چپتر 743: ارزیابی
0[کابوس به پایان رسید.]
[برای ارزیابی آماده شو...]
سانی بار دیگر خود را در فضای میان رؤیا و واقعیت دید. هزارانپرتگاهِ ستاره خلأِ سیاه و بیکران را روشن کرده بودند و رشتههای بیشماری ازتجسمِ نورِ نقرهای آنها را به هم وصل میکرد تا الگویی بینهایت و زیبا بسازد.
حالا که درکی نوپا از جادو داشت،تماشا سانی الگو را جورِ دیگری میدید. شکهای قدیمیاشمیتوانست قوت گرفت و رفتهرفته به یقین تبدیل شد.
اینجا حریمِ درونیِ طلسم بود. اگراگر طلسم ساختهٔ دستِ بافنده بود... پس چیزیپیوندگاهها که داشت تماشا میکرد، بافتِ آن بود.
آن هزاران ستاره، پیوندگاهها بودند.اگر اما رشتههای نور با تارهای جوهریبافتِ که خودش میتوانست بسازد فرق داشتند.
...در عوض، طلسماعماقِ از خودِ رشتههایداده تقدیر بافته شده بود.
با ریشه دواندنِ این حقیقت در دلش، سانی به خود لرزید. عظمتِ بافتِ کیهانیِ نورِمیتوانست نقرهای و ستارگانِ بیشماری که احاطهاش کرده بودند، همین حالا هم فراتر از درک بود.کیهانیِ حالا که به ماهیتِ واقعیاش پی برده بود، ناگهان حتی از این هم درکناپذیرتر جلوه میکرد.
بله، بافنده را دیمونِ تقدیر میخواندند... اما درو کردنِبافنده تاروپودِ تقدیر برای خلقِ افسونی چنین عظیم، حتی برایخودش نخستین فرزندِ ناشناخته هم بیش از حد باورنکردنی بود.
برای یک دیمون...
سانی بارِامید دیگر بهوجود خود لرزید.
با خود گفت:ساختهٔ «ما نقصِ اوناییم...چیزی منظورش چی بود؟»
پاسخِ امید او را تا اعماقِ وجود تکان داده بود.چیزی پیامدهایش بیش از حد... تصورناپذیر بود. واقعاً نمیفهمید منظورش چیست، اماداشتند حس میکرد بر لبهٔ پرتگاهِ حقیقتی بزرگ و هولناک ایستاده است.
با این حال، سانیبود هنوز با درکِ آنبافنده حقیقت فاصلهٔ زیادی داشت.
یعنی دیمونها تجسمِ نقصهایی بودند که ایزدان از خودواقعاً دور کرده بودند؟ اینطوری بود که ایزدان بینقص شدهاست بودند؟ یا اینکه ایزدان پیش از پیدایشِ دیمونها بینقص بودند؟
هیچکدام با عقل جور درنمیآمد. ناشناخته، که دیمونها از او پدیدنور آمده بودند، کجای این ماجرا قرار میگرفت؟ اصلاً سرنخی بود کهشده نشان دهد ناشناخته چه کسی یا چه چیزی بوده... یا هست؟
مثل همیشه، سؤالات بیشمارطلسم بود و تقریباً هیچدستِ پاسخی در کار نبود!
با این حال، اگر فقط یک چیز روشنبافنده شده باشد، این بود که رابطهٔ میانِ ایزدان وخودش دیمونها حتی از آنچه فکر میکرد هم پیچیدهتر است.
«چقدر اعصابخردکنه...»
سانی رازِ بزرگی را فهمیده بود،چیزی اما راهی برای درکش نداشت. مدتی بهجوهری دوردست خیره ماند و بعد آه کشید.
«خب، بیخیال. من در هر صورتاگر خیلی کوچیکتر و ضعیفتر از اونمبافتِ که بخوام خودمو درگیرِ رازهای ایزدی کنم.»
...هرچند دیگر بهطلسم اندازهٔ قبل کوچکساختهٔ و ضعیف نبود.
او یک استاد بود!
یا بهتر استساختهٔ بگویم، داشت بهچیزی یک استاد تبدیل میشد.
طلسم، گویی دردرونیِ پاسخ به افکارش،اگر سرانجام به سخن آمد:
[بیدارشده! آزمون به پایان رسید.]
صدایش دراگر خلأِ سیاهدستِ طنین انداخت:
[سایهای تنها به سرزمینِ رؤیاهای درهمشکسته آمد. اسیر شد و در قفسی افتاد، اما با بافتنِ جادوهایی از روحِ خویش گریخت. سایه سرِ خود را برید تا طوقِ بردگی را از گردن باز کند، و قلبش را باخت تا آزادیاش را ببرد.
با پشتسر گذاشتنِ کولوسئوم، سایه به دوردستها سفر کرد و به دام افتاد. درونِ کابوسی هولناک صد بار زندگی کرد و صد بار مُرد، و از یاد برد که چه بود و از کجا آمده بود. سایه درهم نشکست، پس در عوض کابوس درهم شکست.
سایه که بارِ دیگر آزاد شده بود، با جادوگری دیوانه، کودکی وحشی، کمانداری فلج و پیامبری نابینا پیمانِ دوستی بست. آنها در کنارِ هم مرگِ سرورانِ نامیرا را گرد آوردند و جنگی علیه شهرِ مقدس به راه انداختند.]
`
`
«سروران کشته شدند، شهر نابود شد.
سایه زنجیرهای امید را گسست و آرزو را آزاد کرد.»
`
`
`
`
«بیدارشدهای کشته شد...»
`
`
طلسم به فهرست کردنِ تمامِ کسانی و چیزهایی که او درونِ کابوس کشتهاما بود ادامه داد. سانی حس کرد درونِ فضای تهیِ سیاه اتفاقِ عجیبی برای زماندواندنِ میافتد، چون زیاد طول نکشید که طلسم این بخش از ارزیابی را تمام کند.
و چیزهای زیادی برای فهرست کردن وجود داشت... هر چه باشد، سانی در این پنج ماهِهولناک گذشته پرکار بود. یک جا حسابِ کار از دستش در رفته بود، اما تعدادِ قربانیانش باید چیزیپیش بین هزار تا دو هزار میشد. تنها در کولوسئومِ سرخ هزار دشمن را از پای درآورده بود...
شماری از آنهاساختهٔ در آن طومارِ نامهاتماشا بیشتر به چشم میخورد.
کاهنِ سرخ، کابوس، سه تن از دوشیزگانِ جنگ، چندبافنده افسرِ بلندپایهٔ ناوگانِ پرنده، و خودِ سولوین... این کارنامهٔخودش اعمالش بود. طلسم هم از تحسینِ او ابایی نداشت.
البته، خطرناکترین نبردش،طلسم نبردِ هوش درساختهٔ برابرِ موردرت بود.
پس از مدتی، طلسموجود آماده بود تا حکمِتصورناپذیر نهایی را صادر کند.
`
`
«...دیمونی مؤنث که ایزدی به زنجیرش کشیده بود، آزاد شد.»
`
`
`
`
«دستاوردها چشمگیر است!»
`
`
`
`
«ارزیابیِ نهایی: عالی.»
`
`
با این حرف، ساکت شد.
سانی چند لحظهاعماقِ بیحرکت ماند وداده بعد اخم کرد.
«صبر کن... چی؟»
عالی؟ فقط عالی؟
«آخه این چه وضعشه، طلسم؟!»
حتی به خودش زحمت نداد بعد از ارزیابی حرفی اضافه کند. صدهالبهٔ و صدها انسانِ بیدارشده و موجودِ کابوس را کشته بود، از جمله تعدادِدیمونها زیادی پلیدِ سقوطکرده و استاد! حتی قدیسی را هم از پای درآورده بود!
جادوی راستین را آموخته بود، در نبرد با ارتشی کامل پیروز شده بود، باعثِ مرگِ چند نامیرا شده بودخودِ و برخلافِ خواستِ ایزدی، دیمونی را آزاد کرده بود! سرش قطع شده بود و قلبش را بیرون کشیده بودند،برده و با این حال زنده مانده بود تا داستانش را تعریف کند! آیا اینها برای گرفتنِ نمرهای بهتر کافی نبود؟
هرچند که اصلاً اهمیتی نداشت... برخلافِ کابوسِ اول، کابوسِ دوم پاداشِ اضافهای بهپیوندگاهها همراه نداشت. سانی از قبل نامِ راستین و میراثِ سرشت داشت. تنها چیزی کهریشه قرار بود دریافت کند عروج بود؛ همان تنها پاداشی که واقعاً برایش اهمیت داشت.
اما با این حال...
چرا عملکردش در کابوسِ اول «شکوهمند» ارزیابی شده بود، اما عملکردشچیست در کابوسِ دوم فقط «عالی»؟ هر دو دستاورد به یک اندازهفاصلهٔ ناممکن به نظر میرسیدند، اما این یکی بدونِ شک بسیار تحسینبرانگیزتر بود.
ناگهان فکریاگر به ذهنشدستِ خطور کرد.
چشمانِ سانی گشاد شد.
«میتونه... میتونه حقیقت داشته باشه؟»
اگر حقیقت داشت...
ناگهان تپشِاگر قلبش یکدستِ لحظه جا ماند.
تفاوتِ کاری کهدرونیِ در این دو کابوسساختهٔ کرده بود، چه بود؟
بله، کارهایش در پادشاهیِ امید حیرتانگیز بود و بهچیزی مرزِ ناممکن میرسید. اما تقریباً همهٔ آنها تکرارِ اتفاقاتِ گذشتهٔفرق اصلی بودند. آنها مسیرِ جریانِ تقدیر را دنبال کرده بودند...
معبدِ جام ویران گشته بود، شاهزادهٔ خورشید دستش را از دست داده و در حالی که سینهاشایستاده شکافته شده بود، با پایی که در زنجیری شکسته گیر کرده بود از جزیرهٔ کشتیِ شکسته آویزانپیدایشِ مانده بود. سرور سوراس در حالی مرده بود که بدنِ اژدهاییاش را دورِ برجِ عاج پیچیده بود.
تنها تغییرِ اساسیای که ایجاد کرده بود،تماشا کشتنِ سولوین بود، به جای اینکه بگذاردخودش تا ابد در چنگالِ پیچکِ کرم عذاب بکشد.
اما در کابوسِ اول... سانی مطمئن نبودساختهٔ بردهٔ معبدِ واقعی چه سرنوشتی داشته، ولیاما حدس میزد مسیرهایشان بسیار با هم متفاوت بود.
به عبارتِ دیگر، مسیرِ خودش را دردستِ کوهِ سیاه باز کرده بود و بسیارنور بیشتر بر جریانِ تقدیر غلبه کرده بود.
اما همهٔامید اینها چهوجود معنایی داشت؟
سانی نفساگر کشیدن رادستِ فراموش کرد.
...یعنی طلسمحریمِ واقعاً بهطلسم این اهمیت میداد؟
هدفِ واقعیاش همین بود؟
بافنده آنامید را خلقوجود کرده بود...
تا تقدیر را تغییر دهد؟