و تا پایهٔ انگشتِ اشارهٔ دستِ عظیم بالا رفت؛ آنجا‌می‌کردند​ بلندترین نقطه‌ای بود که می‌توانستند بدون بالا رفتن از خودِ انگشت‌ها به آن برسند. روی سنگِ سرد‌سرما​ نشست، پشتش را به بندِ انگشتِ عظیم تکیه داد و به سطحِ بی‌قرارِ دریای تاریک خیره شد.

چشمانش سرد و تهی بود.

کاسی کنارش ساکت بود. چهرهٔ رنگ‌پریده‌اش در‌آغوش​ هم رفته بود، انگار هم می‌خواست آن سؤال‌لرزانده​ را بپرسد و هم از جوابش وحشت داشت.

سرانجام، دخترِ نابینا شجاعتش را‌مطلق​ جمع کرد و با صدای لرزانی‌شدنش​ که به‌سختی شنیده می‌شد، زمزمه کرد:

«سانی. نف کجاست؟»

سانی ساکت ماند؛‌دست‌هایش​ نمی‌خواست آن کلمات‌تاریکیِ​ را به زبان بیاورد.

احمقانه بود، اما حس می‌کرد اگر به زبانشان‌بکشد​ بیاورد، تبدیل به حقیقت می‌شوند. ولی اگر چیزی‌خود​ نمی‌گفت، هنوز این احتمال وجود داشت که دروغ باشند.

جواب نمی‌دم.

چند لحظه بعد، آن فشارِ آشنا‌لرزانده​ در ذهنش پدیدار شد. فشار بیشتر و‌اسباب‌بازی​ بیشتر شد، طوری که سرش گیج رفت.

جواب نمی‌دم!

سپس، دردِ جانکاه فرا رسید. سانی سرسختانه تحملش کرد. خیلی بیشتر از هر‌نوری​ زمانِ دیگری دوام آورد و دهانش را بسته نگه داشت، تا اینکه اشک‌های داغ‌لحظه​ از چشمانش سرازیر شد و تمامِ بدنش از آن رنجِ وحشتناک به لرزه افتاد.

اما سرانجام، باز هم‌تاریکیِ​ مجبور شد آن کلماتِ‌دریای​ تلخ را به زبان بیاورد.

«اون... اون رف...»

پیش از آنکه حرفش تمام شود، صدایی‌مطلق​ خفیف توجهش را جلب کرد. صدا از‌دستِ​ پایین می‌آمد، از حاشیهٔ امواجِ تاریک و بی‌قرار.

سانی دلش ریخت.

آن پایین پای شستِ غول‌پیکر، جایی که دریای نفرین‌شده‌تاریک​ تقریباً مماس با سطحِ سنگی بود، دستِ سفید و‌اعماقِ​ رنگ‌پریده‌ای از آبِ سیاه بیرون آمد و صخره‌ها را گرفت.

سپس پیکری بلندقامت آرام خود‌چندی​ را روی کفِ دستِ بازِ‌بلند​ زنِ غول‌پیکرِ سنگی بالا کشید.

چشمانش گرد شد.

کاسی که حس کرده‌انگار​ بود اوضاع روبه‌راه نیست،‌بکشد​ سر چرخاند و پرسید:

«سانی؟ چی شده؟»

غرق در‌هنوز​ اندوه لرزید‌نوری​ و زمزمه کرد:

«نفیسه.»

لبخندی مردد‌کرد​ بر چهرهٔ‌انگار​ دخترِ نابینا نشست.

«نف؟! حالش خوبه؟!»

سانی دید نمی‌تواند جوابی بدهد.

نه، حالِ نفیس خوب نبود.

راستش اصلاً‌کرد​ نمی‌دانست چطور‌انگار​ هنوز زنده است.

زرهِ سپاهِ نورِ ستارگان خرد و پاره‌پاره شده بود و گوشتِ لت‌وپارهٔ زیرش را نمایان می‌کرد. زخمِ باز و وحشتناکی روی نیم‌تنهٔ‌جنگیده​ ستارهٔ دگرگون دهان باز کرده بود؛ طوری که انگار تقریباً نیمی از پهلوی راستش از بین رفته بود. سانی می‌توانست تکه‌های تیزِ‌کرد​ دنده‌های شکسته، جویِ خونی که از پاهایش پایین می‌ریخت، و تودهٔ له‌شدهٔ احشایی را که از لبه‌های زخم بیرون زده بود ببیند.

دلش می‌خواست چشمانش را ببندد.

تکهٔ بزرگِ دیگری از گوشتِ رانش کنده شده بود و بقایای رشته‌رشتهٔ عضله و سطحِ سفیدِ استخوانِ ران را نمایان‌اعماقِ​ می‌کرد؛ استخوانی ترک‌خورده که به‌زور سرِ هم بند بود. دستِ راستش هم به‌شدت آسیب دیده بود. راستش تقریباً قطع شده‌سنگیِ​ بود و تنها به نوارِ باریکی از پوست و چند تاندون آویزان بود؛ مثلِ دستِ عروسکِ خیمه‌شب‌بازیِ شکسته و درب‌وداغانی.

حتی صورتش هم در امان نمانده بود. یکی از چشمانِ نف از بین رفته و‌لرزانده​ حدقه‌اش خرد و متلاشی شده بود. پوستِ گونه‌اش طوری ساییده شده بود که انگار سمباده‌غرقشان​ کشیده باشند، و تودهٔ له‌شده‌ای از گوشتِ خون‌آلود و دندان‌های شکسته به جا گذاشته بود.

دیدنِ این‌لت‌وپاره​ صحنه دلخراش‌تاریکیِ​ و جانسوز بود.

پیدا بود‌هنوز​ که ستارهٔ‌نوری​ دگرگون دارد می‌میرد.

«سانی؟ چرا جواب نمی‌دی؟»

نگاهی به کاسی انداخت و لبش را گاز گرفت تا بارِ‌هنوز​ دیگر جوابی را که برای بیرون‌ریختن تقلا می‌کرد، پس بزند. چیزی‌اسباب‌بازی​ تیز و داغ به قلبش چنگ می‌انداخت و دیدش را تار می‌کرد.

در همین حین، نفیس تلوتلو خورد و کورکورانه قدمی به جلو برداشت. پاهایش تا شد‌اعماق​ و سنگین روی زانو افتاد؛ خون روی تمامِ سطحِ سردِ سنگ پاشید. با خردشدنِ نهاییِ‌ذهنش​ استخوانِ ترک‌خوردهٔ رانش و بیرون‌زدنِ استخوان از میانِ عضله و پوست، نالهٔ وحشتناکی از لبانش دررفت.

سانی حس کرد وسطِ بدترین کابوسش پرت شده است.‌امواجِ​ دلش می‌خواست فریاد بزند، اما صدایش درنمی‌آمد. دردی ژرف‌لحظه​ و تقریباً جسمانی داشت او را از درون پاره‌پاره می‌کرد.

دلش نمی‌خواست آنجا‌دست‌هایش​ باشد. دلش نمی‌خواست‌تاریکیِ​ این صحنه را ببیند.

با این‌کرد​ حال، نمی‌توانست‌انگار​ چشم بردارد.

...برای همین، وقتی دو شعلهٔ سفید در چشمانِ نف گر گرفت، در دم متوجه شد. درخشش هر لحظه‌اعماقِ​ پرنورتر می‌شد و از چشمان، دهان و زخم‌های بازِ بدنش بیرون می‌زد. گویی ستاره‌ای شعله‌ور درست همان‌جایی که باید‌کاسی​ قلبش می‌بود می‌سوخت؛ گویی چیزی نبود جز شعله‌ای سفید که پشتِ لایهٔ نازکی از پوستِ انسان پنهان شده باشد.

درخششِ خیره‌کننده خونِ ستارهٔ دگرگون را‌لرزانده​ در بر گرفت و آن را به‌اسباب‌بازی​ جویبارهایی از آتشِ سفیدِ مایع تبدیل کرد.

سانی با چشمانی گردشده سرِ جایش خشکش زده بود و تماشا می‌کرد که چطور‌دستِ​ آن آتش شروع به ذوب‌کردن و بازسازیِ گوشتِ او کرد. آرام‌آرام عضلاتش ترمیم شد،‌غرق​ اندام‌هایش سرِ جای خود برگشت و استخوان‌هایش از میانِ خرده‌ها دوباره سرِ هم شد.

هر جا چیزی برای جایگزینیِ‌می‌خواست​ بخشِ ازدست‌رفته نبود، آتش به‌متلاطم​ همان شکل درمی‌آمد و سفت می‌شد.

نفیس با فریادی وحشتناک، دستِ تقریباً قطع‌شده‌اش را گرفت و کَند، سپس آن‌ساکنِ​ را روی بُریده‌اش که از آن شعلهٔ سفید بیرون می‌زد فشار داد. طولی‌غرق​ نکشید که دو نیمهٔ له‌شده به هم جوش خوردند و دوباره یکی شدند.

در کمالِ ناباوری دید که‌چندی​ تمامِ زخم‌های وحشتناکِ بدنش با شستشو‌خفته​ در آن آتشِ تطهیرکننده التیام یافت.

طولی نکشید که از میانِ شکاف‌های‌تاریکیِ​ عریضِ زرهِ خردشده، چیزی جز پوستِ‌نابود​ سفید و بی‌نقص به چشم نمی‌خورد.

نفیس سرش را بالا آورد؛ به آن‌ها نگاه‌بکشد​ می‌کرد اما چیزی نمی‌دید. هیچ آشنایی‌ای در نگاهش نبود؛‌می‌پیچید​ کورهٔ بی‌رحمِ آتشِ مقدس تمامِ درکش را سوزانده بود.

سپس آخرین دخترِ خاندانِ شعلهٔ‌مطلق​ جاودان چشمانش را بست، روی‌نابود​ زمین افتاد و از هوش رفت.

...سرانجام، اولین پرتوهای‌انفجارِ​ آفتاب از پسِ‌لرزانده​ افقِ شرقی سر برآورد.

سپیده‌دم در راه بود.

در نهایت،‌لت‌وپاره​ نفیس دو روزِ‌مطلق​ تمام بی‌هوش ماند.

روزِ سوم، سرانجام چشمانش را باز‌لرزانده​ کرد و آرام برخاست و با‌مثل​ سردرگمیِ محوی به اطراف چشم دوخت.

چهره‌اش مثلِ‌ماندن​ همیشه آرام‌لت‌وپاره​ و بی‌تفاوت بود.

با این حال، وقتی نگاهش به سانی افتاد‌بکشد​ که نوکِ انگشتِ اشارهٔ دستِ غول‌پیکر نشسته بود‌خود​ و نیشش تا بناگوش باز بود، کمی جا خورد.

ستارهٔ دگرگون با اخم نگاهی‌مطلق​ به خودش انداخت و با‌نابود​ دیدنِ شکاف‌های خجالت‌آورِ زرهش گفت:

«چرا می‌خندی؟»

سانی چشمکِ شیطنت‌آمیزی‌دست‌هایش​ به او زد‌تاریکیِ​ و شانه‌ای بالا انداخت.

«پشتِ سرت رو نگاه کن.»

نف چند ثانیه مکث کرد، آهی کشید‌وحشت‌های​ و برگشت؛ در این فکر که سانی‌مخوفِ​ می‌خواهد چه چیزی را به او نشان دهد.

پشتِ سرش، گسترهٔ تاریکی‌نوری​ از خشکی بر فرازِ شیبِ‌امواجِ​ دهانهٔ عظیم سر برآورده بود.

و روی آن، دیوارِ بلندِ شهری از سنگِ صیقلیِ خاکستری، بر فرازِ‌نابود​ شکافِ غول‌پیکرِ پرتگاه قد برافراشته بود. باستانی اما همچنان نفوذناپذیر به نظر می‌رسید؛‌چیزی​ چنان‌که می‌توانست فشارِ خردکنندهٔ دریای تاریک را هزار سالِ دیگر هم تاب بیاورد.

موفق شده بودند.

قلعهٔ انسان‌ها‌لت‌وپاره​ را پیدا‌تاریکیِ​ کرده بودند.

[پایانِ جلدِ اول: فرزندِ سایه‌ها.]

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net