چپتر 911: پرسشِ ارزش
0«بفرمایید داخل.»
پیرمرد وارد شد و در را پشت سرشبالا بست. سپس نگاهی به اطراف انداخت، چهارپایهای زنگزدهشمالیام پیدا کرد، نشست و بشقاب را به سانی داد.
«ببخشید. چیزِ زیادی نیست.»
واقعاً هم نبود. سوپی که سربازها پخته بودند از خمیرِ مصنوعی، گوشتِ هیولا و ادویه درستبشیم شده بود. غذای رایجی در ارتش بود که میشد با هر نوع موادی درستش کرد، بهمیبره شرطی که آب و جیرهٔ اولیه در دسترس باشد. این یکی حداقل ظاهرش تقریباً قابلخوردن بود.
سانی شانه بالا انداخت.
«اشکالی نداره. من اهلِ حاشیهٔتقریباً پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالیام، براینداره همین... با خمیرِ مصنوعی بیگانه نیستم.»
پروفسور اوبل سر تکان داد و سپس در حالیروبهرو که سانی غذا میخورد، با کنجکاوی نقشهای را کهشانسِ او کشیده بود بررسی کرد. پس از مدتی، پیرمرد گفت:
«توی همچین لحظاتیه که یادم میاد سرشتهای کاربردی چقدر میتونن قدرتمند باشن. صاحبانشون معمولاً به نفعِ متخصصهای مبارزه که تمامِ افتخارها رو جمع میکنن، نادیده گرفته میشن. اما توانِ شما واقعاً بینظیره.میبره کسی که توی مبارزه ماهرتر باشه، شاید میتونست چند دوجین موجودِ کابوسِ بیشتر رو بکشه... شاید حتی صد یا دویست تا. اما با این نقشه، ما میتونیم یواشکی از کنارِ هزاران موجودمدیونِ رد بشیم و اونایی رو هم که باهاشون روبهرو میشیم، با کمترین تلفات یا حتی بدونِ هیچ تلفاتی شکست بدیم. این نقشه شانسِ بقای ما رو خیلی بیشتر از هر جنگجویی بالا میبره.»
لحظهای مکثچند کرد و نگاهیکابوسِ به اطراف انداخت.
«...این پناهگاه هم همینطور. سربازهای شما گروهِ ترسناکی هستن استاد سانلس، اما بدونِ بینش و آگاهیِ شما، آزادهمین کردنِ این پاسگاه بدونِ تلفات حتی برای اونا هم کارِ سختی بود. به نظر میرسه میتونید همهچیز رویادم ببینید و همزمان توی چند جا حضور داشته باشید. راستش فکر کنم جونم رو مدیونِ همین توانِ آخریتون هستم.»
سانی با به یاد آوردنِ حادثهٔ خونینی که درروبهرو اتاقِ امنِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ رخ داده بود، قاشقیشانسِ از سوپش را قورت داد و سر تکان داد.
«این همه تعریف وموجودِ تمجید زیادیمه. البته اشتباه نکنید.دویست من توی مبارزه هم خطرناکم.»
پروفسور اوبل خندید.
«فقط دارم حقِ مطلب رو ادا میکنم. شاید خودتون متوجه نشده باشید،حاشیهٔ اما شما برای رهبریِ این کاروان بینظیرید، استاد سانلس. با این حال،حالی مسئولیتِ سنگینیه، مخصوصاً برای مردِ جوانی مثلِ شما. چطور باهاش کنار میاین؟»
سانی بایواشکی چهرهای بیحالت بهموجود او خیره شد.
«...خوبم، ممنون.چند بدتر از ایناشکابوسِ رو هم گذروندم.»
پیرمرد آهی کشید.
«مطمئنم که همینطوره.»
لحنش بهطرزیواشکی عجیبی پرهزاران از تأسف بود.
منظورش چیه؟
سانی اخمچند کرد وموجودِ بعد بیپرده پرسید:
«پروفسور... مطمئنم این فقطظاهرش یه احوالپرسیِ ساده نیست.بالا از من چی میخواین؟»
پروفسور اوبل چندکنارِ لحظه ساکت ماند.بشیم سرانجام لبخند زد:
«انگار خیلی راحت میشه دستم رو خوند، نه؟ اقتضای سنمه، لابد. تو سنِکنارِ من، آدما دیگه وقتی برای تظاهر ندارن. بله، حق با شماست. میخواستم دربارهٔشکست چیزی باهاتون صحبت کنم، استاد سانلس... یا بهتره بگم، یه درخواستی ازتون دارم.»
با حالتی پدرانه به سانی نگاهبیشتر کرد — که برای سانی تجربهاییواشکی کاملاً تازه بود — و گفت:
«راهِ درازی در پیش داریم. در آینده، شما بهعنوانِ رهبرِ این کاروان باید تصمیماتِ زیادی بگیرید. جونِ ما به معنای واقعی کلمه تو دستای شماست،غذا استاد سانلس... برای همین، میخواستم از قبل ازتون یه چیزی بخوام. اگه زمانی رسید که مجبور شدید بین نجاتِ جونِ من و شخصِ دیگهای — مخصوصاًجمع دستیارم بث، اون بچهٔ لجباز — یکی رو انتخاب کنید، میخوام من رو فدا کنید. اون یکی رو زنده نگه دارید و من رو جا بذارید.»
سانی مدتی به پیرمردهزاران خیره ماند؛ از اینباهاشون درخواستِ ناگهانی گیج شده بود.
«با تمامِ احترامی که قائلم پروفسور، نمیتونم قبول کنم. دستورِ من اینهیواشکی که شما رو صحیح و سالم به یه پایتختِ محاصره برسونم... فقطهیچ و فقط شما رو. بقیه فقط یه امتیازِ اضافهن. اونا ارزشِ یکسانی ندارن.»
پروفسور اوبلچند فقط سرموجودِ تکان داد.
«ارزش... اشتباه میکنی، استاد سانلس. من پیرم و وقتِ زیادی برام نمونده. این جوونهایی مثل تو و بث هستن که ارزشِ واقعی دارن. شاید درغذا گذشته چند کارِ ارزشمند کرده باشم، اما شمایید که در سالهای آینده کارهای بزرگ و شگفتانگیزی انجام میدید. شما پرچمِ بشریت رو به آینده میبرید...افتخارها نه فسیلهای پیری مثل من. اگه یه گونه برای طولانی کردنِ عمرِ پیرهاش شروع کنه به قربانی کردنِ جوونهاش... هیچ ارزشی تو این کار نیست. اصلاً.»
سانی نگاهش را دزدید.
«...عالیه، ولی مندوجین حتی مطمئن نیستمبیشتر بشریت آیندهای داشته باشه.»
پیرمرد خندید.
«اوه... منو ببخش مردِ جوون، ولی تقریباً یه قرنه که دارم این حرفا رو میشنوم. وقتی جوون بودم، خیلیا مطمئن بودن که همهمون به همین زودی منقرض میشیم. اماکشیده نشدیم. بعدش راه افتادن و گفتن که اگه اوضاع رو به راه نشه، بشریت قطعاً نابود میشه. اوضاع بدتر هم شد، اما بشریت بازم دووم آورد. بعد طلسمِ کابوسشما پیداش شد و به نظر میرسید تمامِ ترسهاشون به حقیقت پیوسته... با این حال، ما اینجاییم. هنوز سرِ پاییم. بشریت خیلی سرسختتر از چیزیه که فکر میکنی، استاد سانلس.»
...همینطور هم بود. انسانها موجوداتی بهشدت سازگار، چارهاندیشباهاشون و سرسخت بودند. چنان وحشیانه به زندگی چنگشکست میزدند که ریشهکن کردنشان اغلب تلاشی بیهوده بود.
اما نه همیشه.
سانی نگاهِچند تاریکی بهموجودِ پروفسور انداخت.
«انسانهایی که قبلاً توظاهرش عالمِ رؤیا زندگی میکردنبالا هم سرسخت بودن. الان کجان؟»
انگار پیرمرد جوابی برایهزاران این حرف نداشت، پسباهاشون فقط مأیوسانه آه کشید.
پس از مدتی پرسید:
«خب، خواستهمچند رو برآوردهموجودِ میکنی یا نه؟»
سانی کمییکی ساکت ماند.ظاهرش سپس پوزخند زد.
«چرا باید انتخاب کنم کی زنده بمونه؟ فقط حواسم رو جمعکمترین میکنم که همه رو نجات بدم. نیازی نیست بین شما ومیبره بث یکی رو انتخاب کنم، پس چرا باید این کار رو بکنم؟»
پروفسور اوبل بادوجین چهرهای کمی گرفتهبیشتر به او نگاه کرد.
«این ممکنهچند یه جاهطلبیِ غیرمنطقیکابوسِ باشه، مردِ جوون.»
سانی بایکی چهرهای بیتفاوتظاهرش شانه بالا انداخت.
«کلِ این لشکرکشیکنارِ یه جاهطلبیِ غیرمنطقيه.بشیم یعنی باید تسلیم بشیم؟»
پیرمرد مدتی او را برانداز کرد،بیشتر بعد ناگهان لبخند زد. لبخندش بیدلیلیواشکی کمی روشنتر از همیشه به نظر میرسید.
«حقیقتاً، این هم درسته...»
در آن لحظه، سانی نگاهی به سهشانه نفری که در درمانگاه خوابیده بودند انداختمحاصرهٔ و اخم کرد. چشمانش انگار کمی تاریکتر شد.
رابطش را غیرفعال کرد،هزاران به پروفسور اوبل نگاه کردروبهرو و با لحنی آرام گفت:
«فکر کنم وقتشه برید، پروفسور.کابوسِ من... کارایی دارم که بایدنقشه بهشون برسم. بابت غذا ممنون.»
پیرمرد لحظهای مکث کرد، اما بعد سر تکان داددویست و برخاست. بهمحض اینکه در پشتِ سرش بسته شد، سانیروبهرو تکهٔ مهتاب را احضار کرد و به سمتِ خفتهها رفت.
انگار دو نفر از آنهاتقریباً داشتند بیدار میشدند. اما اینکه بهعنوانِاهلِ انسان بیدار میشدند یا موجودِ کابوس...
این را سانی نمیدانست.