---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 399: سکهٔ طلایی • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 399: سکهٔ طلایی

0

اگر سانی دلش برای یک چیزِ ساحلِ فراموش‌شده تنگ شده بود، همان کمیابیِ منابع‌جمله​ در آنجا بود. در نتیجه، ارزشِ خرده‌های روح در آنجا بسیار بیشتر از دنیای واقعی‌داد​ بود. خب... دست‌کم آن بخش‌هایی از عالمِ رؤیا که ارتباطِ بهتری با دنیای واقعی داشتند.

نه اینکه خرده‌ها اینجا ارزان باشند. فقط معاملاتی که سانی می‌توانست اینجا جوش‌جمع​ بدهد، به اندازهٔ معاملاتش در شهرِ تاریک سودآور نبود. همچنین نمی‌توانست خرده‌های روح را‌آن‌ها​ با خود به دنیای واقعی ببرد، که این هم روی قیمتِ نهایی تأثیر می‌گذاشت.

در نهایت، مجموعه بلورهایی که در آخرین سفرش به جزایرِ زنجیری جمع کرده بود — از‌بیشترِ​ جمله آن‌هایی که از موجوداتِ سقوط‌کرده به دست آورده بود — تنها سه خاطره با کاربردی مشکوک‌می‌رفتند​ نصیبش کرد. آن‌ها را به خوردِ قدیس داد و شمارشگرِ قطعه‌های سایهٔ او را به [۱۶۳/۲۰۰] رساند.

«گمونم بد نباشه.»

سانی پس از پایانِ کارش در پارک،‌بلورهایی​ به آشپزخانه‌ها رفت و میوه‌هایی را که‌جمله​ پیدا کرده بود با مقداری اعتبار تاخت زد.

این میوه‌ها در جزایرِ زنجیری کالای بسیار کمیابی بودند؛ نمی‌شد از آن‌ها چیزِ مفیدی ساخت که به دردی بخورد، اما یک‌تنها​ آدمِ باهوش در پناهگاه زمانی روشی پیدا کرده بود تا از آن‌ها شرابی بسیار گیرا و خوش‌طعم بگیرد. خودِ سانی پس‌رفت​ از تجربیاتش در ساحلِ فراموش‌شده دورِ الکل را خط کشیده بود، اما بدش نمی‌آمد از این راه پولی به جیب بزند.

در روزهای نخستِ پناهگاه، این شراب بینِ بیدارشدگانِ محلی حسابی طرفدار داشت. طولی نکشید که بیشترِ تاک‌های آدم‌خواری که‌می‌دادند​ این میوه‌ها را می‌دادند، در جزیرهٔ اطرافِ دژ تا مرزِ انقراض ریشه‌کن شدند. حالا فقط کسانی شانسِ پیدا کردنِ‌قیمتش​ چند میوه را داشتند که دورتر می‌رفتند و بیشتر جانشان را به خطر می‌انداختند، برای همین قیمتش حسابی بالا بود.

«فکر کنم این...‌راه​ اِ... پولِ یه یخچالِ‌روزهای​ جدید رو جور کنه.»

سانی تصورِ بسیار مبهمی از قیمتِ یخچال داشت،‌آخرین​ اما حدس می‌زد که این معاملهٔ اخیر برای‌موجوداتِ​ پوششِ هزینهٔ خریدِ یک یخچالِ جدید کافی باشد.

در مجموع، از نتیجهٔ سفرِ اخیرش راضی بود. با‌آخرین​ سرعتی ثابت پیشرفت می‌کرد و رفته‌رفته هر چیزی را‌سقوط‌کرده​ که برای سرعت‌بخشیدن به این روند نیاز داشت، جمع می‌کرد.

...دقیقاً به‌موقع؛ با توجه به‌روزهای​ اینکه نفیس فقط چند روز تا‌حسابی​ تبدیل‌شدن به یک اهریمن فاصله داشت.

با اخمی کمرنگ از‌پولی​ حلقهٔ خرسنگ‌ها بیرون آمد‌نخستِ​ و به بالا نگاه کرد.

معاملاتش چند ساعتی طول کشیده بود، برای همین دیگر شب شده‌زنجیری​ بود. هلالِ ماه در آسمانِ تاریک پیدا بود و باد رفته‌رفته‌کاربردی​ سردتر و تندتر می‌شد. آن بالا، ابرهای سنگینی داشتند جمع می‌شدند.

«فکر کنم می‌خواد بارون بیاد.»

سانی که ناگهان خلقش‌بزند​ تنگ شده بود، آهی کشید‌بیدارشدگانِ​ و به برنامه‌هایش فکر کرد.

معمولاً در چنین مواقعی، مسیری برای گشت‌وگذارِ بعدی‌اش در جزایر تعیین می‌کرد؛ یا به سراغِ ویرانه‌ای کشف‌نشده می‌رفت،‌بیشترِ​ یا زیستگاهِ موجوداتِ کابوسی که خود را برای به مصاف رفتن و کشتنشان آماده می‌کرد. اما این گشت‌وگذارها چند‌خطر​ روز طول می‌کشید و او در حالِ حاضر در جهانِ بیداری کارهای زیادی داشت که باید به آن‌ها می‌رسید.

«یعنی الان می‌تونم برگردم؟»

تنها حدود چهار ساعت در عالمِ رؤیا وقت گذرانده بود، اما گاهی همین کافی بود — دست‌کم برای او.‌دست​ سانی اصلاً نمی‌دانست چرا تجربه‌اش از گذرگاه‌ها با بیشترِ مردم فرق دارد، اما حدس می‌زد دلیلش یا دو هسته‌اش‌پایانِ​ باشد، یا اینکه حتی پیش از آنکه بیدارشده شود، یک سالِ تمام را در این جهانِ مرده گذرانده بود.

شاید [جرقهٔ ایزدی]‌جیب​ هم در این‌نخستِ​ قضیه بی‌تأثیر نبود.

در هر صورت، ترجیح می‌داد از بازگشتِ زودهنگام و پی‌درپی به جهانِ بیداری پرهیز‌طرفدار​ کند تا بی‌جهت جلبِ توجه نکند. اما امروز حاضر بود احتیاطِ بیش از حد‌حالا​ را کنار بگذارد... کارهایی که آنجا انتظارش را می‌کشیدند بسیار مهم، یا دست‌کم اضطراری بودند.

سانی شانه‌ای بالا انداخت و به سمتِ جزیرهٔ قربانگاه به راه‌زنجیری​ افتاد. در تاریکیِ مطلق روی مسیرِ سنگی قدم می‌زد. نگاهی به‌کاربردی​ پردهٔ ابرهایی انداخت که ماه را پوشانده بودند و آه کشید.

«حالا انگار واقعاً‌نهایی​ دلم می‌خواست زیرِ‌نهایت​ بارون برم بیرون.»

با نزدیک شدن به تک‌سنگِ‌روزهای​ سفیدِ قربانگاه، چند لحظه مکث کرد‌حسابی​ و بعد دستش را رویش گذاشت.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

«...آها. مثل‌نهایی​ اینکه واقعاً‌می‌گذاشت​ خیلی زوده.»

چقدر ناامیدکننده.

کاری جز وقت‌کشی و انتظار برای فرصتِ فعال کردنِ‌بیدارشدگانِ​ گذرگاه از دستش برنمی‌آمد؛ کمی قدم زد، به اعماقِ‌آدم‌خواری​ حوضچهٔ زلال خیره شد و دوباره کمی قدم زد.

سرانجام به قربانگاه برگشت و دستهٔ‌بزند​ خنجرِ ابسیدین را که روی سطحش‌محلی​ افتاده بود گرفت... صرفاً از روی بی‌حوصلگی.

سانی تمامِ عضلاتِ بدنش را منقبض کرد و‌آخرین​ کوشید آن خنجرِ لعنتی را بلند کند، اما هرچه‌سقوط‌کرده​ زور زد، خنجر حتی یک میلی‌متر هم تکان نخورد.

«تکون بخور لعنتی!»

با این حال، فایده‌ای نداشت.

سانی که ناامید شده‌پولی​ بود، چهره در هم کشید‌شراب​ و خنجر را رها کرد.

«خب، اینم از این... بازم...»

اما همان لحظه، سکهٔ طلای سنگینی از زیرِ ساعدبندش بیرون لغزید و با صدای آهنگینی‌جمله​ روی سطحِ صیقلیِ قربانگاه افتاد. سکه چند بار غلت خورد و بعد تخت روی زمین‌داد​ نشست؛ چهرهٔ شخصِ زیبایی با نقشِ هلالی بر پیشانی، با لبخندی بی‌خیال به او نگاه می‌کرد.

«آها، راست‌پولی​ می‌گی... اصلاً پاک‌روزهای​ یادم رفته بودش...»

سانی دست برد تا سکه را بردارد، اما‌نخستِ​ در همان لحظه، پردهٔ ابرها کمی شکافت و پرتویی‌نکشید​ از نورِ خالص و رنگ‌پریدهٔ مهتاب به پایین تابید.

نور روی سکه‌تأثیر​ افتاد و برقی‌مجموعه​ در آن انداخت.

...لحظه‌ای بعد، سطحِ سکه ناگهان با درخششی اثیری روشن‌آخرین​ شد. اجزای چهرهٔ شخصی که رویش حک شده بود‌سقوط‌کرده​ واضح‌تر شد و بعد در دلِ نور ناپدید شد.

با محو‌پولی​ شدنِ نور، سکه‌روزهای​ هم ناپدید شد.

سانی با چهره‌ای بهت‌زده به‌جیب​ جای خالیِ سکه که تا چند‌بیدارشدگانِ​ ثانیه پیش همان‌جا بود خیره ماند.

در همان لحظه،‌تأثیر​ طلسم ناگهان در‌مجموعه​ گوشش زمزمه کرد:

[سایه قوی‌تر می‌شود.]

ناولها | novelha.net