چپتر 754: درسِ تاریخ
0سانی چند لحظهتمامِ ساکت ماند ونیاز بعد اخم کرد.
«منظورت از موفق باشیچیزی چیه؟ مگه قرار نیستمکث برای میانجیگریِ مذاکرات اونجا باشی؟»
استاد جت جرعهایانگار از قهوهاش نوشید وخصوصیِ بعد سر تکان داد.
«نه. با اینکه حکومت اغلب بهعنوان طرفِ بیطرف و حلقهٔ وصلِ خاندانهای بزرگخاندانِ عمل میکنه، این یکی از اون موارد نیست. گذشته از اون... اصلاً نمیتونم. دارندستکم منو به بیرون از شهر منتقل میکنن. تا مدتی، این آخرین روزمه که اینجام.»
سانی ماتومبهوتپدیدار به اوصداهای خیره شد.
استاد جت... دیگر قرار نبود آن دوروبرها باشد؟ سانی ناگهان موجی ازنداشتم ناراحتی حس کرد. عادت کرده بود که او همان دوروبرها حضور داشتهتصمیماتِ باشد... نه اینکه دقیقاً نزدیکش باشد، اما در عین حال در دسترس بود.
استاد جتشده با دیدنِ حالتِراحت چهرهاش آهی کشید.
«راستش، این دومین چیزیهنیاز که میخواستم در موردشانگار باهات حرف بزنم. خبرِ بد.»
دروگرِ روح با خونسردی نگاهی به اطراف انداخت و بعد خاطرهای را احضار کرد کهخاندانِ شبیهِ یک جعبهموسیقی بود. بیدرنگ، گنبدی از سکوت دورشان پدیدار شد و تمامِ صداهای بیرونزودی را قطع کرد. سانی که از این نیاز به پنهانکاری گیج شده بود، اخم کرد.
انگار کاملاً راحت بود که مسائلِ خصوصیِلحظهای یک خاندانِ بزرگ را در ملأعام مطرحدستکم کند. چه چیزی میتوانست از آن حساستر باشد؟
استاد جتشده لحظهای مکث کردراحت و بعد گفت:
«راستش رو بخوای سانی، قصد نداشتم این حرفها رو باهات بزنم... دستکم نه به این زودی.کند اما از اونجا که اوضاع عوض شده و چیزهایی که قراره در موردشون حرف بزنیم میتونهقراره روی تصمیماتِ فردات تأثیر بذاره، به این نتیجه رسیدم که به تعویق انداختنش هیچ فایدهای نداره.»
سانی معذب جابهجا شد.
«این... خیلی دلهرهآوره. موضوع چیه؟»
استاد جت لبخندی زد، بعد رابطش را فعال کرد و تصویری را احضار کرد. تصویر، نقشهای از چیزی را نشان میداد که شبیهِ بخشِ بزرگی از عالمِقراره رؤیا بود. سانی آبِ فراوان و چند خشکیِ بزرگ دید که به نظر میرسید هیچکدام کوچکتر از ساحلِ فراموششده نباشند. با این حال، هرچه نگاه کرد نتوانستنشان نشانههای آشنا را پیدا کند — کوههای تهی، حصار، قلبِ زاغ... یا آنقدرها که فکر میکرد در نقشهخوانی مهارت نداشت، یا هرگز این سرزمین را ندیده بود.
با کمی گیجیقطع نگاهی به استادگیج جت انداخت و پرسید:
«این یهپدیدار منطقهٔ کشفنشدهصداهای از عالمِ رؤیاست؟»
استاد جت با حالتیچیزی عجیب به او نگاهمکث کرد و بعد سرفهای کرد.
«...نه. این سیارهٔ زمینه، خنگ.»
سانی از خجالت خشکشنیاز زد و بعد دوبارهانگار به تصویر نگاه کرد.
آه... درسته. من یه احمقم.
دروگرِ روح پوزخند زد.
«سانی... تو از اون بیدارشدگانیراحت هستی که عالمِ رؤیا رومطرح بیشتر از جهانِ بیداری میشناسن؟»
سانی گلویش را صاف کرد.
«خب... میدونی، منتمامِ که وقتِ زیادینیاز رو تو مدرسه نگذروندم.»
پوزخندِ استادمطرح جت کمیچیزی محو شد.
«درسته. ببخشید. بعضی وقتها یادم میره چقدر جوونی...خاندانِ برای من هم مدتی طول کشید تا بعدمکث از ترکِ حاشیه، چیزهای پایهای رو یاد بگیرم.»
استاد جت آهیقطع کشید و بعدگیج به نقشه اشاره کرد.
«به هر حال، این دنیای ماست. همونطور که میبینی، وضعِ خیلی خوبی نداره.مسائلِ چند قرن پیش، خیلی متفاوت بود... حدود دوازده میلیارد نفر توش زندگی میکردن.قصد حتی چند میلیون نفر هم در نهایت راهشون رو به ماه پیدا کردن.»
آهی کشیدمطرح و بعدچیزی اضافه کرد:
«اما الان، بهزور سه میلیارد نفر ازمون باقی مونده.ملأعام و ما فقط توی چهارتا از هفت قاره ساکنبخوای هستیم. میدونی الان توی کدوم قارهایم؟ اسمِ شهرمون چیه؟»
سانی باصداهای چهرهای درهم بهپنهانکاری او نگاه کرد.
«میدونی که، من یه احمقِ کامل نیستم. ما توی...شده آسیاییم؟ و اسمِ شهر هم... صبر کن، مگه اسمکند داره؟ من فقط فکر میکردم بهش میگن... اِ... شهر.»
استاد جت چشمانش را چرخاند.
«خب، نصفش رو درست گفتی. ما واقعاً توی آسیاییم، که یکی از چهار قارهٔ مسکونیه و بیشترین جمعیت رو در خودش جا داده. شهریاوضاع که توش زندگی میکنیم، بزرگترین و پرجمعیتترین شهرِ باقیمونده روی زمینه. در ضمن قلبِ صنعتی، نظامی و اداریِ بشریت هم هست. حدود یکدهمِ تمامِ انسانهارابطش اینجا زندگی میکنن... به همین دلیله که با وجود اینکه از نظر فنی پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی نامیده میشه، مردم معمولاً فقط بهش میگن شهر.»
استاد جت لحظهای تردیدنیاز کرد و بعد با تهمایهایکاملاً از تاریکی در صدایش گفت:
«بیشترِ سطحِ سیاره یا غیرقابلسکونته یا پر از موجوداتِ کابوس، برای همین اَبَرشهرها راحتترین راه برای حفظِ یه جمعیتِ بزرگن. اما... حتی بامکث طلسمفناوری و علمِ مدرن هم نمیتونن نیازِ همه رو تأمین کنن. به خاطرِ همین حاشیهها به وجود اومدن؛ جایی که حدودِ بیست درصدانداختنش از کلِ جمعیتِ شهر رو اونجا میریزن تا دور از چشمِ بقیهٔ بشریت آرومآروم بمیرن. ولی خب، این موضوع ربطی به بحثِ ما نداره.»
آهی کشید و بعدچیزی به قارهای اشاره کرد کهگفت مستقیم به آسیا وصل بود:
«این گودالِ ویرانی قبلاً به اسمِمسائلِ اروپا شناخته میشد. خیلی قبل از پیدایشِمیتوانست طلسم، کاملاً برای زندگیِ انسان غیرقابلسکونت شد.»
انگشتش راصداهای روی پهنهٔنیاز آبیِ بزرگی کشید.
«این آمریکای شمالیه. کمی قبل از به دنیا اومدنت از دستش دادیم؛ وقتی که یه دروازهٔ ردهٔ ۵ اونجا بازمیتوانست شد. اون... یه فاجعهٔ بزرگ بود. به خاطرِ نزدیکی به اون دروازه، بیشترِ آمریکای جنوبی هم متروکه شد. الان فقطفردات تو جنوبیترین قسمتش حضورِ کوچیکی داریم. با این حال، اون سکونتگاهها فوقالعاده مهمن، چون بیشترِ غذای ما همونجا تولید میشه.»
استاد جت کمی مکث کرد وحساستر بعد به مجمعالجزایرِ بزرگی که پایینِنداشتم آمریکای جنوبی قرار داشت اشاره کرد.
«این قطبِ جنوبه؛ دومین قارهٔ پرجمعیت بعد از آسیا و حلقهٔ ارتباطیِ لجستیکی بینِ بقیهٔ قارهها،مکث که هر دو نیمکره رو به هم وصل میکنه. باورت بشه یا نه، قبل از دورانِ تاریک،فردات پوشیده از یخ بود. راستش، آب شدنِ اون همه یخ یکی از دلایلِ شروعِ دورانِ تاریک بود.»
آهی کشید.
«سطحِ آبِ دریاها تو کلِ سیاره بالا رفت و خیلی از شهرها رو غرق و میلیاردها نفر رو آواره کرد. درصدِ خشکیهایی که آب بلعید خیلی زیاد نبود، اما مشکل ایناوضاع بود که خیلی از مراکزِ تمدن تو امتدادِ سواحل قرار داشتن. با از بین رفتنِ همهٔ اونا و آوارگیِ میلیاردها نفر که دنبالِ پناهگاه میگشتن، زیرساختِ جهانی فروپاشید. البته تو یه لحظهبخشِ اتفاق نیفتاد، ولی خیلی سریع بود. خطرِ ساختنِ یه جامعهٔ عمیقاً بههمپیوسته همینه. نبودِ خودکفایی تو روزای خوب کاملاً بیاشکال و حتی مفیده، اما تمدنها رو در برابرِ فروپاشیِ زنجیرهای آسیبپذیر میکنه.»
دروگرِ روح باکند چهرهای عبوس بهحساستر او نگاه کرد.
«و دقیقاً هم همین اتفاق افتاد. هرچی اوضاع بدتر میشد، هرجومرج بیشتر میشد و هرچی هرجومرج بیشتر میشد، اوضاع بدتر میشد. بلایای طبیعیِ بیپایان، نابودیِ زیرساختِ جهانیقراره و قحطیِ منابع باعثِ شروعِ یه سری جنگهای فزاینده شد. حملاتِ جنبشیِ مداری، جنگِ هستهای، جنگِ شیمیایی، جنگِ بیولوژیکی... آخرسر از همهچیز استفاده شد. سیاره از قبل تومیداد وضعیتِ بدی بود و این تقریباً تیرِ خلاص بود. آخرسر، جمعیتِ بهشدت کاهشیافته به یه جور ثبات رسید... و همون موقع بود که سروکلهٔ طلسمِ کابوس پیدا شد.»
استاد جت سر تکان داد.
«...آه، دارم از بحث دور میشم. نکته اینه که امروز تقریباً تمامِ بشریتمسائلِ دورِ اقیانوسِ هند ساکن هستن. آسیا، قطبِ جنوب، آفریقا و استرالیا چهار سنگرِقصد باقیموندهٔ تمدنِ ما هستن که ربعهای شمالی، جنوبی، غربی و شرقی رو تشکیل میدن.»
سانی با علاقه به این سخنرانیِ بداهه گوش میداد. البته تکهپارههایی از تاریخِ بشر را میدانست، اما بیشتر از چیزهاییموردشون که در فرهنگِ عامه و تبلیغاتِ حکومتی به آنها اشاره میشد... که در بیشترِ مواقع هر دو یکی بودند. آنلبخندی بیرون در حاشیه، مردم نیازی نداشتند چیزِ زیادی از دنیا بدانند، چون دنیایشان در همان حاشیه شروع و تمام میشد.
حتی خودِ شهر هم شبیهِ سرزمینی دوردست به نظر میرسید. البته اگر به مدرسه میرفت دانشِمکث عمومیِ بیشتری داشت، اما آموزشِ رسمیِ سانی کموبیش در هفتسالگی تمام شده بود. راستش را بخواهید،تصمیماتِ همین که میدانست مردم به جای داخلِ سیاره روی سطحِ آن زندگی میکنند، خودش یک دستاورد بود.
با وجودِ همهٔقطع اینها توانسته بودگیج معلم شود، مگر نه؟
با این حال... حالا که فرصتش رو دارم، احتمالاً باید شروعکاملاً کنم چیزایی رو یاد بگیرم که ربطی به طلسمِ کابوس ندارن. البتهمکث خیلیا هستن که مثلِ من هیچی نمیدونن، ولی بازم... یه جورایی خجالتآوره...
سانی به جتکند نگاه کرد وحساستر کمی جابهجا شد.
«اوه... ممنون بابتِ درسِکاملاً تاریخ، استاد جت. اما اینملأعام چه ربطی به بحثمون داره؟»
جت به عقب تکیه داد،پنهانکاری با آرامش لبخند زد وراحت با لحنی راحت جواب داد:
«اوه، راستش خیلی سادهست.صداهای این چهار سنگرِ بشریت کهشده گفتم؟ قراره بشن سه تا...»