چپتر 893: فضای منفی
0ناگهان تمامِ حواسِ ورن و پروفسور اوبل به حرفهای او جمع شد. حتیساکت دورن که دو روزِ گذشته را کنارِ سانی روی دیوار گذرانده بود، انگارقدرتش خستگی از تنش پرید و با دقتِ تمام به حرفهای سروانش گوش سپرد.
سانی لحظهای چشمانش را بست.
«وقتی اولین قربانی ناپدید شد، گفتم فقط سه تا احتمال وجود داره: اینکه فرار کرده باشه،دستمون یه آدمِ دیگه کشته باشتش، یا اینکه یه موجودِ کابوس به تأسیسات نفوذ کرده باشه. خب...حرفش اشتباه میکردم. هیچکدوم از این نظریهها درست نبود. هرچند سومی از همه به حقیقت نزدیکتر بود.»
آهی کشید.
«واقعاً یه موجودِهرچی کابوس در کاره.اقیانوسِ فقط داخلِ قلعه نیست.»
ورن اخم کرد وکنیم با نگاهی عمیق ودشتِ تاریک به او خیره شد.
«منظورت چیه؟»
سانی پیشاینه از پاسخ دادن،برده کمی مکث کرد.
«اگه دو تا مسئله رو در نظر بگیرین و بعد کنارِ هم بذارین، جواب تقریباً مشخص میشه. اول، جسدها. آدما که همینطوری بیردونشانروزی غیبشون نمیزنه، با این حال ما نتونستیم چیزی پیدا کنیم؛ نه توی رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ و نه توی دشتِ ساحلیِ اونسوی دیوار. پسحداقل منطقیترین جواب اینه که جسدها دارن به جایی برده میشن که دستمون بهشون نمیرسه... توی آب. هرچی باشه، اون بیرون یه اقیانوسِ کامل هست.»
ورن میخواست چیزی بگوید، اما در نهایتقمریِ ساکت ماند و منتظر شد سانی حرفشجایی را ادامه دهد. سانی سر تکان داد.
«دومین مسئله، نداست. روزی که با لاشخورها جنگیدیم، قدرتش تغییرِ کیفیِ محسوسی کرد... تغییری که واقعاً برایبهشون یه دروازهٔ تنها خیلی شدید بود. مخصوصاً دروازهای به اون بیاهمیتی. یادمه قبل از اینکه دشت رو بگردیمتکان و فقط یدونه پیدا کنیم، مطمئن بودم حداقل دو تا دروازه وجود داره. حتی گفتم که شانس آوردیم.»
لحظهای به آنهادارن خیره شد و بعددستمون سرش را تکان داد.
«اما شانس نیاورده بودیم. و واقعاً یه دروازهٔهست دیگه هم اونجا بود... دروازهای خیلی قویتر ازحرفش دروازهٔ لاشخورها که پاکسازی کردیم. فقط پیداش نکردیم.»
به نظر میرسید پروفسور اوبل متوجهِ استدلالِ او نمیشود. البته ازمنطقیترین آنجا که پیرمرد خودش ندا را حس نکرده بود، انتظاری هم جزاقیانوسِ این نمیرفت. اما ورن... سرانجام، رگهای از فهم در چهرهاش نمایان شد.
«یه دروازهٔ دوم... آب... فکررصدخانهٔ میکنی یه دروازهٔ دیگه هممنطقیترین هست؟ که زیرِ آب باز شده؟»
سانی سر تکان داد.
«کموبیش مطمئنم کههرچی هست. و دلیلِ غیبکامل شدنِ آدما هم همینه.»
ورن سر تکان داد.
«این همهچیز رو کاملاً توضیح نمیده. درسته که ما سربازای زیادی رو از روی دیوارهامیشن برداشتیم تا گشتهای داخلی رو تقویت کنیم، اما اقیانوس هنوز هم زیرِ نظره. هیچچیزی نمیتونست ازمنتظر زیرِ امواج بیرون بخزه، آدمای داخلِ تأسیسات رو بگیره و بیسروصدا اونا رو بکشه توی آب.»
سانی لبخندِاینه تلخ وجایی تاریکی زد.
«...دقیقاً میخواستم به همینجا برسم.»
با خستگی چشمانش را مالید.
«درسته... همهٔ ما تحتِ تأثیرِرصدخانهٔ یه طلسمِ ذهنی هستیم. برایمنطقیترین همینه که هیچکس متوجهِ چیزی نشده.»
پروفسور اوبل، ورن وجایی دورن با گیجی به اونمیرسه نگاه کردند. سرانجام پیرمرد پرسید:
«استاد سانلس... احیاناًهرچی مدرکی دارین کهاقیانوسِ نظریهتون رو ثابت کنه؟»
سانی فقط سر تکان داد.
«نه. اما... نکته دقیقاً همینه. همین نبودِ مدرکه که نظریهام رو ثابت میکنه. یه موجودِ کابوس هرچقدر هم که گریزپا، مکار و قدرتمند باشه، تا الان باید یه سرنخی ازش پیدا میکردیم. با اینکهدهد تجهیزاتِ امنیتیِ تأسیسات بهخاطر اختلال بهزور کار میکنه، دوربینها باید یه چیزی ضبط میکردن. پروتکلهای سختگیرانه و سیستمِ مسئولیتِ متقابلی که ورن پیاده کرده بود، باید یه نتیجهای میداد. سایههام باید ردی پیدا میکردن. امابودیم هیچکدوم از این اتفاقها نیفتاد... که دستکمی از غیرممکن نداره. درست همونجایی که باید نتیجهای به دست میاومد، یه جایِ خالیِ بزرگ هست. با این حال، از خودِ همین جایِ خالی هم میشه چیزهایی فهمید.»
چهرهاش تاریک شد.
«چیزی که میخوام بگم اینه که در واقع نشانههایی وجود داره. فقط تواناییِ درکِ اونها از ما گرفته شده. یه چیزی شبیهِ این... یه چیزی شبیهِ این قبلاً هممحسوسی یه بار برام اتفاق افتاده بود. اون موقع، یه ماهِ تمام مسحورِ یه موجودِ کابوسِ موذی شده بودم. با این حال، کاملاً از تأثیرش غافل بودم، فقط به اینپیداش دلیل که اولین کاری که اون افسون کرد، این بود که تواناییِ آگاه شدن از وجودش رو ازم گرفت. مطمئنم الان هم دقیقاً یه همچین اتفاقی داره برای همهمون میافته.»
سانی با چهرهایپیدا گرفته به ورن وقمریِ پروفسور اوبل نگاه کرد.
«یه دروازهٔ قدرتمند زیرِ آب هست، یه جایی همین حوالیِ تأسیسات. اون دروازه یه موجودِ کابوسِدستمون وحشتناک رو به جهانِ بیداری آورده و اون موجود داره از دستکاریِ ذهن استفاده میکنه تاحرفش هم مردم رو به کامِ خودش بکشونه و هم بقیه رو از متوقف کردنش عاجز کنه.»
سکوتِ معذبی در مرکزِ امنیتی حاکممیشن شد. انگار پروفسور اوبل تسلیم شدهبیرون بود، اما ورن برعکس، ناگهان جان گرفت.
«اگه اینطور باشه... پساون فقط باید اون پلید رومیخواست بکشیم. اونوقت همهچیز حل میشه.»
امید و عزم در چشمانشتوی بود. برای یک جنگجو، داشتنِ دشمنیمنطقیترین مشخص برای مبارزه، موقعیتی آشنا بود.
سانی آهیپیدا کشید وتوی سر تکان داد.
«نه. مااینه نمیتونیم اون موجودِبرده کابوس رو بکشیم.»
ورن اخم کرد.
«چی؟ چرا؟»
سانی به فولادِ سردِ زنجیرِ نامیراقمریِ اشاره کرد که از زمانِ شروعِدارن ناپدید شدنِ آدمها به تن داشت.
«چون این یه زرهِ متعالی از ردهٔ ۳ـه. یکی از افسونهاش محافظتِبیرون بالایی در برابرِ حملاتِ ذهنی به صاحبش میده. با این حال، منادامه اصلاً از اثراتِ این افسونِ ذهن در امان نموندم. میدونی معنیاش چیه...»
چهرهٔ ورن ناگهان تاریک شد.
«...اینکه حملهٔ موجودِپیدا کابوس از دفاعِرصدخانهٔ زرهِ تو قویتره.»
سانی سر تکان داد.
«دقیقاً. که یعنی حداقل از رتبهٔ فاسدشدهست.دستمون شرط میبندم یه ترورِ فاسدشدهست. هیچکدوممون حریفشکامل نیستیم، مخصوصاً توی آب. ما نمیتونیم بکشیمش.»
در آن لحظه،هرچی پروفسور اوبل بالاخرهاقیانوسِ به حرف آمد:
«پس... باید چیکار کنیم؟»
سانی مدتی ساکت ماند و به دستگاهِدشتِ ذخیرهسازیِ حافظه که روی میزِ جلویش قرار داشت،میشن نگاه کرد. سرانجام کمی جابهجا شد و گفت:
«اول... افسونِ ذهن رو میشکنیم.»