چپتر 1550: تغییرِ نقشه
0نفیس نقشهٔ خوبی پیشنهاد داده بود؛ نقشهای که هم محکم بود و هم آنقدر انعطافپذیر که امید میرفت در حینِ رسیدنحالا به هدف، همه را زنده نگه دارد. برای هر عضو نقشی تعیین شده بود که بیشترین تناسب را با موقعیت داشت؛شمّ این کار باعث میشد هر سه تیم قدرتِ تحرکِ بالایی داشته باشند و در صورتِ کمین بتوانند از خود دفاع کنند.
در این میان، کاسی کمترین تناسب را با حرکتِ سریع و پنهانکاریدلیلِ داشت، و در عین حال بیشتر از همه با هدایتِ زنجیرشکن آشناراهی بود — پس، بهترین گزینه برای ماندن در کشتی به حساب میآمد.
و این دقیقاً همان چیزی بودبگوید که سانی دوست نداشت، حتی اگربگذارد ترجیح میداد دلیلش را به زبان نیاورد.
حالا دیگر کاملاً در موردِ احساسش به کاسی گیج شده بود. به او شک داشت؟ یااضطرابش نگرانش بود؟ یا صرفاً داشت بدگمانی میکرد و گناهِ تسلا افکارش را گلآلود کرده بود؟ نمیدانست، اماپیشتر این را میدانست که بهمحضِ اینکه کاسی حرف زد، شمّ او زنگِ خطر را به صدا درآورد.
دخترِ نابینا مستقیماً داوطلب نشد که بهتنهایی در زنجیرشکن بماند، اما نیازی هم به این کار نداشت.میداد همین که تصمیم گرفتند کسی را پشتِ سر بگذارند، او انتخابِ بدیهی بود. کاسی بهجای اینکه به نفیسکرده بگوید او را انتخاب کند، میتوانست خیلی راحت بگذارد نفیس بدونِ کمکِ هیچکس خودش به این نتیجه برسد.
...و با اینکه سانی از دلیلِ اضطرابش مطمئن نبود، کاملاً یقین داشتدلیلِ که کاسی این موقعیت را از روی قصد مهندسی کرده است. بهراهی دلیلی، میخواست دسته را راهی کند و خودش بهتنهایی در زنجیرشکن بماند.
چرا؟ برایبگذارند اینکه آنها رابهجای به تله بکشاند؟
البته که نه. سانی پیشتر به این نتیجهبگذارد رسیده بود که شک کردن به دخترِ نابینااضطرابش در اینکه بخواهد به دسته آسیب برساند، مضحک است.
با این حال... بهراحتی میتوانست تصور کند که او با هدایتِ کشتیِ پرنده به قلبِاگر آستانه و کوبیدنش بر سرِ جویندهٔ اول، دست به مأموریتی احمقانه و فداکارانه بزند. یامیکرد شاید به قیمتِ جانش، عذاب را از شهر دور کند تا بگذارد دسته پیروز شود.
البته این بدان معنا نبود که تخیلاتش بازتابِهیچکس واقعیت است. میتوانست بیشمار توضیح برای دستکاریِ ظریفِ کاسیروی وجود داشته باشد؛ از کاملاً بیغرضانه تا مطلقاً شوم.
در هربگذارند صورت، از اینبهجای موضوع خوشش نمیآمد.
به همین دلیل بود کهمیتوانست بعد از اینکه نفیس نقشه راهیچکس توضیح داد، سانی سر تکان داد.
«مخالفم. اعضای سه تیم میتونن همدیگه رو پوشش بدن، درسته... اما تکلیفِ کسی که تو کشتی میمونهمیداد چی میشه؟ وقتی بریم تو عمقِ خشکی، اون کاملاً تنها میشه. اگه اتفاقی بیفته، نه تنها کاسیگلآلود تو خطر میافته، بلکه ممکنه کشتی رو هم از دست بدیم و بدونِ هیچ راهِ فراری گیر بیفتیم.»
نفیس به او نگاه کرد و کمیکمکِ اخم کرد. سؤالِ خاموشی در چشمانش بود،مطمئن اما سانی وانمود کرد آن را نمیبیند.
سرانجام، سر تکان داد:
«این... نگرانیِ بجاییه. پیشنهادی داری؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«آره. فکر کنم من باید باهاش تو کشتی بمونم. سرشتِ من از همه همهکارهتره، برای همین میتونمروی با هر جور موقعیتی مقابله کنم. البته اینطوری تو بدونِ شریک میمونی، پس تعدادِ تیمها باید از سهبرساند به دو کم بشه — یه تیم شاملِ تو و موردرت، اون یکی شاملِ افی، جت و کای.»
لبخندی زد.
«موردرت میتونه از توانِ عروجیافتهش استفاده کنه تا هر دوتاتون روهیچکس جابهجا کنه، در حالی که کای هم میتونه جت و افیمهندسی رو تو آویزِ جانور حمل کنه. بنابراین... امنیتِ همه خیلی بیشتر میشه.»
ناگفته نماند که موردرت نمیتوانست زیرِ گوشِمیآمد نفیس هیچ حقهای سوار کند، چرا که نفیساگر کموبیش در برابرِ توانِ بیدارِ او مصون بود.
نفیس لحظهای به سانی خیره ماند؛ ردی محوهیچکس از گیجی در چشمانش پنهان بود. با اینیقین حال پیشنهادش نامعقول نبود، پس سرانجام سر تکان داد.
«خیلی خب. پسانتخابِ با همین ترکیبِبگوید تیمی پیش میریم.»
وقتی برای تلف کردن نداشتند و نیازی به حرفِ اضافهای نبود، پسخودش همه بیدرنگ برای مأموریت آماده شدند. افی سبدِ حصیری را که سانیدلیلی استادانه برایش بافته بود آورد و درونش را با پتویی نرم کرد.
این سبد قرار بود گهوارهٔ نوزاد باشد. نوزاد در پوششی امن، قرار بود چند روزِاگر آینده را در چمنزارِ آرام و کاملاً امنِ داخلِ خاطرهٔ مطلقِ افی بگذراند؛ آنجا میخوابید وگناهِ هر چند ساعت مادرش یا دیگر اعضای دسته به او سر میزدند... تا زمانِ نبردِ نهایی.
گذراندنِ روزهای اولِ زندگی به اینبدونِ شکل واقعاً دیوانهوار بود، اما ایندلیلِ بهترین ترتیبی بود که توانسته بودند بدهند.
سرانجام، آن پنج عضوِ دسته که وظیفهٔ شناساییِ خشکیِ یخزده راراحت داشتند، آمادهٔ حرکت شدند. سانی از سینهٔ کشتی تماشایشان کرد ونبود هیچ نیازی ندید که حرفی احساسی بزند یا حسِ خاصی داشته باشد.
بههرحال این خداحافظی نبود. دیر یا زود، فردا همدیگر راکمکِ میدیدند — یا با بازگشتِ گروهِ شناسایی، یا وقتی اوضاعروی به هم میریخت و زنجیرشکن برای نجاتشان به پرواز درمیآمد.
کشتی به ساحلِ جزیرهٔ یخزده نزدیکحساب شد و از حرکت ایستاد؛ درستدوست روی سطحِ آب شناور مانده بود.
پنج پیکر ازخیلی آن پایین پریدند وکمکِ روی یخ فرود آمدند.
نفیس نفرِ اول بود؛ زرهِ سپاهِ نورِ ستارگان را بر تن داشت و آن تیغهٔ نقرهای و تیره را در دست گرفته بود —روی خاطرهای ترکیبی و بیهمتا از هر دو رتبهٔ متعالی و مطلق، که حاصلِ پیچیدهترین و ظریفترین جادویی بود که سانی تا به امروز بافته بود.آستانه تاجِ سپیدهدم که از آن حریقِ ویرانگر در گرگومیش جان به در برده بود، روی سرش نشسته بود و به تمامِ خاطرههای اطرافش قدرت میبخشید.
کای خیلی راحت به سمتِ ساحل سُر خورد. زرهی مطلق ساخته از فلسهای اژدهای عاج بر تن داشتنبود و کمانی متعالی از ردهٔ ۵ در دست گرفته بود. خاطرهٔ مطلقِ دیگری — یک تیرِ جداییِ مرگبار —آسیب آماده بود تا در صورتِ نیاز، همان لحظه احضار شود. اژدهاکشِ دسته، تا حدِ ممکن مرگبار به نظر میرسید.
افی با فرود آمدن روی یخ کمی سروصدا به پا کرد. زرهِ مطلقِ خودش — میراثِ شاهزادهٔ خورشید — او را در بر گرفته بوداحساسش و باعث میشد شبیه مجسمهٔ زیبایی از فولادِ صیقلی به نظر برسد. در کمالِ شگفتی، انگار همین حالا هم تا حدِ زیادی از زایمانش بهبودداوطلب یافته بود. حتی اگر ضعفِ پنهانی آزارش میداد، اصلاً بروزش نمیداد. زنِ شکارچی با لبخندی جسورانه نیزهاش را احضار کرد و قدم به جلو گذاشت.
جت درست پشتِ سرش بود؛ طوری به نظر میرسید که انگار اصلاً برای زندگی در این سرزمینِ یخی زاده شدهاست است. مهِ سرماداری دورش میچرخید و درخششِ تیرهٔ چشمانِ آبی و سردش آن را میشکافت. سپس، مه به درونِ دستانش سرازیرقلبِ شد و شکلِ داسِ جنگیِ شومی را به خود گرفت؛ تیغهاش چنان وهمآور میدرخشید که انگار پرتوهای نورِ خورشید را میبُرید.
در نهایت نوبت به موردرت رسید که کالبدِ عروجیافتهٔ خودش را بر تنبدونِ داشت. شاهزادهٔ هیچ نه خاطرههای چندان قدرتمندی داشت و نه بازتابهای مرگبار ومهندسی موذیانهای که برایش بجنگند. با این حال، شاید خطرناکترین فرد در میانِ آنها بود.
موردرت در حالی که بهمیتوانست دنبالِ نفیس راه افتاده بود،کمکِ لبخندِ آسودهای بر لب داشت.
دشمنانِ این پنجگزینه استاد، چارهای جز سوگواریمیآمد برای سرنوشتِ خود نداشتند.
آن پنج نفر به دو گروه تقسیمکمکِ شدند و دزدکی در آن چشماندازِ متروک پیشنبود رفتند؛ طولی نکشید که از دید محو شدند.
...و سانی وانتخابِ کاسی را رویبگوید عرشهٔ زنجیرشکن تنها گذاشتند.