چپتر 500: ...در اعماقِ کابوس
0پس از آنکه سیراب شد،خونریزی نفیس مدتی در سکوت لبهٔ حوضچهگاهی نشست و به دوردست خیره ماند.
اما چشمانش در حرکت بود، گوییگاهی داشت کتابی نامرئی را میخواند کهخوابی در هوا روی آبهای آرام شناور بود.
مدتی بعد، سایهٔتبارِ کمرنگی از یکوجود لبخند بر لبانش نشست.
اون پسر... بازمماهیتِ یه کارِ دیوانهوارسنگیِ کرده، مگه نه؟
چشمانش رامحاصرهٔ بست ودرد نفسِ عمیقی کشید.
چطور اینقدر سریعه...
در ماهها... سالها، یا عمرهایی... که صرفِ پیمودنِ عالمِ رؤیا شده بود، در محاصرهٔ چیزی جزدیوِ درد و خونریزی، نفیس کمکم به یادهای زندگیِ گذشتهاش شک میکرد. گاهی همهٔ آن صرفاً شبیهِعقل خیالی باطل بود... خوابی تلخوشیرین که برای فرار از وحشتِ دنیای واقعی بافته بود. همین دنیا.
دنیای کابوسهای بیپایان.
تغییرِ رونهایی که سانی را توصیف میکردند، تنهازندگیِ پیوندِ باقیماندهاش با واقعیتِ حقیقی بود. شاید، تنهاباطل چیزی بود که عقلش را سر جایش نگه میداشت.
...حتی اگر باورِ چیزهاییگذشتهاش که در رونهای درخشانصرفاً میدید، گاهی دشوار بود.
تبارِ غیرممکنی که نباید وجود میداشت، خاطرهٔخاطرهٔ ایزدی از رتبهٔ هفتم، جوهرِ عجیبِ روحش،ماهیتِ ماهیتِ واقعیِ دیوِ سنگیِ کمحرف... و البته، نقصش.
انگار سانی خیلی بیشتر از آنچه نفیس گمان میکرد، راز درخیلی سینه داشت. با این آگاهی، حالا خیلی چیزها بیشتر با عقل جوردرمیآمد درمیآمد... اما در عین حال، خیلی چیزهای دیگر بسیار باورنکردنیتر جلوه میکرد.
خب، اینطور همچیزی نبود که خودشکمکم رازی نداشته باشد.
و بههرحال،یادهای همهٔ اینها متعلقمیکرد به گذشته بود.
همهچیز دردشوار گذشته جاغیرممکنی مانده بود.
چیزی جزروحش آینده باقیواقعیِ نمانده بود.
...با این حال، امیدوار بودخونریزی که آن بیرون در دنیای واقعی،گاهی حالش خوب باشد. در کنارِ کاسی...
نفیس نگاهش را از آب گرفت، به درختِ باستانی دوخت و دو اسکلتِتلخوشیرین فرسوده را دید که بیرحمانه به پوستِ سفیدش میخ شده بودند. هر دوسانی با چشمانی توخالی به او خیره بودند و دندانهایشان در پوزخندهایی ابدی نمایان بود.
پس ازدشوار مدتی، یکیغیرممکنی از اسکلتها گفت:
«عجب، عجب.روحش تماشای منواقعیِ اینقدر لذتبخشه؟»
دیگری دندانقروچهای کرد و غرشِ خشداری سر داد، سپس به خود فشار آورد وشبیهِ سعی کرد از شرِ میخهای نقرهایِ بزرگی که او را به درخت دوخته بودند،بیپایان خلاص شود. با این حال، هرچه دیوانهوار دستوپا میزد، میخها محکم سر جایشان میماندند.
نفیس با چهرهای آرام بهمیکرد اسکلتها نگاه کرد؛ هیچ احساسی درباطل چشمانِ سرد و خاکستریاش بازتاب نداشت.
اسکلتِ اولدشوار دوباره بهغیرممکنی حرف آمد:
«این... این بوی خونِ زندهست که به مشامم میرسه؟ خدایان! دختر،خیلی چه گناهانِ وحشتناکی مرتکب شدی که زنده به این جهنم تبعیدتجور کردن؟ حتی برای نفیلیمِ چندشآوری مثل تو هم این مجازات خیلی سنگینه.»
سرانجام دهان باز کرد و گرفتهکمکم گفت، با صدای کسی که تقریباًهمهٔ حرف زدن را از یاد برده بود:
«...به چه زبانی حرف میزنی؟»
اسکلت خندید.
«معلومه، تنها زبانی کهواقعیِ تو این مکان وجودالبته داره. چطور؟ میخوای یادش بگیری؟»
نفیس مدتِمحاصرهٔ درازی ساکت ماندخونریزی و بعد گفت:
«دنبالِ راهی برای برگشتنگذشتهاش به جهانِ بیداریام. میدونی چطورشبیهِ میشه از اینجا فرار کرد؟»
اسکلت بادشوار پوزخندی بهغیرممکنی او خیره شد.
«جهانِ بیداری؟ اون دیگه چیه؟»
اسکلتِ دوم ناگهان بهدرد حرف آمد، صدایش بمزندگیِ و پر از خشم بود:
«بوی گندِ یه دیمون رومیکرد روی این چیزِ پلید حسخیالی نمیکنی؟ اون از نوچههای بافندهست، احمق!»
اسکلتِ اول جمجمهاشتبارِ را کمی چرخاندوجود و بعد پرسید:
«اینطوره؟ عجب، عجب. در این صورت، راهنمایی بهتر از ماانگار دو تا پیدا نمیکنی. فقط ما رو از این درختِ لعنتیعقل بیار پایین، ما هم تو رو هر جا که بخوای میبریم.»
نفیس مدتی بهچیزی آنها خیره ماند،کمکم سپس رویش را برگرداند.
«...دو تا راهنمازندگیِ لازم ندارم. کدومگاهی رو باید انتخاب کنم؟»
اسکلتِ دوم دوباره بهغیرممکنی خودش فشار آورد تاایزدی رها شود و بعد غرید:
«من آزاراکسِ توانا هستم، طاعونِ فولاد، شاهِ شاهان، فاتحِ صد تاجوتخت! من رو انتخابگمان کن، نفیلیم! تو رو به سواحلِ جهانِ زیرین میبرم و از میانِ گسترهٔ تاریکش،بسیار به دنیای زندگان برمیگردونم! اگه میخوای فرار کنی، به یه راهنمای قدرتمند نیاز داری!»
نفیس نگاهی گذرا بهدرد او انداخت و بعدزندگیِ به آن یکی گفت:
«...تو چطور؟»
اسکلتِ اولدشوار با لحنیغیرممکنی بیتفاوت جواب داد:
«من؟ اوه، منماهیتِ هیچکس نیستم. فقطسنگیِ یه بردهٔ ناچیزم.»
نفیس کمیمحاصرهٔ مکث کرد.درد سرانجام پرسید:
«چرا... شما دوزندگیِ تا... به اینگاهی درخت میخ شدین؟»
اسکلتی کهدشوار خودش را آزاراکسنباید نامیده بود، غرید:
«نمیدونی کجایی، موجودِ پلید؟! من اینجام چون ارتشهام رونقصش به اون جنگِ بزرگ بردم، هزاران روح رو قتلعامآگاهی کردم، و به خاطرِ قدرت و غرورم مجازات شدم!»
نفیس نگاهشمحاصرهٔ را بهدرد آن یکی دوخت.
اسکلتِ اول کوتاه جواب داد:
«من ایزدان رو خشمگین کردم.»
نفیس کمیروحش سرش راواقعیِ کج کرد.
«چطور؟»
اسکلت با حسرت آهی کشید.
«خب، اگه حتماً باید بدونی... من گلوی یهایزدی ایزد رو بریدم. عجب، عجب! میشه گفت یهدیوِ سوءتفاهم بود. واقعاً دلیلی داشت اینقدر کینهای باشن؟»
خورشید دیگر داشت در پسِ افق غروب میکرد و سرمای استخوانسوزیخیلی در سراسرِ بیابانِ سفید پخش میشد. نفیس ردای سفیدش را احضارجور کرد و در حالی که میلرزید، خودش را در آن پیچید.
طولی نکشید که شب بر جهان سایه انداخت و هزاران ستارهٔ درخشان را نمایان کرد. با تاریک شدنِ هوا، شنها به حرکتدنیای درآمدند و آرامآرام، پیکرهای بیشماری از زیرشان برخاستند. همهٔ آنها جسدهایی بودند که هیچ گوشتی روی استخوانهای کاملاً سیاهشان نمانده بود؛ بعضیحتی موجوداتی شبیهِ انسان بودند، بعضی غولهایی سر به فلک کشیده، و بعضی موجوداتی که آنقدر عجیب و ترسناک بودند که نمیشد توصیفشان کرد.
در میانِ هیاهوی زرههای زنگزده و سیلِ زوزهها،صرفاً انبوهِ پلیدها با یکدیگر درگیر شدند و نبردِوحشتِ هولناکشان را حتی در مرگ نیز ادامه دادند.
نفیس به درخت، که بهنوعی جزیرهٔ آرامشیخاطرهٔ در آن دریای وحشت باقی مانده بود،ماهیتِ نزدیکتر شد و به اسکلتِ اول نگاه کرد.
«تو... من رو یادِ کسی میندازیسنگیِ که میشناختم. صبح که بشه، ازبیشتر درخت میارمت پایین. تا راهنماییم کنی.»
اسکلت قهقهه زد.
«بسیار خب، موجودِزندگیِ پست. با اینکهگاهی چندشآوری، سرِ قولم میمونم.»
نفیس پوزخند زد.
«...پس چی صدات کنم؟»
اسکلت کمی ساکت ماند.
«اسم؟ قبلاً یکیزندگیِ از اونا داشتم.گاهی چی بود؟ اوه!»
فکش رادشوار کمی تکان دادنباید و بعد گفت:
«یوریس. یوریس از آن نُهتن...»