---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 566: زندانی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 566: زندانی

0

سانی به رون‌ها نگاه کرد. درخششِ وهم‌آورشان هر‌گشت​ لحظه بیشتر می‌شد و تالار را در نوری‌دور​ شبح‌وار غرق می‌کرد. آرام‌آرام، اخمی غلیظ بر چهره‌اش نشست.

ناگهان چشمانش گرد شد.

«گندش بزنن!»

اما دیگر خیلی دیر شده بود. رون‌ها سوسو زدند و لحظه‌ای‌دلگیر​ بعد، حس کرد ذخیرهٔ جوهرِ سایه‌اش دارد به‌سرعت ته می‌کشد. انگار‌احضار​ چیزی داشت جوهر را با سرعتی هولناک از روحش بیرون می‌کشید.

هم‌زمان، بردِ جوهرِ سایه از این هم کمتر شد‌سایهٔ​ و به اندازهٔ قفس محدود گشت. سایهٔ دلگیر عقب‌شتاب​ کشید و سعی کرد از رون‌های درخشان دور شود.

سانی با شتاب سعی کرد نگاهِ بی‌رحم را احضار کند، اما یک ثانیه‌باشد​ دیر جنبید. پیش از آنکه نیزه از میانِ جرقه‌های نور شکل بگیرد، جوهرش‌بدنش​ ته کشید و پیش از آنکه کالبدی فیزیکی به خود بگیرد، از هم پاشید.

«...لعنت!»

با درماندگی به میله‌های‌این​ قفس نگاه کرد و‌محدود​ مشت‌هایش را گره کرد.

اینجا واقعاً سلولی بود که برای مهارِ بیدارشدگان ساخته شده بود. بدون جوهرِ سایه،‌رون‌های​ نمی‌توانست با استفاده از گامِ سایه فرار کند. فراتر از آن، دیگر نمی‌توانست خاطره‌ها را‌جرقه‌های​ احضار کند؛ تجلیِ آن‌ها در واقعیت نیز نیازمندِ جوهر بود، حتی اگر مقداری ناچیز باشد.

این قضیه در‌خاطره‌ها​ مورد پژواک‌ها... و حتی‌نیز​ سایه‌ها هم صدق می‌کرد.

همچنین احساس ضعف می‌کرد و در ساعاتِ پیشِ‌نیز​ رو ضعیف‌تر هم می‌شد؛ بدون جوهری که در‌مورد​ بدنش جریان داشته باشد، قدرتِ سانی به‌شدت تحلیل می‌رفت.

...هرکس که این قفسِ‌این​ لعنتی را ساخته بود،‌محدود​ واقعاً می‌دانست دارد چه‌کار می‌کند.

سانی با غُرشی از سرِ حرص چرخید و گذاشت‌سایهٔ​ تا مرکزِ گنبد سُر بخورد؛ جایی که کاسی با‌شتاب​ حالتی سردرگم در چهرهٔ رنگ‌پریده و ظریفش ایستاده بود.

یک دستش را ناشیانه بالا‌آن‌ها​ آورد، با تردید در هوای‌اگر​ اطرافش تکان داد و زمزمه کرد:

«...دوباره کور شدم.»

سانی اخم کرد، لحظه‌ای‌این​ به او خیره ماند‌محدود​ و بعد رویش را برگرداند.

«تو که همیشه کور بودی.»

البته می‌دانست منظورِ کاسی چیست؛ بدون جوهرِ روح، توانِ سرشتی که به او‌باشد​ اجازه می‌داد جهان را از چند ثانیه جلوتر درک کند هم از کار‌بدنش​ افتاده بود. این دقیقاً بینایی نبود، اما برای او جایگزینِ تواناییِ دیدن شده بود.

شاید حرفش بی‌رحمانه‌فراتر​ بود، اما سانی‌آن‌ها​ اصلاً حوصلهٔ تعارف نداشت.

حبس شدن در یک‌این​ قفس، بدونِ هیچ راهِ‌محدود​ فراری... این بدترین کابوسش بود.

و برای گرفتار شدن‌کمتر​ در این وضعیت، هیچ‌کس‌گشت​ جز خودش مقصر نبود!

سانی رویش را از دخترِ نابینا‌واقعیت​ برگرداند، نشست، سرش را پایین انداخت‌ناچیز​ و میانِ هر دو دست گرفت.

«لعنت بهش...»

ناگهان کلیسای جامع دوباره لرزید.

کاسی مدتی‌سایه​ ساکت ماند و‌اندازهٔ​ بعد آرام گفت:

«باید گذرگاه بوده‌خاطره‌ها​ باشه. اونا... اونا‌واقعیت​ واقعاً نابودش کردن.»

سانی چشمانش را بست.

«فکر کنم حق با توئه.»

صدای نشستنش را روبه‌روی خود شنید و به فکرِ‌سایهٔ​ قربانگاهِ سیاهی افتاد که حالا جایی در اعماقِ دژ‌شتاب​ تکه‌تکه افتاده بود. یعنی چاقوی عاج هم نابود شده بود؟

اصلاً از اول چاقوی دومی در کار بود؟‌نیازمندِ​ یا فقط دروغی بود که موردرت سر هم‌پژواک‌ها​ کرده بود تا او را به معبدِ شب بکشاند؟

دیگر دربارهٔ‌فرار​ چه چیزی‌خاطره‌ها​ دروغ گفته بود؟

سانی دندان‌هایش را به هم فشرد‌اندازهٔ​ و ناله‌اش را خفه کرد. می‌ترسید،‌عقب​ خشمگین بود و کاملاً احساسِ حقارت می‌کرد.

بعد از اولین باری که آن صدای مرموز را شنید، خیلی مراقب بود که به آن‌دور​ اعتماد نکند. اما موردرت خیلی کمکش کرده بود و اطلاعاتِ ارزشمندِ فراوانی به او داده بود‌بگیرد​ که درست از آب درآمده بودند. سانی به‌احتمالِ زیاد، تنها به‌خاطرِ کمکِ آن شاهزادهٔ گمشده زنده بود.

با این حال، هرگز احتیاط را کنار نگذاشته بود. اگر کوچک‌ترین نشانه‌ای‌ناچیز​ بود که موردرت چیزی از او می‌خواهد، به بدترین حالت شک می‌کرد.‌ضعیف‌تر​ اما آن عوضی بیش از حد مکار و حیله‌گر بود... به‌شکلی ترسناک.

موردرت او‌فرار​ را بدجوری‌خاطره‌ها​ بازی داده بود...

کاملاً فهمیده بود که سانی چقدر بی‌اعتماد است و نرم‌ترین رویکرد را پیش گرفته بود. موردرت که می‌دانست هرگونه‌شتاب​ فشاری طعمهٔ بدگمانش را فراری می‌دهد، صرفاً در گذر به چاقوی عاج اشاره کرده بود و دیگر هرگز حرفی‌پاشید​ از آن نزده بود... در واقع، بعد از اینکه قلاب گیر کرد، دیگر هرگز با سانی حرف نزده بود.

ساکت تماشا می‌کرد و‌کمتر​ منتظر بود تا شکارش با‌سایهٔ​ پای خودش به سراغش بیاید...

سانی به خود لرزید.

«وای خدایان... چقدرش رو دیده؟»

حاضر بود شرط ببندد که موردرت اصلاً نیازی‌محدود​ نداشته بینِ گفتگوهایشان روزها صبر کند. همه‌اش فقط‌درخشان​ بخشی از تارِ پیچیده‌ای از دروغ و فریب بود.

«احمق! من چه احمقیم!»

چطور گذاشته‌فراتر​ بود این‌طور‌تجلیِ​ کامل فریب بخورد؟

ناگهان لبخندی دیوانه‌وار روی‌خاطره‌ها​ صورتِ سانی نشست و‌نیز​ خنده‌ای خفه سر داد.

مگر جواب واضح نبود؟ حقیقت... عاملِ سقوطش حقیقت بود!‌گشت​ موردرت مثل یک دروغگوی ماهر، دقیقاً به‌اندازهٔ کافی حقیقت‌شود​ را با دروغ‌هایش قاطی کرده بود تا باورپذیر شوند.

«عجب طنزِ تلخی...»

کاسی کمی جابه‌جا‌خاطره‌ها​ شد و با صدایی‌نیز​ نرم و محتاط پرسید:

«سانی؟ اونجا‌فرار​ دقیقاً چه‌خاطره‌ها​ اتفاقی افتاد؟»

سانی پوزخندِ تلخی‌سایه​ زد و با‌اندازهٔ​ لحنی تاریک جواب داد:

«چرا؟ مگه‌سایه​ تو همه‌چیز‌کمتر​ رو نمی‌دونی؟»

دخترِ نابینا جوابی نداد‌تجلیِ​ و پس از گذشتِ‌نیازمندِ​ مدتی، سانی آهی کشید.

«...ببخشید. تقصیرِ من‌فراتر​ بود. من ما رو‌واقعیت​ تو این دردسر انداختم.»

سانی صاف نشست‌سایه​ و خودش را‌اندازهٔ​ مجبور کرد آرام شود.

غرق شدن در گذشته هیچ دردی از آن‌ها دوا نمی‌کرد. اوضاع خراب بود، اما بی‌امید نبود.‌دور​ آینده نامعلوم بود و قطعاً فرصتی برای تغییر دادنِ همه‌چیز پیش می‌آمد... فقط باید تسلطش را‌بگیرد​ روی خودش حفظ می‌کرد و آماده می‌ماند تا وقتی فرصتی پیش آمد، دست به کار شود.

چه کسی گفته‌خاطره‌ها​ بود موردرت قرار‌واقعیت​ است پیروزِ نهایی باشد؟

«گمشدهٔ مرموزی رو که بهت گفته‌آن‌ها​ بودم یادت میاد؟ همونی که دربارهٔ‌مقداری​ بذر و چاقوها بهم یاد داده بود؟»

کاسی آرام سر تکان داد.

سانی چند لحظه‌این​ مکث کرد و بعد‌محدود​ سرش را تکان داد.

«خب، همون‌طور که معلوم شد، اون عمداً من رو به معبدِ شب‌ناچیز​ کشوند. به دلایلی به اون تکه‌آینه‌ای که چند وقت پیش پیدا کردم‌ضعیف‌تر​ نیاز داشت. وقتی استاد پیرس اون رو دید، قیامت به پا شد.»

کاسی مدتی‌فرار​ ساکت ماند‌خاطره‌ها​ و بعد پرسید:

«فکر می‌کنی‌بردِ​ این گمشده اینجاست،‌کمتر​ توی معبدِ شب؟»

سانی نگاهش را دزدید.‌کمتر​ وقتی بالاخره به حرف‌گشت​ آمد، صدایش عبوس بود:

«آره. راستش... فکر می‌کنم کلِ این دژ یه‌نیازمندِ​ زندانه. زندانی که ساخته شده تا فقط یه‌پژواک‌ها​ موجود رو تو خودش نگه داره. اون رو.»

کاسی لرزید و شانه‌هایش‌خاطره‌ها​ را بغل کرد. سکوتِ‌نیز​ سنگینی میانشان حاکم شد.

پس از مدتی، گفت:

«شاید حق‌سایه​ با تو‌کمتر​ باشه. اما، سانی...»

صدایش لرزید:

«...چه جور موجودی برای محافظت،‌تجلیِ​ به صد جنگجوی بیدارشده، دو شوالیهٔ‌اگر​ عروج‌یافته و یه قدیس نیاز داره؟»

سانی به او‌سایه​ خیره ماند و‌اندازهٔ​ نمی‌دانست چه بگوید.

هیچ ایده‌ای نداشت.

ناولها | novelha.net