---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1718: صداهای نبرد • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1718: صداهای نبرد

0

دنیا لرزید، و‌تهدید​ سپس رین ناگهان در‌برای​ تاریکیِ مطلق فرو رفت.

انگار دیواری نفوذناپذیر بالا آمده بود تا از همه‌سو‌شدنِ​ احاطه‌اش کند. آن دیوار همهمهٔ کرکنندهٔ صداهای وحشتناکِ بیرون را‌زوزه‌های​ خفه می‌کرد، و چیزی جز لرزش‌های خفیف به او نمی‌رسید.

دست‌کم در‌سرِ​ آن لحظه،‌انگشتانش​ در امان بود.

اما آن صداها...

وحشتِ سردی به جانش افتاد.‌بلعیده​ نفسِ لرزانی کشید و سعی‌تبدیل​ کرد آن‌ها را درک کند.

صدای شکستنِ درختان می‌آمد. جیغِ‌گوش​ شکافته‌شدنِ هوا به گوش می‌رسید.‌زمین​ غرشِ زیرورو شدنِ زمین بلند بود.

این‌ها صداهایی‌سرِ​ بودند که‌انگشتانش​ می‌توانست تشخیص دهد.

اما صداهای دیگری هم بود.

زوزه‌های غیرانسانی. ناله‌های مورمورکننده‌ای که انگار... انگار خودِ دنیا داشت‌تبدیل​ می‌گریست. خش‌خشی وهم‌انگیز و به‌طرزِ چندش‌آوری ارگانیک، انگار کوهی از‌زنده​ گوشت داشت هم‌زمان با بلعیدنِ خود و بزرگ‌شدن، پاره‌پاره می‌شد.

و خیلی صداهای دیگر که‌گوش​ رین اصلاً نمی‌توانست توصیفشان کند، و‌بلند​ می‌ترسید حتی به آن‌ها فکر کند.

زمین به‌شدت می‌لرزید‌بماند​ و او به‌سختی تلاش‌شمشیر​ می‌کرد سرِ پا بماند.

انگشتانش روی‌می‌کنم​ قبضهٔ شمشیر‌کسی​ سفید شد.

«معلم... سالم بمون. خواهش می‌کنم...»

اما چطور کسی می‌توانست در برابرِ پوست‌دزد سالم بماند؟ افرادِ بی‌شماری‌بلند​ قربانیِ این تهدید شده و بلعیده شده بودند تا به ظرف‌هایی‌مورمورکننده‌ای​ برای تباهیِ آن پلید تبدیل شوند. انسان‌های عادی، بیدارشدگان، استادها... حتی قدیس‌ها.

حتی فرمانروایان هم‌بماند​ نمی‌توانستند این نفرینِ‌قبضهٔ​ زنده را ریشه‌کن کنند.

غرق در تاریکی،‌چطور​ رین فهمید که چقدر‌افرادِ​ ضعیف و بی‌دفاع است.

همین چند لحظه پیش غرق‌بلعیده​ در غرور بود و خودش را‌شوند​ برای کشتنِ دیوی بیدارشده تحسین می‌کرد.

اما حالا یادش آمد‌هوا​ که در دنیای طلسمِ کابوس،‌شدنِ​ چیزی جز یک مورچه نیست.

مورچه‌ای که وقتی معلمش‌انگشتانش​ برای محافظت از او می‌جنگید،‌معلم​ هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد.

«قوی... دلم می‌خواد قوی بشم.»

اصلاً عوض نشده بود. هنوز همان دختری بود که‌پلید​ وقتی سیلِ موجوداتِ کابوس به مدرسه‌اش هجوم آورد، حتی‌نمی‌توانستند​ نمی‌توانست از خودش محافظت کند، چه رسد به دیگران.

...دنیا تا چند‌شکافته‌شدنِ​ دقیقه به جیغ‌کشیدن‌می‌رسید​ و لرزیدن ادامه داد.

سپس، ناگهان سکوتی وهم‌انگیز همه‌جا‌روی​ را فرا گرفت. لرزش‌ها متوقف‌سالم​ شد و صداهای وحشتناک خوابید.

رین با‌می‌کنم​ چشمانِ بسته‌کسی​ بی‌حرکت ماند.

جرئت نمی‌کرد به پایانِ نبرد فکر کند. تصورِ اینکه معلمش...‌تبدیل​ اینکه معلمش دیگر زنده نباشد، بیش از حد وحشتناک بود. حتی‌ریشه‌کن​ وحشتناک‌تر از بلایی که در صورتِ مرگِ او سرِ خودش می‌آمد.

ناگهان دیواری که احاطه‌اش کرده بود ناپدید شد.‌زیرورو​ این را از آنجا فهمید که ناگهان نوری از‌دهد​ پشتِ پلک‌هایش تابید و بادِ سردی به صورتش خورد.

بوی چوب و‌بماند​ خاکِ خیس در‌قبضهٔ​ هوا پیچیده بود.

«خواهش می‌کنم...»

لحظه‌ای بعد،‌این​ صدای آشنایی از‌بلعیده​ همان نزدیکی گفت:

«بچه، حالا‌جیغِ​ می‌تونی چشماتو‌هوا​ باز کنی.»

حسِ آسودگیِ رین در‌انگشتانش​ آن لحظه چنان شدید‌سفید​ بود که تلوتلو خورد.

آهسته چشمانش را باز کرد‌برابرِ​ و به اطراف نگریست، و‌این​ بعد از شدتِ شوک خشکش زد.

«ا... امکان نداره...»

جنگلِ یخ‌زده... ناپدید شده بود.

به‌کلی نابود شده بود، و به هر جا که نگاه می‌کرد چیزی جز پهنه‌ای بایر از‌برابرِ​ زمینِ صاف و زیرورو شده به چشم نمی‌خورد. درختان به مشتی تراشهٔ چوب تبدیل شده بودند و‌بیدارشدگان​ خودِ زمین از هم شکافته بود؛ با شیارهای تاریکی که مانند زخم‌هایی بی‌انتها رویش را پوشانده بودند.

تراشه‌ها اینجا و آنجا به خون آغشته بودند. زیرشان، اجسادِ‌این​ متلاشیِ موجوداتِ کابوسِ نگون‌بختی که در جنگل پرسه می‌زدند دفن‌انسان‌های​ شده بود و آوار خوشبختانه منظرهٔ هولناکشان را پنهان می‌کرد.

این صحنهٔ ویرانی‌تهدید​ تا جایی که چشم‌برای​ کار می‌کرد ادامه داشت.

کلِ چشم‌انداز در عرضِ چند دقیقه‌می‌رسید​ به‌کلی تغییر کرده و با خشمِ این‌صداهایی​ نبردِ دلخراش از نو ترسیم شده بود.

ابعادِ این‌سرِ​ ویرانیِ وحشتناک... اصلاً‌روی​ در درک نمی‌گنجید.

رین نفسِ لرزانی‌چطور​ کشید و در نهایت‌افرادِ​ به معلمش نگاه کرد.

چند قدم‌این​ دورتر ایستاده بود،‌بلعیده​ بی‌خیال‌تر از همیشه.

موهایش آشفته بود و لکهٔ تاریکی روی‌غرشِ​ گونه‌اش به چشم می‌خورد... اما غیر از این،‌می‌توانست​ همان آدمِ رنگ‌پریده و حقه‌بازی بود که می‌شناخت.

البته برای رین سخت‌انگشتانش​ بود که دیگر به همان‌معلم​ چشم به او نگاه کند.

البته که می‌دانست معلمش موجودِ قدرتمندی‌پوست‌دزد​ است... اما این اولین باری بود‌شده​ که قدرتش را به چشم می‌دید.

ظرف‌های پوست‌دزد کجا بودند؟

رین سعی‌جیغِ​ کرد به‌هوا​ خودش مسلط شود.

«پ... پوست‌دزد؟»

معلمش چند لحظه ساکت‌کسی​ ماند و بعد بی‌صدا‌بی‌شماری​ یک قدم عقب رفت.

پشتِ سرش سه جسدِ انسانی روی هم‌برای​ تلنبار شده بود؛ هر سه بدونِ سر‌بیدارشدگان​ بودند و جای قلبشان زخمِ عمیقی دیده می‌شد.

«سه ظرفِ‌جیغِ​ یه موجودِ‌هوا​ کابوسِ اعظم...»

رین آبِ‌سرِ​ دهانش را‌انگشتانش​ قورت داد.

معلمش تازه سه‌چطور​ پلیدِ اعظم را کشته‌افرادِ​ بود. به همین راحتی.

چیزِ دیگری هم بود. خیالاتی شده بود‌برای​ یا واقعاً خرده‌های کوچکی از یک آینهٔ‌بیدارشدگان​ شکسته روی زمین جلوی اجساد برق می‌زد؟

«چ... چی... چطور...»

تلاش برای درکِ وضعیت بیش از حد آزاردهنده بود. برای همین، رین ترجیح‌می‌کنم​ داد به عواقبش فکر کند... معلمش خودی نشان داده بود و با اینکه از‌تباهیِ​ قلبِ زاغ خیلی دور بودند، چنین تغییرِ شدیدی در چشم‌انداز از نگاه‌ها پنهان نمی‌ماند.

یعنی باید‌می‌کنم​ هرچه زودتر‌کسی​ از آنجا می‌رفتند.

حالا دیگر گرفتنِ پاداشِ شکارچی هم گزینه‌ای منتفی بود. رین باید این‌انسان‌های​ حقیقت را که اصلاً در این حوالی بوده، مخفی نگه می‌داشت... چه‌تاریکی​ خوب شد که نقشهٔ شکارِ دیو را با کسی در میان نگذاشته بود.

هیچ‌کس نباید می‌فهمید موجودی که می‌توانست سه ظرفِ پوست‌دزد را از پای‌این‌ها​ درآورد، در سایهٔ او زندگی می‌کند. باید به قلبِ زاغ برمی‌گشت و چند‌می‌گریست​ ماهی آفتابی نمی‌شد... خوشبختانه، این همان کاری بود که خودش هم می‌خواست بکند...

معلمش آهی کشید.

«می‌دونم داری به‌چطور​ چی فکر می‌کنی. اما‌افرادِ​ رین... متأسفانه اشتباه می‌کنی.»

رین کمی‌این​ سرش را‌شده​ کج کرد.

«چی؟ چرا؟‌جیغِ​ چون پوست‌دزد‌هوا​ رو شکست دادی؟»

معلم لحظه‌ای مکث کرد،‌انگشتانش​ سپس سر تکان داد و‌معلم​ به سه جسد اشاره کرد.

«نه. جلبِ توجه کردن اصلاً چیزِ خوبی نیست،‌بی‌شماری​ درسته. اما راستش، مشکلِ بزرگ‌تری داریم. این یارو،‌تباهیِ​ استاد شان... می‌شناسمش. یه عروج‌یافته از خاندانِ شب بود.»

رین نفهمید منظورش چیست.

«...خب که چی؟»

معلمش آهی کشید‌بماند​ و با کلافگی‌قبضهٔ​ شقیقه‌هایش را مالید.

«درسته. تو نمی‌دونی. خب... بذار این‌طور بگم که اعضای خاندانِ شب الان اصلاً نباید دوروبرِ قلمروِ‌تباهیِ​ ملکه سرود باشن. و وقتی پوست‌دزد گیرشون انداخته، حتماً خیلی به قلبِ زاغ نزدیک بودن و‌تاریکی​ مخفیانه حرکت می‌کردن. پس... متأسفم بگم که من و تو چیزی رو دیدیم که نباید می‌دیدیم.»

رین چند لحظه تردید کرد و هرچه را که پدرش دربارهٔ‌شوند​ خاندانِ شب و رابطه‌اش با قلمروِ سرود گفته بود، به یاد آورد.‌غرق​ آیا مشکلی بین این دو وجود داشت؟ که این‌طور به نظر نمی‌رسید...

اگر هم چیزی بود، به نظر می‌رسید قلمروِ سرود دارد به‌بلند​ سمتِ درگیری با قلمروِ شمشیر پیش می‌رود، در حالی که سخت‌مورمورکننده‌ای​ تلاش می‌کرد رابطهٔ دوستانه‌اش را با خاندانِ ضعیف‌ترِ شب حفظ کند.

همه‌چیز بسیار مرموز بود.

اما در عینِ حال،‌کسی​ رین معنایِ نهفته در‌بی‌شماری​ حرفِ معلمش را فهمید.

«چیزی که نباید می‌دیدیم. فهمیدم. فکر کنم قول‌تباهیِ​ دادن به اینکه به کسی چیزی نمی‌گم فایده‌ای‌قدیس‌ها​ نداشته باشه، نه؟ پس... آخه این راز چقدر بزرگه؟»

چهرهٔ معلمش کمی درهم رفت.

«اون‌قدر بزرگ که خاندانِ سرود هر شاهدی رو از صحنهٔ روزگار‌بمون​ محو کنه. خب... نه هر شاهدی رو. ولی یه دخترِ معمولیِ بدونِ‌شده​ حامی رو؟ اونا حتی یه لحظه هم برای ساکت کردنت تردید نمی‌کنن.»

رین حس‌می‌کنم​ کرد سرمایی در‌برابرِ​ ستونِ فقراتش دوید.

لعنتی... خاندانِ سلطنتی؟

چرا خاندانِ سرود باید‌هوا​ به آدمِ کوچک و‌زیرورو​ ناچیزی مثلِ او توجه می‌کرد؟

دندان‌هایش را به هم‌انگشتانش​ سایید و با لجاجت‌سفید​ به او نگاه کرد.

«ولی من حامی دارم. پدرم برای حکومت کار می‌کنه...‌قربانیِ​ الان مقامش هم خیلی بالاست. مطمئناً خاندانِ سرود نمی‌خواد رابطه‌اش‌شوند​ رو با حکومت سرِ همچین چیزی خراب کنه، مگه نه؟»

معلمش لبخندِ تلخی زد.

«آه، از سادگیِ جوونی... اولاً، داری اهمیتِ مقامِ پدرت رو دست‌بالا می‌گیری. ثانیاً،‌صداهایی​ داری اهمیتِ حکومت رو دست‌بالا می‌گیری. و در آخر، داری خاندانِ سرود رو دست‌کم‌وهم‌انگیز​ می‌گیری. کی گفته بعد از اینکه غیبت زدن، کسی می‌تونه چیزی رو ثابت کنه؟»

لبخندش سردتر شد.

«راستش، اونا حتی مجبور نیستن غیبت بزنن. حداقل رویِ کاغذ. یه نفر بینشون هست که خیلی‌تباهیِ​ بدتر از پوست‌دزده. می‌تونه روحت رو نابود کنه و بدنت رو مثلِ یه لباس بپوشه، بیاد‌تاریکی​ سرِ شامِ خانوادگی و با مادرت دربارهٔ پسرا غیبت کنه. هیچ‌کس هم به چیزی شک نمی‌کنه.»

رین لرزید.

رفته‌رفته، داشت به عمقِ‌هوا​ دردسری که در آن‌زیرورو​ افتاده بود پی می‌برد.

گندش بزنن...‌سرِ​ گندش بزنن.‌انگشتانش​ گندش بزنن!

کی باعث شده بود قبلاً آن فکرهای احمقانه را بکند؟‌این​ اینکه ماه‌ها در امنیتِ مطلق سر کند؟ استراحت کند و با‌عادی​ خیالِ راحت روی بیداری‌اش کار کند؟ در خانه نازش را بکشند؟

چقدر احمق بود!

رین زیرِ لب ناسزایی گفت، مدتی‌می‌رسید​ به آن سه جسد خیره ماند و‌صداهایی​ سپس با لحنی امیدوار از معلمش پرسید:

«پس چی‌کار کنیم؟»

معلمش... هر چیزی‌چطور​ که بود. بدونِ شک‌افرادِ​ باید راهِ حلی می‌داشت.

ناگهان، احساسِ‌این​ آرامشِ بسیار‌شده​ بیشتری کرد.

معلمش مدتی‌جیغِ​ ساکت ماند،‌هوا​ سپس لبخند زد.

«واقعاً چی‌کار کنیم. خب... متأسفم که اینو بهت می‌گم رین، ولی تا مدتی نمی‌تونی‌چطور​ توی قلبِ زاغ آفتابی بشی. باید قبل از اینکه اونا غیبت بزنن، خودت غیبت‌پلید​ بزنه. باید بریم جایی که نتونن به این زودی پیدات کنن و مدتی همون‌جا بمونیم.»

چشمانش را بست و‌کسی​ با لحنی که کمی‌بی‌شماری​ تاریک شده بود، پرسید:

«آخه کجا می‌تونم برم؟ حتی اگه بتونم از یه سفرِ تنهایی به یه دژِ دیگه جونِ سالم به در ببرم، هیچ شهری توی قلمروِ‌تاریکی​ سرود نیست که خاندانِ سلطنتی توش چشم و گوش نداشته باشه. رفتن به قلمروِ شمشیر هم که اصلاً گزینه‌ای نیست، تازه اصلاً دلم نمی‌خواد‌وقتی​ خانواده‌ام رو جا بذارم. بدونِ کمکِ یه قدیس هم نمی‌تونم به جهانِ بیداری برگردم، تازه اگه هم می‌تونستم، پیدا کردنم اونجا خیلی راحت‌تر بود.»

معلمش با‌جیغِ​ چهره‌ای متفکر پشتِ‌گوش​ سرش را خاراند.

مدتی مکث کرد،‌بماند​ سپس با حالتی عجیب‌شمشیر​ به او نگاهی انداخت.

«...نظرت دربارهٔ یکی از اون گروه‌های راه‌سازی چیه؟ اون‌قدر امن هستن که زنده بمونی، آدمای معمولیِ زیادی هم اونجا هستن که‌عادی​ باعث می‌شه یه نفرِ اضافه جلبِ توجه نکنه، و از همه بهتر، از همهٔ دژها خیلی دورن. نیروی کار هم کم دارن،‌کشتنِ​ برای همین هیچ‌کس سؤالی نمیپرسه. اگه من جای تو بودم، خودم رو به‌عنوانِ کارگر اونجا جا می‌زدم و بینِ جمعیت قایم می‌شدم.»

لبخندِ موذیانه‌ای روی لب‌هایش نشست.

معلمش لحظه‌ای ساکت‌شکافته‌شدنِ​ ماند، سپس با‌می‌رسید​ خنده‌ای کوتاه اضافه کرد:

«راستش، مگه قرار نبود یه گروهِ بزرگ برای‌سفید​ ساختنِ جاده‌ای به سمتِ شرق جمع بشن؟ می‌دونی،‌برابرِ​ به سمتِ گورِ خدا. چرا به اونا ملحق نمی‌شی؟»

رین آهی کشید.

واقعاً چرا که نه؟

ناولها | novelha.net