---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 489: موجِ دوم • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 489: موجِ دوم

0

از همین حالا چند کمان‌دارِ باستانی او را هدف گرفته بودند‌گوشتِ​ و شکارچیانِ بیشتری هم داشتند از تاریکی بیرون می‌آمدند. برخی کمان در‌سایه​ دست داشتند و برخی نیزه‌هایی با تیغه‌های سنگ‌چخماقِ دندانه‌دار و تبرهای زمخت.

تک‌تکشان هیولای بیدارشده بودند — از نظرِ رتبه‌خشکیدهٔ​ و طبقه برابر با سنتوریون‌های زره‌پوشی که سانی‌برابرِ​ مدت‌ها پیش در ساحلِ فراموش‌شده با آن‌ها جنگیده بود.

و از‌حال​ نظر فنی، برابر‌شدنِ​ با خودِ سانی.

...دشمنی بسیار‌باشد​ سرسخت‌تر برای‌همان​ از پای درآوردن.

خوشبختانه شکارچیان برخلافِ سنتوریون‌های‌زیرِ​ عظیم، از سر تا پا‌نوکِ​ پوشیده از کیتینِ نفوذناپذیر نبودند.

سانی زیرِ تیرِ پرتاب‌شده خم شد، یورش برد و نوکِ اوداچی را در گوشتِ خشکیدهٔ یکی از کمان‌داران‌صیقل‌یافته​ فرو کرد. پوستِ سیاه و پوسته‌درخت‌مانندش در برابرِ تیغهٔ صیقل‌یافته با سایه مقاومتِ زیادی نشان داد، اما نیروی ضربه‌امیدوار​ چنان مهیب بود که گوشت و استخوان را درید، بدنِ شکارچی را سوراخ کرد و از پشتش بیرون زد.

سانی فقط امیدوار بود آناتومیِ این‌قلبش​ حرامزاده‌ها شبیهِ انسان‌ها باشد و قلبشان‌مارِ​ همان جای همیشگی قرار داشته باشد.

از قرارِ معلوم همین‌طور بود... با این حال، هیولا به نابود شدنِ قلبش واکنشی شبیهِ انسان‌ها‌قلبش​ نشان نداد. او به جای مردن، خیلی راحت تیغهٔ مارِ سایه را گرفت و یک قدم‌دیگرش​ جلو آمد تا خودش را بیشتر به سیخ بکشد و با دستِ دیگرش به سانی برسد.

لعنت!

سانی تیغه را چرخاند، انگشتانِ هیولا را‌گوشتِ​ قطع کرد و سپس اوداچی را بالا کشید‌پوسته‌درخت‌مانندش​ و قفسهٔ سینه، گردن و جمجمه‌اش را شکافت.

این کار در‌هیولا​ نهایت کمان‌دار را‌قلبش​ از پای درآورد.

[هیولایی بیدارشده کشته شد: شبحِ گورتپهٔ باستانی.]

بازگشتگان... عالی‌پرتاب‌شده​ شد! محشره،‌برد​ لعنت بهش!

پس داشت با اجسادی می‌جنگید که نوعی روحِ قاتل تسخیرشان کرده بود... از این رو، شکارچیان کاملاً هوشیار‌بیشتر​ نبودند. اما این باعث نمی‌شد بخشی از مهارت‌هایشان را فراموش کنند. نه‌تنها می‌توانستند سلاح‌های سنگی‌شان را با مهارتی‌شکافت​ مرگبار به کار بگیرند، بلکه انگار حملاتشان را هم هماهنگ می‌کردند و سانی را مثل طعمه به دام می‌انداختند.

کمان‌داران از هم فاصله گرفتند تا هنگامِ حمله به یکی، چاره‌ای‌همین‌طور​ نداشته باشد جز اینکه پشتش را به دیگری کند. آن‌هایی که سلاحِ‌گرفت​ سرد داشتند جلو دویدند تا محاصره‌اش کنند. اوضاع داشت به‌سرعت وخیم می‌شد.

سانی دندان غروچه کرد، جاخالی داد تا ضربهٔ تبرِ سنگی به او نخورد، خرد شدنِ آسفالت و تبدیل شدنش به غبار‌تیغهٔ​ را دید و با مارِ سایه حمله برد. درست یک لحظه پس از آنکه تیغهٔ اوداچیِ بزرگ پاهای مهاجم را قطع‌آناتومیِ​ کرد، تیرِ دیگری به شانه‌اش خورد و باعث شد سانی تلوتلو بخورد و چیزی نمانده بود تعادلش را از دست بدهد.

نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد دشمنان موفق شده‌اند چنان موضع بگیرند‌پوستِ​ که کارِ هر حریفِ معمولیِ دیگری را تمام می‌کرد. از هر طرف محاصره شده‌چنان​ بود و کمان‌داران پشتِ شکارچیانِ قدرتمندی که نیزه و تبر داشتند، پنهان شده بودند.

لعنت بهش.‌حال​ نمی‌خواستم این‌نابود​ کار رو بکنم...

وقتی دوازده تیر هوا‌همان​ را شکافتند تا بر زرهش‌قرارِ​ بنشینند... سانی ناگهان ناپدید شد.

لحظه‌ای بعد، پشتِ یکی از کمان‌داران‌پرتاب‌شده​ ظاهر شد و با ضربه‌ای مهیب‌خشکیدهٔ​ سرش را از تن جدا کرد.

پیش از آنکه دیگران حتی فرصت کنند بفهمند چه‌یکی​ شده، سانی به شکلی غیرقابل‌توضیح در سمتِ مخالفِ آرایششان‌صیقل‌یافته​ بود و اوداچی‌اش سرِ کمان‌دارِ دیگری را سوراخ می‌کرد.

پیکرِ جنگجو در آن زرهِ عقیقیِ رعب‌آور که تقریباً تصاویری محو از خود به جا می‌گذاشت، در عرضِ چند ثانیه میانِ‌دستِ​ شش هیولا پدیدار و ناپدید شد. هر بار که ظاهر می‌شد، یکی از موجودات می‌مرد و بدن‌های سیاه‌شان به توده‌ای از‌کشته​ اندام‌های قطع‌شده و جمجمه‌های خردشده فرو می‌ریخت. تیغهٔ اوداچیِ بزرگ با درخششی تاریک می‌درخشید و شکارچیانِ باستانی را همچون داسِ دروگر می‌درید.

چند لحظه بعد، سانی روی آسفالتِ‌همیشگی​ شکسته به عقب سُر خورد و‌حال​ ردّی از خون به جا گذاشت.

غُرشی خفه‌نفوذناپذیر​ از زیرِ‌زیرِ​ نقابش بیرون آمد.

افسونِ شکوفهٔ خون، که با [تسلیحاتِ جهانِ زیرین] تقویت شده بود، عجیب عمل می‌کرد. قرار‌پوسته‌درخت‌مانندش​ بود خاطره‌ها، پژواک‌ها و سایه‌هایش را تقویت کند، اما با این‌همه خونی که روی زمین‌استخوان​ می‌ریخت، سانی حس کرد حتی جسم و ذهنش هم کمی تحت‌تأثیرِ این افسونِ شوم قرار گرفته‌اند.

هم احساسِ سرخوشی می‌کرد و هم کلافگی؛ سرخوش از کشتاری که‌راحت​ به راه انداخته بود، و کلافه از اینکه می‌خواست... نیاز داشت...‌دیگرش​ بیشتر بکشد، بیشتر بِدَرَد، خونِ بیشتری بریزد، بیشتر، بیشتر، خیلی بیشتر...

خون... خون... بیشتر!

سانی برای کسری از ثانیه غرق در‌یورش​ خلسهٔ خونریزی شد و بعد به خودش‌کمان‌داران​ نهیب زد تا این عطشِ هار فروکش کند.

باید مراقب می‌بود. این عطشِ خون مفید بود، اما به‌راحتی می‌توانست کورش‌کرد​ کند. باید هوشیاری‌اش را حفظ می‌کرد... این تنها راه برای مهارِ جریانِ نبرد‌نیروی​ و زنده‌ماندن بود. خوشبختانه، بهتر از خیلی‌ها می‌دانست چطور خونسردی‌اش را حفظ کند.

...با این حال، هرچند استفادهٔ پی‌درپی و سریع از گامِ سایه جوهرِ سایهٔ‌گرفت​ زیادی برایش آب خورده بود، توانسته بود آرایشِ دشمن را در هم بشکند‌چرخاند​ و بیشترِ کمانداران را از پای درآورد. حالا مقابله با بقیه‌شان خیلی راحت‌تر می‌شد.

اما البته، کارِ دروازه با او تمام‌قرار​ نشده بود. مدام دشمنانِ بیشتری بیرون می‌ریخت و‌شدنِ​ هر پیشرفتی را که کرده بود بی‌معنی می‌ساخت.

با بیرون‌آمدنِ موجِ تازه‌ای از شکارچیان از‌یورش​ دلِ تاریکی، در حالی که تودهٔ جنون‌آمیزی از‌فرو​ سگ‌های شکاری بینِ شبح‌ها می‌دویدند، رنگش کمی پرید.

...خیلی زیادن!

مهم نبود زره، سلاح و مهارتش‌قلبش​ چقدر برتر است، با این شتابی که‌گرفت​ داشتند، زیرِ موجِ موجوداتِ کابوس دفن می‌شد.

و حتی اگر می‌توانست شکافی در دیوارِ پلیدها ایجاد‌قرارِ​ کند، بقیه‌شان از او می‌گذشتند، بر سرِ آن شش‌نداد​ بیدارشده آوار می‌شدند و بعد، ناگزیر، به خیابان‌های شهر می‌گریختند.

به سمتِ مدرسهٔ رین.

لعنت! قراره خیلی افتضاح بشه!

وقتی موجِ تازهٔ موجودات به جلو یورش بردند و به بازماندگانِ موجِ قبلی پیوستند،‌قدم​ سانی خاطره‌هایش را جابه‌جا کرد. برای یک ثانیهٔ کوتاه، سوگندِ شکسته جای شکوفهٔ خون‌قطع​ را گرفت و هالهٔ روح‌فرسایش به ردایِ جهانِ زیرین منتقل و با آن تقویت شد.

موجی از حالتِ‌قلبشان​ تهوع ذهنِ سانی‌همیشگی​ را فرا گرفت.

آارغ!

فریادی ذهنی در سرش پیچید.

خوشبختانه برای این درد آماده بود. زرهش دفاعِ محکمی هم در برابرِ‌مارِ​ حملاتِ روح برایش فراهم می‌کرد... حتی حملاتی که از خودِ ردا نشئت‌لعنت​ می‌گرفت. از طرفِ دیگر، موجوداتِ کابوسِ مهاجم هیچ مقاومتی در برابرش نداشتند...

سانی پیش از آنکه افسونِ جای‌گرفته را دوباره به شکوفهٔ خون‌همین‌طور​ برگرداند، سوگندِ شکسته را فقط یک ثانیه فعال نگه داشته بود،‌مارِ​ اما همین کافی بود تا شتابِ موجِ پلیدها را در هم بشکند.

شکارچیان تلوتلو خوردند، سگ‌های شکاری سکندری‌پرتاب‌شده​ خوردند و کند شدند. برای لحظه‌ای کوتاه،‌یکی​ انگار کلِ تودهٔ هیولاها گیج‌ومنگ شده بود.

سانی به‌خوبی‌پرتاب‌شده​ از این‌برد​ فرصت استفاده کرد.

پیکرِ تاریک که نقابی ترسناک بر چهره داشت، ناگهان درست در میانِ دشمنان ظاهر شد. پیش‌آمد​ از آنکه موجوداتِ کابوس بتوانند خودشان را پیدا کنند، تیغهٔ بزرگِ اوداچی به گردبادی از تاریکی‌قفسهٔ​ تبدیل شد و هر جا که می‌رفت، ابرهایی از مهِ خونین و اجسادِ تکه‌تکه به جا می‌گذاشت.

سانی سبکِ استوارِ قدیس را رها کرده، وزنِ ردایِ جهانِ زیرین‌همین‌طور​ را به اندازهٔ یک پر پایین آورده و به تهاجمِ مطلق‌مارِ​ روی آورده بود؛ همچون دیوی تاریک و سلاخ میانِ دشمنان می‌رقصید.

فعلاً هنوز‌نفوذناپذیر​ در اوجِ‌زیرِ​ آمادگی‌اش بود...

اما خستگی چندان فاصله‌ای با او‌اوداچی​ نداشت. در حینِ مبارزه، نفس‌هایش آرام‌آرام‌کرد​ به شماره می‌افتاد و خس‌خس می‌کرد.

چقدر... چقدر گذشته؟

به آنچه تا‌قلبشان​ الان رخ داده‌همیشگی​ بود فکر کرد...

و اولین‌نفوذناپذیر​ نشانهٔ استیصال‌زیرِ​ را حس کرد.

فقط چند دقیقه.

کلِ نبرد کمی‌هیولا​ بیشتر از دو‌قلبش​ دقیقه طول کشیده بود.

و باید‌باشد​ دست‌کم یازده دقیقهٔ‌جای​ دیگر ادامه می‌داد...

ناولها | novelha.net