---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 313: تکهٔ ستاره • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 313: تکهٔ ستاره

0

در آخرین روزی که قرار بود در‌منطقیه​ شهرِ تاریک بگذرانند، نفیس گروهِ کوچکی از قدرتمندترین‌نفرین‌شده​ جنگجویانش را برای یک شکارِ آخر هدایت کرد.

اعضای دسته‌اش همه پشتِ سرِ او در حرکت بودند. سانی که‌برانداز​ سرسختانه زیرِ بارِ پذیرفتنِ جایگاهش به‌عنوان یکی از آن‌ها نمی‌رفت، جدا‌آها​ از گروه قدم برمی‌داشت و بی‌هدف ویرانه‌ها و اطراف را تماشا می‌کرد.

گما و سیشان هم همراهشان بودند، به‌علاوهٔ حدودِ ده تن از‌درسته​ باتجربه‌ترین شکارچیان؛ برخی پیش‌تر عضوِ لشکر بودند و برخی از اهالیِ‌توی​ سکونتگاهِ بیرونی. دیگر هیچ تفاوتی میانِ این دو گروه به چشم نمی‌خورد.

حالا همهٔ آن‌ها‌دوستانه​ صرفاً آدم‌های ستارهٔ‌درسته​ دگرگون به حساب می‌آمدند.

در حینِ حرکت، گما به‌راسته​ سانی نزدیک شد و با‌ساحلِ​ کنجکاوی نگاهی به او انداخت.

پس از آنکه تسای با تیغهٔ نف از پای درآمد،‌سکوت​ انگار مردِ قدبلند تا حدی به آرامش رسیده بود. با این‌راسته​ حال، همیشه جایی در عمقِ چشمانش ردی از اندوه دیده می‌شد.

سانی به او‌چیه​ خیره شد و‌کمرنگی​ ابرویی بالا انداخت.

«چیه؟»

شکارچی لبخندِ کمرنگی‌زندگی​ زد و با‌آها​ لحنی دوستانه پرسید:

«تو سانلسی، درسته؟»

سانی شانه‌ای بالا انداخت.

«آره، خودمم.»

گما در سکوت او‌کردی​ را برانداز کرد و‌شاید​ بعد با علاقه پرسید:

«شنیدم ماه‌ها‌لحنی​ تنهایی توی شهر‌سانلسی​ زندگی کردی. راسته؟»

آها، منطقیه.

مردِ قدبلند شاید باتجربه‌ترین شکارچیِ ساحلِ فراموش‌شده بود. از‌خودمم​ نبردهای بی‌شماری در خیابان‌های شهرِ نفرین‌شده جان به در‌شهر​ برده بود. طبیعی بود که دربارهٔ این موضوع کنجکاو باشد...

سانی سر تکان داد.

«آره. فکر کنم‌دوستانه​ یه کم بیشتر‌درسته​ از سه ماه.»

گما چانه‌اش‌بالا​ را مالید‌شکارچی​ و بی‌مقدمه پرسید:

«چطوری زنده موندی؟»

سانی پوزخند زد.

واقعاً چطور‌لحنی​ از پسش‌پرسید​ برآمده بود؟

«...کلی قایم شدن، کلی‌شکارچی​ کشت‌وکشتار. یه ذره دیوونگی‌دوستانه​ و یه کوچولو شانس.»

گما کمی به‌دوستانه​ او خیره ماند‌درسته​ و بعد خندید.

«به عقل جور درمیاد.»

پس از مدتی، نگاهی به‌سانلسی​ جلو و ستارهٔ دگرگون انداخت‌سکوت​ و با لحنی کنجکاو پرسید:

«می‌دونی امروز‌بالا​ قراره چی‌شکارچی​ شکار کنیم؟»

سانی با تعجب نگاهش کرد:

«بهت نگفت؟»

مردِ قدبلند مکثی‌دوستانه​ کرد و بعد‌درسته​ سرش را تکان داد.

«چرا، گفت.‌بالا​ فقط مطمئن نیستم‌لبخندِ​ بتونم باورش کنم.»

سانی لبخندی‌لحنی​ زد و‌پرسید​ رو برگرداند.

«آها، بذار حدس بزنم. اولین فکری که به‌شاید​ سرت زد این بود که عقلش رو از‌جان​ دست داده. چی بگم... به این حس عادت کن.»

پس از‌لحنی​ چند لحظه سکوت،‌سانلسی​ گما آهی کشید.

«ولی آخه چطوری می‌تونیم بکشیمش؟»

بیچاره...

سانی نگاهی به‌زندگی​ او انداخت، کمی مکث‌منطقیه​ کرد و بعد گفت:

«اگه حدسم درست‌دوستانه​ باشه، تو بیشتر از‌شانه‌ای​ من در موردش می‌دونی.»

و به همین‌چیه​ سادگی، گفتگوی آن‌ها‌کمرنگی​ به پایان رسید.

تا اواسطِ روز، به حاشیه‌های شرقیِ شهر رسیدند و از تخته‌سنگِ یکپارچه و باشکوهِ دیوارِ‌ماه‌ها​ بزرگ بالا رفتند. وقتی آن بالا ایستادند، گودالِ عظیم و مجسمهٔ بی‌سری را دیدند که‌خیابان‌های​ در همان نزدیکی قرار داشت و تنها دستِ باقی‌مانده‌اش به سوی آسمان دراز شده بود.

شکارشان در تالارِ‌زندگی​ زیرزمینیِ وسیعی زیرِ آن‌منطقیه​ مجسمه پنهان شده بود.

امروز، قرار‌لحنی​ بود سرورِ مردگان‌سانلسی​ را شکار کنند.

پای مجسمه، بازوی دومِ کاهنه در گل‌ولای افتاده بود. هزاران سال پیش، این‌علاقه​ بازو شکسته و سقوط کرده و گنبدِ تالارِ زیرزمینی را در هم شکسته‌ساحلِ​ بود. حالا شکافی در زمین وجود داشت که به لانهٔ سرورِ مردگان ختم می‌شد.

ماه‌ها پیش، سانی و بقیه از همان شکاف برای فرار‌ساحلِ​ از دخمه‌ها استفاده کرده بودند. اما حالا قرار بود از‌موضوع​ آن برای پایین رفتن در دلِ آن تاریکی استفاده کنند.

اربابِ مخوفِ دخمه‌ها آن پایین انتظارشان را می‌کشید. سانی چندان تعجب نکرده‌بعد​ بود که نفیس تصمیم گرفته به این مکان برگردد. هر چه بود،‌شاید​ آن پلیدِ کوه‌پیکر به احتمالِ زیاد از آخرینِ هفت خاطرهٔ تکه محافظت می‌کرد.

با این حال، واقعاً کنجکاو‌لبخندِ​ بود بداند نفیس دقیقاً چطور‌سانلسی​ می‌خواهد آن را از پای درآورد.

وقتی همه دورِ گودالِ گِلی‌سانلسی​ جمع شدند، ستارهٔ دگرگون نگاهی‌سکوت​ به او انداخت و گفت:

«سانی، سایه‌ت می‌تونه‌زندگی​ یه نگاهی به‌آها​ تالارِ تدفین بندازه؟»

شانه‌ای بالا انداخت و سایه را به داخلِ شکاف فرستاد. سایه‌برانداز​ روی گل‌ولای سُر خورد، واردِ گودالِ تاریک شد، در کفِ دستِ‌آها​ سنگیِ غول‌پیکر پنهان شد و با احتیاط به پایین نگاه کرد.

کوهِ استخوان‌های انسانی هنوز‌شکارچی​ همان‌جا بود، درست وسطِ‌دوستانه​ تالارِ گِرد و وسیع.

با این حال،‌دوستانه​ ظاهرش با قبل‌درسته​ تفاوتِ زیادی داشت.

پیچک‌های سبزِ بی‌شماری از میانِ تودهٔ استخوان‌ها روییده بودند؛ برخی نسبتاً نازک بودند و‌خیابان‌های​ برخی دیگر به ضخامتِ بدنِ یک انسان. آن‌ها فقط لابه‌لای بقایای باستانی رشد نکرده‌ماه​ بودند؛ بلکه استخوان‌ها را می‌شکافتند و بیرون می‌زدند. انگار داشتند از آن‌ها تغذیه می‌کردند.

سرورِ مردگان... ضعیف‌تر به نظر می‌رسید.‌درسته​ شکننده‌تر. انگار بیمار بود؛ توانش تحلیل رفته‌علاقه​ و به انگلی هولناک آلوده شده بود.

سانی به سایه‌اش فرمان داد نزدیک‌تر‌کمرنگی​ را نگاه کند و سرانجام چیزی‌شانه‌ای​ را دید که انتظارش را داشت.

جعبهٔ چوبیِ کوچکی کفِ دخمهٔ زیرزمینی افتاده بود؛ باز‌خودمم​ و خالی. درست همان جعبه‌ای که نفیس، به‌محضِ بازگشتشان‌شهر​ به شهرِ تاریک، به شکلی مرموز به کاستر سپرده بود.

طبقِ گفته‌های شکارچیِ سکونتگاهِ بیرونی، آن جعبه همراه با یادداشتی کوچک روی‌نبردهای​ بالشش ظاهر شده بود. آن یادداشت را جاسوسِ ستارهٔ دگرگون نوشته بود:‌داد​ سیشان. و محتویاتِ جعبه را کیدو برایش ساخته بود که حالا مرده بود.

کیدو رهبرِ صنعتگران بود. توانِ‌سانلسی​ سرشتش به او اجازه می‌داد گیاهان‌برانداز​ را مهار کند و تغییر دهد.

معلوم شد این تاکِ‌شکارچی​ استخوان‌خوار، آخرین ساخته و‌دوستانه​ شاهکارِ نهاییِ او بوده است.

سانی رو به نفیس کرد، لحظه‌ای‌درسته​ درنگ کرد و بعد به حرف‌بعد​ آمد. حرف‌هایش واکنشِ نامحسوسی در گما برانگیخت:

«تایرنت بدجوری به تاکِ‌کردی​ کیدو آلوده شده. به نظر‌شکارچیِ​ می‌رسه حسابی ضعیف شده باشه.»

ستارهٔ دگرگون سر تکان‌پرسید​ داد و چند لحظه‌آره​ ساکت ماند. سپس گفت:

«به محض اینکه واردِ دخمه بشیم، سرورِ مردگان بهمون حمله می‌کنه. حالا که‌آره​ قدرتش کم شده و با کمکِ تکهٔ سپیده‌دم، باید بتونیم از این یورش‌راسته​ جونِ سالم به در ببریم. باید بتونیم زخمی‌ش کنیم و در نهایت بکشیمش.»

به چهرهٔ تمامِ کسانی که در سایهٔ مجسمهٔ‌آره​ بی‌سر جمع شده بودند نگاه کرد، سر تکان‌تنهایی​ داد و به سمتِ شکاف به راه افتاد.

«بریم.»

طولی نکشید که سانی بارِ دیگر داشت برای جانِ‌خودمم​ سالم به در بردن از خشمِ سرورِ مردگان دست‌وپا‌شهر​ می‌زد. اما این بار، به سختیِ دفعهٔ قبل نبود.

او قوی‌تر شده بود و آن موجودِ‌لحنی​ هولناک ضعیف‌تر. خاطره‌هایش با تاجِ سپیده‌دم تقویت‌خودمم​ شده بودند و قدیس اکنون یک دیو بود.

امروز انسان‌های بیشتری‌دوستانه​ هم در برابرِ‌درسته​ تایرنت مقاومت می‌کردند.

...این بدان معنا نبود که‌راسته​ نبرد هولناک و پرخطر نیست.‌ساحلِ​ در واقع، کاملاً مرگبار بود.

انسان‌هایی که با موجودِ کابوسِ عظیم می‌جنگیدند، محاصره‌اش کرده بودند، از اندام‌های درازِ تایرنت‌شنیدم​ جاخالی می‌دادند و سعی می‌کردند با هر فرصتی که پیش می‌آمد به آن یورش ببرند.‌بی‌شماری​ کای در هوا چرخ می‌زد، پشتیبانی می‌داد و مجروحان را از صحنهٔ نبرد دور می‌کرد.

آن‌ها تنها به این دلیل زنده بودند که حملاتِ سرورِ مردگان اکنون کندتر و کم‌اثرتر از قبل شده بود. با کمی‌تنهایی​ آمادگی، هم افی و هم قدیس می‌توانستند با کمکِ سپرهایشان در برابرِ یکی دو ضربه مقاومت کنند. کاستر توانسته بود با تیغهٔ‌باشد​ شبح‌وارش چند ضربه به آن وارد کند و سیشان با چکشِ جنگیِ ظریفش یکی از اندام‌هایش را به‌کلی در هم شکسته بود.

انگار هر ضربه از‌پرسید​ تکهٔ آفتاب، دردِ عظیمی‌آره​ به جانِ سرورِ مردگان می‌انداخت.

اما البته هیچ‌چیز بیشتر‌کردی​ از تیغهٔ درخشانِ ستارهٔ‌شاید​ دگرگون به آن آسیب نمی‌رساند.

آن‌ها در کنارِ هم ضرباتِ کاری‌تری به آن موجودِ هولناک وارد می‌کردند، هرچند بسیاری‌شنیدم​ از آن‌ها تا الان یا به‌شدت مجروح شده بودند یا جان باخته بودند. تایرنت از‌بی‌شماری​ درون خوراکِ تاک‌های سبز می‌شد و از بیرون زیرِ ضرباتِ سلاح‌های آن‌ها در هم می‌شکست.

و سپس، پس از نبردی طولانی و‌لحنی​ طاقت‌فرسا، لایهٔ عظیمی از استخوان‌ها از بدنِ سرورِ‌سکوت​ مردگان فروریخت و هستهٔ درونی‌اش را نمایان کرد.

آن هسته که از جمجمه‌های انسانی و خونِ لخته‌شده ساخته شده‌برانداز​ بود، بی‌نهایت هولناک، بدخیم و منزجرکننده بود. در عمقِ آن، شکلِ‌آها​ کرمِ سفید و چاقی دیده می‌شد که در خود مچاله شده بود.

در آن لحظه، افی ناگهان قدمی به‌منطقیه​ جلو برداشت، بدنش را چرخاند... و با فریادی‌نفرین‌شده​ کرکننده، تکهٔ غروب را مانندِ دیسک پرتاب کرد.

سپری که می‌گفتند وزنِ آسمان‌ها را در خود دارد، با سرعتی وحشتناک هوا را شکافت، به هستهٔ درونیِ تایرنت برخورد کرد و مانندِ گویِ‌شاید​ تخریب آن را در هم کوبید. کرم را از وسط به دو نیم کرد و در سیلابی از استخوان‌های خردشده، از طرفِ دیگرِ بدنِ‌چطوری​ سرورِ مردگان بیرون زد. سپس به زمین افتاد، کفِ سنگیِ دخمه را خرد کرد و شبکه‌ای از ترک‌ها را از نقطهٔ برخورد روی آن دواند.

کوهِ استخوان‌ها‌بالا​ خشکش زد،‌شکارچی​ سپس لرزید.

و بعد، فروریخت.

همه با بهت به‌کردی​ افی خیره شدند؛ امید‌شاید​ در چشمانشان شعله‌ور بود.

در چهره‌اش، حالتی تاریک و سوگوار نقش بسته بود. سانی تازه به یاد آورد‌شنیدم​ که اعضای دستهٔ اولیه‌ای که این شکارچیِ پرهیاهو عضو آن بود، همگی در همین‌جا‌نبردهای​ جان باخته بودند؛ یا به دستِ ارتشِ مردگان کشته شده بودند یا خودِ سرورِ مردگان.

چند لحظه بعد، افی آهی کشید و رویش‌دوستانه​ را برگرداند تا چهره‌اش را از همه پنهان کند.‌بعد​ سپس، دستی بالا آورد و آن را مشت کرد.

این کارش برای این بود‌سانلسی​ که به آن‌ها بفهماند از این‌برانداز​ کشتار خاطره‌ای به دست آورده است.

یک خاطرهٔ تکه.

آخرین تکه‌ای‌لحنی​ که باقی‌پرسید​ مانده بود.

ناولها | novelha.net