---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 130: قدرتِ دوازده مرد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 130: قدرتِ دوازده مرد

0

صبح، به‌نیست​ سمتِ قلعه‌بار​ راه افتادند.

پیش از ترکِ پناهگاهِ‌تیمِ​ امنِ برجِ گرانیتی، افی فهرستی‌آخه​ از دستورالعمل‌ها به آن‌ها داد:

«پشتِ سرم بیاین. به هرچی می‌گم گوش کنین. هیچ صدایی درنیارین.‌معادلهٔ​ خونریزی نکنین. زیاد فکر نکنین. بعضی از موجوداتِ اون بیرون می‌تونن افکارِ‌چرخید​ پرصدا رو بشنون، بعضیای دیگه احساساتِ قوی رو حس می‌کنن. پس نترسین.»

سانی با چهره‌ای درهم‌دیگه‌ای​ به او خیره شد. چطور‌معنی‌ای​ باید احساساتش را کنترل می‌کرد؟

شکارچیِ پرانرژی پوزخند زد.

«چیه؟ تا حالا سعی نکردی تو سرت‌می‌کنی​ معادله‌های ریاضی حل کنی تا یه خانمِ خوشگل‌عمیقی​ رو تحت‌تأثیر قرار بدی؟ همون کار رو بکن.»

همین‌طور که گونه‌های سانی داشت‌اینکه​ سرخ می‌شد، افی ریز خندید و‌معادلهٔ​ رو به کاسی و نف کرد:

«اصلاح می‌کنم. شما دو تا، سعی کنین نترسین. خنگول، تو‌برای​ سعی کن زیاد هیجان‌زده نشی. اگه راه رفتن پشتِ سرم‌کرده​ برات خیلی سخت شد، بگو یه سیلی بهت بزنم، باشه؟»

سانی اخم کرد‌چند​ و از میانِ‌بعد​ دندان‌های کلیدشده‌اش گفت:

«این... مشکلی نیست.»

افی چند بار‌معنی‌ای​ پلک زد و‌کند​ بعد لبخند زد.

«آه! تو‌لبخند​ تیمِ دیگه‌ای بازی‌بازی​ می‌کنی؟ فهمیدم، فهمیدم...»

این... آخه‌نیست​ این دیگه‌بار​ چه معنی‌ای داشت؟!

سانی برای اینکه احساساتش‌تیمِ​ را کنترل کند، نفسِ عمیقی‌آخه​ کشید و تا ده شمرد.

معادلهٔ ریاضی دیگه چیه...‌برای​ پیشِ خودش چی فکر کرده؟!‌کشید​ صبر کن... چرا دارم می‌شمرم؟

شکارچی پس از اینکه مطمئن شد دستورالعمل‌هایش را فهمیده‌اند، چرخید و تخته‌سنگِ عظیمِ‌نفسِ​ گرانیتی را که راهِ خروج از برج را بسته بود، به کناری غلتاند.‌مطمئن​ عضلاتِ کشیده‌اش زیرِ پوستِ زیتونی‌رنگش منقبض شدند و حرکت کردند و منظره‌ای تماشایی ساختند.

سانی به پشتِ او خیره شد و آبِ دهانش‌دیگه‌ای​ را قورت داد. آن تخته‌سنگِ گرانیتی دست‌کم چند تن‌نفسِ​ وزن داشت. این زنِ غول‌پیکرِ زیبا دقیقاً چقدر قوی بود؟

افی که متوجهِ نگاهِ‌تیمِ​ خیرهٔ او شده بود، ابرویی‌آخه​ بالا انداخت و چشمک زد.

«از چیزی‌آخه​ که می‌بینی‌برای​ خوشت میاد؟»

او بی‌اراده جواب داد:

«آره... ها... صبر کن، نه!‌پلک​ منظورم اینه که به این خاطر‌می‌کنی​ نگاه نمی‌کردم. چطور این‌قدر قوی هستی؟»

افی نگاهی به‌لبخند​ تخته‌سنگِ گرانیتی انداخت‌بازی​ و بعد به او.

«آها، اون. اون توانِ‌برای​ سرشتِ منه. یه تقویتِ‌عمیقی​ فیزیکیِ همه‌جانبه و قویه.»

این... توانِ بسیار نادر و قدرتمندی بود. هرچند به اندازهٔ خیلی از توان‌های دیگر پرزرق‌وبرق نبود، اما عملاً توانِ نهاییِ یک‌صبر​ جنگجو به حساب می‌آمد. با تقویت شدنِ نه‌تنها قدرت، بلکه سرعت، چابکی، استقامت و تاب‌آوری‌اش، افی شبیه یکی از همان قهرمانانِ‌پوستِ​ باستانی بود که نف گاهی از آن‌ها حرف می‌زد. به‌خصوص که این تقویت بسیار فراتر از حدِ معمول به نظر می‌رسید.

به‌علاوه، او به احتمالِ زیاد در طولِ سال‌ها شکارِ هیولاها در شهرِ تاریک، مقدارِ بسیار‌برای​ زیادی جوهرِ روح جذب کرده بود. تمامِ آن خرده‌هایی که این شکارچیِ سرکش از پرداختِ‌شکارچی​ آن‌ها به‌عنوانِ باج به سرورِ مستبدِ قلعه سر باز می‌زد، بالاخره باید یک جایی مصرف می‌شد.

اما چرا به همین راحتی توانش را‌می‌کنی​ فاش کرد؟ در میان گذاشتنِ چنین رازهایی کارِ‌عمیقی​ عاقلانه‌ای نبود، به‌خصوص در واقعیتِ بی‌رحمِ ساحلِ فراموش‌شده.

با دیدنِ‌آخه​ تعجبش، افی‌برای​ پوزخند زد.

«چیه؟ خیلی هم رازِ بزرگی نیست. این دور و‌معنی‌ای​ بر هر کی دو تا چشم داشته باشه می‌دونه توانم‌خودش​ چی کار می‌تونه بکنه. می‌خوای بهت بگم نقضم هم چیه؟»

برقی از‌نیست​ شیطنت در‌بار​ چشمانش می‌درخشید.

آره، ارواحِ عمه‌ت. انگار‌تیمِ​ کسی پیدا می‌شه که‌فهمیدم​ اون‌قدر دیوونه باشه که...

«خیلی ساده‌ست! سرشتِ من نه تنها تمام ویژگی‌های جسمانی‌م رو تقویت می‌کنه،‌پیشِ​ بلکه همین کار رو با تمام نیازهای جسمانی‌م هم می‌کنه. فکر می‌کنی چرا‌عظیمِ​ اون‌قدر گوشت خوردم که عملاً یه کوه استخونِ جویده‌شده درست کنم؟ محضِ خنده؟»

خندید و‌لبخند​ سرش را‌دیگه‌ای​ تکان داد.

«خب، باحال‌نیست​ هم بود،‌بار​ دروغ نمی‌گم...»

پس بهایِ داشتنِ قدرتِ چند مرد این بود که به اندازهٔ چند مرد هم گرسنگی بکشد. اینجا در شهرِ تاریک،‌خودش​ جایی که غذا کمیاب بود و سخت گیر می‌آمد، داشتنِ چنین نقصی خطرناک بود. نفرینی بود که می‌توانست آدم را‌عضلاتِ​ مجبور کند بیشتر شکار کند، و در نتیجه بیشتر از هر کسِ دیگری خطرِ آسیب و مرگ را به جان بخرد.

بیشترِ مردم به شدتِ آن پوزخند می‌زدند، اما‌عمیقی​ سانی نه. او می‌دانست گرسنگی، گرسنگیِ واقعی، چه‌چرا​ حسی دارد. می‌دانست با آدم چه کار می‌کند.

شاید اصلاً به همین دلیل بود که‌فهمیدم​ افی اینجا بود. شاید نه از رویِ میل،‌کشید​ بلکه صرفاً چون چاره‌ای نداشت شکارچی شده بود.

آدما دیگه چه نیازهای جسمانی‌ای دارن؟ سانی‌لبخند​ با کمی گیجی با خود فکر کرد،‌معنی‌ای​ هوا، بعد آب و غذا، بعد... اِ... ها؟

«هی! گفتم که ذوق نکن!»

سانی جا خورد و سرش را بالا گرفت و به‌شمرد​ افی نگاه کرد که به او زل زده بود و قهقهه‌دستورالعمل‌هایش​ می‌زد. از رویِ خجالت، دندان‌هایش را با خشم به هم سایید.

خودتو تحویل نگیر، دیلاق!

با این حال، وقتی دید نفیس و کاسی دارند تماشایشان می‌کنند و تفریح و‌معنی‌ای​ سرگرمی به‌وضوح در چهره‌شان پیداست، خشمش تا حدودی فروکش کرد. سانی تازه فهمید که‌دارم​ شاید این شکارچیِ باتجربه فقط از رویِ شیطنتِ محض با او شوخی نمی‌کرده است.

شاید سعی داشت فضا را تلطیف کند تا آن‌ها‌آخه​ را در وضعیتِ ذهنیِ مناسبی قرار دهد و به‌معادلهٔ​ این ترتیب، عبور از شهرِ نفرین‌شده را کم‌خطرتر کند.

در همین‌آخه​ حین، افی‌برای​ پوزخند زد.

«چیه؟ جوابی نداری؟»

سانی به‌نیست​ او چشم‌غره‌بار​ رفت و گفت:

«حواسمو پرت نکن.»

سپس به‌زور مسیرِ‌معنی‌ای​ افکارش را عوض کرد‌نفسِ​ و با اکراه افزود:

«دارم معادله حل می‌کنم...»

یک دقیقه بعد، برجِ گرانیتی‌دیگه‌ای​ را ترک کردند و قدم‌معنی‌ای​ به خیابان‌های شهرِ تاریک گذاشتند.

افی پیش از راه افتادن، کلاه‌خودِ زرهِ باستانی‌اش را احضار کرده‌معادلهٔ​ بود. کلاه‌خود از نوعِ کورینتی بود، با تاجی بلند از مویِ آبیِ‌چرخید​ اسب و نقابی باریک که تنها چشم‌ها و لبانش را بیرون می‌گذاشت.

رویِ پشتش کیسه‌ای چرمی قرار داشت که حاویِ گوشت، استخوان و پوستِ هیولاهایی بود که در طولِ شکار از پای‌کرده​ درآورده بود. سانی خوب می‌دانست که درونِ این کیسه بسیار بزرگ‌تر از بیرونش است؛ وگرنه برای جا دادنِ تمامِ غنائمِ‌کشیده‌اش​ افی، باید به‌طرزِ خنده‌داری بزرگ می‌بود. با این حال، باز هم برای یک آدمِ معمولی بیش از حد سنگین بود.

با احتسابِ زره، چاقویِ بلند و پیش‌بندِ چرمیِ سیاه،‌دیگه‌ای​ این چهارمین خاطره‌ای بود که می‌دید شکارچی احضار می‌کند. با‌عمیقی​ خود فکر کرد افی چند خاطرهٔ دیگر در زرادخانه‌اش دارد.

هنوز ندیده بود‌لبخند​ افی از چه‌بازی​ سلاح‌هایی استفاده می‌کند.

در نورِ شبح‌وارِ‌معنی‌ای​ اوایلِ سپیده‌دم، قدم‌کند​ به ویرانه‌های نفرین‌شده گذاشتند.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net