---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 280: یک کارِ آخر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 280: یک کارِ آخر

0

مدتی بعد، سانی با کوله‌پشتی‌ای بر شانه‌جدیِ​ از ویرانه‌های کلیسای جامع بیرون آمد، برای آخرین‌نیست​ بار به پشتِ سر نگاهی انداخت و رفت.

آینده‌اش هر چه که‌رسید​ می‌شد، شک داشت به‌تصمیم​ این زودی‌ها به اینجا برگردد.

خداحافظیِ تلخ‌وشیرینی بود.

سانی با احتیاط از خیابان‌های آشنای شهرِ تاریک می‌گذشت و حواسش را جمع نگه داشته‌نتیجه​ بود؛ اینجا دست‌کم در این محله، هر پیچ و هر تکه آوار را می‌شناخت. در این‌گروه‌های​ چند ماهی که دور بود و در هزارتو سفر می‌کرد، خیلی چیزها باید تغییر کرده باشد.

موجوداتِ کابوسی که می‌شناخت و مهم‌تر از آن، می‌دانست چطور از‌شرایطِ​ آن‌ها دوری کند، شاید از آنجا رفته یا مرده بودند و‌تجربهٔ​ وحشت‌های تازه‌ای جایشان را گرفته بود. باید محتاط و مراقب می‌ماند.

با این حال،‌نتیجه​ هدفِ بعدی و نهایی‌اش‌بهترین​ آن‌قدرها هم دور نبود.

همان‌طور که دزدکی به سمتش می‌رفت، به نقابِ بافنده و راه‌هایی که می‌توانست زندگی‌اش را تغییر دهد‌بودند​ فکر می‌کرد. اول با خودش گفت که اصلاً آن را درنیاورد و با تحویل‌دادنِ سیلی از دروغ‌ها به‌نقابِ​ این‌طرف و آن‌طرف برود. این‌طور دست‌کم از فاش‌شدنِ پنهان‌ترین رازش و تبدیل‌شدن به بردهٔ دیگران در امان می‌ماند.

اما پس از بررسیِ جدیِ این‌رازش​ موضوع، به این نتیجه رسید که‌بررسیِ​ در شرایطِ فعلی‌اش بهترین تصمیم نیست.

اول از همه، آدم نمی‌توانست با دروغ‌گوییِ مدام، بخشی از یک جمع باشد. سانی تجربهٔ ناخوشایندی‌همه​ از طردشدن از گروه‌های مختلف به دلایلِ گوناگون داشت؛ صادق و روراست نبودن یکی از مطمئن‌ترین‌یکی​ راه‌ها بود تا مردم بخواهند به هر قیمتی از آدم دوری کنند... دست‌کم در نهایت این‌طور می‌شد.

هیچ‌کس نمی‌توانست به‌تنهایی در عالمِ رؤیا‌فعلی‌اش​ زنده بماند. دست‌کم نه آن‌طور که‌نمی‌توانست​ یک نفر دلش بخواهد زندگی کند.

سانی از این‌کرده​ جنبهٔ ماجرا هم‌کابوسی​ خیلی چیزها می‌دانست.

اما مهم‌تر از همه، به هر حال نمی‌توانست این دروغ‌گویی را برای مدتی طولانی ادامه دهد —‌شرایطِ​ نه در برخورد با کسانی که از قبل می‌شناختنش. کای و کاسی بلافاصله متوجهِ تأثیرِ عجیبِ نقاب می‌شدند:‌صادق​ کای به‌خاطرِ توانش در حس‌کردنِ دروغ‌ها، و کاسی به‌خاطرِ اینکه توانش برای دیدنِ صفت‌ها ناگهان از کار می‌افتاد.

اما دیگران هم خیلی زود متوجه می‌شدند که اتفاقِ عجیبی‌رسید​ برایش افتاده است، صرفاً به این دلیل که تغییرِ رفتارش‌مدام​ بسیار شدید بود. به‌ویژه نفیس، که او را خیلی خوب می‌شناخت.

پس از آن، ناگزیر سؤالاتِ زیادی برایشان پیش می‌آمد‌نیست​ و پاسخ‌دادن به آن سؤالات — حتی با دروغ —‌گروه‌های​ او را در خطری بیشتر از وضعیتِ فعلی‌اش قرار می‌داد.

پس متأسفانه نقابِ بافنده نوشدارویی برای وضعیتِ فعلیِ سانی نبود.‌آن‌ها​ در بهترین حالت، اگر بااحتیاط از آن استفاده می‌کرد، می‌توانست‌جایشان​ به او کمک کند تا از بعضی مخمصه‌ها دور بماند.

اما در واقع، اصلاً نمی‌خواست کسی‌رازش​ بداند که آن خاطره را در اختیار‌جدیِ​ دارد. سانی باید به فکرِ آینده می‌بود.

اگر آن‌قدر خوش‌شانس بود که از سقوطِ قلعهٔ روشن جانِ سالم به در ببرد و به دنیای واقعی برگردد... آنجا بود که نقابِ‌ناخوشایندی​ سیاه می‌توانست برایش معجزه کند. این نقاب به او اجازه می‌داد هویتی پنهان داشته باشد که به هیچ وجه به بیدارشده‌ای به نامِ سانلس‌نفر​ ربط نداشت؛ و به این ترتیب، می‌توانست کارها و موفقیت‌هایی را به دست آورد که انجامشان با هویتِ خودش، غیرممکن یا بسیار خطرناک بود.

برای همین، هیچ‌کس نباید می‌فهمید که آن نقابِ‌تصمیم​ چوبیِ سیاه و عجیب به او ربطی دارد،‌تجربهٔ​ حتی کسانی که... تا حدی... به آن‌ها اعتماد داشت.

هم به نفعِ‌کرده​ خودش بود و‌کابوسی​ هم به نفعِ آن‌ها.

ولی خیلی حیفه.

واقعاً هم بود. فقط تصورِ قیافهٔ کاستر وقتی‌موضوع​ می‌فهمید سانی این بار چه گنجی پیدا کرده،‌همه​ آن‌قدر وسوسه‌انگیز بود که برنامه‌هایش را عوض کند.

کاستر...

چهرهٔ سانی در هم رفت.

قولی را که نفیس در آغازِ سفرشان به کوه‌های تهی به او‌بررسیِ​ داده بود، فراموش نکرده بود. فردا بالاخره می‌فهمید قضیهٔ این میراث‌دارِ مغرور‌نمی‌توانست​ از چه قرار است و رابطهٔ بین ستارهٔ دگرگون و او دقیقاً چیست.

...و چقدر احتمال دارد‌امان​ که مجبور شود در‌موضوع​ نبرد به مصافِ کاستر برود.

با وجودِ آنکه از وارثِ خوش‌قیافهٔ خاندانِ هان لی هیچ خوشش نمی‌آمد، اما تمایلی هم نداشت که واقعاً با او‌مختلف​ بجنگد. مهم نبود چقدر پیشرفت کرده تا برای پایانِ خونینِ این فصلِ فاجعه‌بار از زندگی‌اش آماده شود؛ کاستر هنوز هم‌آن‌طور​ کسی نبود که بشود دست‌کم گرفتش. فقط بر اساسِ همان چیزهایی که سانی از او می‌دانست، حریفی فوق‌العاده مرگبار بود.

تازه رازهایی هم‌کرده​ بود که آن‌کابوسی​ میراث‌دار پنهان می‌کرد.

اون تعویذش... کارش چیه؟

مطمئن بود اگر کار به جاهای باریک بکشد، کاستر را‌رسید​ شکست می‌دهد. اما بهایی که باید برای این پیروزی می‌پرداخت‌مدام​ سنگین بود... شاید خیلی سنگین‌تر از آنکه حاضر به پرداختش باشد.

سانی که ناگهان ناآرام شده‌شرایطِ​ بود، بی‌صدا سر تکان داد‌همه​ و به راهش ادامه داد.

خورشید که به سمتِ افقِ غربی غلتید،‌مهم‌تر​ به هدفش نزدیک شد — ویرانه‌های کتابخانه‌ای‌آنجا​ باستانی که تک‌وتنها میانِ ساختمان‌های مخروبه ایستاده بود.

اواخرِ ماه‌های تنهایی‌اش که در خیابان‌های شهرِ تاریک هیولا شکار می‌کرد، سانی کاوش در این ویرانه را شروع کرده بود تا‌نیست​ بلکه اطلاعاتی از تاریخِ ساحلِ فراموش‌شده به دست بیاورد. اما به خاطرِ برخوردِ اتفاقی‌اش با قدیسِ سنگی و بعد با کای —‌قیمتی​ که باعث شد ویرانه‌ها را رها کند و برای سفری طولانی راهیِ هزارتو شود — هرگز این کار را تمام نکرده بود.

به‌طورِ خاص، یک موزاییکِ عظیم آنجا بود که توجهِ سانی‌رسید​ را به خود جلب کرده بود. کلِ کفِ تالارِ اصلیِ‌مدام​ کتابخانه را پوشانده بود و بیشترش زیرِ آوار قرار داشت.

در گذشته، سانی آن‌قدر قوی نبود که آوار را کنار بزند. امیدوار بود قدیسِ سنگی را‌تجربهٔ​ وادار کند این کار را برایش انجام دهد، اما متأسفانه، سایه در حالِ حاضر در اعماقِ‌کنند​ هستهٔ سایه‌اش به خواب رفته بود و داشت به هر چیزی که قرار بود بشود، تکامل می‌یافت.

فقط برای اطمینان، یک بارِ دیگر بررسی کرد‌می‌دانست​ تا ببیند آیا این فرایندِ مرموز هنوز ادامه‌مرده​ دارد یا نه، و با ناامیدی آه کشید.

خوشبختانه، خودش در طولِ این ماه‌ها بسیار قوی‌تر‌بردهٔ​ شده بود. سانی تقریباً مطمئن بود که حالا می‌تواند‌شرایطِ​ با دو دستِ خودش روی موزاییک را خالی کند.

فقط زحمتِ زیادی داشت.

سایه‌اش را به داخلِ کتابخانه فرستاد تا مطمئن‌تصمیم​ شود در غیابش هیچ پلیدی آنجا لانه نکرده است؛‌ناخوشایندی​ سپس واردِ سایهٔ خنکِ ویرانه شد و آه کشید.

...بهتره شروع کنم.

خیلی زود، صدای کشیده شدنِ‌پنهان‌ترین​ تخته‌سنگ‌های سنگین زیرِ سقفِ نیمه‌ریختهٔ‌امان​ ساختمانِ باستانی به گوش رسید.

ناولها | novelha.net