چپتر 746: گامهای نخست
0سانی با احضارِ زنجیرِ نامیرا و نگاهِ بیرحم، قیدِدخترِ استفاده از آسانسور و پلهها را زد و از میانِسرش سایهها قدم برداشت تا دوجوی زیرزمینی را پشت سر بگذارد.
هر پلیدی که راهشدخترِ را به خانهٔ او پیدامثلِ کرده بود، بدجوری پشیمان میشد!
اما سانی لحظهای درنگ کرد.
...هر چه بود، خبر نداشت در زمانِ غیبتش چهوسطِ بر سرِ جهانِ بیداری آمده است. هفت ماه پیش راهیِخوابِ معبدِ شب شده بود و از آن موقع برنگشته بود.
تا جایی که سانی خبر داشت، شاید بشریت در این مدت سقوط کردهایستاده بود! شاید کلِ شهر نابود شده بود و دستههای بیپایانِ موجوداتِ کابوس درتکهٔ ویرانههای متروکش پرسه میزدند. هر نوع وحشتی میتوانست در اتاقِ نشیمنش پنهان شده باشد...
خب، کهزیتونیاش چی؟ اونجا هنوزمشکارچی اتاقِ نشیمنِ منه...
جهانِ بیداری در هر وضعیتی که بود، هر کس ومیزدند هر چیزی که فکر میکرد میتواند به این راحتی در خانهٔمنه سانی جا خوش کند، باید در انتخابهای زندگیاش تجدید نظر میکرد.
آمادهٔ نبرد، ازهنوز میانِ سایهها ظاهرمیدرخشید شد... و خشکش زد.
زوزهٔ پرهیجان روی زمین بسیارهنوز بلندتر به گوش میرسید، اماشکارچی کارِ یک موجودِ کابوس نبود.
بلکه کارِ افی بود.
در حالی که قطراتِ آب هنوز روی پوستِ زیتونیاش میدرخشید، دخترِ شکارچی وسطِ اتاقاتاقِ ایستاده بود و مثلِ دیوانهها زوزه میکشید. پشتِ سرش، درِ اتاقِ خوابِ مهمان از لولاکند کنده شده بود... آن هم همراه با تکهٔ بزرگی از دیوار و بخشی از سقف.
اون دیوار باهنوز آلیاژِ زرهی تقویتمیدرخشید شده بود، لعنتی!
سانی با بهتحالی به دوستش خیره ماند،زیتونیاش بعد آرام پلک زد.
وایسا... افی... ایستاده؟!
واقعاً هم دخترِ جوان راستقامت ایستادهکابوس بود و پاهای بلندش سالم و قویمیتوانست به نظر میرسید. اثری از ویلچر نبود.
در واقع، کلِ ظاهرش تغییر کرده بود. دیگر خبری از آن دخترِ ضعیف و بیمار با پوستی رنگپریده که روی استخوانهای شکننده وهمراه ستونِ فقراتی کج کشیده شده بود، نبود. در عوض، افی تقریباً شبیه به ظاهرش در عالمِ رؤیا به نظر میرسید؛ بلندقد، جذاب، با چشمانِسالم فندقیِ درخشان و عضلاتی کاملاً برجسته و ورزیده که زیرِ پوستِ زیتونی و مرطوبش حرکت میکردند. حسِ مسریِ سرزندگی و نشاط از وجودش میبارید.
سرتاپایش فریادِ قدرت، توان و صلابتپوستِ میزد. تنها تفاوتش، بلندی و مدلِ موهایشایستاده و البته میزانِ برنزه بودنِ پوستش بود.
سانی به خودش کهدخترِ آمد، دید لبخندی از سرِمثلِ شادی روی لبش نشسته است.
...البته. عروج فرایندی معجزهآسا بود. کالبدِ فیزیکی و کالبدِ جان را با هم درمیآمیخت، بهترین بخشهایشان را میگرفتاونجا و هر دو را به کمال میرساند. حتی گمشدهها هم میتوانستند پس از فتحِ کابوسِ دوم از عالمِ رؤیاظاهر برگردند و یک بارِ دیگر در دنیای واقعی زندگی کنند. معلولیتِ افی هم از این قاعدهٔ جادویی مستثنی نبود.
اصلاً به همینهنوز دلیل بود که همیشهدخترِ تلاش میکرد استاد شود.
...لحظهای بعد، افی زوزهٔ پیروزمندانهاش را در اوج به پایانشکارچی رساند و چرخید و بالاخره چشمش به او افتاد. چشمانشدرِ درخشید. قدمی به جلو برداشت و با لبخندی پهن گفت:
«خنگول! دارم راه میرم!»
سانی خواست چیزی بگوید، اماموجوداتِ بعد به زور نگاهش رامیزدند دزدید. گلویش را صاف کرد.
«آفرین! خیلی براتهنوز خوشحالم... واقعاً. اما، لطفاً...دخترِ میشه یه چیزی بپوشی؟»
افی چند بار پلک زد و بعد پایین رادخترِ نگاه کرد. از شدتِ هیجان، کلاً یادش رفته بودپشتِ بعد از بیرون آمدن از کپسولِ خواب لباس بپوشد.
لبخندِ گشادشزیتونیاش کمی رنگِدخترِ خجالت گرفت.
«آه... خب...نابود وانمود کنبیپایانِ هیچی ندیدی!»
سانی با شنیدنِ صدای قدمهایزیتونیاش کوبندهٔ زنِ جوان که بااتاق عجله دور میشد، آهِ سنگینی کشید.
«سعی... میکنم...»
صدای افیزیتونیاش از اتاقخوابِدخترِ مهمان بلند شد:
«سانی!»
سرش را کمی چرخاند.
«چیه؟»
لحظهای سکوت حاکم شد.
«...بابتِ درها ببخشید! و دیوارها!»
سانی چهره در هم کشید.
«چیزِ مهمی... وایسا، دیوارها؟قطراتِ یعنی چند تا دیوار؟!میدرخشید آخه... چه غلطی کردی؟!»
تا افی لباس بپوشد،بیپایانِ سانی نگاهی به اطرافِ خانهاشپرسه انداخت. تغییرِ چندانی نکرده بود.
در این هفت ماهی که از رفتنش میگذشت، سیستمهای نظافتی بهخوبی همهچیز رادیوانهها مرتب و تمیز نگه داشته بودند. اگر درِ شکستهٔ اتاقخوابِ مهمان و آوارِدیوار دیوارِ فروریخته روی زمین نبود، فکر میکرد همین دیروز از اینجا رفته است.
حسِ عجیبی بود... اتفاقاتِ زیادی افتاده بود، خیلی چیزها تغییر کرده بود. خودش بیشتر ازدیوانهها همه عوض شده بود. حالا یک استاد بود و شاید این بزرگترین تحولی نبود کهسقف سانی پس از جانِ سالم بهدر بردن از معبدِ شب و کابوس از سر گذرانده بود.
با این حال، اینجا درشکارچی جهانِ بیداری، همهچیز مثلِ قبلدیوانهها بود. هیچچیز تغییری نکرده بود.
نمیدانست باید چهدستههای حسی به اینکابوس موضوع داشته باشد.
ثبات و امنیتِ خانهاش بسیار... آرامشبخش بود. اما به دلیلیاتاق نامعلوم، حسِ عمیقی از انزجار هم در وجودش میریخت. اینمهمان تضاد دست از سرش برنمیداشت و او را گیج میکرد.
سانی سر تکان داد، رابطشهنوز را از همان جایی کهشکارچی گذاشته بود برداشت و روشنش کرد.
انبوهی از پیامهای بیپاسخ تلنبار شده بود کهایستاده باید بهشان رسیدگی میکرد، اما الان این چیزهاخوابِ اهمیتی نداشت. تنها آخرین پیام توجهش را جلب کرد.
از طرفِ کاسیدستههای بود و فقطکابوس چند کلمه داشت:
«من خوبم.»
بهسرعت جوابی فرستادحالی و بعد شمارهٔپوستِ کای را گرفت.
دوستش بیدرنگ تماس را جواب داد، انگار منتظرش بود. مردِ جوانِ جذاب لباس پوشیده بود، هرچندخوابِ موهای زیبایش خیس و ژولیده بود. در پسزمینه، چند نفر با کتوشلوارهای شیکِ رسمی با چهرههاییدوستش کمی بهتزده و با تبوتاب به اینطرف و آنطرف میدویدند. احتمالاً نمایندگانِ آژانس و تیمِ روابطعمومیاش بودند.
کای لبخند زد.
«سانی! چی... چیهنوز شد؟ کابوس چطور تمومدخترِ شد؟ حالِ همه خوبه؟»
سانی لحظهای درنگ کرد.
«من خوبم. افی و کاسی هموسطِ زنده و سالمن. بعد از اینکه سویراکسپشتِ رو کشتی، همهچیز... همهچیز راحت پیش رفت.»
مردِ جوان آهِ آسودگی کشید.
«خدایان رو شکر. اما قضیهٔ...»
ساکت شد، چون نمیخواست اسمِهنوز موردرت را بلند به زبانشکارچی بیاورد. بعد، سر تکان داد:
«اصلاً جوابزیتونیاش نده. دهدخترِ دقیقهٔ دیگه اونجام!»
تصویرِ روی صفحهٔ رابط تکان خوردکابوس و بعد قطع شد. آخرین چیزی کهمیتوانست سانی شنید، صدای دادِ یک نفر بود:
«آقای نایت؟ دارینهنوز چیکار... یعنی چی کهدخترِ از پنجره فاصله بگیرم؟!»
سانی رابطافی را پایین آوردهنوز و لبخند زد.
چشمش به تکهای از دیوارِ شکستهوسطِ افتاد که روی میزِ آشپزخانه بود.میکشید همهچیزِ دیگر کاملاً تمیز و برقافتاده بود.
...همانطور که سانی با نارضایتی به آن تکهآوارمتروکش خیره شده بود، شاخکی تاریک از زیر بالاپنهان آمد و با ضربهای آن را روی زمین انداخت.