---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1734: پشتِ درهای بسته • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1734: پشتِ درهای بسته

0

پس از تعارفاتِ اولیه، نوبت به مذاکرهٔ اصلی رسید. با این حال،‌جنگِ​ لازم نبود سانی زیاد به خودش فشار بیاورد؛ نفیس و کاسی بیشترِ‌اتفاقاً​ کار را پیش برده بودند و او فقط باید ثمرهٔ زحماتشان را می‌چید.

با این‌ارتش‌های​ حال، تهِ دلش‌اتفاقاً​ کمی حسرت می‌خورد.

این وضعیت او را یادِ آخرین باری می‌انداخت که مجبور شد با دلاوری مذاکره کند؛ آن زمان هم‌قلمروِ​ مورگان به نمایندگی از خاندانِ بزرگ آمده بود. سانی آن موقع فقط یک استاد بود و به‌خاطرِ ماجرای‌چقدر​ معبدِ شب با خانوادهٔ او حسابی به مشکل خورده بود و می‌کوشید به هر قیمتی که شده زیردستشان نشود.

«زمانه عوض شده...»

اما امروز، برعکس داشت تلاش می‌کرد‌خیالمو​ به جبههٔ دلاوری بپیوندد. با این حال،‌پیشِ​ اوضاع از زمین تا آسمان فرق می‌کرد.

آن زمان جایگاهش با اختلافِ فاحشی پایین‌تر از خاندانِ بزرگ بود و از این رو، تقریباً هیچ‌واقعاً​ جایی برای چانه‌زنی نداشت. اما حالا، دلاوری خیلی بیشتر از او به این اتحاد نیاز داشت... دست‌کم‌گیلاس​ در ظاهر. به همین خاطر، تمامِ برگ‌های برنده دستِ خودش بود و می‌توانست آزادانه شرایطش را دیکته کند.

مورگان جرعه‌ای‌آزادانه​ از شرابش نوشید‌جرعه‌ای​ و لبخندی زد.

«پس بذار خیالمو راحت کنم، سرورِ سایه. تو حاضری تو جنگِ پیشِ رو با قلمروِ شمشیر متحد بشی. تو جبههٔ‌خدا​ ما می‌جنگی و تا جایی که از دستت برمیاد به ارتش‌های ما کمک می‌کنی. که اتفاقاً با توجه به اینکه خواهرم‌پایهٔ​ بعد از برگشتن از گورِ خدا چقدر تحت‌تأثیر قرار گرفته بود، باید واقعاً تماشایی باشه. حتی میشه گفت دل‌باخته شده بود...»

نفیس که کنارش‌نوشید​ نشسته بود، کاملاً‌خیالمو​ خونسرد و بی‌تفاوت ماند.

با این حال، سانی متوجه شد‌توجه​ که انگشتانش دورِ پایهٔ گیلاس محکم‌تر‌خدا​ گره خورد و پشتِ نقاب لبخندی زد.

مورگان ادامه داد:

«اما حاضر نیستی به پدرم سوگندِ وفاداری بخوری. در ضمن اصرار داری که مالکیتِ انحصاریِ دژت رو‌بعد​ هم حفظ کنی... که خودت خوب می‌دونی تو بحبوحهٔ این درگیری، باارزش‌ترین داراییِ توئه. مهم‌تر از اون،‌کاملاً​ فقط حاضری با خواهرم یه قراردادِ شخصی ببندی، نه یه پیمانِ همه‌جانبه با کلِ خاندانِ دلاوری. درست می‌گم؟»

سانی سر تکان داد.

«دقیقاً.»

مورگان دوباره خندید.

«آه، که این‌طور... اگه شناختِ کافی نداشتم، فکر‌دستت​ می‌کردم نیتِ ناپاکی در موردِ خواهرِ کوچیکم تو‌خواهرم​ سرت داری، سرورِ سایه. که... نداری، مگه نه؟»

سانی با خونسردی جواب داد:

«نه، فعلاً نه.»

نفیس نگاهِ آرامی به او انداخت. اما‌نوشید​ پیش از آنکه مورگان جوابی بدهد، سانی‌سایه​ با همان لحنِ سرد و بی‌تفاوت اضافه کرد:

«شنیدم خاندانِ دلاوری به خاندانِ شب پیشنهادِ اتحاد از طریقِ ازدواج‌کمک​ داده، بانو مورگان، اما اون قدیسِ جوان دستِ رد به سینه‌تون‌تحت‌تأثیر​ زده. برام جای سؤال بود که این شایعات حقیقت داره یا نه.»

لحنش دوپهلو بود و راه را برای‌راحت​ برداشت‌های مختلف باز می‌گذاشت. منظورش این بود که‌شمشیر​ پیشنهادِ خاندانِ دلاوری رد شده، یا شخصِ مورگان؟

لبخندِ مورگان کمی‌کمک​ برنده‌تر شد و‌توجه​ با لحنی عبوس گفت:

«باید بگم... برای کسی که‌جرعه‌ای​ به گوشه‌گیری معروفه، خیلی خوب‌خیالمو​ از همه‌چیز خبر داری، سرورِ سایه.»

تا الان، هرکس که آن‌قدر قدرت داشت تا از وجودِ او باخبر شود، قطعاً دربارهٔ هویتش به فکر فرو رفته بود.‌چقدر​ کسی به قدرتمندیِ سرورِ سایه‌ها نمی‌توانست یک‌دفعه از غیب ظاهر شود؛ به‌خصوص خاندان‌های میراث‌دار عمراً باور می‌کردند که او آدمِ بی‌نام‌ونشانی باشد.‌محکم‌تر​ آن‌ها بیش از حد به پیشینهٔ خانوادگی و اصالتِ تبار اعتقاد داشتند... که البته با توجه به دستاوردهای خودشان، پربیراه هم نبود.

تا جایی که سانی خبر داشت، رایج‌ترین نظریه دربارهٔ پیشینه‌اش دقیقاً همان چیزی بود که در دورانِ ولگرد بودنش هم بارها گوشش‌کمک​ را پر کرده و کلافه‌اش کرده بود: اینکه او به شکلی رسوایی‌آور با بنیان‌گذارِ خاندانِ شب، یعنی شبگرد، ارتباط دارد. عده‌ای او‌نشسته​ را طردشده‌ای از قلمروِ سرود می‌دانستند، در حالی که برخی دیگر یقین داشتند او حرام‌زادهٔ یکی از خاندان‌های میراث‌دار در قلمروِ شمشیر است.

کسانی که از حقایقِ پنهانِ جهان بیشتر باخبر بودند، حتی شک داشتند‌خدا​ که او پنهانی به دستِ سومین فرمانروای مرموز، آستریون، بزرگ شده باشد و‌نشسته​ شاید مثلِ خودِ او از دلِ همان جناحِ حاشیه‌ایِ نابودشده بیرون آمده باشد.

سانی دلش می‌خواست آن‌ها تا جای ممکن خیالبافی کنند.‌بذار​ هرچه تخیلاتشان بیشتر پروبال می‌گرفت، از حقیقت دورتر می‌شدند‌قلمروِ​ و در عینِ حال، تصویرِ او در ذهنشان ریشه‌دارتر می‌شد.

مورگان سر‌پیشِ​ تکان داد‌شمشیر​ و لبخندی زد.

«در هر حال... مشکلی نیست. نیازی نیست به‌کنم​ پدرم سوگندِ وفاداری بخوری. دژت را هم می‌توانی‌متحد​ نگه داری. البته، در عوض باید امتیازاتی بدهی.»

سانی پشتِ‌ارتش‌های​ نقاب ابرویی‌می‌کنی​ بالا انداخت.

انتظار داشت مورگان به‌دیکته​ خواسته‌هایش تن دهد، اما‌لبخندی​ توقع نداشت این‌قدر راحت بپذیرد.

رد کردنِ آنویل به‌عنوان پادشاهش، راحت قابل‌هضم بود. در حالِ حاضر، پادشاهِ شمشیرها بیشتر از وفاداریِ سانی به قدرتش نیاز داشت؛‌چقدر​ سانی می‌توانست استقلالش را حفظ کند و تا پایانِ جنگ بخشی از قلمروِ شمشیر نشود. این موضوع اهمیتِ چندانی نداشت، چون‌گیلاس​ وقتی جنگ تمام می‌شد و آنویل جهان را فتح می‌کرد، وادار کردنِ یک قدیسِ سرکش به تسلیم یا نابودی‌اش دیگر دردسری نداشت.

اما اگر در جنگ شکست‌بذار​ می‌خوردند... او می‌مرد و در‌سایه​ نتیجه دیگر دردسری در کار نبود.

اما ماجرای دژ فرق می‌کرد. سانی فکر می‌کرد دلاوری برای مالکیتِ معبدِ بی‌نام‌چقدر​ سخت‌تر می‌جنگد. هر چه باشد، این دژ فرصتی وسوسه‌انگیز به آن‌ها می‌داد تا‌کاملاً​ حتی پیش از شروعِ جنگ، قلمروِ شمشیر را تا گورِ خدا گسترش دهند.

«انگار واقعاً می‌ترسن که‌دیکته​ در عوض برم و‌لبخندی​ به سرود خدمت کنم.»

یا شاید پای چیزِ‌شمشیر​ دیگری در میان بود.‌دستت​ بعداً باید از کاسی می‌پرسید.

اما فعلاً...

سانی در سکوت به‌می‌کنی​ مورگان خیره ماند و‌خواهرم​ بعد بی‌هیچ احساسی گفت:

«شنیدنش خوبه. چه امتیازاتی؟»

مورگان نگاهش کرد، انگشتانش‌شمشیر​ را در هم گره زد‌برمیاد​ و چانه‌اش را رویشان گذاشت.

«همون‌طور که خواهرم بهت اطلاع داده، جنگ با ساختِ قلعه‌هایی روی شانه‌های ایزدِ مرده توسط هر دو‌بشی​ خاندان شروع می‌شه. از اونجا، در امتدادِ استخوانِ سینه جلوتر می‌ریم، آروم‌آروم گورِ خدا رو فتح می‌کنیم و‌گرفته​ توی گودال‌ها دنبالِ دژها می‌گردیم. البته در این بین، سرسختانه با هم می‌جنگیم تا دشمن رو زمین‌گیر کنیم.»

سانی سر تکان‌کمک​ داد و ترغیبش‌توجه​ کرد که ادامه دهد:

«گرچه می‌تونی مالکیتِ دژت رو نگه داری، اما باید اون رو در اختیارِ نیروهای خاندانِ دلاوری قرار بدی. خلاصه بگم،‌متحد​ ما اونجا یه قلعهٔ ثانویه می‌سازیم و نیروی نسبتاً کوچیک اما نخبه‌ای از بیدارشدگان و استادها رو توش مستقر می‌کنیم.‌واقعاً​ البته اونا باید لنگرهاشون رو اونجا بذارن و از گذرگاه استفاده کنن... اما طبقِ توافقمون، پای هیچ قدیسی در میون نیست.»

لبخند زد.

«نیازی نیست بهت بگم داشتنِ یه پایگاهِ عملیاتی تو اعماقِ گورِ خدا چه مزیتِ بزرگیه. نه تنها می‌تونیم‌می‌جنگی​ سرعتمون رو تو کاوشِ اونجا بالا ببریم، بلکه فرصت پیدا می‌کنیم از دو طرف به سرود فشار بیاریم و‌تماشایی​ مجبورشون کنیم نیروی قابل‌توجهی رو برای دفاع از جناحشون اختصاص بدن... مگه اینکه خودشون بخوان خطوطِ تدارکاتی‌شون قطع بشه.»

چند لحظه سبک‌سنگین‌کمک​ کرد و بعد‌توجه​ سر تکان داد.

«قبوله.»

مورگان ادامه داد:

«دوم، باید به قدیس‌های ما کمک کنی تا مسیرهای امنی تو گودال‌ها باز کنن و اطلاعاتت از نقشه‌برداریِ اون منطقه‌برمیاد​ رو با ما در میون بذاری؛ از جمله مکان‌های احتمالیِ دژهای بی‌صاحب، قلمروِ شکارِ موجوداتِ کابوسِ قدرتمند و ویژگی‌های کلیِ‌میشه​ پلیدهایی که تو گورِ خدا پرسه می‌زنن. بدون شک، دونستنِ این چیزها از قبل کمکِ بزرگی به پیشبردِ جنگ می‌کنه.»

سانی سرش را کج کرد.

پا گذاشتن به گودال‌ها خطرناک‌جرعه‌ای​ بود، اما چاره‌ای هم نداشت.‌خیالمو​ انتظارِ چنین شرطی را می‌کشید.

«موافقم.»

لبخندی زد، گیلاسِ شرابش‌لبخندی​ را برداشت و به‌کنم​ لب‌های سرخش نزدیک کرد.

«خب، و در نهایت، تمامِ چیزهای دیگه‌ای که آدم از یه متحد انتظار داره.‌تحت‌تأثیر​ تو تو نبردهای کلی علیه دشمن شرکت می‌کنی، مسئولیتِ بخشِ خودت از جبههٔ نبرد رو‌ماند​ به عهده می‌گیری و الی آخر. مطمئنم جنگجویی مثل تو از اثباتِ توانایی‌هاش طفره نمی‌ره.»

سانی پشتِ نقاب لبخند زد.

«هیچ علاقه‌ای ندارم چیزی رو‌متحد​ به کسی ثابت کنم، اما‌ارتش‌های​ باشه. این شرایط برام خوبه.»

مورگان سر تکان داد‌لبخندی​ و دستش را به‌کنم​ سمت او دراز کرد.

«کاش راضی کردنِ همه همین‌قدر آسون‌توجه​ بود. پس، مشتاقانه منتظرِ همکاری با‌خدا​ تو در آینده هستم، سرور سایه.»

سانی دستش را‌شرایطش​ فشرد و کمی...‌شرابش​ احساسِ ناامیدی کرد.

همین؟ یه کم ضدحال نبود؟

داشتند دربارهٔ جنگی حرف می‌زدند که جهان‌راحت​ را از نو شکل می‌داد، تمامِ بشریت را‌شمشیر​ در هرج‌ومرج فرو می‌برد و چه‌بسا نابودش می‌کرد.

با این حال،‌کمک​ حرف‌هایی که بینشان ردوبدل‌اینکه​ شد این‌قدر پیش‌پاافتاده بود.

اما از طرفی، شاید سرنوشتِ بشریت همیشه با‌لبخندی​ همین گفتگوهای خشک بینِ چند نفرِ معدود تعیین‌جنگِ​ می‌شد؛ گفتگوهایی پشتِ درهای بسته و در اتاق‌هایی مجلل.

لبخند زد.

«من هم مشتاقانه منتظرِ آینده‌ام.»

ناولها | novelha.net