---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 260: چطور قهرمان باشیم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 260: چطور قهرمان باشیم

0

در واقع، با آن‌همه خونی که‌سرش​ از بدنِ رنگ‌پریدهٔ پیام‌آور روان بود، تقویتِ‌گرد​ وحشیانهٔ شکوفهٔ خون بسیار قدرتمندتر شده بود.

اگر پیش‌تر سانی حس می‌کرد دارد سنگ می‌بُرد، حالا تکهٔ نیمه‌شب گوشتِ سفتِ‌بی‌حس​ پلید را تنها با کمی زحمت می‌شکافت. البته، اینکه ضربه به‌جای پرهای سیاه و‌افتاد​ نفوذناپذیر به شکمِ نرمِ هیولا نشانه رفته بود هم در این امر نقش داشت.

تاچی پوستِ رنگ‌پریده و‌دست​ بافتِ عضلانی را شکافت‌سرش​ و شکمش را پاره کرد.

خون، روده و امعاواحشا که از آن زخمِ‌وحشتناک​ وحشتناک بیرون ریخت، سانی از زیرِ موجودِ عظیم بیرون‌به‌موقع​ سُر خورد؛ درست به‌موقع تا زیرِ وزنش له نشود.

با این‌دست​ حال، پیام‌آور‌زمین​ هنوز نمرده بود.

...چی؟! لعنت!

سانی که در وضعیتی نامناسب به پشت افتاده بود، لحظه‌ای بی‌دفاع ماند. امیدوار‌سپس​ بود ضربه‌اش اگر پلیدِ هیولاوار را درجا نمی‌کُشد، دست‌کم او را چند ثانیه‌نیست​ گیج کند تا وقت داشته باشد عقب بکشد و به فاصله‌ای امن برود.

اما انگار موجود در برابرِ درد و ترس‌وحشتناک​ از مرگی که همهٔ جانداران حس می‌کردند، بی‌حس‌درست​ بود. با وجودِ برداشتنِ زخمی مهلک، تنها درنده‌خوتر شد.

پیام‌آور که از حملهٔ ناگهانی تلوتلو خورده بود، تعادلش‌هوا​ را از دست داد و به زمین افتاد. سرش به‌درخشید​ شن‌های سیاه خورد و ابری از شن به هوا برخاست.

...سپس، چشمِ گرد و‌انگار​ کلاغ‌مانندش روی سانی قفل شد‌مرگی​ و از جنونی شوم درخشید.

سانی که می‌دانست به‌اندازهٔ کافی سریع نیست، با استیصال سعی کرد‌هوا​ غلت بزند و دور شود. اما دیگر دیر شده بود. منقارِ دندانه‌دار‌به‌اندازهٔ​ و وحشتناک به سمتش یورش برد، می‌رفت تا سینه‌اش را سوراخ کند.

لعنت به...

با این حال در آخرین لحظه، ناگهان پیکری انسانی در زرهی‌سپس​ ظریف به رنگِ سیاه و سفید میانِ او و جانورِ نفرت‌انگیز پدیدار‌سریع​ شد. شمشیرِ درخشان ضربه زد و منقار را کمی به کناری راند.

در نتیجه، پیام‌آور نتوانست سانی را بکشد. در عوض، منقار زرهِ سپاهِ نورِ ستارگان را سوراخ‌زخمی​ کرد و شانهٔ ستارهٔ دگرگون را درید؛ بازوی چپش تقریباً قطع شد. نفیس در بارانی از‌برخاست​ خون به کناری پرتاب شد، در حالی که پلید دهان باز کرد و جیغِ کرکنندهٔ دیگری کشید.

برای لحظه‌ای، زمان کند شد.

سانی که تازه روی یک زانو نیم‌خیز شده بود، متوجهِ شمشیری شد‌موجودِ​ که در میانِ نورهای سبزِ شبح‌وار به گردنِ پیام‌آور نزدیک می‌شد. کاستر‌وضعیتی​ تنها چند ثانیه فاصله داشت تا موجودِ نفرین‌شده را از پای درآورد...

اما پیش از آنکه فرصت کند، خنجری سنگین‌ابری​ و سه‌گوش در هوا درخشید و در چشمِ‌قفل​ موجود فرو رفت؛ آن‌قدر عمیق که به مغزش رسید.

پیام‌آور خشکش زد. سرِ زشت و غراب‌مانندش کمی تاب‌مرگی​ خورد. منقارش باز شد و ردیف‌هایی از دندان‌های تیز‌درنده‌خوتر​ و زبانی دراز، خیس و سرخ‌رنگ را نمایان کرد.

سانی با نگاهی تاریک به هیولا چشم دوخت، نخِ خارِ خزنده را کشید و‌چشمِ​ داخلِ جمجمه‌اش را متلاشی کرد. کونای در مسیرِ برگشت چشمِ گرد و سیاه را‌سعی​ درید و در میانِ فواره‌ای از خون، استخوان و تکه‌های مغز به هوا پرید.

سرانجام، جانور تشنج‌پاره​ کرد و نقش‌امعاواحشا​ بر زمین شد.

چشمانش کدر‌دست​ شد و‌زمین​ سپس مات شد.

گوشهٔ لبِ سانی بالا رفت.

هیولایی سقوط‌کرده کشته شد: منادیِ نفرین‌شده.

سایه‌ات قوی‌تر می‌شود.

یالا!

...خاطره‌ای به دست آمد.

برقی پیروزمندانه‌برود​ در چشمانِ‌انگار​ تاریکش درخشید.

دسته در وضعیتِ رقت‌انگیزی بود.

استخوان‌های دستِ افی ریزریز شده بود و تراشه‌های تیزش پوستش را پاره کرده بود. دنده‌ها و ریه‌هایش هم‌شوم​ آسیب دیده بود. کاستر از چهار شکافی که چنگال‌های پیام‌آور روی بالاتنه‌اش جا گذاشته بود، به‌شدت خونریزی می‌کرد.‌یورش​ کای بر اثر استفاده از تیرِ خون، خونِ زیادی از دست داده بود و حالا در آستانهٔ ازهوش‌رفتن بود.

دستِ چپِ نف نیمه‌قطع شده بود‌برابرِ​ و به‌مویی به بدنش بند بود.‌می‌کردند​ دیدنش آدم را به وحشت می‌انداخت.

حتی قدیسِ‌خورده​ سنگی هم به‌شدت‌داد​ آسیب دیده بود.

فقط سانی‌شکمش​ و کاسی‌کرد​ کم‌وبیش سالم بودند.

اما ارزشش را داشت.‌زمین​ پیام‌آورِ مناره واقعاً مرده‌ابری​ بود، ولی آن‌ها زنده بودند.

افی که روی شن‌های سیاه‌موجود​ دراز کشیده بود، ناگهان خندید.‌همهٔ​ سانی نگاهِ عجیبی به او انداخت.

«دیوونه شدی؟ به چی می‌خندی؟»

شکارچی شانه بالا انداخت‌کرد​ و بعد از درد‌وحشتناک​ چهره در هم کشید.

«اوه، فقط... داشتم فکر می‌کردم که الان قهرمانای افسانه‌ای هستیم یا فقط، می‌دونی... احمقایی در ابعادِ افسانه‌ای. همه‌مون توی سکونتگاهِ بیرونی —‌کافی​ و فکر کنم توی قلعه هم — داستانای شاهکارای باورنکردنیِ دستهٔ اول رو صدها بار شنیدیم. کشتنِ یه پیام‌آورِ مناره که توی‌پیکری​ اتاقِ تاج‌وتخت لونه کرده بود و این‌جور چیزا. ولی حتی یه بار هم فکر نمی‌کردم که منم واقعاً بتونم همچین کارِ غیرممکنی بکنم.»

ساکت شد‌برود​ و بعد‌انگار​ اضافه کرد:

«عجیبه.»

سانی تا حدی احساساتش را درک می‌کرد. با این حال، قرار نبود به‌عظیم​ آن اعتراف کند. نمی‌خواست نامش هرگز در یک جمله کنارِ کلمهٔ «قهرمان» بیاید. بعد‌افتاده​ از تمامِ چیزهایی که تجربه کرده بود، سانی به آن حساسیت پیدا کرده بود.

آهی کشید.

«می‌دونی چطوری میشه یه قهرمانِ اسطوره‌ای شد، نه؟ خیلی راحته،‌همهٔ​ فقط باید یه کارِ عجیب‌وغریب بکنی و بعد بمیری. در واقع‌تلوتلو​ بخشِ مردنش کلیدِ ماجراست. برای همین ترجیح میدم هیچ‌وقت قهرمان نباشم.»

با این حرف، بلند شد و با خستگی خاطره‌های جنگی‌اش و قدیسِ‌برخاست​ سنگی را مرخص کرد. از آنجا که فقط او و کاسی سالم‌کافی​ مانده بودند، وظیفهٔ آن‌ها بود که به بقیه در بستنِ زخم‌هایشان کمک کنند.

البته در این مورد، فقط باید حواسشان را جمع می‌کردند تا قبل از‌عظیم​ اینکه نف شعله‌هایش را احضار کند و همه را شفا دهد، کسی نمیرد.‌پشت​ هرچند سانی مطمئن نبود که او بعد از این کار بتواند هوشیار بماند.

به سمتِ رهبرشان‌داد​ رفت، نشست، نگاهش‌سرش​ کرد و بعد پرسید:

«...احمقی؟ چرا‌برود​ اون کار‌انگار​ رو کردی؟»

با همان حالتِ بی‌تفاوتِ همیشگی‌اش‌داد​ نگاهی به او انداخت، کمرش‌ابری​ را صاف کرد و گفت:

«منظورت چیه؟»

سانی آهی کشید.

«چرا خودت رو انداختی‌انگار​ بینِ من و پیام‌آور؟‌ترس​ وضعِ خودت رو ببین.»

نگاهش کرد و‌تعادلش​ بعد یک شانه‌اش‌زمین​ را بالا انداخت.

«من می‌تونم خودمو‌پاره​ شفا بدم، یادت‌امعاواحشا​ رفته؟ تو نمی‌تونی.»

سرش را تکان داد.

«اینم یادمه که زرهِ من سه‌برابرِ​ ردهٔ کامل از مالِ تو بالاتره.‌می‌کردند​ احتمالاً اصلاً به این شدت زخمی نمی‌شدم.»

نفیس کمی‌خورده​ ساکت ماند. بعد،‌داد​ خیلی ساده گفت:

«...ریسکش زیاد بود.»

سانی بی‌اختیار خندید.

«خدایان! من که درکت نمی‌کنم. واقعاً نمی‌فهممت. بعضی‌ترس​ وقتا یه جورِ بیمارگونه‌ای مکاری، ولی وقتای دیگه‌زخمی​ یه جورِ احمقانه‌ای ساده‌لوحی. اصلاً با عقل جور درنمیاد.»

ستارهٔ دگرگون مدتِ زیادی جواب نداد و‌افتاد​ فقط به او خیره ماند. وقتی جواب‌چشمِ​ داد، لحنش مثل همیشه سرد و بی‌روح بود:

«خودتم همین‌طوری.»

ناولها | novelha.net