---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1165: گرمای محبت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1165: گرمای محبت

0

خانه‌های انسان‌ها همچون تایتانی بود.

درونشان پر از چیزهای بی‌شمار بود. از کف‌پوش‌ها گرفته تا کوچک‌ترین خرت‌وپرت‌ها، هر کدام را کسی طراحی‌مورچه​ کرده و ساخته بود. موادِ به‌کاررفته در ساختشان را کسِ دیگری تولید کرده بود. وسایلِ نقلیه‌ای که‌عزیزم​ شخصِ دیگری سرهم کرده بود، آن‌ها را از جاده‌هایی می‌گذراندند که باز هم دست‌ساختهٔ کسِ دیگری بود.

حجمِ تلاش و زندگیِ نهفته در هر خانهٔ انسانی حیرت‌انگیز بود. ابعادش چنان‌دهن‌کجی​ درک‌ناپذیر بود که موردرت تنها می‌توانست آن را با چیزی مقایسه کند که آشناییِ‌سرخورده​ بیشتری با آن داشت؛ پلیدی چنان عظیم که صِرفِ وجودش فاجعه به بار می‌آورد.

اما در حقیقت، جهانِ بیداری بسیار فراتر از‌این‌ها​ این‌ها بود. تنها موجودی که می‌شد آن را‌مرده​ واقعاً با آن مقایسه کرد، یک ایزد بود.

«شاید یه ایزدِ مرده.»

انسان‌ها مثلِ مورچه بودند، اما او به‌راحتی می‌توانست‌موجودی​ آن‌ها را کرم‌های لاشخوری تصور کند که روی‌مثلِ​ جسدی ایزدی می‌لولند و دلی از عزا درمی‌آورند.

می‌توانست این‌دوید​ تصویر را‌بالا​ به‌وضوح ببیند.

«عزیزم! بیا غذا بخور!»

موردرت از دریچهٔ‌می‌کرد​ چشمانِ کودک به‌گذاشت​ دنیا نگاه می‌کرد.

اسباب‌بازی‌هایش را زمین گذاشت و به سمتِ آشپزخانه دوید. از‌واقعاً​ صندلی بالا رفت و به مادرش لبخند زد. برای بشقابِ‌کرم‌های​ پر از سبزیجاتِ گران‌قیمت و طبیعی دهن‌کجی کرد و لب برچید.

گذاشت با ناز‌صندلی​ کشیدن راضی‌اش کنند تا‌لبخند​ کمی از آن بخورد.

«...مزه‌شو نمی‌فهمم.»

موردرت همان‌طور که چهرهٔ مادر را برانداز‌سمتِ​ می‌کرد، کمی سرخورده شد. مادر با لبخند‌لبخند​ نگاهش می‌کرد. چشمانش لبریز از محبت بود.

اینکه کسی دوستت داشته باشد، حسِ‌فراتر​ تازه‌ای بود. اما در عوض، دوست‌ایزد​ داشتنِ کسی دیگر چه حسی داشت؟

موردرت از روی کنجکاوی، به این فکر افتاد که‌بشقابِ​ بدنِ مادر را بگیرد و از کودک مراقبت کند. آیا‌کمی​ حسِ رضایت‌بخشی داشت؟ آیا طاقت‌فرسا بود؟ آیا حسِ خوبی می‌داد؟

راهِ آسانی برای فهمیدنش بود.

با این حال،‌می‌کرد​ موردرت جلوی کنجکاوی‌اش را‌سمتِ​ گرفت و بی‌حرکت ماند.

همان‌طور که کودک سبزیجات را می‌جوید، مادر هم سرسری‌می‌شد​ به اخبار گوش می‌داد. گزارشِ تبلیغاتیِ روی صفحه پخش‌بودند​ می‌شد و صدای مردانه و باوقاری داشت گزارش می‌داد:

«...با اعزامِ ارتشِ تخلیهٔ دوم به ربعِ جنوبی، دلاورانِ ارتشِ تخلیهٔ اول همچنان به تحکیمِ نیروهای خود‌راضی‌اش​ در این قاره ادامه می‌دهند. همین چند روز پیش، انتقالِ پناهجویان از پایتختِ محاصرهٔ نفوذناپذیر، فالکون اسکات، با‌باشد​ موفقیت پایان یافت. با رهبریِ دلاورانهٔ قدیس تایریس از خاندانِ پرِ سفید، تلفاتِ نیروهای ارتش به حداقل رسید...»

موردرت با‌اما​ شنیدنِ این نامِ‌بیداری​ آشنا لبخند زد.

انگار مدِ آسمان هنوز زنده بود. راضی بود... در‌دوید​ میانِ تمامِ قدیس‌هایی که قصدِ کشتنشان را داشت، او‌گران‌قیمت​ تنها کسی بود که لیاقتِ مرگی راحت را داشت.

او غیرمستقیم در دستگیری‌اش نقش‌بسیار​ داشت. اما غیرمستقیم در فرارش‌واقعاً​ هم کمک کرده بود. پس...

«شاید اصلاً مجبور نشم بکشمش.»

در چند روزِ بعد، موردرت زندگیِ یک کودکِ انسان را از‌واقعاً​ سر گذراند. گرمای تابستان، گرمای مراقبتِ مادری مهربان، لذتِ بازی با‌لاشخوری​ دوستان و هیجانِ یادگیریِ حروف با یک معلم را تجربه کرد.

همه‌چیز سرگرم‌کننده بود،‌می‌کرد​ اما خیلی زود‌گذاشت​ حوصله‌اش سر رفت.

هرچند، اون یکی عاشقش می‌شد.

با این فکر حس‌بالا​ کرد خلق‌وخویش دارد خطرناک می‌شود،‌بشقابِ​ پس آن را پس زد.

موردرت وقتی به بچه گفت که هیچ‌وقت احساسِ غم‌موجودی​ نمی‌کند، صادق بود. اما کاملاً هم بی‌احساس نبود. چیزهایی بود‌بودند​ که می‌توانست حس کند: رضایت، خشنودی، لذت... خشم، کینه، تحقیر...

و البته نفرت.

و با اینکه از پدرِ خائنش‌فراتر​ و آستریون متنفر بود، اما از‌ایزد​ آن یکی بیشتر از همه نفرت داشت.

آه. فکر‌دوید​ کردن بهش‌بالا​ هیچ فایده‌ای نداره.

حواسش را‌اما​ دوباره به‌جهانِ​ زمانِ حال داد.

بچه‌ای که درونش ساکن بود کمی احمق بود؛ همان‌طور که‌صندلی​ از یک کودک انتظار می‌رفت. بچه فقط به لبخندِ مادر نگاه‌برچید​ می‌کرد، اما موردرت چیزی را می‌دید که پشتِ آن پنهان بود.

نگرانی. خستگی. تنهایی. ترس.

پس از چند روز تماشای‌رفت​ بی‌هدف، بچه را رها کرد‌سبزیجاتِ​ و درونِ چشمانِ مادر پنهان شد.

...از نگاهِ او زندگی سراسر گرما و شادی نبود.‌موجودی​ وقتی پیشِ پسرش بود ظاهرِ شجاعی به خود می‌گرفت، اما‌بودند​ در تنهایی، به خودش اجازه می‌داد ضعیف و ترسان باشد.

شهر در آشوب بود. همه‌چیز داشت تغییر می‌کرد. جنگِ دوردست‌صندلی​ همین حالا هم روی زندگیِ روزمرهٔ شهروندان تأثیر گذاشته بود... دوستانش،‌برچید​ همسایه‌هایش، خانواده‌اش — همه مضطرب بودند، انگار که منتظرِ توفان باشند.

افرادِ زیادی با ارتشِ تخلیهٔ اول‌فراتر​ رفته بودند. حتی عدهٔ بیشتری ثبت‌نام‌ایزد​ کردند و با ارتشِ دوم راهی شدند.

و حالا حرف از این بود‌مادرش​ که حتی نزدیکانش هم دارند به‌طبیعی​ گردابِ این فاجعهٔ دوردست کشیده می‌شوند.

زن شهروندِ رده‌پایینی نبود. جایگاهِ ویژه‌ای‌بسیار​ داشت و برای همین، عاقل‌تر از‌کرد​ آن بود که تبلیغات را باور کند.

موردرت تماشا می‌کرد‌می‌کرد​ و دیدگاهِ او‌گذاشت​ را در خود می‌کشید.

در یک صبحِ آفتابی، با زن‌فراتر​ تماس گرفتند. رابط را که دمِ‌ایزد​ گوشش برد، چهره‌اش از هم شکفت.

«...آره! می‌فهمم. این... این خبرِ فوق‌العاده‌ایه. چقدر مونده تا... اوه. به این زودی؟‌دهن‌کجی​ بله، درک می‌کنم. حالش خیلی خوبه. البته که دلتنگته. نگران نباش... براش توضیح می‌دم.‌سرخورده​ ما خیلی بهت افتخار می‌کنیم! می‌تونم... می‌تونم بیام ببینمت؟ اوه، عالیه. بله... میام اونجا...»

پس از پایانِ تماس، زن‌بیداری​ دستانش را پایین آورد و‌می‌شد​ چند لحظه بی‌حرکت ماند. لبانش می‌لرزید.

سپس نفسِ عمیقی‌می‌کرد​ کشید و حالتِ‌گذاشت​ آرامی به چهره‌اش داد.

زن آماده شد و خیلی بیشتر‌فراتر​ از همیشه برای آراستنِ خود وقت گذاشت.‌شاید​ زیباییِ بی‌چون‌وچرایش بیش از پیش شکوفا شد.

پس از پوشیدنِ لباسِ موردعلاقه‌اش،‌رفت​ در آینه به خود لبخند‌سبزیجاتِ​ زد و از آپارتمان بیرون رفت.

...البته، موردرت هم که داشت‌بیداری​ دنیا را از دریچهٔ چشمانِ‌می‌شد​ او می‌دید، همین کار را کرد.

چقدر شیرین.

به‌جای استفاده از وسایلِ نقلیهٔ عمومی، یک پی‌تی‌ویِ گران‌قیمت خبر کردند و به بخشِ بسیار مجلل‌تر و محافظت‌شده‌تری‌بودند​ از شهر رفتند. آنجا، درست در قلبِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی، مجتمعِ وسیعی قرار داشت که چیزی بینِ‌غذا​ سفارتخانه و دژ به نظر می‌رسید؛ آن‌قدر بزرگ بود که می‌شد آن را محله‌ای مستقل به حساب آورد.

زن از پی‌تی‌وی پیاده شد و به ایستِ بازرسی نزدیک شد.‌گران‌قیمت​ آنجا، یک جنگجوی بیدارشده که رنگ‌های خاصی — سیاه و شنگرف‌نمی‌فهمم​ — به تن داشت، با اشاره‌ای مؤدبانه او را متوقف کرد.

زن لبخند زد.

«صبح بخیر.‌نگاه​ اومدم شوهرم‌اسباب‌بازی‌هایش​ رو ببینم...»

ناولها | novelha.net