---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 819: جانورِ آلیاژی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 819: جانورِ آلیاژی

0

اتاقی که به سانی داده بودند، با کابینِ مجللی که در قطار از آن لذت برده بود، زمین تا‌جونِ​ آسمان فرق داشت. کوچک بود و خشک و خالی، و چون در اعماقِ زمین قرار داشت، پنجره‌ای هم نداشت.‌دستهٔ​ طراحانِ پناهگاهِ نظامی حتی یک پنجرهٔ کاذب هم نصب نکرده بودند، بنابراین روی دیوارها خبری از بازتاب‌های واقع‌گرایانهٔ بیرون نبود.

نه اینکه سانی به این چیزها اهمیت بدهد. در واقع، از حسِ استحکامِ اقامتگاهِ موقتش حسابی خوشش آمده‌اتاق​ بود. شاید اگر تواناییِ فرار به سطحِ زمین به کمکِ گامِ سایه را نداشت اوضاع فرق می‌کرد، اما‌دیوارِ​ حالا که این توانایی را داشت، ترسِ دفن شدن زیرِ هزاران تن سنگ و خاک زیاد آزارش نمی‌داد.

این اتاق او را به یادِ‌شروع​ مخفیگاهش در کلیسای جامعِ مخروبهٔ شهرِ‌فقط​ تاریک می‌انداخت، که مزیتِ خوشایندی بود.

روی تختِ باریکی نشست، آهی کشید و صفحهٔ رابطش‌ترسِ​ را روی دیوارِ روبه‌رو تصویر کرد. سپس به عقب‌نمی‌داد​ تکیه داد و برای چند دقیقه غرق در فکر شد.

در یکی دو روزِ آینده، باید تصمیماتِ مهمِ زیادی می‌گرفت.‌شروع​ باید خیلی چیزها را در نظر می‌گرفت. با اینکه این‌آدمای​ کار دلهره‌آور به نظر می‌رسید، برای شروع کردنش حسابی هیجان‌زده بود.

«مثلِ بازی کردنه... فقط بدونِ چک‌پوینت و جونِ‌ترسِ​ آدمای واقعی وسطه. از جمله جونِ خودم. پس...‌آزارش​ اِم... فکر کنم در واقع اصلاً شبیهِ بازی نیست.»

اولین کاری که کرد این بود که خودش را با مجموعه دارایی‌های پیش‌فرضی که حکومت در اختیارِ دستهٔ آینده‌اش می‌گذاشت، آشنا‌اِم​ کند. این مجموعهٔ سخاوتمندانه و بسیار بهینه‌شده از تجهیزات و وسایلِ درجه‌یک، شامل همه‌چیز برای تأمینِ نیازهای اولیهٔ یگانش در طولِ‌بهینه‌شده​ اعزام به قطبِ جنوب می‌شد؛ از لباس‌های بیرونیِ تنظیم‌کنندهٔ دما گرفته تا کیت‌های پزشکیِ گران‌بهای طلسم‌فناوری و حتی فراتر از آن.

مهم‌ترین بخشِ این مجموعه بدون شک یک نفربرِ زرهیِ همه‌جاروی پیشرفته بود که‌هزاران​ در آینده قرار بود خانهٔ سیارِ دسته‌اش باشد. این وسیلهٔ نقلیهٔ ترابریِ به‌شدت‌تاریک​ زره‌پوش، شبیهِ ترکیبی زاویه‌دار و پیشرفته از یک لاک‌پشت و یک کرگدن بود.

...البته سانی فقط به این دلیل می‌دانست کرگدن چیست که وقتی فهمید نفربرِ زرهی در‌کردنه​ زبانِ عامیانه به «کرگدن» معروف است، دربارهٔ این جانورِ منقرض‌شده جستجو کرده بود. باورش سخت‌اولین​ بود که آن موجودِ عظیم‌الجثه یک حیوانِ واقعی بوده و نه یک موجودِ کابوسِ عجیب.

با وجودِ اندازهٔ عظیم و زرهِ ضخیمش، نفربرِ زرهیِ کرگدن می‌توانست با‌هزاران​ سرعتِ شگفت‌انگیزی در زمین‌های مختلف حرکت کند. حتی می‌توانست بدونِ مشکلِ چندانی‌شهرِ​ از کوه‌ها بالا برود، به شرطی که راننده می‌دانست دارد چه‌کار می‌کند.

مدلِ پیشرفته‌ای که در اختیارِ دسته‌های گروهانِ نامنظمِ اول قرار گرفته‌کردنه​ بود، علاوه بر این‌ها، با زرهی مستحکم‌تر، موتورهایی فوق‌العاده قدرتمند، قطعاتِ‌کنم​ داخلیِ ارتقایافته و یک مجموعهٔ فرماندهی و ارتباطاتِ پیچیده اصلاح شده بود.

البته همیشه جای ارتقا وجود داشت. در واقع، رابطِ کاربری فرصت‌های زیادی‌زیرِ​ به سانی می‌داد تا نفربرِ زرهی را بسیار بیشتر ارتقا دهد. با‌مخروبهٔ​ این حال، این افزونه‌های اضافی به قیمتِ امتیازهای مشارکتِ زیادی برایش تمام می‌شد.

با این وجود، فکر می‌کرد که ارزشش را دارند. این وسیلهٔ نقلیهٔ زرهی نه‌تنها مسئولِ متحرک نگه‌داشتنِ‌بدونِ​ دسته‌اش بود، بلکه به عنوانِ هستهٔ لجستیکیِ اعزامشان نیز عمل می‌کرد. اهمیتِ آن از همین حالا مشخص بود،‌پیش‌فرضی​ چرا که مجموعه دارایی‌های پیش‌فرضی که حکومت ارائه کرده بود، بر اساسِ ظرفیتِ حملِ آن تعیین شده بود.

البته افسرانِ تدارکات و پشتیبانی که مسئولِ گردآوریِ این تجهیزات بودند، با صندوقِ حریص آشنایی نداشتند.‌آزارش​ به لطفِ صندوقچهٔ وفادار و دندان‌دارش، سانی می‌توانست فضای ذخیره‌سازیِ دسته‌اش را کم‌وبیش دو برابر کند.‌آهی​ همین یک مورد دستش را برای خرج کردنِ امتیازاتِ مشارکت پای تجهیزاتِ اضافی حسابی باز می‌گذاشت.

«فناوری مهمه...‌نظر​ ولی خب‌دلهره‌آور​ قابل‌اعتماد هم نیست.»

همه می‌دانستند که دروازه‌ها به شکل‌های مختلفی در کارِ فناوری اختلال ایجاد می‌کنند. این وسیلهٔ نقلیهٔ نظامی قطعاً تمهیداتی‌اتاق​ برای به حداقل رساندنِ این اثر داشت، اما باز هم عاقلانه بود که او این بخش را تقویت کند. هر‌تصویر​ چه باشد، هیچ‌کس نمی‌دانست اگر ده‌ها یا حتی صدها دروازه هم‌زمان در اطرافِ نفربرِ زرهی باز شوند، چه اتفاقی می‌افتد.

اما این چیزی بود‌می‌گرفت​ که سانی باید بعداً‌دلهره‌آور​ به آن فکر می‌کرد.

حالا که می‌دانست با چه چیزی سروکار‌توانایی​ دارد، تصویرِ روشن‌تری از اینکه می‌خواهد چه نوع‌زیاد​ بیدارشدگانی را به خدمت بگیرد در ذهن داشت.

یک رابطِ کاربری را بست‌می‌رسید​ و دیگری را باز کرد،‌بازی​ شقیقه‌هایش را مالید و آه کشید.

«قرار نیست آسون باشه.»

طولی نکشید که صدها پروندهٔ مختصر پیش رویش قرار گرفت؛ هر کدام حاویِ سوابقِ پرسنلیِ یکی‌آزارش​ از بهترین سربازانِ بیدارشدهٔ مستقر در بندر بود. بیشترِ آن‌ها قرار بود به یگان‌های دیگر منتقل‌آهی​ شوند، اما چهل‌ودو نفرشان به عضویتِ گروهانِ نامنظمِ اول درمی‌آمدند که یگانی زبده به شمار می‌رفت.

شش نفر‌نظر​ از آن‌ها‌دلهره‌آور​ زیردستِ خودش می‌شدند.

سانی تا مدتی میانِ‌اوضاع​ آن همه انتخاب فلج‌توانایی​ و مستأصل مانده بود.

هر پرونده شاملِ شرحِ سرشت و توان‌های بیدارشده، سابقهٔ خدمت‌شروع​ و پروندهٔ روان‌شناختیِ او می‌شد و در کنارش، مهارت‌ها و‌آدمای​ تخصص‌های جانبیِ سرباز و اطلاعاتِ دیگر را هم در بر می‌گرفت.

وظیفه‌اش این بود که شش جنگجو را انتخاب کند؛ کسانی که نه‌تنها دسته‌ای بی‌نقص تشکیل دهند‌آزارش​ و مکملِ قدرت‌های خودش باشند، بلکه هم از نظرِ توانِ رزمی و هم از نظرِ سازگاریِ‌آهی​ شخصیتی با یکدیگر هماهنگ باشند. موردِ اول به‌خودی‌خود سخت بود، اما دومی سردرد به جانش می‌انداخت.

خوشبختانه در میانِ کسانی که برای حکومت کار می‌کردند، افرادِ بسیار‌کردنه​ کمی شخصیتِ ناسازگار و ضداجتماعی داشتند. کسانی که زندگیِ خود را‌کنم​ وقفِ خدمت می‌کردند، ذاتاً از سطحِ مشخصی از سازگاری برخوردار بودند.

...برخلافِ سانی. او آن‌قدر ناسازگار‌می‌کرد​ و ضداجتماعی بود که به‌تنهایی می‌توانست‌شدن​ سازگاریِ همهٔ آن‌ها را خنثی کند!

متأسفانه تنها چیزی که در پرونده‌ها وجود نداشت، اطلاعاتِ دقیق دربارهٔ نقص‌های این سربازانِ زبده بود. حتی خدمتگزارانِ حکومت هم‌آدمای​ حاضر نبودند چنین چیزی را با کارفرمای خود در میان بگذارند. در هر پرونده فقط به این اشاره شده بود‌می‌گذاشت​ که شدتِ نقص از طریقِ مشاهداتِ غیرمستقیم چقدر ارزیابی شده، و گاهی هم برآوردی تقریبی از اثراتِ خاصِ آن ارائه می‌داد.

حیف بود. نقصی بیش‌ازحد‌می‌کرد​ جدی می‌توانست هر نقشهٔ‌ترسِ​ نبردی را نقش‌برآب کند.

سانی صرفاً از روی کنجکاوی، پروندهٔ دیگر سروان‌های عروج‌یافته —‌بازی​ وندال، موستانگ، کوئین، نایت و پراید — را هم بررسی‌خودم​ کرد. پرونده‌های آن‌ها هم آنجا بود، هرچند در نسخه‌ای بسیار سانسورشده‌تر.

با خواندنِ همان مقدارِ‌اوضاع​ کمی که سانسور نشده باقی‌ترسِ​ مانده بود، بی‌اختیار سوت کشید.

«...تحسین‌برانگیزه.»

پروندهٔ شخصیِ استاد جت حتی از این‌توانایی​ هم مبهم‌تر بود. تقریباً همه‌چیز به جز‌خاک​ نام و رتبه‌اش سیاه‌شده و ناخوانا بود.

پروندهٔ خودش نسبتاً کوتاه بود و بیشتر از علامتِ سؤال‌بازی​ تشکیل می‌شد. یا حکومت واقعاً این‌قدر کم دربارهٔ او می‌دانست،‌خودم​ یا صرفاً ترجیح داده بود نشان ندهد که چقدر مطلع است.

«خب... حداقل‌گامِ​ قدم رو‌اوضاع​ درست نوشتن.»

سانی پرونده‌مهمِ​ را بست و‌خیلی​ سر تکان داد.

نمی‌توانست اجازه دهد‌اوضاع​ این کار بیشتر از‌توانایی​ این به تعویق بیفتد.

شبِ طولانی‌نظر​ و بی‌خوابی‌دلهره‌آور​ در پیش داشت...

ناولها | novelha.net