چپتر 280: یک کارِ آخر
0مدتی بعد، سانی با کولهپشتیای بر شانهآنجا از ویرانههای کلیسای جامع بیرون آمد، برای آخرینمحتاط بار به پشتِ سر نگاهی انداخت و رفت.
آیندهاش هر چه کهموجوداتِ میشد، شک داشت بهچطور این زودیها به اینجا برگردد.
خداحافظیِ تلخوشیرینی بود.
سانی با احتیاط از خیابانهای آشنای شهرِ تاریک میگذشت و حواسش را جمع نگه داشتهناخوشایندی بود؛ اینجا دستکم در این محله، هر پیچ و هر تکه آوار را میشناخت. در ایننهایت چند ماهی که دور بود و در هزارتو سفر میکرد، خیلی چیزها باید تغییر کرده باشد.
موجوداتِ کابوسی که میشناخت و مهمتر از آن، میدانست چطور ازوحشتهای آنها دوری کند، شاید از آنجا رفته یا مرده بودند وآنقدرها وحشتهای تازهای جایشان را گرفته بود. باید محتاط و مراقب میماند.
با این حال،باشد هدفِ بعدی و نهاییاشمیدانست آنقدرها هم دور نبود.
همانطور که دزدکی به سمتش میرفت، به نقابِ بافنده و راههایی که میتوانست زندگیاش را تغییر دهدروراست فکر میکرد. اول با خودش گفت که اصلاً آن را درنیاورد و با تحویلدادنِ سیلی از دروغها بهدلش اینطرف و آنطرف برود. اینطور دستکم از فاششدنِ پنهانترین رازش و تبدیلشدن به بردهٔ دیگران در امان میماند.
اما پس از بررسیِ جدیِ اینتصمیم موضوع، به این نتیجه رسید کهمدام در شرایطِ فعلیاش بهترین تصمیم نیست.
اول از همه، آدم نمیتوانست با دروغگوییِ مدام، بخشی از یک جمع باشد. سانی تجربهٔ ناخوشایندیمراقب از طردشدن از گروههای مختلف به دلایلِ گوناگون داشت؛ صادق و روراست نبودن یکی از مطمئنترینزندگیاش راهها بود تا مردم بخواهند به هر قیمتی از آدم دوری کنند... دستکم در نهایت اینطور میشد.
هیچکس نمیتوانست بهتنهایی در عالمِ رؤیامهمتر زنده بماند. دستکم نه آنطور کهشاید یک نفر دلش بخواهد زندگی کند.
سانی از اینهمه جنبهٔ ماجرا همدروغگوییِ خیلی چیزها میدانست.
اما مهمتر از همه، به هر حال نمیتوانست این دروغگویی را برای مدتی طولانی ادامه دهد —گروههای نه در برخورد با کسانی که از قبل میشناختنش. کای و کاسی بلافاصله متوجهِ تأثیرِ عجیبِ نقاب میشدند:رؤیا کای بهخاطرِ توانش در حسکردنِ دروغها، و کاسی بهخاطرِ اینکه توانش برای دیدنِ صفتها ناگهان از کار میافتاد.
اما دیگران هم خیلی زود متوجه میشدند که اتفاقِ عجیبیبودند برایش افتاده است، صرفاً به این دلیل که تغییرِ رفتارشبعدی بسیار شدید بود. بهویژه نفیس، که او را خیلی خوب میشناخت.
پس از آن، ناگزیر سؤالاتِ زیادی برایشان پیش میآمدآنها و پاسخدادن به آن سؤالات — حتی با دروغ —جایشان او را در خطری بیشتر از وضعیتِ فعلیاش قرار میداد.
پس متأسفانه نقابِ بافنده نوشدارویی برای وضعیتِ فعلیِ سانی نبود.ناخوشایندی در بهترین حالت، اگر بااحتیاط از آن استفاده میکرد، میتوانستمطمئنترین به او کمک کند تا از بعضی مخمصهها دور بماند.
اما در واقع، اصلاً نمیخواست کسیتصمیم بداند که آن خاطره را در اختیاربخشی دارد. سانی باید به فکرِ آینده میبود.
اگر آنقدر خوششانس بود که از سقوطِ قلعهٔ روشن جانِ سالم به در ببرد و به دنیای واقعی برگردد... آنجا بود که نقابِنبود سیاه میتوانست برایش معجزه کند. این نقاب به او اجازه میداد هویتی پنهان داشته باشد که به هیچ وجه به بیدارشدهای به نامِ سانلسفاششدنِ ربط نداشت؛ و به این ترتیب، میتوانست کارها و موفقیتهایی را به دست آورد که انجامشان با هویتِ خودش، غیرممکن یا بسیار خطرناک بود.
برای همین، هیچکس نباید میفهمید که آن نقابِچطور چوبیِ سیاه و عجیب به او ربطی دارد،بودند حتی کسانی که... تا حدی... به آنها اعتماد داشت.
هم به نفعِهمه خودش بود ودروغگوییِ هم به نفعِ آنها.
ولی خیلی حیفه.
واقعاً هم بود. فقط تصورِ قیافهٔ کاستر وقتیرفته میفهمید سانی این بار چه گنجی پیدا کرده،مراقب آنقدر وسوسهانگیز بود که برنامههایش را عوض کند.
کاستر...
چهرهٔ سانی در هم رفت.
قولی را که نفیس در آغازِ سفرشان به کوههای تهی به اومدام داده بود، فراموش نکرده بود. فردا بالاخره میفهمید قضیهٔ این میراثدارِ مغروریکی از چه قرار است و رابطهٔ بین ستارهٔ دگرگون و او دقیقاً چیست.
...و چقدر احتمال دارددوری که مجبور شود دررفته نبرد به مصافِ کاستر برود.
با وجودِ آنکه از وارثِ خوشقیافهٔ خاندانِ هان لی هیچ خوشش نمیآمد، اما تمایلی هم نداشت که واقعاً با اوگرفته بجنگد. مهم نبود چقدر پیشرفت کرده تا برای پایانِ خونینِ این فصلِ فاجعهبار از زندگیاش آماده شود؛ کاستر هنوز همفکر کسی نبود که بشود دستکم گرفتش. فقط بر اساسِ همان چیزهایی که سانی از او میدانست، حریفی فوقالعاده مرگبار بود.
تازه رازهایی همهمه بود که آندروغگوییِ میراثدار پنهان میکرد.
اون تعویذش... کارش چیه؟
مطمئن بود اگر کار به جاهای باریک بکشد، کاستر رابودند شکست میدهد. اما بهایی که باید برای این پیروزی میپرداختبعدی سنگین بود... شاید خیلی سنگینتر از آنکه حاضر به پرداختش باشد.
سانی که ناگهان ناآرام شدهکابوسی بود، بیصدا سر تکان داددوری و به راهش ادامه داد.
خورشید که به سمتِ افقِ غربی غلتید،مدام به هدفش نزدیک شد — ویرانههای کتابخانهایدلایلِ باستانی که تکوتنها میانِ ساختمانهای مخروبه ایستاده بود.
اواخرِ ماههای تنهاییاش که در خیابانهای شهرِ تاریک هیولا شکار میکرد، سانی کاوش در این ویرانه را شروع کرده بود تاصادق بلکه اطلاعاتی از تاریخِ ساحلِ فراموششده به دست بیاورد. اما به خاطرِ برخوردِ اتفاقیاش با قدیسِ سنگی و بعد با کای —جنبهٔ که باعث شد ویرانهها را رها کند و برای سفری طولانی راهیِ هزارتو شود — هرگز این کار را تمام نکرده بود.
بهطورِ خاص، یک موزاییکِ عظیم آنجا بود که توجهِ سانیبودند را به خود جلب کرده بود. کلِ کفِ تالارِ اصلیِبعدی کتابخانه را پوشانده بود و بیشترش زیرِ آوار قرار داشت.
در گذشته، سانی آنقدر قوی نبود که آوار را کنار بزند. امیدوار بود قدیسِ سنگی رابودند وادار کند این کار را برایش انجام دهد، اما متأسفانه، سایه در حالِ حاضر در اعماقِسمتش هستهٔ سایهاش به خواب رفته بود و داشت به هر چیزی که قرار بود بشود، تکامل مییافت.
فقط برای اطمینان، یک بارِ دیگر بررسی کردبخشی تا ببیند آیا این فرایندِ مرموز هنوز ادامهصادق دارد یا نه، و با ناامیدی آه کشید.
خوشبختانه، خودش در طولِ این ماهها بسیار قویترهمه شده بود. سانی تقریباً مطمئن بود که حالا میتواندگروههای با دو دستِ خودش روی موزاییک را خالی کند.
فقط زحمتِ زیادی داشت.
سایهاش را به داخلِ کتابخانه فرستاد تا مطمئنچطور شود در غیابش هیچ پلیدی آنجا لانه نکرده است؛وحشتهای سپس واردِ سایهٔ خنکِ ویرانه شد و آه کشید.
...بهتره شروع کنم.
خیلی زود، صدای کشیده شدنِبهترین تختهسنگهای سنگین زیرِ سقفِ نیمهریختهٔنمیتوانست ساختمانِ باستانی به گوش رسید.