چپتر 365: استعدادِ جوان
0استاد جتکنی مدتی نگاهش کرد،کشید بعد لبخند زد.
«عالیه. هدفِبدونی خوبیه... مخصوصاً برایانسانی آدمایی مثلِ ما.»
جرعهای چای نوشید،بدونی بعد چند لحظهانسانی چشمانش را بست.
«...خیلی خب. برای قویشدن راههای زیادی هست؛ بعضیهاشون سرراستتر از بقیه. تو بهترین حالت، دلت میخواد یه سازمانِهستن قدرتمند پشتت باشه، ولی این تنها راه نیست. در واقع، اینجور شراکتها شمشیرِ دولبهست. خیلی چیزا به دست میاری،کجا ولی در عوض باید خیلی چیزا هم پس بدی. من اطلاعاتِ پایه رو بهت میدم، خودت میتونی تصمیم بگیری.»
سانی کمی در جایش صاف شد وداد با دقت به او گوش سپرد. استادکوچیکتر جت چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت:
«توی این چند روزِ آینده باید تصمیم بگیری که به کدوم دژ بری. این کار دقیقاً به معنیِ ملحقشدن به یه جناح نیست، ولی خیلی بهش ربطیهجورایی داره. معمولاً بیدارشدگانِ جوان باید سرِ حقِ پیوستن به یه جناحِ دلخواه رقابت کنن تا بتونن به دژی برن که اون جناح توش مستقره. ولی قضیهٔ توتکان فرق داره. همه تو رو میخوان... و منظورم واقعاً همهست. پس میتونی هر کدوم از دژهای انسانیِ عالمِ رؤیا رو که خواستی به عنوانِ خونهت انتخاب کنی.»
مکثی کرد،همونطور خمیازهای کشید وبزرگِ بعد ادامه داد:
«همونطور که خودت باید بدونی، سه دژِ بزرگِ انسانی توی عالمِ رؤیا هست و کلی هم دژِ کوچیکتر. دژهای اصلی مالِ خاندانهای بزرگ هستن، در حالی که دژهایمنطقهٔ کوچیکتر یا دستِ یه خاندانِ کوچیکن یا مستقل موندن. به هر حال، همهشون دورِ سه منطقهٔ اصلیِ انسانها قرار دارن و یهجورایی بهشون وصلن. مهم نیست کجا بری،حکومت در هر صورت زیرِ سایهٔ نفوذِ یکی از خاندانهای بزرگ قرار میگیری؛ فقط فرقش اینه که میتونی دقیقاً تو مرکزِ این نفوذ باشی، نزدیکِ مرکز باشی، یا تو حاشیهش.»
سانی سرشکنی را خاراندخمیازهای و پرسید:
«حکومت چی؟ مگهدژِ حکومت دژهای زیادیکلی رو کنترل نمیکنه؟»
استاد جت سر تکان داد.
«اون بیرون تو عالمِ رؤیا، نفوذِ حکومت از خاندانهای بزرگ کمتره. با این حال، تو همهٔ دژهای مهمهستن حضورش رو حفظ کرده و همین بهمون اجازه میده نقشِ منحصربهفردی بازی کنیم. تو عالمِ رؤیا، ما یهجوراییمهم نقشِ... بافتِ رابط رو بینِ این سه جناح داریم. اگه از من بپرسی، این انعطافپذیری مزایای خودش رو داره.»
ضربهٔ آرومیکنی روی میزخمیازهای زد و گفت:
«به هر حال، حتی اگه بخوای انتخابِ بدیهیِ مستقر شدن تو یکی از دژهای بزرگ رو رد کنی، بازم مجبوری یکی ازمنطقهٔ سه قلمرو رو انتخاب کنی. همونطور که بعضیها فکر میکنن، این قلمروها به هم وصل نیستن. در واقع، مناطقِ مرگبار و فوقالعادهنزدیکِ خطرناکی هستن که هر کدوم از قلمروهای انسانی رو از هم جدا میکنن. پس، اولین تصمیمت اینه: کدوم قلمرو رو انتخاب میکنی.»
منطقی بود. مثلاً اگر سانی رفتن به حصار را انتخاب میکرد، فرصت داشت تا با خاندانِ بزرگِ دلاوری کهموندن حاکمِ آنجا بود، یا هر کدام از خاندانهای کوچکِ زیرِ نفوذش رابطه بسازد. اما در عوض، فرصتِ استخدام در خاندانِفقط بزرگِ سرود یا هر خاندانِ دیگری را که در قلمروِ انسانیِ مجزایی قرار داشت، از دست میداد. و الی آخر.
استاد جت چایش را تمامادامه کرد و با چهرهای جدیبزرگِ به فنجانِ خالی خیره ماند.
«آها، راستی. الان همون جاییه که باید برات سخنرانیِ استخدام میکردم و سعی میکردم راضیت کنم به نیروهای حکومت ملحق بشی. ولی قرار نیست این کار رو بکنم... خودتمنطقهٔ اونقدر باهوش هستی که سبکسنگین کنی و مزایا و معایبِ این مسیر رو بفهمی. فقط اینو بهت میگم که اعضای خاندانهای میراثدار هیچوقت تو رو واقعاً با خودشون برابرمگه نمیدونن؛ حالا میخواد ردهبندیت اساس باشه یا نه. شاید تو روت نیارن، ولی همیشه باهات جوری رفتار میکنن که انگار... یه ذره ازشون کمتری. این تازه تو بهترین حالته.»
چهرهٔ سانی در هم رفت.انسانی ناگهان صورتِ کاستر در ذهنش نقشبزرگ بست؛ با چشمانی پر از تحقیر.
آن وارثِ مغروربدونی او را چهانسانی صدا زده بود... ولگرد؟
«...خب، همون ولگردخمیازهای رسید به خرخرهت.داد الان کی داره میخنده؟»
چهرهٔ استاد جت هم حالتی شبیهِ او به خودبدونی گرفته بود. یعنی او هم بهخاطرِ خاستگاهِ پایینش سهمِبزرگ خودش را از سختیها کشیده بود؟ به احتمالِ زیاد.
سانی در این فکر بود که مسیرِ استاداصلی جت برای رسیدن به رتبهٔ عروجیافته چطور بوده استمستقل که جت آهی کشید و با طعنه لبخندی زد.
«نه اینکه رفتن تو یه خاندانِ میراثدار چیزِ بدی باشه. راستش برای خیلیها، یا حتی بیشترشون، رسیدن بهمستقل یه آرزوست. با این شهرتی که تو به هم زدی سانلس، هر خاندانی از خداشه حامیت بشه. بعضیهاشوننفوذِ حتی ممکنه به فرزندخوندگی قبولت کنن. والا... با این قیافهای که تو داری، حتی ازدواج هم غیرممکن نیست!»
چای پرید در گلویِکشید سانی و آن را بیروندژِ تف کرد. استاد جت خندید.
«ازدواج... کدوم ازدواج؟!»
سرش را تکان داد.
«فکر میکنی خاندانهای میراثدار چطور استعدادها رو جذب میکنن؟ قراردادهایمالِ حمایتی هست، فرزندخوندگی، و ازدواج؛ که آخری برای جواهرهای واقعی روشِهمهشون محبوبتریه. هر کاری میکنن تا تبارشون رو تقویت کنن، میدونی که.»
سانی با چشمهای گشادکشید به او خیره ماند. استاددژِ جت خندید و ادامه داد:
«به هر حال، گزینههات ایناست. میتونی بری سمتِ حکومت، یکی از سه خاندانِ بزرگ، یا یه خاندانِ کوچک. هرهستن کدومشون کلی امتیاز بهت میدن تا به جای بقیه بری پیشِ اونا. ثروتمندترین گروهها حتی تو رو غرقِ خردههایکجا روح میکنن. من و تو هر دو میدونیم این خردهها چقدر مهمن. کمتر کسی میتونه همچین پیشنهادی رو رد کنه.»
با حسرت آهیدژِ کشید، کمی مکثکلی کرد و بعد افزود:
«البته میتونی مستقل هم بمونی. تو اون حالت، هیچ حمایتِ خاصی جز مزایایِ عادیِ یه بیدارشدهٔ ردهبالا گیرت نمیاد؛ چه تو زمینهٔ آموزش، چه منابع یاقرار دسترسی به امکانات. اما از اون طرف هیچ تعهدی هم دستوپات رو نمیبنده، آزادی هر جور دلت میخواد تو عالمِ رؤیا سفر کنی و با شکارِمگه موجوداتِ کابوس یا انجامِ خدماتِ مفید برای دژِ دلخواهت خرجت رو دربیاری. بیدارشدگانِ مستقلِ زیادی اون بیرون هستن، هرچند کمتر کسی بینشون واقعاً موفقه. زندگیِ سختیه.»
سانی دست به صورتش کشید.ادامه با اینهمه گزینهای که پیشبزرگِ رویش بود، کمی احساسِ سردرگمی میکرد.
نیازی به خردههای روح نداشت،کشید اما غرق شدن در آنهادژِ همچنان تجربهٔ فوقالعادهای به نظر میرسید.
استاد جت پوزخند زد.
«...خب؟ نظرت چیه؟»
کمی مکثمکثی کرد وکشید بعد گفت:
«نمیدونم. هضمِ اینهمه اطلاعاتخمیازهای سخته. باید... قبل از تصمیمگیریبدونی به خیلی چیزا فکر کنم.»
سر تکانبدونی داد، انگار منتظرِانسانی همین جواب بود.
«خوبه. عجله توبدونی همچین مسئلهای هیچانسانی نتیجهٔ خوبی نداره.»
با این حرف، استاد جت ظرفِ پلاستیکیِ کوچک ودژِ محکمی از جیبش بیرون آورد و به سمتِ سانیهستن هل داد. سانی آن را گرفت و ابرویی بالا انداخت.
«این چیه؟»
شانه بالا انداخت.
«یه بسته محرکِ نظامی که یه مدت بیدار نگهت داره. هر بار بیشتر از یه برچسب استفاده نکن... وایسا، اصلاً چرا دارم اینا رو به تو میگم؟دارن تو بچهٔ حاشیهای، لابد خودت اطلاعاتت دربارهٔ مصرفِ محرکها تکمیله. به هر حال، با اینا میتونی حدود یه هفته هوشیار بمونی. هر وقت تصمیمت رو گرفتی باهام تماستکان بگیر تا بقیهش رو ردیف کنم. راستی، اگه سؤالی هم داشتی راحت باش و بهم زنگ بزن... نه، حرفم رو پس میگیرم. نه هر سؤالی، فقط سؤالای مهم.»
بلند شد، کمیخمیازهای کشوقوس آمد و لبخندِهمونطور کوچکی به او زد.
«خب... از دیدنت خوشحال شدم، بیدارشده سانلس. خوب دوام آوردی و اون بیرون زندهکوچیکتر موندی. دلم گرم میشه وقتی میبینم یکی دیگه از ما هم جونِ سالم بهدورِ در برده. پس من دیگه میرم. وقت منتظرِ کسی نمیمونه و از این حرفا.»
برگشت تا برود،دژِ اما سانی جلویشکلی را گرفت و گفت:
«اِم... استاد جت؟»
با گیجیمکثی به اوکشید نگاه کرد.
«بله؟»
سانی کمی منومن کرد وانسانی بعد رابطِ براق، گرانقیمت وخاندانهای تازهگرفتهاش را بالا آورد و گفت:
«من، اِم... شمارهتون رو ندارم؟»
استاد جت مدتیخمیازهای به او خیرهداد شد، سپس پوزخند زد.
«میخوای شمارهم رو بگیری، هان؟»
سانی که حس میکرد گوشهایش کمی داغکوچیکتر شده، سرفهای کرد، اما زود به خودشدستِ مسلط شد و با لبخندی بیخیال گفت:
«آره. وگرنه وقتیبدونی تصمیمم رو گرفتمانسانی چطور بهتون زنگ بزنم؟»
زنِ زیبا سر تکان داد، سپسداد رابطِ سانی را گرفت و اطلاعاتِکلی تماسش را در آن وارد کرد.
رابط را بهمکثی سانی برگرداند، نگاهشادامه کرد و گفت:
«...بیصبرانه منتظرِبدونی تماست هستم، بیدارشدهانسانی سانلس. پس میبینمت.»
با این حرف، استاددژِ جت دور شد و سانیاصلی را پشتِ میز تنها گذاشت.
نگاهی به اطرافخمیازهای انداخت و مدتیداد در سکوت نشست.
سرانجام، به آرامی گفت:
«یعنی میشه... از هربزرگِ چی که خوردم یکی دیگهمالِ هم بگیرم؟ خیلی عالی میشه...»