---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 144: حقِ چالش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 144: حقِ چالش

0

سانی حس کرد عرقِ سردی از پشتش پایین می‌چکد. با صدای مارگونهٔ گانلاگ به لرزه‌انداختند​ افتاده بود و وسوسه می‌شد به زانو بیفتد و طلبِ بخشش کند. با این حال،‌عضلاتِ​ می‌فهمید تک‌تکِ افرادِ حاضر در تالارِ بزرگ هم در آن لحظه همین حس را داشتند.

همهٔ حاضران در آنجا کاری‌غریبه​ کرده بودند که ممکن بود از‌کشید​ چشمِ آن ستمگر جرم محسوب شود.

چیزی نمانده بود بشنود مردم دارند به‌عوض​ گناهانشان اعتراف می‌کنند، اما در آن لحظه،‌شجاع​ هیاهوی عجیبی کنارِ درها توجهش را جلب کرد.

دو نگهبان با قاطعیتی تهدیدآمیز حرکت کردند، مردی را به وسطِ تالار‌شجاع​ کشیدند و روی زمین انداختند. مرد لباس‌های ژنده‌ای به تن داشت و‌ارادهٔ​ به‌طرزِ دردناکی لاغر بود، چیزی که نشان می‌داد از ساکنانِ سکونتگاهِ بیرونی است.

با این حال، رشته‌هایی از عضلاتِ قدرتمند زیرِ پوستِ نازکش می‌جنبید و نگاهِ خشمگین و بی‌باکِ چشمانش باعث می‌شد مغرور و‌دردناکی​ سرکش به نظر برسد. با نگاهی تحقیرآمیز به نگهبانان، خودش را از روی زمین جمع کرد و ایستاد، پشتش را صاف‌سرکش​ کرد و سرش را بالا گرفت. ذره‌ای ترس در چهره‌اش دیده نمی‌شد. در عوض، نفرتی تاریک و خشمگین در آن موج می‌زد.

گانلاگ از روی تختش به مردِ شجاع خیره شد و سرش‌کشید​ را کمی کج کرد. مردِ غریبه با دیدنِ تصویرِ خودش در نقابِ‌طنین‌انداز​ طلایی چهره در هم کشید، اما باز هم سرش را پایین نینداخت.

این ارادهٔ خالصه.‌ترس​ سانی تحت‌تأثیرِ غریبه‌نمی‌شد​ قرار گرفته بود.

در همین حال، صدای‌نمی‌شد​ سرورِ روشن بارِ دیگر‌موج​ در تالارِ بزرگ طنین‌انداز شد:

«رعایای من. امروز مهمان داریم. این مرد که جوبی نام دارد، از سکونتگاهِ بیرونی به دیدنمان آمده است. اخیراً شنیده شده که اتهامی به‌می‌داد​ یکی از افرادِ من وارد کرده است. به‌عنوانِ سروری عادل و خیرخواه، جوبی را به اینجا دعوت کرده‌ام تا از پرونده‌اش دفاع کند و‌خودش​ مجرم را رسوا سازد. ما باید ته‌وتوی این قضیه را درآوریم! هر چه باشد، قانون تنها ستارهٔ راهنمای ما در این دنیای تاریک است...»

با وجودِ اینکه سانی از فشارِ روانیِ زرهِ گانلاگ در امان بود، باز هم به‌طرزِ عجیبی‌تحت‌تأثیرِ​ تحت‌تأثیرِ صدای عمیق و نرمِ او قرار گرفت. حتی مو به تنش سیخ شد. با یا بدونِ‌اخیراً​ آن خاطرهٔ طلایی، سرورِ روشن جذبه‌ای قدرتمند و فریبنده داشت. سخت بود که به حرف‌هایش گوش ندهد.

اما مردی که‌ترس​ جوبی نام داشت،‌نمی‌شد​ فقط پوزخند زد.

«درسته. اومدم تا یکی از اوباشت‌نفرتی​ رو متهم کنم، گانلاگ. ببینم چطور می‌خوای‌خیره​ از این یکی قسر در بری، حروم‌زاده.»

با این حرف، دستش را بالا آورد و با‌مردی​ انگشت به گروهِ شکارچیان اشاره کرد که از گوشهٔ‌ژنده‌ای​ همیشگی‌شان در تالارِ بزرگ داشتند ماجرا را تماشا می‌کردند.

«اون مردی که اونجاست، یکی از به‌اصطلاح راهیاب‌های تو، قاتله. اون یه بچهٔ بی‌گناه رو به‌تحت‌تأثیرِ​ چندش‌آورترین شکلِ ممکن کشته. تو این سال‌ها دیدم که تو و نوچه‌هات چه جنایت‌های پستی مرتکب‌آمده​ شدین، اما دیگه کافیه. امروز می‌بینم که چطور با جونش تقاصِ کاری رو که کرده پس میده!»

موجی از پچ‌پچ‌های بهت‌زده در میانِ جمعیت پیچید. متهم کردنِ یک راهیاب‌تختش​ کاری نبود که یک آدمِ عاقل هرگز انجام دهد. به‌خاطرِ جایگاهِ محترمشان، این‌نینداخت​ مردان تقریباً غیرقابل‌تعرض بودند. با این حال، به نظر می‌رسید جوبی کوتاه نمی‌آید.

گانلاگ گفت:

«...که این‌طور؟ اتهامِ‌جلب​ سنگینیه، جوبی. لطفاً‌تهدیدآمیز​ بیشتر برامون بگو.»

مردِ اهلِ‌شجاع​ سکونتگاهِ بیرونی‌کمی​ دندان قروچه کرد.

«اون آشغال و آدم‌هاش یه بچهٔ ساده‌لوح رو با وعدهٔ انواع و اقسامِ پاداش‌ها و‌خیره​ ثروت‌ها کشوندن تو گروهشون. بهش گفتن قراره یکی از خودشون بشه و بیاد تو این‌گرفته​ قلعهٔ لعنتیِ شما زندگی کنه. اما در واقع، فقط به عنوانِ طعمه انداختنش جلوی هیولاها!»

روی زمین تف کرد.

«شما ترسوهای لعنتی چطور‌نگهبان​ جرئت می‌کنید اسم خودتون رو‌مردی​ بذارید شکارچی؟! هیچ شرمی ندارید؟!»

سکوتِ سنگینی در تالارِ بزرگ حاکم شد. حالا مردم با چهره‌هایی درهم‌کشیده به گروهِ‌ارادهٔ​ شکارچی‌ها خیره شده بودند. ساکنانِ قلعه عادت داشتند خودشان را به ندیدنِ انواع و اقسامِ‌نام​ کارهای شرورانه بزنند، اما تمامِ آن کارها را انسان‌ها در حقِ انسان‌های دیگر مرتکب می‌شدند.

چیزی که نمی‌توانستند ببخشند، خیانتِ یک انسان به‌نفرتی​ همنوعِ خود و سپردنش به موجوداتِ کابوس بود.‌کمی​ در شهرِ تاریک، این کار دست‌کمی از کفر نداشت.

گانلاگ سرش را به‌نمی‌شد​ سمتِ شکارچی‌ها چرخاند و‌موج​ آن‌ها زیرِ نگاهش لرزیدند.

«حقیقت داره؟»

مسن‌ترین فردِ گروه، یعنی‌کمی​ همان راهیاب، نگاهِ تیره‌ای به‌طلایی​ جوبی انداخت و اخم کرد.

«باید سوءتفاهمی پیش اومده باشه، سرورم. پسری که ازش حرف‌موج​ می‌زنید، عضوِ بسیار ارزشمندی برای گروهِ من بود. همهٔ ما‌نقابِ​ امیدِ زیادی به آینده‌ش داشتیم. مرگش همه‌مون رو خیلی ناراحت کرد.»

صدایش محکم و‌دیده​ آرام بود. شاید حتی‌تاریک​ بیش از حد آرام.

جوبی غرید:

«دروغه! من خودم اون روز برحسبِ اتفاق‌تصویرِ​ داشتم شکار می‌کردم و همه‌چیز رو با دو‌خالصه​ تا چشمِ خودم دیدم! می‌دونم چی‌کار کردید، عوضی!»

گانلاگ رو به جمعیت چرخید‌دیده​ و آهی کشید. پس از‌موج​ گذشتِ مدتی، با لحنی جدی گفت:

«چه وضعیتِ ناگواری. به نظر می‌رسه که حرفِ تو در برابرِ حرفِ اونه، جوبی. چی‌کار باید کرد، چی‌کار باید کرد؟ البته‌کشید​ که من با تمامِ وجود به مردانِ شجاعم اعتماد دارم. کی اون‌قدر ناسپاسه که به این قهرمان‌ها بی‌اعتماد باشه، اونم وقتی‌آمده​ همین‌ها هستن که همه‌تون رو زنده نگه داشتن؟ مطمئناً هیچ‌کسِ به این پستی و شرارتی بینِ شما نیست، تحت‌الحمایه‌های عزیزِ من.»

سانی نفسش را حبس کرد و حس کرد این صدای‌وسطِ​ موذی مستقیماً او را نشانه گرفته است. تهدیدِ مورمورکننده‌ای که‌به‌طرزِ​ پشتِ این کلمات پنهان بود، چندان هم نامحسوس به نظر نمی‌رسید.

گانلاگ چند لحظه سکوت کرد و هالهٔ روانیِ‌نقابِ​ سرکوبگرش را بر سرِ جمعیت کوبید. سپس رویش‌تحت‌تأثیرِ​ را برگرداند، اجازه داد مردم نفس بکشند و گفت:

«اما شایستهٔ من نیست که در چنین مسئلهٔ خطیری طرفِ‌موج​ کسی رو بگیرم. و این مسئله، اوه، واقعاً هم خطیره.‌نقابِ​ چه دوراهیِ سختی. چطور عدالت رو برقرار کنیم، تحت‌الحمایه‌های من؟»

در سکوتی که به دنبالش‌عوض​ آمد، گما، رهبرِ شکارچی‌ها و‌تختش​ راهیاب‌ها، ناگهان به حرف آمد:

«سرورم، اگر اجازه بدید صحبت کنم. مگه قانونی وجود نداره‌وسطِ​ که کاملاً مناسبِ این وضعیت باشه؟ قانونی که از زمانِ سکونتِ‌دردناکی​ انسان‌ها تو این قلعهٔ باستانی وجود داشته. البته منظورم حقِ مبارزه‌طلبیه.»

او نگاهی‌شجاع​ به جوبی انداخت‌غریبه​ و لبخند زد:

«اگه این شکارچیِ شجاع ذره‌ای به اتهامش شک داره، باید کنار بکشه. اگه نه، می‌تونه مجرم‌کمی​ رو به مبارزه بطلبه و حرفش رو با خون ثابت کنه. البته، مقصرِ اصلیِ اینجا... منم.‌روشن​ به عنوانِ شخصِ مسئولِ این مردان، هر جرمی که در نقشِ شکارچی مرتکب بشن، تقصیرِ منه.»

لبخندِ جذابِ‌چهره‌اش​ گما، پهن‌نمی‌شد​ و دوستانه بود.

«خب نظرت چیه، جوبی؟‌نگهبان​ کوتاه میای؟ یا می‌خوای‌کردند​ من رو به مبارزه بطلبی؟»

شکارچیِ اهلِ سکونتگاهِ بیرونی مدتی به او‌تصویرِ​ چشم‌غره رفت، در حالی که چشمانش از‌ارادهٔ​ خشم و تحقیر می‌سوخت. سرانجام به تندی گفت:

«فکر می‌کنی ازت می‌ترسم، سگِ‌دیده​ دست‌آموز؟ باشه، چرا که نه.‌موج​ تو رو به مبارزه می‌طلبم!»

ناولها | novelha.net