---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 34: تنها فولاد به یاد می‌آورد • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 34: تنها فولاد به یاد می‌آورد

0

سانی در گل‌ولای ولو شده بود‌کافی​ و سعی می‌کرد نفسش را جا‌کند​ بیاورد. صدای نامحسوسِ طلسم در گوشش پیچید.

[سایه قوی‌تر می‌شود.]

بی‌درنگ، تغییرِ کوچکی حس کرد. بدنش کمی‌بکشد​ قوی‌تر، دیدش کمی تیزتر و پوستش کمی لطیف‌تر‌دهد​ شد. تغییر ناچیز بود، اما به چشم می‌آمد.

«اون دیگه چی بود؟»

حدسی می‌زد و تأییدش‌لاشخورِ​ هم آسان بود. سانی‌مرگِ​ رون‌ها را احضار کرد.

[قطعه‌های سایه: ۱۴/۱۰۰۰].

پیش از این، تنها ۱۲ قطعه از آن قطعه‌های مرموزِ سایه داشت و نمی‌دانست چطور‌ارتقا​ باید بیشتر به دست بیاورد. حالا انگار این روند خودکار بود: فقط کافی بود دشمنی‌اولیه​ را بکشد تا بخشی از سایه‌اش را جذب کند و هستهٔ خودش را ارتقا دهد.

از آن گذشته، تعداد قطعه‌هایی که می‌توانست بگیرد ارتباط مستقیمی با تعداد دشمنانِ کشته‌شده نداشت. سانی پس از‌نقشه‌های​ کمی فکر کردن، به نتیجه‌ای اولیه رسید: هسته‌های روحِ خفته به او یک قطعه می‌دادند، در حالی که هسته‌های‌بیدارشدگانِ​ بیدارشده دو قطعه. با این حال، فقط دشمنانی به حساب می‌آمدند که کم‌وبیش مستقیماً به دستِ خودش شکست می‌خوردند.

کشتنِ لاروِ شاهِ کوه که جانوری خفته بود، یک قطعهٔ سایه به او داده بود. از پای درآوردنِ برده‌دارِ کهنه‌کار که‌وجود​ انسانی خفته بود، یکی دیگر. خودِ شاهِ کوه تایرنتی بیدارشده بود، یعنی ۵ هستهٔ بیدارشده داشت. با احتسابِ اینکه هر کدام دو‌بیدارشدگانِ​ قطعهٔ سایه به سانی می‌دادند، در مجموع ۱۲ قطعه نصیبش شده بود. و حالا، پس از کشتنِ لاشخورِ زره‌پوش، ۱۴ قطعه داشت.

جالب اینجا بود که از مرگِ مکار، محقق و قهرمان هیچ قطعه‌ای نگرفته‌خودش​ بود، با وجود اینکه آن‌ها در نتیجهٔ نقشه‌های او هلاک شده بودند. انگار برای‌کردن​ جذبِ بخشی از سایهٔ دشمن، باید کارش را با دو دستِ خودش تمام می‌کرد.

خب، یا دست‌کم‌روند​ با احضارِ یک‌کافی​ ایزدِ باستانیِ مرده.

این روند کاملاً شبیهِ نحوهٔ افزایشِ قدرتِ بیدارشدگانِ عادی بود، با این تفاوت که مراحلِ استخراج‌آن‌ها​ و مصرفِ مادهٔ مربوطه، یعنی خرده‌های روح، حذف شده و جای خود را به جذبِ فوری داده‌شبیهِ​ بود. این یعنی قطعه‌های سایه قابل‌ذخیره نبودند و در نتیجه نمی‌شد آن‌ها را خریدوفروش یا معامله کرد.

فرصتی نداشت تا آن‌ها را به‌عنوان پاداشِ انجامِ مأموریت،‌نصیبش​ ارائهٔ خدمات یا فروشِ غنائمِ مختلف دریافت کند. اگر‌هیچ​ سانی می‌خواست قوی‌تر شود، تنها راهش جنگیدن و کشتن بود.

«انگار از‌روند​ زندگیِ آروم‌فقط​ خبری نیست.»

پیش از این، سانی فکر می‌کرد دست‌کم این حقِ انتخاب را دارد که مسیرِ نسبتاً امنی‌دهد​ را برگزیند. بسیاری از بیدارشدگان هرگز از محدودهٔ دژهای انسانی خارج نمی‌شدند و هیچ‌وقت با موجوداتِ‌هسته‌های​ کابوس روبه‌رو نمی‌شدند؛ بلکه ترجیح می‌دادند درست مثلِ دنیای واقعی، کارهای مختلفی در عالمِ رؤیا انجام دهند.

آن‌ها دستمزدشان را به شکلِ خرده‌های روح می‌گرفتند که هم‌زمان هم سوختِ پیشرفتِ شخص بود‌وجود​ و هم پولِ رایج در داخلِ دژها. سانی هرگز قصد نداشت چنین زندگی‌ای در پیش‌باستانیِ​ بگیرد، اما اینکه حتی حقِ انتخابی هم در کار نبود، تا حدودی روی اعصابش می‌رفت.

خوشبختانه، این قضیه جنبهٔ مثبتی هم داشت. بدونِ نیاز به استفاده از خرده‌های روح برای تقویتِ هسته‌اش، می‌توانست هرچه به دست می‌آورد را‌نتیجهٔ​ آزادانه و بدون نگرانی خرج کند. گذشته از این، پس از اینکه دشمنی را می‌کشت و قطعه‌های سایه‌اش را جذب می‌کرد، خردهٔ روح‌مراحلِ​ همچنان سرِ جایش بود و می‌شد آن را برداشت و با چیزی که شاید سانی در آینده به آن نیاز پیدا می‌کرد، معاوضه کرد.

این کار عملاً بازدهیِ او را‌دشمنی​ در کسب درآمد و خرج کردن‌هستهٔ​ دو برابر می‌کرد، که مزیتِ کوچکی نبود.

علاوه بر این،‌روند​ مسئلهٔ هستهٔ سایه‌کافی​ هم در میان بود...

از آنجا که هم سانی و هم سایه‌اش به آن گره خورده بودند، تقویتِ هسته نه‌تنها قدرتِ سانی را افزایش می‌داد، بلکه سایه را‌دشمن​ هم قوی‌تر می‌کرد. بنابراین، اگر از آن برای قدرتمندتر کردنِ خودش استفاده می‌کرد، تأثیرِ واقعی‌اش روی هم انباشته می‌شد و ارتقایی دوچندان به همراه‌جای​ داشت. پس، سانی در ازای هر قطعهٔ سایه‌ای که جمع می‌کرد، عملاً می‌توانست دو برابرِ منفعتی که یک بیدارشده از خردهٔ روح می‌بُرد، سود ببرد.

«بد نیست. اصلاً بد نیست!»

آه، آینده روشن بود. البته به‌دشمنی​ شرطی که زنده می‌ماند و اصلاً‌هستهٔ​ فرصتِ داشتنِ آینده‌ای را پیدا می‌کرد.

سانی نشست، چشمانش را چرخاند و خوشهٔ رون‌هایی‌بکشد​ را پیدا کرد که خاطره‌هایش را توصیف می‌کردند.‌دهد​ شمشیرِ لاجوردی... یعنی بالاخره سلاح گیرش آمده بود؟

خاطره: [شمشیرِ لاجوردی].

رتبهٔ خاطره: بیدارشده.

نوعِ خاطره: سلاح.

توصیفِ خاطره: [در این ساحلِ فراموش‌شده، تنها فولاد به یاد می‌آورد.]

«ها. جالبه.»

اطلاعاتِ زیادی‌درآوردنِ​ نمی‌داد، اما‌کهنه‌کار​ جالب بود.

سانی سلاحِ تازه‌اش را احضار کرد و بی‌درنگ شمشیرِ سبک و تیزی در دستش ظاهر شد. با احتسابِ دسته، حدود یک متر‌سایهٔ​ طول داشت. تیغه صاف و یک‌لبه بود و به نوکی زاویه‌دار ختم می‌شد. از فولادِ لاجوردی با الگویِ لایه‌لایهٔ زیبایی ساخته شده‌خرده‌های​ بود. در اعماقِ فولاد، جرقه‌های سفیدی به چشم می‌خورد. گاردِ شمشیر کوچک و ساده بود و تقریباً هیچ محافظتی از دستانِ صاحبش نمی‌کرد.

اگر سانی چیزی از سلاح‌های سرد سر درمی‌آورد، به آن تانگ‌دائو می‌گفت. اما هیچ ایده‌ای دربارهٔ این چیزها‌اینجا​ نداشت: تنها چیزی که دستگیرش شد این بود که تیغه یک‌لبه است، یعنی احتمالاً به جایِ سوراخ کردن،‌کارش​ برای بریدن و دریدن ساخته شده بود، و دسته‌اش آن‌قدر بلند بود که با هر دو دست گرفته شود.

تازه شمشیرِ قشنگی هم بود.

سایه را احضار کرد و وادارش کرد تا دورِ شمشیرِ لاجوردی‌احتسابِ​ بپیچد. فولاد بی‌درنگ به رنگِ مشکیِ مایل به آبی درآمد و‌محقق​ جرقه‌های سفیدی روی آن پراکنده شد. شبیهِ آسمانِ پرستارهٔ شب شده بود.

سانی برخاست و شمشیر را چند بار‌مرگِ​ تکان داد تا به وزنش عادت کند.‌وجود​ لبهٔ تیز آن هنگامِ شکافتنِ هوا سوت کشید.

«خب، حالا‌برده‌دارِ​ بالاخره شبیهِ یه‌یکی​ بیدارشدهٔ واقعی شدم.»

پس از آن، نگاهی به جسدِ لاشخورِ‌انسانی​ زره‌پوش انداخت و چهره در هم کشید.‌اینکه​ اَه، این قسمتش قرار نبود خوشایند باشد.

پس از مدتی، توانست زرهِ ترک‌خورده را بشکند و‌تایرنتی​ چند تکه گوشتِ نرم و صورتی را ببُرد. استخراجِ بلورِ‌اینجا​ درخشان از سینهٔ جانور را هم فراموش نکرد؛ خردهٔ روح.

بدونِ امیدِ چندانی، با به یاد آوردنِ‌مرگِ​ روشِ کار، سعی کرد خرده را جذب‌وجود​ کند؛ همان‌طور که انتظار داشت، هیچ اتفاقی نیفتاد.

«اینا واقعاً‌برده‌دارِ​ هیچ استفادهٔ‌انسانی​ مستقیمی برام ندارن.»

سانی شانه‌ای بالا انداخت، خردهٔ روح و گوشت‌یکی​ را در کوله‌پشتیِ دست‌سازی که از جلبک‌های سیاه‌مجموع​ بافته بود گذاشت و به خورشید نگاه کرد.

هنوز اولِ روز بود. شانسِ خوبی داشت تا پیش از بازگشتِ دریا خودش را به تپهٔ‌لاشخورِ​ دوردست برساند. با این حال، پای چپش در مبارزه با جانورِ لاشخور آسیب دیده بود، بنابراین‌بودند​ راه رفتن به آسانیِ قبل نبود. دندان‌هایش را روی هم فشرد و لنگ‌لنگان به راه افتاد.

ساعت‌ها گذشت. به دلیلِ کبودی‌ها و هوشیاریِ بیشتر، پیشرفتِ سانی به میزانِ قابل‌توجهی کند شده بود. عرق می‌ریخت، دندان‌هایش را‌برای​ روی هم می‌فشرد و با هر قدم درد می‌کشید. بدتر از آن، هرچه بیشتر در هزارتو پیش می‌رفت، مسیرها گیج‌کننده‌تر و‌مصرفِ​ درهم‌تنیده‌تر می‌شدند. حتی با کمکِ سایه هم مدام مجبور می‌شد مسیرش را برگردد و برای حرکت در جهتِ درست تقلا می‌کرد.

«لعنتی، لعنتی، لعنتی...»

اگر چیزی تغییر نمی‌کرد، سانی به‌کهنه‌کار​ هدفش نمی‌رسید. و این یعنی زیرِ‌یعنی​ فشارِ دریایِ بازگشته له می‌شد و می‌مرد.

سانی که به خودش اجازه نمی‌داد به مرگ فکر کند، سعی کرد تندتر راه برود. با این حال‌جالب​ نمی‌توانست خیلی هم عجله کند: یک گردشِ اشتباه دقایقِ ارزشمندی را از او می‌گرفت، پس باید مسیر را‌دشمن​ با دقت انتخاب می‌کرد. علاوه بر این، اگر متوجهِ کمینِ دیگری نمی‌شد، در دم جانش را از دست می‌داد.

«گندش بزنن!»

درست زمانی که داشت ناامید می‌شد،‌دیگر​ سایه‌اش ناگهان چیزی دید که سانی‌کدام​ را لحظه‌ای در بهت فرو برد.

کمی جلوتر در مسیر، بعد از چند پیچ، مرجان‌ها‌دیگر​ از هم باز می‌شدند و محوطهٔ کوچکی می‌ساختند. و‌لاشخورِ​ وسطِ آن محوطه، کسی داشت روی گِل‌ها راه می‌رفت.

اولین چیزی که سانی دید پوستی روشن بود... مقدارِ زیادی پوست. دخترِ قدبلند و لاغراندام تنها دامنِ دست‌ساز و سینه‌بندِ‌مرگِ​ زمختی به تن داشت که هر دو از جلبکِ دریایی ساخته شده بودند. با این حال، به نظر نمی‌رسید این‌احضارِ​ موضوع آزارش دهد. با چهره‌ای آرام ایستاد و به عقب نگاه کرد. باد با موهای نقره‌ای و کوتاهش بازی می‌کرد.

او نفیس بود، ستارهٔ دگرگون.

انتهایِ طنابِ طلاییِ‌کهنه‌کار​ عجیبی را در‌دیگر​ یک دست گرفته بود.

و در سرِ دیگرِ‌درآوردنِ​ طناب، کاسیا، دخترِ نابینا،‌یکی​ با احتیاط به دنبالش می‌آمد.

ناولها | novelha.net