---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 500: ...در اعماقِ کابوس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 500: ...در اعماقِ کابوس

0

پس از آنکه سیراب شد،‌خونریزی​ نفیس مدتی در سکوت لبهٔ حوضچه‌گاهی​ نشست و به دوردست خیره ماند.

اما چشمانش در حرکت بود، گویی‌خونریزی​ داشت کتابی نامرئی را می‌خواند که‌گاهی​ در هوا روی آب‌های آرام شناور بود.

مدتی بعد، سایهٔ‌هفتم​ کمرنگی از یک‌روحش​ لبخند بر لبانش نشست.

اون پسر... بازم‌نقصش​ یه کارِ دیوانه‌وار‌بیشتر​ کرده، مگه نه؟

چشمانش را‌محاصرهٔ​ بست و‌درد​ نفسِ عمیقی کشید.

چطور این‌قدر سریعه...

در ماه‌ها... سال‌ها، یا عمرهایی... که صرفِ پیمودنِ عالمِ رؤیا شده بود، در محاصرهٔ چیزی جز‌بیشتر​ درد و خونریزی، نفیس کم‌کم به یادهای زندگیِ گذشته‌اش شک می‌کرد. گاهی همهٔ آن صرفاً شبیهِ‌بسیار​ خیالی باطل بود... خوابی تلخ‌وشیرین که برای فرار از وحشتِ دنیای واقعی بافته بود. همین دنیا.

دنیای کابوس‌های بی‌پایان.

تغییرِ رون‌هایی که سانی را توصیف می‌کردند، تنها‌زندگیِ​ پیوندِ باقی‌مانده‌اش با واقعیتِ حقیقی بود. شاید، تنها‌باطل​ چیزی بود که عقلش را سر جایش نگه می‌داشت.

...حتی اگر باورِ چیزهایی‌چیزی​ که در رون‌های درخشان‌یادهای​ می‌دید، گاهی دشوار بود.

تبارِ غیرممکنی که نباید وجود می‌داشت، خاطرهٔ‌ماهیتِ​ ایزدی از رتبهٔ هفتم، جوهرِ عجیبِ روحش،‌انگار​ ماهیتِ واقعیِ دیوِ سنگیِ کم‌حرف... و البته، نقصش.

انگار سانی خیلی بیشتر از آنچه نفیس گمان می‌کرد، راز در‌این​ سینه داشت. با این آگاهی، حالا خیلی چیزها بیشتر با عقل جور‌باورنکردنی‌تر​ درمی‌آمد... اما در عین حال، خیلی چیزهای دیگر بسیار باورنکردنی‌تر جلوه می‌کرد.

خب، این‌طور هم‌چیزی​ نبود که خودش‌کم‌کم​ رازی نداشته باشد.

و به‌هرحال،‌شده​ همهٔ این‌ها متعلق‌درد​ به گذشته بود.

همه‌چیز در‌رتبهٔ​ گذشته جا‌جوهرِ​ مانده بود.

چیزی جز‌البته​ آینده باقی‌انگار​ نمانده بود.

...با این حال، امیدوار بود‌خونریزی​ که آن بیرون در دنیای واقعی،‌گاهی​ حالش خوب باشد. در کنارِ کاسی...

نفیس نگاهش را از آب گرفت، به درختِ باستانی دوخت و دو اسکلتِ‌همهٔ​ فرسوده را دید که بی‌رحمانه به پوستِ سفیدش میخ شده بودند. هر دو‌همین​ با چشمانی توخالی به او خیره بودند و دندان‌هایشان در پوزخندهایی ابدی نمایان بود.

پس از‌رتبهٔ​ مدتی، یکی‌جوهرِ​ از اسکلت‌ها گفت:

«عجب، عجب.‌البته​ تماشای من‌انگار​ این‌قدر لذت‌بخشه؟»

دیگری دندان‌قروچه‌ای کرد و غرشِ خش‌داری سر داد، سپس به خود فشار آورد و‌شبیهِ​ سعی کرد از شرِ میخ‌های نقره‌ایِ بزرگی که او را به درخت دوخته بودند،‌بی‌پایان​ خلاص شود. با این حال، هرچه دیوانه‌وار دست‌وپا می‌زد، میخ‌ها محکم سر جایشان می‌ماندند.

نفیس با چهره‌ای آرام به‌درد​ اسکلت‌ها نگاه کرد؛ هیچ احساسی در‌می‌کرد​ چشمانِ سرد و خاکستری‌اش بازتاب نداشت.

اسکلتِ اول‌رتبهٔ​ دوباره به‌جوهرِ​ حرف آمد:

«این... این بوی خونِ زنده‌ست که به مشامم می‌رسه؟ خدایان! دختر،‌این​ چه گناهانِ وحشتناکی مرتکب شدی که زنده به این جهنم تبعیدت‌بسیار​ کردن؟ حتی برای نفیلیمِ چندش‌آوری مثل تو هم این مجازات خیلی سنگینه.»

سرانجام دهان باز کرد و گرفته‌کم‌کم​ گفت، با صدای کسی که تقریباً‌همهٔ​ حرف زدن را از یاد برده بود:

«...به چه زبانی حرف می‌زنی؟»

اسکلت خندید.

«معلومه، تنها زبانی که‌انگار​ تو این مکان وجود‌گمان​ داره. چطور؟ می‌خوای یادش بگیری؟»

نفیس مدتِ‌محاصرهٔ​ درازی ساکت ماند‌خونریزی​ و بعد گفت:

«دنبالِ راهی برای برگشتن‌چیزی​ به جهانِ بیداری‌ام. می‌دونی چطور‌زندگیِ​ میشه از اینجا فرار کرد؟»

اسکلت با‌رتبهٔ​ پوزخندی به‌جوهرِ​ او خیره شد.

«جهانِ بیداری؟ اون دیگه چیه؟»

اسکلتِ دوم ناگهان به‌درد​ حرف آمد، صدایش بم‌زندگیِ​ و پر از خشم بود:

«بوی گندِ یه دیمون رو‌درد​ روی این چیزِ پلید حس‌گذشته‌اش​ نمی‌کنی؟ اون از نوچه‌های بافنده‌ست، احمق!»

اسکلتِ اول جمجمه‌اش‌هفتم​ را کمی چرخاند‌روحش​ و بعد پرسید:

«این‌طوره؟ عجب، عجب. در این صورت، راهنمایی بهتر از ما‌سینه​ دو تا پیدا نمی‌کنی. فقط ما رو از این درختِ لعنتی‌دیگر​ بیار پایین، ما هم تو رو هر جا که بخوای می‌بریم.»

نفیس مدتی به‌چیزی​ آن‌ها خیره ماند،‌کم‌کم​ سپس رویش را برگرداند.

«...دو تا راهنما‌محاصرهٔ​ لازم ندارم. کدوم‌خونریزی​ رو باید انتخاب کنم؟»

اسکلتِ دوم دوباره به‌جوهرِ​ خودش فشار آورد تا‌واقعیِ​ رها شود و بعد غرید:

«من آزاراکسِ توانا هستم، طاعونِ فولاد، شاهِ شاهان، فاتحِ صد تاج‌وتخت! من رو انتخاب‌چیزها​ کن، نفیلیم! تو رو به سواحلِ جهانِ زیرین می‌برم و از میانِ گسترهٔ تاریکش،‌رازی​ به دنیای زندگان برمی‌گردونم! اگه می‌خوای فرار کنی، به یه راهنمای قدرتمند نیاز داری!»

نفیس نگاهی گذرا به‌درد​ او انداخت و بعد‌زندگیِ​ به آن یکی گفت:

«...تو چطور؟»

اسکلتِ اول‌رتبهٔ​ با لحنی‌جوهرِ​ بی‌تفاوت جواب داد:

«من؟ اوه، من‌نقصش​ هیچ‌کس نیستم. فقط‌بیشتر​ یه بردهٔ ناچیزم.»

نفیس کمی‌محاصرهٔ​ مکث کرد.‌درد​ سرانجام پرسید:

«چرا... شما دو‌محاصرهٔ​ تا... به این‌خونریزی​ درخت میخ شدین؟»

اسکلتی که‌رتبهٔ​ خودش را آزاراکس‌عجیبِ​ نامیده بود، غرید:

«نمی‌دونی کجایی، موجودِ پلید؟! من اینجام چون ارتش‌هام رو‌راز​ به اون جنگِ بزرگ بردم، هزاران روح رو قتل‌عام‌عین​ کردم، و به خاطرِ قدرت و غرورم مجازات شدم!»

نفیس نگاهش‌محاصرهٔ​ را به‌درد​ آن یکی دوخت.

اسکلتِ اول کوتاه جواب داد:

«من ایزدان رو خشمگین کردم.»

نفیس کمی‌البته​ سرش را‌انگار​ کج کرد.

«چطور؟»

اسکلت با حسرت آهی کشید.

«خب، اگه حتماً باید بدونی... من گلوی یه‌واقعیِ​ ایزد رو بریدم. عجب، عجب! میشه گفت یه‌بیشتر​ سوءتفاهم بود. واقعاً دلیلی داشت این‌قدر کینه‌ای باشن؟»

خورشید دیگر داشت در پسِ افق غروب می‌کرد و سرمای استخوان‌سوزی‌این​ در سراسرِ بیابانِ سفید پخش می‌شد. نفیس ردای سفیدش را احضار‌بسیار​ کرد و در حالی که می‌لرزید، خودش را در آن پیچید.

طولی نکشید که شب بر جهان سایه انداخت و هزاران ستارهٔ درخشان را نمایان کرد. با تاریک شدنِ هوا، شن‌ها به حرکت‌دنیای​ درآمدند و آرام‌آرام، پیکرهای بی‌شماری از زیرشان برخاستند. همهٔ آن‌ها جسدهایی بودند که هیچ گوشتی روی استخوان‌های کاملاً سیاه‌شان نمانده بود؛ بعضی‌حتی​ موجوداتی شبیهِ انسان بودند، بعضی غول‌هایی سر به فلک کشیده، و بعضی موجوداتی که آن‌قدر عجیب و ترسناک بودند که نمی‌شد توصیف‌شان کرد.

در میانِ هیاهوی زره‌های زنگ‌زده و سیلِ زوزه‌ها،‌یادهای​ انبوهِ پلیدها با یکدیگر درگیر شدند و نبردِ‌خیالی​ هولناک‌شان را حتی در مرگ نیز ادامه دادند.

نفیس به درخت، که به‌نوعی جزیرهٔ آرامشی‌ماهیتِ​ در آن دریای وحشت باقی مانده بود،‌انگار​ نزدیک‌تر شد و به اسکلتِ اول نگاه کرد.

«تو... من رو یادِ کسی می‌ندازی‌بیشتر​ که می‌شناختم. صبح که بشه، از‌آگاهی​ درخت میارمت پایین. تا راهنماییم کنی.»

اسکلت قهقهه زد.

«بسیار خب، موجودِ‌محاصرهٔ​ پست. با اینکه‌خونریزی​ چندش‌آوری، سرِ قولم می‌مونم.»

نفیس پوزخند زد.

«...پس چی صدات کنم؟»

اسکلت کمی ساکت ماند.

«اسم؟ قبلاً یکی‌محاصرهٔ​ از اونا داشتم.‌خونریزی​ چی بود؟ اوه!»

فکش را‌رتبهٔ​ کمی تکان داد‌عجیبِ​ و بعد گفت:

«یوریس. یوریس از آن نُه‌تن...»

ناولها | novelha.net