چپتر 58: بقای شایستهترینها
0چند روز بعد، سانی روی لاشخوریقبیله مرده نشسته بود و با آرامشنهایت خونِ لاجوردی را از صورتش پاک میکرد.
[سایه قویتر شد.]
شمشیرش هنوز میانِ صفحههای زرهِ کیتینی گیرهرجومرجی کرده بود و کمی میلرزید. بدنِ جانوربردند پیش از آنکه از حرکت بیفتد، تشنج کرد.
جایی پشتِ سرش، صدای خُردشدنِ زرهها خبر میداد که نفیس مشغولِ بیرونکشیدنِنهایت خردههای روح از جسدِ موجوداتی است که از پای درآورده بودند. پسوقت از دهها نبرد از این دست، آن دو به نهایتِ کارآمدی رسیده بودند.
به عقب نگاهیآنجا انداخت و صحنهٔدرگیری کشتار را برانداز کرد.
مسیرِ میانِ دو دیوارِ سرخ، پوشیده از جسد بود. در ابتدا، فقط قصد داشتندرشد سنتوریونِ زرهپوشی را که در چند روزِ گذشته تعقیبشان میکرد به این گذرگاهِ باریک بکشانندنظر تا از جثهٔ بزرگش علیه خودِ هیولا استفاده کنند. اما اوضاع خیلی زود تغییر کرد.
صدای نبرد هم لاشخورها و هم موجوداتِ عجیبِ هزارپامانندی را که در این بخش از هزارتو با سپاهِ زرهپوششدند در جنگ بودند، به آنجا کشاند تا واردِ درگیری شوند. در هرجومرجی که به پا شد، سانی و نفیسمیبلعید از دشمنیِ میانِ این دو قبیله از هیولاها به نفعِ خود بهره بردند و در نهایت تنها پیروزِ میدان شدند.
کمی آنطرفتر، پژواک داشت جسدِ سنتوریون را تکهتکه میکرد. بازویبهره قطعشدهاش خیلی وقت پیش دوباره رشد کرده بود. حالا لاشخورسنتوریون با انبرکِ تازهاش تکههای گوشتِ هیولا را میکند و کینهتوزانه میبلعید.
اصولاً قرار نبود پژواک گرسنگی را حس کند. اما به نظرهیولاها میرسید این یکی پس از رویارویی با آن هیولای داسدارِ عظیم درداشت آن شبِ توفانیِ شوم، کینهای از سنتوریونهای زرهپوش به دل گرفته بود.
دو هفته از زمانی که صخرهها را ترک کردهتکهتکه بودند میگذشت. در این مدت، خیلی چیزها تغییر کردهتازهاش بود و خیلی چیزها هم دستنخورده باقی مانده بود.
با حرکت از یک نقطهٔ مرتفع به نقطهای دیگر، پیوسته به سمتِ غرب پیش میرفتند. کاسی برپیروزِ دوشِ پژواک سوار میشد و همین سرعتِ گروه را بهطرز چشمگیری بالا برده بود. با این حال، پیشگوشتِ از آنکه دل به یک سفرِ یکروزه بزنند، با دقت مسیرهای منتهی به توقفگاهِ بعدی را بررسی میکردند.
اینگونه، خطرِ گرفتار شدن در توفانی دیگر به حداقلخود میرسید؛ چرا که همیشه میتوانستند یا بهموقع خود راپژواک به نشانهٔ بعدی برسانند یا به نشانهٔ قبلی برگردند.
شیوهٔ سفرشان در هزارتو نیز تغییر کرده بود. پیشتر، نفیس و سانی سعی میکردند از لاشخورها دوریتنها کنند و تنها در صورتی با آنها میجنگیدند که چارهٔ دیگری نداشتند. اما نبرد با سنتوریون چشمشان راتکههای به این حقیقت باز کرد که بهشدت نیاز دارند قویتر شوند و آن هم در سریعترین زمانِ ممکن.
به همین دلیل، شکارِ فعالانهٔ جانورانِ زرهپوش را آغاز کردند و هر موجودی را که کاملاً تنهاانبرکِ بود یا در گروههای حداکثر سهتایی حرکت میکرد، از پای درمیآوردند. اینکه دو خفته آگاهانه به دنبالِ شکارِعظیم موجوداتِ کابوس از رتبهٔ بیدارشده باشند، ایدهای کاملاً مضحک به نظر میرسید، اما آنها بهنوعی از پسش برآمدند.
همانطور که نفیسکشاند گفته بود، هرشوند دوی آنها غیرعادی بودند.
ستارهٔ دگرگون که همیشه مبارزی بسیار سرسخت بود، حالا با به تن داشتنِ زرهِ سپاهِ نورِ ستارگان، میتوانست تمامِداشت تواناییهای رزمیاش را به نمایش بگذارد. ساده بگویم، او یک خطرِ تمامعیار بود. انگار شمشیرِ نقرهایاش برای خود ارادهای مستقلگرسنگی داشت. هر جا که آن قامتِ بلند در زرهِ سفید ظاهر میشد، بیشک رودهایی از خونِ لاجوردی به راه میافتاد.
گذشته از این، با هر خردهٔ روحی که نفیس مصرف میکرد، قدرتهایش بیشتر میشد. هر افزایشنهایت بهسختی به چشم میآمد، اما وقتی دهها مورد از آنها روی هم جمع میشد، تفاوت آشکارلاشخور بود. آرامآرام داشت به مرزِ میانِ اوجِ توانِ جسمانیِ انسان و آستانهٔ قدرتِ فراانسانی نزدیک میشد.
همین را میشد دربارهٔ سانی هم گفت، هرچند در موردِ او، این پیشرفت بهرشد استفادهٔ بهموقع از سایه بستگی داشت. بدنِ خودش هم به دلیلِ سختیهای عالمِ رؤیاکند بهمراتب قویتر شده بود، اما هنوز تا رسیدن به اوجِ توانش فاصلهٔ زیادی داشت.
در همان حال که نفیس با مصرفِ خردههای روح قدرتمندتر میشد، او داشت بهسرعت قطعههای سایه جمع میکرد.میدان البته نمیتوانست همهٔ شکارها را خودش از پای درآورد، در نتیجه تعدادِ قطعهها از خردهها کمتر بود. امامیکند از طرفی هم مجبور نبود آنها را با کاسی شریک شود؛ کاری که ستارهٔ دگرگون مدام انجام میداد.
در نتیجه،درگیری سرعتِ پیشرفتشانهرجومرجی کموبیش یکسان بود.
با این حال، انباشتِ تدریجیِواردِ قدرت تنها عاملی نبود که برهیولاها رشدِ سریعِ کاراییِ رزمیشان تأثیر میگذاشت.
سطحِ مهارت و درکِ رزمیِ سانی هم داشتسنتوریون با سرعتِ چشمگیری پیشرفت میکرد. تحتِ آموزشهای خودِ نفیس،انبرکِ ایزدبانوی شمشیر، داشت بهسرعت زیروبمِ شمشیرزنی را یاد میگرفت.
سپس مجبور میشد این درسها را در عمل پیاده کند و هر روز با جانِ خودش در نبردهایمیدان خونینی شرکت میکرد. این واقعیتِ خشن و بیرحم، خواهناخواه، بهترین میدانِ تمرین برای یک مبارزِ واقعی بود. هیچ جاییکینهتوزانه برای اشتباه وجود نداشت، تنها راه پیشرفت بود؛ چرا که یک اشتباه بهاحتمالِ زیاد به آخرین اشتباهش تبدیل میشد.
یک مبارزهٔ واقعی به هزار ساعت تمرین میارزید. سانیخود با کسبِ تجربه، دانش به دست میآورد و باپژواک روشنبینی، میتوانست این دانش را به بذرِ درک تبدیل کند.
اما حتی این همکشاند بزرگترین عامل در افزایشِهرجومرجی چشمگیرِ قدرتِ کلیِ گروه نبود.
عاملِ اصلی،پیروزِ در کمالِ تعجبش،آنطرفتر کارِ تیمی بود.
پس از آنهمه مدت جنگیدن دوشادوشِ یکدیگر، سانی و نفیس به درکی شهودی و ناگفته از همپیروزِ رسیده بودند. بینیاز از کلمات و اشارات، میتوانستند هماهنگ با هم عمل کنند و حملات و حرکاتشان راگوشتِ بینقص با هم تطبیق میدادند تا میدانِ نبرد را بهتر در دست بگیرند و حریفانشان را نابود کنند.
هرچه از اهمیتِ این یکپارچگی میگفت کم بود. با همکاریِ درست، انگارنهایت تعدادشان دو برابر میشد. تأثیرش فوری و کوبنده بود؛ دستکم تا زمانی کهدوباره نبردهایشان را با دقت انتخاب میکردند. چیزی از یک تفریحِ تمامعیار کم نداشت.
با جمع شدنِ همهٔ اینها، گروهشان ازشوند سه بچهٔ گمشده به دستهای از بازماندگانِبهره مجهز، باتجربه و جنگدیده تبدیل شده بود.
حتی کاسی هم داشت قویتر میشد. گذشته از نیرویی کهبازوی از جذبِ خردههای روح گرفته بود، دخترِ نابینا داشت آرامآرامگوشتِ یاد میگرفت با معلولیتش زندگی کند و کارها را پیش ببرد.
هرچه باشد، کمتر از دو ماه از نابینا شدنشقبیله میگذشت. کاسی هنوز داشت خودش را با شرایط وفقمیدان میداد و با توجه به اوضاع، عملکردش فوقالعاده بود.
هنوز نمیتوانست در مبارزه با هیولاها کمکشان کند، اما بارِ مراقبت از اوتنها داشت رفتهرفته سبکتر میشد. سانی هم به این وضعیت عادت کرده بود ورشد حتی زمانهایی که به مراقبت از دخترِ نابینا میگذشت، برایش تا حدی آرامشبخش بود.
هدفِ رسیدن به قلعهٔکشاند انسانها دیگر به اندازهٔهرجومرجی قبل غیرممکن به نظر نمیرسید.
و حالا حسمیدان میکرد دارند قدمبهقدمپژواک به آن نزدیکتر میشوند.