چپتر 1607: گورِ خدا
0دشتِ سفیدِ پهناوری زیرِ نورِ کورکنندهٔ خورشید میدرخشید. بهطرز فریبندهای بیپایان بهصرفاً نظر میرسید و هیچ عارضهای در آن به چشم نمیخورد. هیچ موجودِنفسِ زندهای روی سطحِ آن حرکت نمیکرد و هیچکس هم جرئتش را نداشت.
ستارهٔ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان روی آن دشت زانو زده بود. سه روز بود که بدون حرکت دادنِزیبایش حتی یک عضله آنجا زانو زده بود؛ حتی دستِ راستش در هوا خشک شده بود و قبضهٔ شمشیری نقرهایماند را در دست داشت. تیغهٔ آن مانندِ آینهای درخشان بود که فضایِ خالیِ سفید و بیکرانی را بازتاب میداد.
چهرهٔ بیتفاوتش نشانههایی از خستگی را نشان میداد،عمقِ اما چشمانِ خاکستری و زیبایش سرد و نافذ بود،تهدید سرشار از عزمی تسلیمناپذیر که به مرزِ وسواس میرسید.
موهای نقرهایاشصدایِ در بادگوش کمی تکان میخورد.
«بانو نـ... نفیس... باد...»
همچون مجسمهای بیحرکت مانددرخشان و بدون اینکه بهبیکرانی عقب نگاه کند، گفت:
«میدونم. طاقت بیار.»
چند لحظه سکوت حاکمگوش بود و سپس صدایِدوام دیگری به گوش رسید:
«من... نمیدونمعمقِ تا کیروشن میتونم دوام بیارم.»
نفیس با لحنی یکنواختدرخشان جواب داد؛ جرقههای سفیدی دربازتاب عمقِ چشمانِ آرامش روشن شد:
«حرف نزن،لحنی مگه اینکهجواب بخوای بمیری.»
مرد را تهدید نمیکرد، صرفاًرسید حقیقتی را بیان میکرد. درلحنی پاسخ به حرفهایش، سکوت برقرار شد.
باد در سراسرِ دشتِ سفید وزید و با نیرویی خشمگین به او کوبید.حقیقتی چند نفسِ بریده از پشتِ سرِ نفیس به گوش رسید، با این حالپشتِ هیچیک از اعضایِ همراهانش به خود اجازه ندادند با این تندباد متزلزل شوند.
تنها چیزی که حرکت میکرد، پردهٔ پارهپارهٔ ابرهای شومِ خاکستری بود. میچرخیدند و جریان مییافتند واما آرامآرام آسمانِ بیرحم را میپوشاندند... البته نه اینکه نفیس با آن حالتِ خشکشدهاش بتواند آن رامیخورد ببیند. تنها چیزی که میدید، سایهای بود که بهآرامی روی دشتِ سفید و بینقص گسترده میشد.
هر جا که سایهٔ ابرها میافتاد، سطحِ سفید درخششِ کورکنندهاش را ازنزن دست میداد و نگاه کردن به آن آسان میشد. نفیس که کمرنگبرقرار شدنِ درخشش را تماشا میکرد، چهرهاش بیحرکت ماند... اما قلبش تندتر میتپید.
سرانجام، پردهٔ توفانی خود را ترمیم کرد و آسمان کاملاً پشتِ آنجواب پنهان شد. تیغهٔ شمشیرِ نفیس خاموش شد و حالا چیزی جز گسترهٔ چرخانِتهدید ابرهای خاکستری را بازتاب نمیداد. ابرها با نوری پراکنده و پخششده بهروشنی میدرخشیدند.
آهِ آرامی کشید.
پشتِ سرش، بدنهایی با صدایِ برخوردِ فلز به زمین افتادندمیداد و نالههایی دردمندانه سکوت را در هم شکست. نفیس چندسرد لحظه بیحرکت ماند، سپس شمشیرش را پایین آورد و بهآرامی برخاست.
این یکی طولانی بود.
برگشت و به هفت استادی نگاه کرد که روی زمین ولو شده بودند و نفسنفس میزدند تا از سهحرف روز بیحرکتیِ شکنجهآور بهبود یابند. شیم، کائور، شاکتی، سید، گورن، گانتری و ارلاس... آنها آتشبانانی بودند که در ایننفسِ مأموریت به دنبالِ او واردِ منطقهٔ مرگ شده بودند. بقیه در مناطقِ کمخطرترِ عالمِ رؤیا به دنبالِ خفتههای جوان میگشتند.
در فاصلهای دور.
زمانی بود که حصار، واقع در قلبِ عالمِ رؤیا، با فاصلهایچهرهٔ غیرقابلاندازهگیری از قلبِ زاغ جدا شده بود. هر چه باشد، قلبِسرشار زاغ در دوردستهای شمالِ غربی، در حاشیهٔ کوههای تهی قرار داشت.
اما بیدارشدگان در چند دههٔ گذشته قلمروِ زیادی را فتح کرده بودند. به رهبریِ خاندانهایبمیری بزرگ، انسانها منطقهٔ نفوذِ خود را در عالمِ رؤیا بهشدت گسترش داده بودند. این دونفسِ منطقهٔ محصور نواحیِ بسیاری را بلعیده بودند... با این حال، هنوز هم مرزِ مشترکی نداشتند.
در جنوب، هم قلمروِ شمشیر و هم قلمروِ سرود با دریاییکنواخت توفان که تحتِ حاکمیتِ خاندانِ شب بود، هممرز بودند. در شمال،بخوای کوههای تهی همچون دیواری نفوذناپذیر در مسیرِ گسترشِ انسانها ایستاده بود.
این دو قلمرو توسطِ یک منطقهٔ مرگ از هم جدا شده بودند — یا بهتر است بگوییم، چندین منطقهٔ مرگ که از کوههای تهی تابریده دریای توفان امتداد داشتند. این قلمروِ مرگبار در جنوب پهنتر میشد، اما در شمال نسبتاً باریک بود. این بدان معنا بود که اگر قرار بودبیرحم این دو منطقهٔ محصور از طریقِ خشکی به هم متصل شوند، باریکترین و شمالیترین منطقهای که آنها را از هم جدا میکرد باید فتح میشد.
و نفیس و آتشبانان دقیقاً به همانجا اعزام شده بودند... به منطقهٔ مرگنشانههایی در دوردستهای شمال. این مکان که جانِ بسیاری از بیدارشدگانِ قدرتمند را گرفتهوسواس بود، نامِ رسمی نداشت. با این حال، مردم اغلب آن را گورِ خدا مینامیدند.
دلیلش نسبتاً ساده بود.
نفیس سرش را کمی چرخاند و به شمال نگاه کرد. آنجا در دوردست، جمجمهای عظیمسفیدی روی دامنههای مهآلودِ کوههای تهی افتاده بود و با یک کاسهٔ چشمِ خالی و غولپیکرپاسخ به او خیره نگاه میکرد. تاریکیِ ژرفی در شکافِ گشادش لانه کرده بود؛ بیحرکت و شوم.
ضربهای غیرقابلتصور، کاسهٔ چشمِ دیگر، پیشانی و تمامِ سمتِ چپِ این جمجمهٔصرفاً عظیم را بهکلی خرد کرده بود. تکههای استخوان که هزاران سال پیشنفسِ همچون باران فروریخته بودند، قلههای کوهستانیِ مستقلی برای خود شکل داده بودند.
جمجمه به ستونفقراتی سفید وصل بود که از کوههای تهی به سمتِ جنوب امتدادخستگی مییافت. در واقع، به اسکلتِ کاملی با ابعادی باورنکردنی وصل بود. طولِ آن از بالایباد جمجمه تا مفصلِ زانوی راست، که جنوبیترین نقطهٔ دستنخوردهٔ اسکلت بود، دستکم پنجهزار کیلومتر میشد.
اسکلت و زمینِ زیرش... همان منطقهٔ مرگ بود. به آن گورِ خدانزن میگفتند، چون بیدارشدگان با دیدنِ اندازهٔ وحشتناکِ این بقایای باستانی شوکه وبرقرار وحشتزده شده و گمان برده بودند که این جسدِ یک ایزد است.
البته نفیس چنین فکری نمیکرد.
در هر صورت، دستِ راستِ اسکلت در قلمروِ سرود افتادهمرد بود و دستِ چپش در قلمروِ شمشیر. با بالا رفتن ازنیرویی بازوهای اسکلت، میشد در امتدادِ استخوانهای این جسدِ عظیم سفر کرد.
البته اگر از این سفرفضایِ جانِ سالم به در میبردند؛ کاریچهرهٔ که از عهدهٔ کمتر کسی برمیآمد.
دشتِ سفیدِ ظاهراً بیپایانی که نفیس رویش ایستاده بود، در واقع استخوانِ سینهٔ اسکلت بود. او آتشبانانتهدید را تا اینجا رهبری کرده بود؛ از دستِ چپِ خردشدهٔ جسدِ باستانی بالا آمده، با جنگ واین خونریزی از استخوانِ ترقوهٔ پهناورش گذشته و در دو هفتهٔ گذشته به سمتِ جنوب پیشروی کرده بودند.
پیشرویشان کُند بود، چون نمیتوانستندرسید زنجیرشکن را اینجا به پروازلحنی درآورند. بیش از حد خطرناک بود.
برای عبور از گورِ خدا سهنزن راه وجود داشت؛ راههایی که ازصرفاً مرگبار تا مطلقاً کُشنده متغیر بودند.
خودکشانهترین راه، حرکت روی زمین بود که در گرگومیش فرو رفته و با فرشی از خاکستر پوشیده شده بود.زیبایش منطقههای مرگ نواحیِ خاصی از عالمِ رؤیا بودند که موجوداتِ کابوسِ اعظم، نفرینشده و نامقدس در آنها پرسه میزدند... واینکه در این منطقهٔ مرگ، کُشندهترین چیزها زیرِ خاکستر پنهان میشدند. هر کس روی آن قدم میگذاشت، سرنوشتی جز بلعیدهشدن نداشت.
راهِ دوم هم دستکمی از اولی نداشت. سفر درونِ حفرههای بزرگِ استخوانهای عظیم، دور از چشمِ آسمان. این حفرهها امنترین جای گورِ خداحرفهایش به حساب میآمدند... و دقیقاً به همین دلیل، زیستگاهی کامل برای موجوداتِ کابوسِ هولناک و گیاهانِ آلوده بودند که همگی برای چشیدنِ طعمِ روحِپردهٔ انسان لهله میزدند. مبارزه برای عبور از آن جنگلِ هیولایی که درونِ این اسکلتِ باورنکردنی ریشه دوانده بود، به همان اندازه خودکشی محسوب میشد.
آخرین راه، عبور از روی سطحِ استخوانهای باستانی بود. آنجالحنی پلیدهای هولناکِ کمتری پیدا میشد و آنهایی هم که روینزن سطح پرسه میزدند، کمی ضعیفتر بودند. اما این هم بیدلیل نبود.
دلیلش این بود که گورِ خدا ماهیتِ عجیبی داشت. آنجا شب معناییصرفاً نداشت و آسمان همواره با پردهای از ابر پوشیده شده بود. امانفسِ اگر این پرده میشکافت و آسمانِ سفید و درخشان را نمایان میکرد...
هر چیزی که زیرِ آسمانِ باز حرکت میکرد، در دم از صفحهٔبیتفاوتش روزگار محو میشد و به مشتی خاکسترِ پراکنده در باد بدل میگشت. اینمرزِ قاعده هیچ استثنایی نداشت و راهِ نجاتی از نگاهِ آسمان در کار نبود.
به همین دلیل بود که نفیس و آتشبانان سه روزِ تمامحرف را آنجا گذرانده بودند، بیآنکه جرئت کنند از جایشان تکان بخورند.پاسخ آنها منتظر مانده بودند تا ابرهای شکافته بارِ دیگر آسمان را بپوشانند.
و حالا که باد پردهٔ خاکسترینمیدونم را دوباره به هم دوخته بود،جواب میتوانستند مأموریتشان را از سر بگیرند...
یعنی یافتنِ قدیسِ مرموزی که شایعه شده بود دربمیری منتهیالیه لبهٔ استخوانِ سینهٔ عظیم خانه کرده است؛ درستبرقرار پیش از شکافِ عمیقی که به ستونفقراتِ اسکلت میرسید.
مردی کهمانندِ به سرورِدرخشان سایهها معروف بود.