چپتر 400: ندای گنج
0[سایه قویتر شد.]
سانی به جایی کهنبود سکه قرار داشت خیرهنشست ماند و پلک زد.
الان چه اتفاقی افتاد؟
سکه را روی قربانگاه انداخته بود، نورِمسیرِ مهتاب به آن تابید و ناپدید شد.میدانست بعد هم قطعهای سایه به دست آورد.
امکان نداره...
سانی با کنترلِمعمولی هیجانش، رونها رارضایتی احضار کرد و خواند:
قطعههای سایه: [۱۹۸/۲۰۰۰].
آخرین باری که بررسی کرده بود، فقط صد ومرگش نود و هفت قطعه داشت. قطعاً و بدونِ شک، همینحسِ الان قطعهای سایه از آن سکهٔ طلاییِ عجیب گرفته بود.
پس اصلاًاصلاً یه سکهٔنبود معمولی نبود!
لبخندِ رضایتی روی لبانش نشست.
سکه نهتنها خاص بود،اگر بلکه حتی نفرینشده همحرکتِ نبود. برعکس، برکت داشت!
خب، این راحتتریناگر قطعهٔ سایهای بودمسیرِ که تا حالا گرفتم...
ناگهان چشمانش گشاد شد.
وایسا...
مگر سکههای بیشتری را در جزیرهٔ دستِمسیرِ آهنین جا نگذاشته بود؟ دستکم سه سکهٔمیدانست دیگر را آن هیولای مرده بلعیده بود.
پیش از آنکه این فکربهنحوی در ذهنش کامل شکل بگیرد، سانیکند داشت جزیرهٔ قربانگاه را ترک میکرد.
دو تااصلاً چیز... دونبود تا چیز هست...
اول اینکه سکههای دیگر هم احتمالاً میتوانستند مثلِ اولی باشندکند و به او قطعههای مجانی پاداش بدهند. دوم اینکه جاییکشفِ که سه تا بود، میتوانست بیشتر هم باشد... خیلی بیشتر.
دیوِ سقوطکردهای که پیدا کرده بود، میتوانست از جایی آمده باشد که گنجینهای کاملمیدانست از سکههای معجزهآسا در آن پنهان بود. حتی کوهی کامل از آنها. اگر سانیلبهٔ درست فکر میکرد و میتوانست بهنحوی مسیرِ حرکتِ جانور پیش از مرگش را ردیابی کند...
چه کسیآنها میدانست چقدردرست قویتر میشود؟
سانی با تلاش برای سرکوبِ حسِ سرگیجهآورِ کشفِ رازی بزرگ و وسوسهانگیز، پناهگاه رابرعکس ترک کرد و به سمتِ لبهٔ جزیره به راه افتاد. با بلندتر شدنِ صدایبیشتری آبشارها و چکیدنِ اولین قطرههای باران روی زمین، ناگهان شبحی تاریک قدمی به سمتش برداشت.
یکی از نگهبانان بود.
«ها... سانی، درسته؟آنها واقعاً تو اینبهنحوی هوا میخوای بری بیرون؟»
بیشترِ نگهبانانِ اینجا در پناهگاه دیگر میدانستند که او در تاریکی راحت است، بنابراینچقدر تعجبِ اولیهشان از دیدنِ کسی که شبانه دژ را ترک میکرد، تا الان کموبیشجزیره از بین رفته بود. با این حال، هنوز برای برخی از آنها عجیب بود.
سانی چند لحظهمعمولی مکث کرد ورضایتی بعد لبخند زد.
«آره. نگران نباش، چیزیم نمیشه. به هرجانور حال جای دوری نمیرم. فقط میخوام تومیشود جزیرهٔ دستِ آهنین یه چیزی رو بررسی کنم.»
نگهبان مرددکوهی ماند و بعددرست شانهای بالا انداخت.
«باشه. اون بیرون مراقب باش. دیدِمسیرِ در شب داشته باشی یا نه،کسی الان وقتِ بیرون رفتنِ آدما نیست.»
سانی از توجهِمعمولی مرد تشکر کردرضایتی و از کنارش گذشت.
وقتِ بیرون رفتنِ آدمابهنحوی نیست؟ پس چه خوبمرگش که من یه هیولام...
با نزدیک شدن به لبهٔ جزیرهٔ پناهگاه، وقت را تلف نکرد و بالِ تاریکمیدانست را احضار کرد. سانی وسوسه شده بود که خیلی ساده به سایه تبدیل شودلبهٔ و به سمتِ هدفش بشتابد، اما نمیخواست قدرتهایش را نزدیکِ دژ اینقدر آشکار نشان دهد.
صبور باش. صبور باش...
از آنجا که بالِ تاریک واقعاً به او اجازهٔ پرواز نمیداد، تا جایی که میتوانست روی زنجیر سُر خورد، سپس رویگرفتم آن فرود آمد و پیاده به راهش ادامه داد. تا آن موقع، باران دیگر بهشدت میبارید. سطحِ آهنیِ زیرِ پاهایش خطرناک وشکل لغزنده بود، بنابراین سانی باید مراقب میبود و جلوی پایش را نگاه میکرد تا مبادا به پایین، به آسمان زیرین سقوط کند.
لرزید؛ سعی کرد سرنوشتِ وحشتناکتری را تصور کند. بیآنکه راهی واقعی برای پروازچقدر داشته باشد، بیپایان در تاریکی سقوط میکرد تا اینکه عقلش زایل میشد ولبهٔ بدنش از گرسنگی خودش را میخورد و سپس آرامآرام به غبار تبدیل میشد.
مردمِ جزایرِ زنجیری عاشقِ تعریف کردنِ داستانهای وحشتناک از نگونبختهایی بودندردیابی که به پایین سقوط میکردند، و سانی بهراحتی میتوانست ترسشان راکشفِ درک کند. به همین دلیل، سخت مراقب بود تا لیز نخورد.
«فقط احمقها میفتن پایین،درست با اینکه میدونن اونجانور پایین چی منتظرشونه. من عمراً...»
انگار در جوابِ فکرش، ناگهان تندبادیرضایتی از پهلو به او کوبید وحتی آذرخشی دوردست آسمان را روشن کرد.
«...گور باباش!»
سانی که نمیخواست با سرنوشت بازی کند،مسیرِ در سایهها شیرجه زد و سفرش رامیدانست در قالبِ یکی از آنها ادامه داد.
طولی نکشیدآنها که به جزیرهٔبهنحوی دستِ آهنین رسید.
بازوی قطعشدهٔ غولِ فلزیِ ناشناس هنوز آنجا بود و سانی را دوباره به این فکر انداخت که چهقطعهٔ نیرویی توانسته آن را از بدنِ موجود جدا کند. با توجه به اندازهٔ آن چیز، صاحبِ بازو هممرده باید ابعادِ هیولایی میداشت. نه دقیقاً در حد و اندازهٔ غولِ متحرکِ ساحلِ فراموششده، اما بیشک عظیمالجثه بود.
بقایای دیوِ بالداری کهبهنحوی سکههای مرموز را بلعیدهمرگش بود هم آنجا بود.
با اینکوهی حال، دیگراگر مثلِ قبل نبودند.
حالا دیگر فقط استخوانهای آن پلیدِ ترسناک باقی مانده بود و لاشخورهای حریصِمیدانست جهانِ کابوس تمامِ گوشتش را از مدتها پیش بلعیده بودند. علفهای اطرافِ لاشه هملبهٔ حالا بلندتر شده و رنگشان از سبزِ همیشگی به سرخِ روشن تغییر کرده بود.
علفها... سیر به نظر میرسیدند.
سانی چهره در هم کشید.
اینجا در عالمِ رؤیا، هیچ موجود یا گیاهی واقعاً آنچیزی نبودردیابی که به نظر میرسید. وگرنه جنگلِ انبوهِ جزیرهای که در آن بارازی گلهٔ گرگهای سقوطکرده جنگیده بود، مدتها پیش در جریانِ خردایش نابود میشد.
حتی معصومترین چیزها هم مسخشده، تباهمسیرِ و درندهخو بودند. بدونِ احتیاطِ کافی، حتیمیدانست یک پرِ علف هم میتوانست مرگبار باشد.
...اما آن سکهها را میخواست.
با نزدیک شدن به پهنهٔ وسیعِ علفهای خونرنگ، سانی کمی تردید کردمیدانست و سپس یک قدم به جلو برداشت. حس کرد زمینِ زیرِ پایشپناهگاه کمی تکان میخورد؛ صدای خشخشِ قطراتِ باران با افتادن روی علفها تغییر کرد.
سانی با اخمی غلیظ تکهٔ مهتاب را احضار کرد و جوهرشردیابی را به گردش درآورد تا با شدت در میانِ حلقههای مارِ روحرازی جریان یابد. هر دو سایهاش را هم فراخواند و دورِ بدنش پیچید.
علفها کمیآنها تاب خوردند وبهنحوی سپس بیحرکت ماندند.
لبخندی محواصلاً بر لبانِنبود سانی نشست.
در واقع، همهچیز در عالمِ رؤیا خطرناک و مرگبار بود... از جمله انسانها.چقدر در حقیقت، بیدارشدگان شاید یکی از ترسناکترین گونههای موجودات در این دنیا بودند؛لبهٔ اگر نه از نظرِ قدرتِ خام، دستکم به دلیلِ حیلهگری، شرارت و غیرقابلپیشبینی بودنشان.
برای چیزی به ضعیفیِ یک پرِ علف،مسیرِ عاقلانه بود که یکی از بیدارشدگان رامیدانست خشمگین نکند، بهویژه بیدارشدهٔ ترسناکی مثلِ سانی را.
«آه. چهآنها حسِ خوبیهدرست که ازت بترسن.»
حالا که دیگر چیزی تهدیدش نمیکرد، به سمتِ نقطهاینهتنها رفت که آخرین بار سکهها را دیده بود. خمقطعهٔ شد و سعی کرد دیسکهای طلاییِ وسوسهانگیز را پیدا کند.
درست همانجاییاگر بودند کهبهنحوی رهایشان کرده بود.