چپتر 1006: سقوطِ فالکون اسکات (۲۴)
0سانی روی جانپناه ایستاده بود و با چهرهای متفکرانه به تاریکیِ سردِ آنسو چشم دوختهلحظهای بود. باد بوی برف میداد و با موهای سیاهش که حالا کمی بیش از حد بلندهمانطور شده بود، بازی میکرد. مهتابِ رنگپریده هوا را پر کرده بود، اما به زمینِ ویران نمیرسید.
وینتر و دیل همان نزدیکی نشسته بودند، به جانپناهِ آلیاژیِ دیوار تکیه داده بودند و ازلحظهای یک قمقمه مینوشیدند. هر دو سروان آرام بودند؛ یکی با همان بیخیالیِ همیشگیاش، و دیگری جدیهمانطور و موقر. محتویاتِ قمقمه که تمام شد، وینتر آهی کشید، به سانی نگاه کرد و گفت:
«امروز بدجوری تو فکری.»
سانی لحظهای مکثآسمان کرد و بعدبیچونوچرا شانه بالا انداخت:
«فقط دارمدیگری به یهسریموقر چیزا فکر میکنم.»
وینتر اصراری نکرد و ترجیحموقر داد همانطور که چشمانش پشتِنگاه عینکآفتابیِ تَرَکخوردهاش پنهان بود، استراحت کند.
سانی بعد از گفتگونگاه با قدیس تایریس، بهطرزِبدجوری عجیبی توی فکر رفته بود.
مطمئن نبود که با دیدگاههای سازشناپذیرِبیچونوچرا او موافق باشد، اما مدِ آسمانمثلاً حرفی زده بود که بیچونوچرا حقیقت داشت.
زندگی واقعاً پیشبینیناپذیر بود.
مثلاً همین رابطهٔ خودش با آن قدیسِ پولادین... سانی قدیس تایریس را خیلی خوب نمیشناخت ولحظهای به هیچکدام از اصولش هم اعتقادی نداشت، اما میدید که احترامِ زیادی برای آن متعالیِ سختگیرهمانطور قائل است. از استاد روان هم خوشش میآمد. هر سهتای آنها حتی گذشتهٔ مشترکی با هم داشتند.
چند سال پیش، سانی هیچ حسی جز تحقیر نسبت به میراثداران نداشت. آنها را آدمهایی مغرور، خطرناک ویهسری نفرتانگیز میدانست؛ کسانی که لیاقتِ آن امتیازاتِ ناعادلانه را نداشتند و همهچیز را فقط بهخاطرِ حقِ تولدشان بهتایریس دست آورده بودند. کی فکرش را میکرد که روزی برای بعضی از آنها ارزش قائل شود و تحسینشان کند؟
یا مثلاً کاسی...
وقتی در ساحلِ فراموششده رازش را به نفیس لو داد، سانی فکر میکرد آن لحظه تاریکترین نقطهٔ زندگیاش است. باانداخت این حال، اگر کاسی آن انتخاب را نکرده بود، سانی همانجا یک خفته باقی میماند. سانی راهی نداشت که بفهمدقدیس آیا او هم میتوانست از همان سفری که ستارهٔ دگرگون از سر گذراند، جانِ سالم به در ببرد یا نه.
اما چیزی که خوب میدانست این بود که اگر برنمیگشت، رین الانگفت مرده بود. اگر سانی آنجا نبود تا جلوی سیلِ موجوداتِ کابوس را کهچیزا به سمتِ مدرسهاش پیش میآمدند بگیرد، آن پلیدهای وحشی خواهرش را تکهتکه میکردند.
از این دستکشید اتفاقات آنقدر زیاد بودامروز که به شمارش نمیآمد.
...زندگی پیشبینیناپذیر بود و هیچکس نمیتوانست پیچوخمهای سرنوشت را پیشبینی کند...پیشبینیناپذیر شاید بهجز بافنده. حتی پیشگوهایی مثلِ کاسی هم فقط میتوانستند گوشههایی ازاعتقادی آن را ببینند؛ بیخبر از بافتِ ماجرا و ناتوان در تغییرِ نتیجه.
پس بادیگری این حساب، اومحتویاتِ کجای کار بود؟
فکر کنمهمیشگیاش همونجایی کهجدی شروع کردم.
احمقی نادان که داشت باکرد چیزی دستوپنجه نرم میکرد کهلحظهای حتی درکش هم برایش ممکن نبود.
دستکم قطبِمدِ جنوب به طرزِزده وحشتناکی سرراست بود...
سانی آهی کشید، تارهای مو را از جلویکشید چشمانش کنار زد و نزدیکِ وینتر و دیلمکث نشست. دستهایش برای یک مبارزهٔ ساده لک زده بود.
«آخه چقدرِهمیشگیاش دیگه باید صبرموقر کنیم، لعنت بهش؟»
دیل با لبخندی چنان محوکرد که تقریباً به چشم نمیآمد،لحظهای نگاهی به او انداخت و گفت:
«تا میتونی استراحت کن. خیلیزده زود پشیمون میشی که چراواقعاً این آرامش بیشتر طول نکشید.»
سانی چهره در هم کشید و رو برگرداند، و به جوخهای از سربازان که درلحظهای حالِ عبور بودند خیره ماند. رفتارِ سربازان کمی عجیب بود؛ با وسواسِ تمام به بخشهایداد روشنترِ دیوارِ دفاعی میچسبیدند و در قسمتهای تاریکتر قدم تند میکردند. چهرههایشان گرفته و مضطرب بود.
اخم کرد.
«اینا چشونه؟»
وینتر سرش راآسمان کمی چرخاند وبیچونوچرا سربازان را برانداز کرد.
«ها؟ شایعهها رو نشنیدی؟»
سانی لحظهای فکردیگری کرد و بعدمحتویاتِ سر تکان داد.
«کدوم شایعهها؟»
کماندارِ عروجیافته تکخندهای کرد.
«واقعاً باید بیشتر از اون نفربرِ زرهی بیای بیرون، میدونی؟ بگذریم... این روزا داستانهای ترسناکِ زیادی بین پناهندههاشانه پخش شده، یکی از یکی چرتتر. جدیدترینشون اینه که یه شبحِ سایه داره تو شهر پرسه میزنه وپنهان یه جایی تو تاریکی قایم شده. ظاهراً آدما رو از نور دور میکنه و دیگه هیچوقت هم پیداشون نمیشه.»
نفسِ عمیقی کشیددیگری و بعد بامحتویاتِ لحنی گرفتهتر اضافه کرد:
«...هرچند، شاید یکم حقیقت تو این یکی باشه.بدجوری سربازا معمولاً به این راحتی نمیترسن، اما همونطورفقط که میبینی، بدجور مضطربن. این اواخر خیلیا غیبشون زده.»
سانی اخم کرد. در شهری با ۲۰۰ میلیون جمعیت، حتماً عدهای ناپدید میشدند...همین بهخصوص با وجودِ طلسمِ کابوس که چپ و راست مردم را آلوده میکرد.احترامِ با این حال، نگران شد. یک شبحِ سایه... این دقیقاً تو تخصصش بود، نه؟
البته برای افزایشِ آمارِ ناپدیدشدگان، توضیحِ دیگری همکشید وجود داشت. ترورِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ معروف بود کهبعد وعدههای غذاییاش را دقیقاً به همین شکل شروع میکند.
در هرهمیشگیاش صورت، کمیجدی احساسِ ناآرامی میکرد.
«یه موجودِ سایه... نمیدونم. اونا خیلی کمیابن. من فقط یهلحظهای بار تو طبیعت با یکیشون برخورد کردم، که اونم داخلِ یهمیکنم کابوس بود. مطمئن نیستم تا امروز چیزی ازشون زنده مونده باشه.»
خب، البته اون حرومزادهٔ کوچولو هم بود که یه تکه از گوشتش رو کَند. مگهخودش لاشخورها برای به دست آوردنِ توانهای جدید نباید یه جسد رو میبلعیدن، یا هر تکهسختگیر گوشتی براشون کافی بود؟ چقدر احتمال داشت اون جونورِ پست به سایهها گرایش پیدا کنه؟
دیل فقط شانه بالا انداخت.
«اگه اتفاقِ عجیبی در جریانه، فرماندهیِ ارتش باید تا الان پیگیرش شده باشه. از اونجافکری که رسماً به ما خبر ندادن، یا شایعهها بیاساسن، یا حوادث اونقدر جدی نیستن کهترجیح به نیروهای نامنظم اطلاع بدن. به هر حال، ما باید روی وظیفهٔ خودمون تمرکز کنیم.»
در همان لحظه، صدای قدمهای سبکی به گوش رسید ولحظهای استاد جت از امتدادِ دیوار نزدیک شد. اعضای دستهاش —فکر که حالا تعدادشان کمتر از قبل بود — به دنبالش میآمدند.
نگاهِ کوتاهیمدِ به اطرافحرفی انداخت و گفت:
«همین الان خبر رسید. روان و افرادشآهی دارن نزدیک میشن. ابرِ بلعنده دیوونه شده...فکری نمیدونم چیکار کردن، ولی جواب داد. آماده باشین.»
انگار بقیهٔ نیروهای مدافع هم همین خبر را گرفته بودند. در تمامِ امتدادِ جنوبیِ دیوار، جنبوجوشی بهمکث پا شد. سربازان برای آخرین بار سلاحهایشان را بررسی میکردند، بیدارشدگان خاطرههایشان را احضار میکردند، و خدمهٔ توپهایعینکآفتابیِ ریلی با عجله مشغولِ اتمامِ کارهای آمادهسازی بودند و جعبههای گلولههای تنگستن را به سیستمهای تغذیه نزدیکتر میکشیدند.
هزاران برجک به کارنگاه افتادند و لولههای دوقلویشانبدجوری را به سمتِ آسمان چرخاندند.
سانی برخاست، کشوقوسی بهحرفی بدنش داد و هوای سردِزندگی زمستان را به درون کشید.
نگاهی بهدیگری اعضای دستهاش انداختمحتویاتِ و پوزخند زد.
«برنامه همون برنامهٔ دفعهٔ قبله. امیدوارممحتویاتِ هیچ دروا... اصلاً بیخیال. بلند نمیگمش. فقطامروز کارتون رو خوب انجام بدین و نمیرین.»