چپتر 1269: سومین رقیب
0این بار، نفیس اولین نفری بود که متوجهِ ناهنجاری شد. او وبقیهٔ سانی پس از مبارزهای تمرینی و طاقتفرسا استراحت میکردند؛ سانی با چشمانِ بستهمتر مراقبه میکرد و نفیس به او تکیه داده بود و هنوز نفسنفس میزد.
سانی ناگهان انقباضِ عضلاتِ او را حس کرد و لحظهای بعد، آن فشارِ گرم از بینصرفاً رفت. سانی چشمانش را باز کرد، نگاهی به نفیس انداخت و دید که با دقت به دوردستمیداد خیره شده است؛ به جایی که آبهای روان و بیپایانِ رودِ بزرگ زیرِ نورِ هفت خورشید میدرخشید.
مارِ لاجوردی هیچکجا به چشم نمیخورد و جزیره هم نمیلرزید، که یعنیسنگیِ داشت دورِ پوستهٔ سنگیِ لاکپشتِ سیاه میچرخید. پروانهٔ هیولایی هم فقط نقطهٔتوجهش سیاهِ کوچکی در آسمان بود. پس چه چیزی توجهش را جلب کرده بود؟
سانی پرسید: «چی شده؟»
نفیس چند لحظه درنگ کردمیکنیم و بعد به تکهٔ دوری ازگسترهای آب در پاییندستِ رود اشاره کرد.
«اونجا. میبینیش؟»
سانی ردِّ نگاهش را گرفت وجزیره جریانهای آب را بررسی کرد. کمیسنگیِ بعد، اخمی روی صورتِ او هم نشست.
«آره. اماوسیعش داریم بهآنها چی نگاه میکنیم؟»
آنجا، در فاصلهای دور از جزیرهٔ تاریک، گسترهای از رودِ بزرگ با بقیهٔپهنهٔ پهنهٔ وسیعش فرق داشت. از جایی که آنها بودند، بزرگتر از یک سکهپهنا به نظر نمیرسید و این یعنی آن ناهنجاریِ عجیب هزاران متر پهنا داشت.
چندان تهدیدآمیز به نظر نمیرسید. سطحِ آب در آنجا صرفاً کمی متلاطم بود، انگار کهسطحِ زیرِ تندبادی شدید موج برداشته باشد. مشکل اینجا بود که چنین تندبادی قاعدتاً باید منطقهٔ بزرگتریتحتتأثیر را تحتتأثیر قرار میداد، نه فقط تکهای نسبتاً کوچک و بهطرزِ عجیبی متمایز از آب را.
مشکلِ بسیار بزرگتر این بود که به نظر میرسید این تکه دارد هدفمندلاکپشتِ به سمتشان حرکت میکند. سانی در ابتدا مطمئن نبود، اما پس از ده-دوازدهکرده ثانیه زیر نظر گرفتنِ رود، یقین پیدا کرد که این صرفاً یک اتفاق نیست.
در همین ده-دوازدهفرق ثانیه، تکهٔ متلاطمبزرگتر بهوضوح نزدیکتر شده بود.
چهرهاش در هم رفت.
«باید یه پلیدِ دیگه باشه.»
نفیس آرام سر تکان داد.
«منم همین فکرو میکنم.»
چند لحظه هر دو ساکت ماندند. منطقی بود که دیر یا زود سروکلهٔ یک موجودِ کابوسِ جدید پیدا شود؛سکه آنها تا همینجا هم با سه تا از آنها روبهرو شده بودند که هرکدام به شیوهٔ خودشان عذابآور بودند.مشکل از طرفی، آمدنِ پروانهٔ تاریک ثابت کرده بود که بوی خونِ لاکپشتِ سیاه مثل طعمهای برای پلیدهای گرسنه است.
کاری جز این از دستشان برنمیآمد که صبرناهنجاریِ کنند و ببینند آیا این وحشتِ تازهوارد از آنهاییمتلاطم است که میتواند از پوسته بالا بیاید یا نه.
با این حال، دلیلِ گرفتگیِ چهرهٔ سانی این نبود. بلکهدورِ ظهورِ چهارمین تهدید او را وادار کرده بود با احتمالیسیاهِ روبهرو شود که هر لحظه بیشتر رنگِ حقیقت به خود میگرفت.
آن حقیقت این بود که هرچقدر هم امید بسته بودند، باز هم نمیتوانستند از لاشهٔ لاکپشتِتهدیدآمیز سیاه بهعنوان کشتی استفاده کنند تا به سلامت به تمدن برسند. وقتی فقط مارِ لاجوردی دورِ جزیرهتحتتأثیر میچرخید، این کار ممکن به نظر میرسید، اما آمدنِ پروانهٔ تاریک همهچیز را زیر سؤال برده بود.
پیدایشِ سومین رقیب مانندِ میخی بر تابوتِ امیدِ سانی بود. اگر سه تاپهنهٔ بودند، چهار تا، پنج تا و بیشتر هم پیدا میشد... دیر یا زود،پهنا یکی از پلیدها روی لاک میخزید، آن دو انسان را پیدا میکرد و میبلعید.
گوشهٔ لبش پرید.
«...اما چه کار میتونیم بکنیم؟»
از راهِ آب نمیتوانستند فرار کنند، چون پر از وحشتهای تصورناپذیر بود.هزاران از راهِ هوا هم نمیتوانستند، چون به همان اندازه خطرناک بود. با اینکهباشد لاشهٔ لاکپشتِ سیاه رفتهرفته شبیه به تلهٔ مرگ میشد، هیچ راهِ فراری نداشتند.
آهی کشید.
«فعلاً بیا فقط از نمایش لذتنظر ببریم. اگه من اون مارِ پیر روچندان میشناسم... بدونِ جنگ نمیذاره تازهوارد نزدیک بشه.»
و واقعاً تا این را گفت، آبِ سرخ کف کرد و سرِ غولپیکرِ مارِ بزرگِمیچرخید رودخانه از سطحِ آن بیرون آمد. این بار، پوزهٔ درازِ جانور از جزیره روی برگرداندهدرنگ و رو به پاییندست بود. جانورِ دیوانه هم داشت به آن تکه آبِ متلاطم نگاه میکرد.
«فکر میکنی چی باشه؟»
با شنیدنِاما این سؤال، نفیسمیکنیم لحظهای درنگ کرد.
«نمیدونم. خیلی بزرگ بهبزرگتر نظر میرسه، پس... یه نهنگ؟عجیب کاشالوت؟ شاید یه ماهیمرکبِ غولپیکر؟»
سانی سر تکان داد.
«شرط میبندم یه چیزِ کاملاً مورمورکنندهست، مثلِ هموننظر تودهٔ خزنده از جلبک و استخوان و گوشتِتهدیدآمیز فاسد که کاسی تو ساحلِ فراموششده برامون تعریف کرد.»
لحظهای مکثاما کرد و بعدمیکنیم با تردید افزود:
«راستی... کاشالوت چیه؟»
نفیس آهِ آرامی کشید.
«...مثلِ نهنگه، اما دندون داره.»
سانی چند بار پلک زد.
مگر نهنگها دندان نداشتند؟ در تئورینظر میدانست نهنگ چیست، اما نه با جزئیات.چندان بههرحال همهٔ آنها منقرض شده بودند... احتمالاً.
چه کسیلاجوردی میدانست درچشم اقیانوسها چه میگذرد؟
آن دو با تنش تماشا میکردند که آن تکه آبِ متلاطم نزدیک و نزدیکتر میشد و اندازهٔ واقعیاش را نشان میداد.تندبادی در واقع چند کیلومتر عرض داشت و بسیار متلاطمتر از آن چیزی بود که از دور به نظر میرسید. آبِ داخلِمشکلِ آن تکه انگار میجوشید؛ با توجه به اینکه رودخانهٔ اطرافش مثلِ همیشه آرام بود، این منظره نسبتاً عجیب به نظر میرسید.
یک دقیقه بعد، مارِ لاجوردی غرشِآنجا خشمگینی سر داد و در همانبقیهٔ لحظه، سانی آرام از جا برخاست.
«لعنتی...»
آب... واقعاً نمیجوشید و هیچنمیخورد غولِ تایتانمانندی زیرِ سطحش حرکتدورِ نمیکرد تا باعثِ این امواج شود.
در عوض، هزاران... شاید حتی دهها هزارسکه موجودِ کوچک با سرعتی وحشتناک به جلو حرکتچندان میکردند و به جزیره نزدیک و نزدیکتر میشدند.
به این دلیل اینقدر طول کشید تا متوجه شود که بدنهای حشرهمانندشان تقریباً بهکلیوسیعش شفاف بود. هر کدام به بلندیِ بازوی او بودند، با پاهای نازکِ بیشمار، چشمانِ سیاهسطحِ و مهرهمانند و دهانهای دراز و چندشآوری که پر از دندانهای شیشهای و درنده بود.
نفیس کهآنها کنارش ایستادهبزرگتر بود، زمزمه کرد:
«کریل...»
سانی ادراکِ خود را تغییر داد و با دیدنِنمیرسید تاریکیِ پستی که در بدنِ آن موجوداتِ زننده پخشصرفاً میشد، لرزید. هر کدام از آنها... از رتبهٔ فاسدشده بود.
غولِ اعظمِ دیگری نبودنگاه که با بوی خونِدور لاکپشتِ سیاه جذب شده باشد.
در عوض، ازدحامیبودند از هزاران و هزاراننمیرسید جانورِ فاسدشدهٔ نفرتانگیز بود.