---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 419: یافتم • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 419: یافتم

0

سانی سکه را در مشت فشرد و قدمی به‌می‌آورد​ جلو برداشت، سپس با احتیاط از کنار پیچکِ ضخیمی‌بهتره​ که روی کفِ کابینِ کوچک پهن شده بود گذشت.

یا شاید هم دیوار بود؟

از آنجا که کشتیِ باستانی کج و به پهلو افتاده بود، تشخیصِ کف از‌اون​ سقف کارِ سختی بود. سطحِ زیرِ پای سانی شیب داشت و مجبور بود برای‌بدنش​ حفظِ تعادلش خم شود. تپه‌های آوار و پیچک‌ها هم اصلاً کارش را راحت نمی‌کردند.

حالا دیگر سانی تقریباً مطمئن بود که پیچک‌ها بخشی از موجودی بزرگ‌ترند. وقتی از درگاهِ‌اون​ باریک بالا رفت و از کابین خارج شد، شکش بیشتر هم شد. به راهرویِ پهنی‌نگه​ که رسید، حس کرد بویِ شیرینی که در هوایِ تیره پیچیده بود، بسیار تندتر شده است.

اینجا همه‌چیز پوشیده از لایهٔ ضخیمی از خزهٔ مایل به سرخ بود و پیچک‌های درهم‌تنیده‌اینکه​ از میانش درآمده و به هر سو کشیده شده بودند. سانی بی‌اختیار حس کرد انگار‌به‌جایِ​ درونِ موجودی غول‌پیکر است؛ لاشهٔ چوبیِ کشتیِ باستانی استخوان‌هایش بود، خزه‌ها گوشتش، و پیچک‌ها رگ‌هایش.

نسیمِ گرمی که با فواصلِ آهنگین در لاشهٔ کشتی می‌وزید، او را یادِ نفس‌های کُندِ‌گرفت​ غولی خفته می‌انداخت. از جایی در اعماقِ کشتی می‌آمد، آن بویِ شیرین و حال‌به‌هم‌زن را‌نزدیک​ با خود می‌آورد و بعد برای ده دوازده ثانیه قطع می‌شد، تا اینکه دوباره برگردد.

پس... بهتره کاری‌بعد​ نکنم که اون‌قطع​ چیز بیدار بشه.

سانی چند لحظه فکر کرد و بعد تصمیم گرفت به‌جایِ فرستادنِ سایه‌ها برای گشتنِ کشتی، هر دو‌بیدار​ را دورِ بدنش نگه دارد. در موقعیت‌هایی که هر آن احتمالِ رویارویی با دشمنی ناشناخته وجود داشت،‌رویارویی​ نزدیک بودنِ آن‌ها بی‌نهایت مهم بود... دست‌کم در گذشته که این روش بارها جانش را نجات داده بود.

قدمی به جلو برداشت، حالتِ فنریِ‌شیرین​ خزه را زیرِ پایش حس کرد و‌قطع​ بعد تلوتلو خورد. دیدش کمی تار شد...

آخ...

بدترین پیش‌بینی‌هایش درست از آب درنیامد. برخلافِ شکوفهٔ خون، دانه‌های ریزِ گرده —‌نکنم​ یا هاگ، یا هر لعنتی که نفس کشیده بود — سعی نکردند در ریه‌هایش‌دورِ​ ریشه بدوانند و از میانِ گوشتش رشد کنند. در عوض، خیلی ساده مسمومش کردند.

سم واردِ ریه‌هایش شده، بعد به جریانِ خونش راه یافته بود و حالا داشت در بدنش پخش می‌شد.‌بشه​ سانی به‌راحتی می‌توانست مجسم کند که از هوش می‌رود و روی زمین می‌افتد، بعد خزهٔ مایل به سرخ روی‌وجود​ بدنش رشد می‌کند، آرام هضمش می‌کند و او می‌شود غذایِ موجودی که لاشهٔ کشتیِ باستانی را غصب کرده بود...

اما قرار نبود چنین شود.

به‌محضِ اینکه سم واردِ جریانِ خونش شد، بافتِ خون به تکاپو‌چند​ افتاد. انگار واقعاً از اینکه چیزِ بیگانه‌ای به قلمرواش تجاوز کند‌نگه​ بیزار بود. آرام اما پیوسته، دست به کارِ نابودیِ سم شد.

سانی فقط‌می‌آورد​ باید درد‌دوازده​ را تحمل می‌کرد.

نگاهِ بی‌رحم را احضار کرد، از دستهٔ نیزه کمک گرفت تا تعادلش‌بهتره​ را حفظ کند و منتظر ماند تا دیدش دوباره شفاف شود. یکی دو‌فرستادنِ​ دقیقه بعد، سانی آرام نفسش را بیرون داد و به راهش ادامه داد.

چند دقیقه بعد، با وجودِ درد و ضعفی‌خود​ که هنوز آزارش می‌داد، سکهٔ دومی را از‌دوباره​ روی خزه برداشت و لحظه‌ای به آن خیره ماند.

شخصِ زیبارویی که هلالِ ماهی روی پیشانی‌اش‌اون​ نقش بسته بود، با حالتی بی‌خیال به‌تصمیم​ او لبخند می‌زد. سانی در جواب اخم کرد.

آخه تو‌می‌آورد​ به چی‌دوازده​ این‌قدر خوشحالی، احمق؟

روی برگرداند و دید سکهٔ‌دوازده​ دیگری چند متر جلوتر در‌دوباره​ راهرو میان خزه برق می‌زند.

...انگار کسی این سکه‌ها را مثل‌شیرین​ خرده‌نان اینجا گذاشته بود تا یک شکارچیِ‌قطع​ گنجِ بی‌خبر را به سمتِ جایزه‌اش بکشاند.

...چقدر هم راحت.

سانی با دلهره به سمتِ سکهٔ سوم رفت،‌اینکه​ آن را برداشت، در کوله‌اش پنهان کرد و‌بیدار​ سپس با احتیاط به عمقِ لاشهٔ کشتی پیش رفت.

طولی نکشید که به دیواری رسید که دروازه‌ای عظیم راهش را بسته بود. سطحِ چوبیِ دیوار ترک خورده و به سمتِ بیرون خم شده‌به‌جایِ​ بود، انگار چیزی از آن طرف فشارِ سنگینی به آن می‌آورد. تاک‌های اینجا به‌طور خاصی ضخیم و صمغ‌آلود بودند و در پرتوهای نوری که‌جانش​ از سوراخِ بزرگی در بدنهٔ کشتی درست در بالای سرشان به داخل می‌افتاد، می‌درخشیدند. بوی شیرینی که در هوا پیچیده بود، تقریباً داشت خفه‌اش می‌کرد.

سانی با چهره‌ای درهم‌کشیده به دیوارِ کج‌وکوله خیره‌خود​ ماند. با اینکه نمی‌توانست آن طرفش را ببیند،‌دوباره​ می‌توانست شکلِ سایه‌های آن سوی دیوار را حس کند.

فضایی بسیار بزرگ‌تر، وسیع و باز پشتِ آن دیوارهٔ ضخیم از دیدش پنهان مانده بود. حدس‌به‌جایِ​ زد که آنجا انبارِ بارِ اصلیِ کشتیِ باستانی باشد. و در آن، چیزِ عظیمی حرکت می‌کرد، به‌آرامی‌بی‌نهایت​ منبسط و منقبض می‌شد. تمامِ تاک‌های قهوه‌ای که لاشهٔ کشتی را بلعیده بودند، از همان‌جا سرچشمه می‌گرفتند.

نسیمِ حال‌به‌هم‌زنی که هرازگاهی در‌ثانیه​ کشتیِ باستانی می‌وزید، هم‌زمان با‌برگردد​ منقبض‌شدنِ آن سایهٔ عظیم می‌آمد.

سانی کمی آنجا مکث کرد، سپس تصمیم گرفت که هیچ تمایلی برای برهم‌زدنِ‌کاری​ خوابِ آن موجود ندارد. به‌جای اینکه سعی کند در را باز کند، بالا‌سایه‌ها​ پرید، لبه‌های سوراخِ بالای سرش را گرفت و از بدنهٔ بیرونیِ کشتی بالا رفت.

به هر حال کاملاً مطمئن بود گنجی مثل سکه‌های معجزه‌آسا‌بعد​ در انبارِ اصلی کنارِ بقیهٔ بارهای معمولی نگهداری نمی‌شد. مگر اینکه‌اون​ کاملاً مطمئن می‌شد چارهٔ دیگری ندارد، وگرنه قصد نداشت واردش شود.

سانی توانایی‌هایش را تا حدِ زیادی قبول داشت، اما نه آن‌قدر که ترس‌فکر​ را به‌کلی فراموش کند. مبارزه با آن چیزِ آن تو کارِ او نبود، دست‌کم‌دشمنی​ هنوز نه. آخر چطور می‌توانست یک تودهٔ عظیم از تاک و خزه را بکشد؟

به‌جای امتحان‌کردنِ این کار، روی بدنهٔ شیب‌دارِ کشتیِ باستانی راه رفت،‌بهتره​ با دقت از شکاف‌هایی که تاک‌های ضخیمِ قهوه‌ای از آن‌ها به بیرون‌به‌جایِ​ می‌خزیدند دوری کرد و خیلی زود از محدودهٔ انبارِ بارِ اصلی گذشت.

حالا داشت به سینهٔ درهم‌شکستهٔ کشتی نزدیک می‌شد. بدنه‌اینکه​ در اینجا آسیبِ شدیدی دیده بود؛ بیشترِ آن پر‌بشه​ بود از ترک‌های پهن، سوراخ‌های دندانه‌دار و تخته‌های تکه‌تکه‌شده.

دیدنِ این صحنه سانی را به فکر فرو برد که چه بر سرِ آن کشتیِ باشکوهی که روی سکه‌های معجزه‌آسا‌نکنم​ دیده بود، آمده است. کشتی مشخصاً یک کشتیِ معمولی نبود... چرا اینجا، در این جزیرهٔ دورافتاده سقوط کرده بود؟ چرا‌رویارویی​ سینه‌اش در چنین وضعیتِ ویرانی قرار داشت؟ اصلاً این کشتی روی چه چیزی شناور بود؟ مگر در آسمان‌ها پرواز می‌کرد؟

اگر این‌طور بود،‌برگردد​ شاید خردشدگی به‌نکنم​ سراغش آمده بود.

سانی که حس می‌کرد نمی‌تواند روی این سطحِ‌اینکه​ خطرناک در سایه‌ها پنهان بماند، دوباره به داخل‌بیدار​ خزید و به‌نرمی روی فرشِ خزه فرود آمد.

...درست چند قدم دورتر از جایی که ایستاده‌می‌شد​ بود، چند سکهٔ طلایی روی زمین برق می‌زدند و‌بیدار​ یکی دیگر هم جلوتر در راهروی تاریک افتاده بود.

سانی با احتیاط آن‌ها را‌می‌آمد​ جمع کرد و سپس به‌بعد​ عمقِ لاشهٔ کشتی پیش رفت.

طولی نکشید که اتاقی‌بهتره​ را پیدا کرد که حتماً‌بیدار​ نقشِ خزانهٔ کشتی را داشت.

بی‌درنگ فهمید چیزِ خاصی در آنجا هست... فقط به این دلیل که تخته‌های کفِ اطرافِ درِ‌بیدار​ سنگین، تنها جایِ کلِ کشتیِ باستانی بود که هیچ اثری از خزهٔ مایل به قرمز و‌احتمالِ​ تاک‌های صمغ‌آلود نداشت و در هوای نزدیکِ آن بوی شیرین و حال‌به‌هم‌زنِ هاگ‌های سمی به مشام نمی‌رسید.

سانی جلوی‌خود​ در ایستاد‌بعد​ و لبخند زد.

...یافتم!

ناولها | novelha.net