چپتر 942: موجِ تاریکی
0«آه... درد داره...»
سانی آنقدر سریع از غارِ تاریک گریخته بود که زندهزنده،آسیب یا حتی تا حدِ خطرناکی، خورده نشود. درست همانطور کهنگاه شوخی کرده بود، در نهایت فقط کمی خورده شده بود.
چند جای گازگرفتگی روی بدنش بود و یکی روی گونهاش. جدیترین زخمش با اختلاف همان بودلرزان که خودش برای بیرون کشیدنِ آخرین سوسک از زیرِ پوستش ایجاد کرده بود. تکهٔ مهتاب عمیق بریدهتشنج بود، اما با هدایتِ دستِ استوارش، نه به قلبش خورده بود و نه به هیچچیزِ مهمِ دیگری.
با این حال، میسوخت.وقت البته سانی وقت نداشتدهد به آن توجهی نشان دهد.
کرگدن با سرعت به جلو میرفت و تقریباً در تونلِ لرزان پرواز میکرد. در اطرافش، تاریکی موج میزداون و جابهجا میشد، انگار که از کنترل خارج شده باشد. انگار چیزی که داخلش بودند — هر چهندیده که بود — داشت تشنج میکرد. نه دقیقاً در حالِ جانکندن، اما شاید در حالِ کشیدنِ دردی شدید.
سانی تقریباً مطمئن بود که ضربهٔ قدیس به کرهٔ سیاه برای آنآزاد موجودِ ناشناخته کشنده نبوده، چون هرگز نشنید که طلسم کشتهشدنی را اعلامناآشنایی کند. منبعِ تاریکیِ واقعی از بین نرفته بود، فقط آسیب دیده بود.
...یا شایدحال هم آزادالبته شده بود.
لاستر صدامیسوخت زد: «سروان!وقت اون... اون جدیده!»
سانی با شنیدنِ صدای لاستر، به جلو نگاه کرد و دید شکلِ ناآشنایی ازآزاد تاریکی ظاهر میشود. بدنهٔ زنگزدهٔ یک وسیلهٔ نقلیهٔ شخصیِ قدیمی بود که پیش ازمیشود این هرگز ندیده بودند. معنای این اتفاق باعث شد لبخندِ رنگپریدهای روی صورتش بنشیند.
«شکسته...»
انگار ناهنجاریِ عجیبی که آنها را داخلِ تونل نگه داشتهکرگدن بود دیگر وجود نداشت. حالا واقعاً داشتند به جلو میرفتند،تاریکی بهجای اینکه بیوقفه در دریایی بیپایان از تاریکی سفر کنند.
نابود کردنِ کرهٔالبته سیاه واقعاً آنتوجهی بند را شکسته بود.
نفسِ لرزانی بیرون داد.
اگر پیامی از بیرون دریافت نکرده بود... شاید اوضاع جورِ دیگری پیش میرفت. سانی درسروان نهایت به گذرگاههای فرعی سرک میکشید، اما احتمالاً بدون اینکه یکی از سایهها را جانقلیهٔ بگذارد. حتی اگر این کار را میکرد، قطعاً بقیهٔ نامنظمها را هم با خودش میبرد.
آنوقت، میمردند.
راستش، هنوز همالبته بهسختی باورش میشدتوجهی که همه زنده ماندهاند.
...فعلاً.
«هنوز از تونل بیرون نیومدیم.»
با احساسِ سرماییمیسوخت ناگهانی، به لاسترنداشت نگاه کرد و گفت:
«آخرین سرعت!میسوخت ما رو ازنداشت اینجا ببر بیرون!»
کرگدن با سرعت از کنارِ وسیلهٔ نقلیهٔ زنگزده گذشت و با دژکوبش آن را کنار زد.صدا بقیهٔ کاروان هم به دنبالش رفتند و خیلی زود، حس کردند کفِ تونل دارد شیبِ رونقلیهٔ به بالا میگیرد. این اتفاق قبلاً نیفتاده بود، برای همین سانی آن را به فالِ نیک گرفت.
متأسفانه، چیزهایکشتهشدنی خوب بعد ازمنبعِ آن تمام شد.
انگار کوه در اطرافشان داشت جان میگرفت. میلرزید و تکان میخورد، و ترکهای بیشتر و بیشتری رویپرواز دیوارها و سقفِ تونل ظاهر میشد. در یک لحظه، درست وقتی آخرین وسیلهٔ نقلیه از کنارِ یکیدقیقاً از دیوارها گذشت، دیوار فروریخت و سیلی از چیزی تاریک و جوشان به داخلِ گذرگاهِ زیرزمینی سرازیر شد.
سانی به خودالبته لرزید؛ فهمید کهتوجهی آنها سوسکها هستند.
موجِ آنها مثلِ رودخانهای از مایعِ سیاه به داخلِ تونل هجوم آورد. بادیده این حال، آن مایع طوری رفتار میکرد که انگار شعوری بدخواهانه داشت. بهجای اینکهظاهر مثلِ آب به هر طرف پخش شود، انگار عمداً در تعقیبِ کاروان هجوم میآورد.
جلوتر، شکافِ عمیقی روی بخشِ دیگریتاریکیِ از دیوار پدیدار شد و چندآزاد جثهٔ کوچک از آن روی جاده افتاد.
«گندش بزنن!»
کاری جز این از دستِ سانی برنمیآمدنشان که دعا کند پیش از فروریختنِ دیوارِ سنگی،لرزان از کنارِ آن شکافِ در حالِ گسترش بگذرند.
هر طور که بود، گذشتند.
در آن لحظه، انگار کلِ تونل در آستانهٔ فروریختن بود. نفربرهای غیرنظامی بهسختی تلاش میکردندسروان تا پابهپای کرگدن از جادهٔ لرزان بالا بروند. پشتِ سرشان، سیلِ بیپایانِ سوسکهای تاریک داشت سرعتشخصیِ میگرفت و با سرازیر شدنِ جریانهای تازه، بزرگتر میشد. خاک و تکههای سنگ از بالا میبارید.
...اما جلوتر، درمیسوخت دوردست، حلقهای ازنداشت نوری کمرنگ پدیدار شد.
خروجی.
بیرون هنوز شب بود، اما دستکم ستارهها، شعلههای شبحوارِ شفقِ قطبینرفته و شاید حتی ماه آنجا بودند. تفاوتِ میانِ تاریکیِ واقعیِ تونلِنگاه زیرزمینی و تاریکیِ عادیِ دنیای بیرون، هرچند اندک، اما آشکار بود.
تقریباً نجات پیدا کرده بودند...
نه، داشتند نجات پیدا میکردند!
سانی دندان به هم سایید وتوجهی در همان حال که تونل دورشان فرومیریخت،تقریباً نزدیک شدنِ خروجیِ دوردست را تماشا کرد.
«فقط یهنشنید کم دیگه...کشتهشدنی فقط یه ذره...»
سرانجام، کرگدن از دهانهٔ گرد بیرون زد و بهنرفته سرمای استخوانسوزِ شبِ قطبی گریخت. پهنهٔ بیکرانِ آسمانِ سیاه درصدای بالا پدیدار شد؛ زیباتر از همیشه. سانی لبخندِ پیروزمندانهای زد.
سپس، لبخندش محو شد.
حالا که سرانجام میتوانست ببیند، سایههایشتوجهی را فرستاد تا نگاهی به بیرونمیرفت بیندازند و محیطِ اطرافشان را بررسی کرد.
تونل آنها را تا ارتفاعِ زیادی در کوهستان بالا آورده بود. پشتِ سرشان، دامنههای سنگی داشتند ترکسروان میخوردند و میشکستند و تختهسنگهای عظیم با صدایی کرکننده به درونِ درههای عمیق میغلتیدند. رودهایی از تاریکیقدیمی از دلِ کوه به بیرون جریان داشتند که همگی میپیچیدند تا کاروانِ در حالِ فرار را هدف بگیرند.
سوسکهای لعنتی حتیاعلام حالا هم بهتاریکیِ تعقیبشان ادامه میدادند.
در واقع، جریانهای پهنِ حشراتِ سیاه بیشتر شبیه به اندامهای موجودی غولپیکر بودند تاتقریباً دستههایی از موجوداتِ ریز. آنها کش میآمدند و میخزیدند و شبیهِ شاخکهایی عظیم بودند...باشد بسیار شبیهِ همانهایی که خودِ سانی میتوانست بسازد، اما در مقیاسی بسیار بسیار بزرگتر.
حس کرد سرمایی ناگهانی در سینهٔ مجروحش پخشدهد شد و با تأخیر، زنجیرِ نامیرا را دوبارهپرواز احضار کرد. نبردشان شاید هنوز تمام نشده بود.
اما چطورنشنید میتوانست باکشتهشدنی چنین چیزی بجنگد؟
نه، تنها شانسِ بقایشان فرار بود. حتی کاسیبین هم گفته بود که باید فرار کند. پساون سانی هم قصد داشت همین کار را بکند...
خوشبختانه، کاروانحال کمی سریعتر ازوقت سیلِ تاریکی بود.
«گندش بزنن!»
با شنیدنِ فریادِ لاستر، سانی حس کرد کرگدن ناگهان متوقف شد. توقف چنان شدید ولاستر ناگهانی بود که سانی از جا کنده شد، در حالی که بث و پروفسور اوبلزنگزدهٔ که با تسمههایی محکم سرِ جایشان بسته شده بودند، در صندلیهای خود چهره در هم کشیدند.
«چی... داره چیکاراعلام میکنه... این عوضی عقلشواقعی رو از دست داده؟»
پیش از آنکه حتی از جا بلند شود، به سایههایشکرگدن فرمان داد نگاهشان را از موجِ نزدیکشوندهٔ سوسکهای سیاه برگیرندتاریکی و سعی کنند ببینند چه چیزی باعث شده لاستر توقف کند.
چیزی که دیدندالبته باعث شد ناسزاییتوجهی بر زبان بیاورد.
«لعنت به همهچی...»
درست روبهرویشان، درهٔ پهناوری بود چنان عمیق کهبین انگار هیچ انتهایی نداشت. پلِ ماشینرویِ بلند واون عریضی دو سوی دره را به هم وصل میکرد.
...متأسفانه پل در نقطهایالبته از گذشته، شاید دههانشان سال پیش، فروریخته بود.
حالا از آن پل چیزی نمانده بود جز تکهای جادهٔسرعت شکسته که روی پرتگاهی تاریک معلق بود، و کرگدن در وضعیتیمیزد خطرناک درست چند متر مانده به لبهٔ آن متوقف شده بود.