چپتر 1143: تلفاتِ جانبی
0جنابِ آمیران، یکی از شوالیههای والامقامِ خاندانِ بزرگِ دلاوری، بالای برجِ خوابگاهیِ تازهسازی ایستاده بود وشلیکِ به گسترهٔ شهرِ زیرِ پایش نگاه میکرد. بین او و مانعِ عظیمِ دیوارِ دفاعی که ازکشید پایتختِ محاصره در برابرِ ویرانیهای زنجیرهٔ کابوسها محافظت میکرد، امتدادِ درازی از ساختمانهای صنعتی قرار داشت.
پناهگاههای غیرنظامی و خوابگاههای زیادی هم آنجا بود؛ با آغازِشرافتمندِ تخلیه، حتی مناطقِ صنعتی مثلِ اینجا هم به کار گرفتهپیروزی شده بودند و آوارگانِ بیشماری را در خود جای میدادند.
آوارگان در فاصلهای دور، زیرِ پایش مثلِ مورچههایی ریز در حرکتبرای بودند. انگار غرشِ رعدآسای شلیکِ توپهای ریلی حالشان را خراب نمیکرد... پسحتمیاش از ماهها محاصرهٔ پیدرپی، مردم لابد به هیاهوی آن عادت کرده بودند.
شوالیه آمیرانمیدادند چهره درفاصلهای هم کشید.
«...تلفاتِ جانبی زیاد میشه.»
اما جنگ همین بود. اگر دشمن به توافقِ دور نگهداشتنِ درگیریها ازحال شهرها پایبند میماند، هیچکدام از این مردم مجبور نبودند بمیرند، اما حالا کهقطرهای خاندانِ سرود دست به کار شده بود، دستِ جنگجویانِ شرافتمندِ دلاوری بسته بود.
به هر حال، جانِ انسانهای عادی مثلِ آب بود. مهم نبود برای رسیدن بهچقدر پیروزی چقدر از آنها را فدا میکرد، باز هم قطرهای در اقیانوس بود. آمیراننمیداد از بهایِ انسانیِ پیروزیِ حتمیاش خوشحال نبود، اما چندان هم غمی به دل راه نمیداد.
با چیزهاییمیدادند که او میدانست،دور مرگشان اهمیتی نداشت.
صدای قدمهای سبکی از پشتِ سر شنید و ازدور روی شانه نگاه کرد. یکی از بیدارشدگانش با خبریریلی تازه نزدیک شد. هیجانی تاریک در چهرهاش موج میزد.
«مکان رو تأیید کردیم، قربان.»
آمیران سر تکان داد.
گروهِ قاتلانِ سرود همراه با یکی از کاروانهای تدارکاتی به پایتختِ محاصره نفوذتوپهای کرده بودند. کارکنانِ اصلی کشته شده بودند و شیادان هویتشان را به خود گرفتهچهره بودند. پس از عبور از دروازهها، بیهیچ ردی در هرجومرجِ شهرِ پرازدحام ناپدید شدند.
...یا دستکمآوارگانِ خودشان اینطورخود فکر میکردند.
در حقیقت، دلاوری از مدتها پیش این حمله را پیشبینیشرافتمندِ کرده بود. فریبکاریِ قاتلان بیفایده بود. آنها فقط به این دلیلچقدر توانسته بودند واردِ شهر شوند که بانو مورگان میخواست آنجا باشند.
برخورد با خادمانِ ملکهٔ کرمها در دروازهها آسانتر بود و خونریزیِ بسیاررسیدن کمتری داشت، اما در آن صورت ممکن بود عدهای از آنها فرارخوشحال کنند. پس، به آنها اجازه دادند تا عمقِ بیشتری واردِ تله شوند.
و حالا، افتخارِ اجرایِ انتقامِدور دلاوری از آن بزدلانِ پستغرشِ به شوالیه آمیران سپرده شده بود.
چه اهمیتی داشتبیشماری اگر تلفاتِ جانبیمیدادند به بار میآمد؟
برگشت و نگاهی به بیدارشدگانِ شجاعی انداخت کهدستِ روی بام جمع شده بودند. با جنگجویانی اینچنینمهم که در کنارش میجنگیدند، سگهای سرود هیچ شانسی نداشتند.
لبخندی سردجنگجویانِ بر لبانِبسته آمیران نشست.
«پس آماده بشین.آوارگان بهمحضِ اینکه دست بهریز کار بشن، ضربه میزنیم.»
در سالنِ تولیدِ تاریک و خالیِ یک کارخانهٔ زیرزمینیِ متروکه، گروهی از افرادجانِ دورِ آتشی شبحوار نشسته بودند. شعلههایش آبی بود و بیآنکه دودی تولید کند،اقیانوس میسوخت. عطرِ دلپذیری از آتش پخش میشد، اما انگار افرادِ حاضر متوجهش نبودند.
رهبرِ گروه زنی بود با لباسهای سادهٔ غیرنظامیعادی و جایِ زخمی رنگپریده که از روی چهرهٔ زیبایشباز میگذشت. او موروِ عروجیافته بود، ملازمِ خاندانِ بزرگِ سرود.
در آن لحظه، مورو داشت بهمورچههایی صدایِ آرامِ خراشیدنی گوش میداد کهشلیکِ انگار از جایی زیرِ کفِ کارخانه میآمد.
چهرهٔ بیدارشدگانِآوارگانِ اطرافش کمیخود متشنج بود.
تازهواردی در میانشان بود — مردی با یونیفرمِ ارتشِ تخلیهشرافتمندِ — که او نیز به صداها گوش میداد و چشمانشپیروزی کمی گشاد شده بود. او رابطِ آنها در پایتختِ محاصره بود.
پس ازجنگجویانِ چند لحظهبسته سکوت، مرد گفت:
«اون چیز...میدادند قرار نیست آزاددور بشه، مگه نه؟»
موروِ عروجیافته لبخند زد.
«معلومه کهمجبور میشه. وقتیبمیرند من دستور بدم.»
لحظهای مکثجنگجویانِ کرد وبسته بعد افزود:
«ولی جای نگرانی نیست. دربندانِدور خواهر جانورسالار خیلی مطیع هستن. هرچندرعدآسای این یکی از دستآموزهای معمولیش قویتره.»
مرد پوزخندِ تلخی زد.
«آه، میفهمم. پس خوبه.»
احمقِ بیچاره حتی خبربسته نداشت که خودش همعادی یکی از دربندان است.
«بههرحال، افرادتمیدادند آمادهسازیها روفاصلهای تموم کردن؟»
سرباز کمی تردید کرد،خود سپس به نقشهای که ازدور رابطش تابیده میشد اشاره کرد:
«بله... اون تونل دقیقاً همونجا. از الان حدودِ بیستوچهار ساعت خالی میمونه. همونطور که میبینید، بانوی من، تونل تا خودِ شهرِ داخلیآنها کشیده شده بدون اینکه از هیچ قطبِ لجستیکیِ اصلیِ دیگهای رد بشه. همچنین اونقدر عریض هست که بشه اون... اون چیزی کهپشتِ آوردین رو... به جایی که نیاز دارین منتقل کرد. هرچند، چند کیلومترِ آخر که به مقرِّ دلاوری ختم میشه، بهشدت محافظت میشه.»
مورو سر تکان داد.
«اونش با ما. در بدترین حالت، مجبور میشیم دربند رو چند دقیقه زودتر از برنامه رها کنیم تا راهش روپیدرپی از روی زمین به سمتِ مقر باز کنه. شوالیهٔ تابستان نمیتونه بهموقع از دیوار برگرده. و از اونجا که بهدرگیریها نظر میرسه تیغِ نجوا واقعاً به عالمِ رؤیا رفته... تلفاتی که این موجود روی دستِ دلاوری میذاره، سنگین خواهد بود.»
هیچچیز بیشتر از این خوشحالش نمیکرد که خودش شخصاً ریاکارانِ پستی را که بهغرشِ پادشاهِ شمشیرها خدمت میکردند قتلعام کند، اما متأسفانه، مأموریتش صرفاً این بود که هدیهٔعادت جانورسالار را به مورگانِ دلاوری برساند و همزمان به نیروها و اعتبارِ دشمن ضربه بزند.
آخر کدام احمقِ بیکفایتیبمیرند اجازه میداد یک موجودِ کابوسجنگجویانِ در وسطِ شهرشان جولان دهد؟
مرد گلویش را صاف کرد.
«آه... اما باید بهتون هشدار بدم، بانوی من. بیدارشدگانِ خاندانِ دلاوریرعدآسای اخیراً بیقرار به نظر میرسیدن. چند دسته بدونِ هیچ ردی ناپدیدلابد شدن. فکر نمیکنم لو رفته باشیم... اما بهتره زیاد معطل نکنیم.»
موروِ عروجیافته مدتی چهرهٔخود او را بررسی کردفاصلهای و سپس سر تکان داد.
«نصیحتِ بجاییه. قرار بود صبر کنیم تا شوالیهٔ تابستان با تروریبسته که داره به شهر نزدیک میشه درگیر بشه، اما پیشگوی ما ناگهانفدا از کار افتاده. با این عدمقطعیتِ جدید، بهتره برنامه رو جلو بندازیم.»
نگاهی بهجنگجویانِ بیدارشدگانش انداختبسته و لبخند زد.
«وقتِ عمله، خویشانِ من. آماده بشین تا واردِ تونل بشیم. شما دوشلیکِ تا، برین دستورِ من رو به اونایی که مراقبِ موجود هستن برسونین.عادت باید هرچه زودتر برای انتقال آمادهاش کنن. ما برای حمله حرکت میکنیم...»
در طبقهٔ اولِ برجِ خوابگاه، شوالیهسرود آمیران در محاصرهٔ جنگجویانِ بیدارشدهٔ دلاوریحال بود. یکی از آنها داشت گزارش میداد:
«به نظر میرسه دشمن حرکتش رو شروع کرده.عادی حتماً هدفشون ورود به شبکهٔ تونلهای لجستیکیِ زیرِ شهره...باز اگه این کار رو بکنن، دستگیریِ همهشون دردسرساز میشه.»
آمیران سر تکان داد.
«دقیقاً. نباید به این عوضیها اجازه داد بیشتر تو عمقِ زمین نقبحرکت بزنن. نه، باید مجبورشون کنیم بیان روی زمین. برای حمله آماده بشین.پیدرپی سقفِ کارخونه رو منفجر میکنیم و همهشون رو از دم تیغ میگذرونیم!»
سایهای بود کهشرافتمندِ او را هنگامِ گفتنِانسانهای این حرفها تماشا میکرد.
سایهای هم بود کهفاصلهای موروِ عروجیافته را هنگامِ دستورانگار دادن به آدمکشها تماشا میکرد.
کمی آنطرفتر، سانی آهی کشید و تهماندهٔ قهوهاش رادور سر کشید. سپس از صاحبِ کافهٔ پناهندگان تشکر کرد،ریلی برخاست و درحالیکه با بیحالی خمیازه میکشید، بیرون رفت.
وقتِ آن بودنبودند که او نیزسرود کارش را شروع کند.