چپتر 313: تکهٔ ستاره
0در آخرین روزی که قرار بود درتفاوتی شهرِ تاریک بگذرانند، نفیس گروهِ کوچکی از قدرتمندترینآدمهای جنگجویانش را برای یک شکارِ آخر هدایت کرد.
اعضای دستهاش همه پشتِ سرِ او در حرکت بودند. سانی کهبعد سرسختانه زیرِ بارِ پذیرفتنِ جایگاهش بهعنوان یکی از آنها نمیرفت، جدامنطقیه از گروه قدم برمیداشت و بیهدف ویرانهها و اطراف را تماشا میکرد.
گما و سیشان هم همراهشان بودند، بهعلاوهٔ حدودِ ده تن ازتنهایی باتجربهترین شکارچیان؛ برخی پیشتر عضوِ لشکر بودند و برخی از اهالیِفراموششده سکونتگاهِ بیرونی. دیگر هیچ تفاوتی میانِ این دو گروه به چشم نمیخورد.
حالا همهٔ آنهاآره صرفاً آدمهای ستارهٔبرانداز دگرگون به حساب میآمدند.
در حینِ حرکت، گما بهدیگر سانی نزدیک شد و باچشم کنجکاوی نگاهی به او انداخت.
پس از آنکه تسای با تیغهٔ نف از پای درآمد،برانداز انگار مردِ قدبلند تا حدی به آرامش رسیده بود. با اینآها حال، همیشه جایی در عمقِ چشمانش ردی از اندوه دیده میشد.
سانی به اوآره خیره شد وبرانداز ابرویی بالا انداخت.
«چیه؟»
شکارچی لبخندِ کمرنگیسکونتگاهِ زد و باهیچ لحنی دوستانه پرسید:
«تو سانلسی، درسته؟»
سانی شانهای بالا انداخت.
«آره، خودمم.»
گما در سکوت اوبیرونی را برانداز کرد ومیانِ بعد با علاقه پرسید:
«شنیدم ماههادوستانه تنهایی توی شهردرسته زندگی کردی. راسته؟»
آها، منطقیه.
مردِ قدبلند شاید باتجربهترین شکارچیِ ساحلِ فراموششده بود. ازشنیدم نبردهای بیشماری در خیابانهای شهرِ نفرینشده جان به درمنطقیه برده بود. طبیعی بود که دربارهٔ این موضوع کنجکاو باشد...
سانی سر تکان داد.
«آره. فکر کنمپرسید یه کم بیشترشانهای از سه ماه.»
گما چانهاششانهای را مالیدخودمم و بیمقدمه پرسید:
«چطوری زنده موندی؟»
سانی پوزخند زد.
واقعاً چطوردوستانه از پسشسانلسی برآمده بود؟
«...کلی قایم شدن، کلیخودمم کشتوکشتار. یه ذره دیوونگیعلاقه و یه کوچولو شانس.»
گما کمی بهآره او خیره ماندبرانداز و بعد خندید.
«به عقل جور درمیاد.»
پس از مدتی، نگاهی بهدرسته جلو و ستارهٔ دگرگون انداختبرانداز و با لحنی کنجکاو پرسید:
«میدونی امروزشانهای قراره چیخودمم شکار کنیم؟»
سانی با تعجب نگاهش کرد:
«بهت نگفت؟»
مردِ قدبلند مکثیپرسید کرد و بعدشانهای سرش را تکان داد.
«چرا، گفت.شانهای فقط مطمئن نیستمسکوت بتونم باورش کنم.»
سانی لبخندیشانهای زد وخودمم رو برگرداند.
«آها، بذار حدس بزنم. اولین فکری که بهمیانِ سرت زد این بود که عقلش رو ازستارهٔ دست داده. چی بگم... به این حس عادت کن.»
پس ازدوستانه چند لحظه سکوت،درسته گما آهی کشید.
«ولی آخه چطوری میتونیم بکشیمش؟»
بیچاره...
سانی نگاهی بهسکونتگاهِ او انداخت، کمی مکثتفاوتی کرد و بعد گفت:
«اگه حدسم درستپرسید باشه، تو بیشتر ازآره من در موردش میدونی.»
و به همینآره سادگی، گفتگوی آنهابرانداز به پایان رسید.
تا اواسطِ روز، به حاشیههای شرقیِ شهر رسیدند و از تختهسنگِ یکپارچه و باشکوهِ دیوارِکردی بزرگ بالا رفتند. وقتی آن بالا ایستادند، گودالِ عظیم و مجسمهٔ بیسری را دیدند کهدربارهٔ در همان نزدیکی قرار داشت و تنها دستِ باقیماندهاش به سوی آسمان دراز شده بود.
شکارشان در تالارِسکونتگاهِ زیرزمینیِ وسیعی زیرِ آنتفاوتی مجسمه پنهان شده بود.
امروز، قراردوستانه بود سرورِ مردگاندرسته را شکار کنند.
پای مجسمه، بازوی دومِ کاهنه در گلولای افتاده بود. هزاران سال پیش، اینشهر بازو شکسته و سقوط کرده و گنبدِ تالارِ زیرزمینی را در هم شکستهنفرینشده بود. حالا شکافی در زمین وجود داشت که به لانهٔ سرورِ مردگان ختم میشد.
ماهها پیش، سانی و بقیه از همان شکاف برای فرارچشم از دخمهها استفاده کرده بودند. اما حالا قرار بود ازحینِ آن برای پایین رفتن در دلِ آن تاریکی استفاده کنند.
اربابِ مخوفِ دخمهها آن پایین انتظارشان را میکشید. سانی چندان تعجب نکردهعلاقه بود که نفیس تصمیم گرفته به این مکان برگردد. هر چه بود،شکارچیِ آن پلیدِ کوهپیکر به احتمالِ زیاد از آخرینِ هفت خاطرهٔ تکه محافظت میکرد.
با این حال، واقعاً کنجکاوسکوت بود بداند نفیس دقیقاً چطورماهها میخواهد آن را از پای درآورد.
وقتی همه دورِ گودالِ گِلیسکوت جمع شدند، ستارهٔ دگرگون نگاهیماهها به او انداخت و گفت:
«سانی، سایهت میتونهسکونتگاهِ یه نگاهی بههیچ تالارِ تدفین بندازه؟»
شانهای بالا انداخت و سایه را به داخلِ شکاف فرستاد. سایهبعد روی گلولای سُر خورد، واردِ گودالِ تاریک شد، در کفِ دستِمنطقیه سنگیِ غولپیکر پنهان شد و با احتیاط به پایین نگاه کرد.
کوهِ استخوانهای انسانی هنوزخودمم همانجا بود، درست وسطِعلاقه تالارِ گِرد و وسیع.
با این حال،آره ظاهرش با قبلبرانداز تفاوتِ زیادی داشت.
پیچکهای سبزِ بیشماری از میانِ تودهٔ استخوانها روییده بودند؛ برخی نسبتاً نازک بودند وصرفاً برخی دیگر به ضخامتِ بدنِ یک انسان. آنها فقط لابهلای بقایای باستانی رشد نکردهپای بودند؛ بلکه استخوانها را میشکافتند و بیرون میزدند. انگار داشتند از آنها تغذیه میکردند.
سرورِ مردگان... ضعیفتر به نظر میرسید.شانهای شکنندهتر. انگار بیمار بود؛ توانش تحلیل رفتهشنیدم و به انگلی هولناک آلوده شده بود.
سانی به سایهاش فرمان داد نزدیکتربرانداز را نگاه کند و سرانجام چیزیتوی را دید که انتظارش را داشت.
جعبهٔ چوبیِ کوچکی کفِ دخمهٔ زیرزمینی افتاده بود؛ بازشنیدم و خالی. درست همان جعبهای که نفیس، بهمحضِ بازگشتشانمنطقیه به شهرِ تاریک، به شکلی مرموز به کاستر سپرده بود.
طبقِ گفتههای شکارچیِ سکونتگاهِ بیرونی، آن جعبه همراه با یادداشتی کوچک رویحالا بالشش ظاهر شده بود. آن یادداشت را جاسوسِ ستارهٔ دگرگون نوشته بود:انداخت سیشان. و محتویاتِ جعبه را کیدو برایش ساخته بود که حالا مرده بود.
کیدو رهبرِ صنعتگران بود. توانِدرسته سرشتش به او اجازه میداد گیاهانبعد را مهار کند و تغییر دهد.
معلوم شد این تاکِخودمم استخوانخوار، آخرین ساخته وعلاقه شاهکارِ نهاییِ او بوده است.
سانی رو به نفیس کرد، لحظهایبرانداز درنگ کرد و بعد به حرفتوی آمد. حرفهایش واکنشِ نامحسوسی در گما برانگیخت:
«تایرنت بدجوری به تاکِبیرونی کیدو آلوده شده. به نظراین میرسه حسابی ضعیف شده باشه.»
ستارهٔ دگرگون سر تکانسانلسی داد و چند لحظهخودمم ساکت ماند. سپس گفت:
«به محض اینکه واردِ دخمه بشیم، سرورِ مردگان بهمون حمله میکنه. حالا کهشهر قدرتش کم شده و با کمکِ تکهٔ سپیدهدم، باید بتونیم از این یورشنفرینشده جونِ سالم به در ببریم. باید بتونیم زخمیش کنیم و در نهایت بکشیمش.»
به چهرهٔ تمامِ کسانی که در سایهٔ مجسمهٔعلاقه بیسر جمع شده بودند نگاه کرد، سر تکانراسته داد و به سمتِ شکاف به راه افتاد.
«بریم.»
طولی نکشید که سانی بارِ دیگر داشت برای جانِسکوت سالم به در بردن از خشمِ سرورِ مردگان دستوپازندگی میزد. اما این بار، به سختیِ دفعهٔ قبل نبود.
او قویتر شده بود و آن موجودِبعد هولناک ضعیفتر. خاطرههایش با تاجِ سپیدهدم تقویتزندگی شده بودند و قدیس اکنون یک دیو بود.
امروز انسانهای بیشتریآره هم در برابرِبرانداز تایرنت مقاومت میکردند.
...این بدان معنا نبود کهدیگر نبرد هولناک و پرخطر نیست.چشم در واقع، کاملاً مرگبار بود.
انسانهایی که با موجودِ کابوسِ عظیم میجنگیدند، محاصرهاش کرده بودند، از اندامهای درازِ تایرنتماهها جاخالی میدادند و سعی میکردند با هر فرصتی که پیش میآمد به آن یورش ببرند.خیابانهای کای در هوا چرخ میزد، پشتیبانی میداد و مجروحان را از صحنهٔ نبرد دور میکرد.
آنها تنها به این دلیل زنده بودند که حملاتِ سرورِ مردگان اکنون کندتر و کماثرتر از قبل شده بود. با کمیساحلِ آمادگی، هم افی و هم قدیس میتوانستند با کمکِ سپرهایشان در برابرِ یکی دو ضربه مقاومت کنند. کاستر توانسته بود با تیغهٔچطوری شبحوارش چند ضربه به آن وارد کند و سیشان با چکشِ جنگیِ ظریفش یکی از اندامهایش را بهکلی در هم شکسته بود.
انگار هر ضربه ازخودمم تکهٔ آفتاب، دردِ عظیمیعلاقه به جانِ سرورِ مردگان میانداخت.
اما البته هیچچیز بیشتربیرونی از تیغهٔ درخشانِ ستارهٔمیانِ دگرگون به آن آسیب نمیرساند.
آنها در کنارِ هم ضرباتِ کاریتری به آن موجودِ هولناک وارد میکردند، هرچند بسیاریماهها از آنها تا الان یا بهشدت مجروح شده بودند یا جان باخته بودند. تایرنت ازخیابانهای درون خوراکِ تاکهای سبز میشد و از بیرون زیرِ ضرباتِ سلاحهای آنها در هم میشکست.
و سپس، پس از نبردی طولانی وبعد طاقتفرسا، لایهٔ عظیمی از استخوانها از بدنِ سرورِکردی مردگان فروریخت و هستهٔ درونیاش را نمایان کرد.
آن هسته که از جمجمههای انسانی و خونِ لختهشده ساخته شدهتنهایی بود، بینهایت هولناک، بدخیم و منزجرکننده بود. در عمقِ آن، شکلِفراموششده کرمِ سفید و چاقی دیده میشد که در خود مچاله شده بود.
در آن لحظه، افی ناگهان قدمی بهتفاوتی جلو برداشت، بدنش را چرخاند... و با فریادیآدمهای کرکننده، تکهٔ غروب را مانندِ دیسک پرتاب کرد.
سپری که میگفتند وزنِ آسمانها را در خود دارد، با سرعتی وحشتناک هوا را شکافت، به هستهٔ درونیِ تایرنت برخورد کرد و مانندِ گویِشکارچیِ تخریب آن را در هم کوبید. کرم را از وسط به دو نیم کرد و در سیلابی از استخوانهای خردشده، از طرفِ دیگرِ بدنِزنده سرورِ مردگان بیرون زد. سپس به زمین افتاد، کفِ سنگیِ دخمه را خرد کرد و شبکهای از ترکها را از نقطهٔ برخورد روی آن دواند.
کوهِ استخوانهاشانهای خشکش زد،خودمم سپس لرزید.
و بعد، فروریخت.
همه با بهت بهبیرونی افی خیره شدند؛ امیدمیانِ در چشمانشان شعلهور بود.
در چهرهاش، حالتی تاریک و سوگوار نقش بسته بود. سانی تازه به یاد آوردماهها که اعضای دستهٔ اولیهای که این شکارچیِ پرهیاهو عضو آن بود، همگی در همینجابیشماری جان باخته بودند؛ یا به دستِ ارتشِ مردگان کشته شده بودند یا خودِ سرورِ مردگان.
چند لحظه بعد، افی آهی کشید و رویشعلاقه را برگرداند تا چهرهاش را از همه پنهان کند.آها سپس، دستی بالا آورد و آن را مشت کرد.
این کارش برای این بودسکوت که به آنها بفهماند از اینتنهایی کشتار خاطرهای به دست آورده است.
یک خاطرهٔ تکه.
آخرین تکهایدوستانه که باقیسانلسی مانده بود.