چپتر 1056: سقوطِ فالکون اسکات (۷۴)
0وقتی سانی به برجِ خوابگاهی رسید که پروفسور اوبل در آندید اقامت داشت، دیگر صبح شده بود. سرما حتی طاقتفرساتر از قبلتایتان شده بود و باد همچون چاقویی تیز بیرحمانه پوستش را میبرید.
تا حدی عجیب بود. مدت کوتاهی پس از اینکه خبرِ حملهٔ حتمیِ جانورِ زمستان در شهر پیچید، انگاررام تمامِ مردم دیوانه شدند. ترس، وحشت و استیصال همچون آتشی سرکش در پایتختِ محاصره پخش شد و آنامید را به هرجومرجِ مطلق کشاند. برای مدتی، گویی فالکون اسکات به جانوری زخمی و مجنون تبدیل شده بود.
...اما حالا، آرامشی عجیب در خیابانهای پوشیده از برف حاکم بود. حتی نزدیکِ بندر همجمعیتِ جمعیتِ خشمگین رام و مطیع شده بودند. چند کشتیِ دیگر رسیدند و چند میلیون نفرِ دیگربهکلی را با خود بردند. بقیه یا خود را به دستِ سرنوشت سپردند، یا بهکلی دست کشیدند.
بهمحض اینکه امید را رها کردند، ترسشان هم ناپدید شد. وحشتشان نیز فروکش کرد. سانی درپشتبامِ شهر که قدم میزد، میدید آدمهای مختلف به روشهای متفاوتی با واقعیتِ بیرحمِ ماجرا کنار میآیند. برخیعمقِ بیحس و بیحال بودند. برخی آرام و آسودهخاطر به نظر میرسیدند. هرکس به روشِ خودش تسلا مییافت.
حتی گروههایی از مردم را دید که با صندلی، بخاریهایگروههایی قابلحمل و غذا به پشتبامِ بلندترین ساختمانها میرفتند. میخواستند رسیدنِمیخواستند تایتان را تماشا کنند و با هم به پیشوازِ مرگ بروند.
دیگران سعی داشتند تا جایی که میتوانند به عمقِ زمین پناه ببرند. پایتختِ محاصرهای مثل فالکون اسکات پناهگاههایرام زیرزمینیِ مقاومِ زیادی داشت... با این حال، اگر کسی فکر میکرد میتواند آنجا از نابودیِ پیشرو پنهان شود، سخترها در اشتباه بود. هیچ حجمی از خاکِ یخزده و لایههای دفاعیِ عادی نمیتوانست جلوی یک تایتانِ فاسدشده را بگیرد.
در دشتِ ارِبوس هم پناهگاههایی وجود داشت، اماآرامشی هیچکس از کسانی که واردشان شدند زنده نماند. ورام جالوت بههیچوجه در حد و اندازهٔ جانورِ زمستان نبود.
اما در مورد خودِ سانی... اوروشِ هنوز تسلیم نشده بود. هنوز کمی ارادهبخاریهای برای جنگیدن در وجودش باقی مانده بود.
این چند ساعت را صرفِ این کرده بود تامییافت راهی پیدا کند که اگر نمیتواند این وحشتِ پلید رامیرفتند شکست دهد، دستکم زمینگیرش کند و به تأخیرش بیندازد. متأسفانه...
سانی هرچقدر همجانوری که جستجو میکرد، هیچاما راهی برای پیروزی نمیدید.
دشمن بیش از حد قوی بود و چنتهٔ ترفندهای خودش هم تقریباًحاکم خالی شده بود. هیچ وقتی برای آمادهکردنِ چیزی نمانده بود و حتینفرِ اگر هم بود، مطمئن نبود بتواند معجزهٔ دیگری از آستینش بیرون بیاورد.
کشتنِ جالوت خودش شاهکاری حیرتانگیز بود... در گذشته، پیش از متعالی شدنِ اولین قدیسها،قابلحمل دهها سال طول کشیده بود تا کلِ خاندانِ دلاوری بتوانند یک تایتانِ سقوطکرده را ازسعی پای درآورند. اما سانی آن غولِ سنگیِ وحشتناک را در یک ثانیه نابود کرده بود.
...اگر فقط چند ثانیه کندتر عملروشِ میکرد، احتمالاً شهر تا الان نابود شدهبخاریهای بود. تایتانها تا این حد وحشتناک بودند.
هرچه فرد در مسیرِ عروج — یا تباهی — جلوتر میرفت، فاصلهٔ میانِحاکم قدمها بیشتر میشد. شکافِ عظیمی میانِ یک ترور و یک تایتان وجود داشتخود و ورطهٔ میانِ یک موجودِ سقوطکرده و فاسدشده حتی از آن هم بیکرانتر بود.
بنابراین، حتی یک ایدهٔ خوب هم به ذهنِ سانیخیابانهای نرسیده بود. قدرتِ خودش کافی نبود و هیچکسِ قویتریمطیع هم آن اطراف حضور نداشت تا قدرتش را قرض بگیرد.
یعنی واقعاً هیچ امیدی نیست؟
با وجود تمامِ اینها، دلش نمیخواستروشِ این حقیقت را بپذیرد. با این حال،بخاریهای سایهای از شک روی قلبش سنگینی میکرد.
نزدیکِ برجِ خوابگاه که شد، افکارش به سمتِ گیر و کارین پر کشید.حاکم با به یاد آوردنِ تمامِ کسانی که با خود به فالکون اسکات آوردهخود بود و زحمتی که برای حفظِ جانشان کشیده شده بود، خلقوخویش تاریک شد.
آنها الان کجا بودند؟ آن خفتهٔ بینام، بچهای که یکپوشیده بار او را «عمو» صدا زده بود، آن سربازِ شجاعیچند که دستش را در برابرِ ابرِ بلعنده از دست داده بود...
آیا تخلیه شده بودند؟ یا هنوز همان بیرون، جایی درگروههایی این شهرِ محکوم به نابودی بودند؟ بیشترِ آن ۲۰۰ میلیونمیخواستند نفر تا الان تخلیه شده بودند، پس... احتمالش زیاد نبود...
جلوی ورودیِ خوابگاه ایستاد و به تودههای برفِ دو طرفشگروههایی نگاه کرد. مردی که از دادنِ یک ساندویچ به اومیخواستند آنقدر خوشحال شده بود... او و همسرش در امان بودند؟
و بیشمار آدمهای دیگر...
سانی با آهی عمیقمجنون واردِ برج شد و بهخیابانهای سمتِ آپارتمانِ پروفسور اوبل رفت.
پیرمرد باآسودهخاطر لبخندی آراممیرسیدند به استقبالش آمد.
«استاد سانلس.آسودهخاطر بیا تو،میرسیدند بیا تو...»
حالا دیگر کسی جز پیرمرد داخلِتبدیل آپارتمان نبود. هر دو مدتی ساکتبرف ماندند. سرانجام، پروفسور اوبل آهی کشید.
«میخواستم ازت تشکر کنم. مدتی پیش، درخواستی ازت داشتم...خیابانهای اینکه نجاتِ جانِ من رو به کسِ دیگهای ترجیحمطیع ندی. اون موقع قبول نکردی. خوشحالم که نظرت عوض شد.»
سانی با چهرهای بیروح به پیرمرد نگاه کرد. آن گفتگو رادید به یاد آورد. آن موقع، احمقانه ادعا کرده بود که مجبور بهتماشا انتخاب نمیشود، چون خیلی راحت هر کسی را که میخواست، نجات میداد.
بهلحاظِ فنی، سانی به آن قول عمل کرده بود. کاروان بهدید فالکون اسکات رسیده بود و با وجودِ برخی تلفات، هرگز کار بهتماشا جایی نکشید که جانِ پروفسور اوبل را به جانِ دیگران ترجیح دهد.
چه کسی میدانست که مصیبتهایشانمجنون پس از رسیدن به پایتختِخیابانهای محاصرهٔ دوردست، فقط فاجعهبارتر میشود؟
سانی لبهایش را رویمجنون هم فشرد و بعدآرامشی با لحنی یکنواخت گفت:
«دروغ نمیگم، پروفسور... از تصمیمتون ناراضیام. بعد از اونهمه تلاشیگروههایی که برای زنده نگهداشتنتون کردم، باز هم موندن رو انتخاب کردید.رسیدنِ این باعث میشه حس کنم تمامِ اون دستوپا زدنهام بیمعنی بوده.»
البته که اینطور نبود. دهها هزار نفر — و شاید حتی میلیونها نفر — بهخاطرِغذا کارهای سانی زنده بودند. اما میلیونها نفر چهرهای نداشتند. برای او، پروفسور اوبل مدتها بودداشتند که بهنوعی تجسمِ تمامِ انسانهای عادی شده بود که ارتشِ اول قرار بود نجاتشان دهد.
او و بث.
پیرمرد با حسرت لبخند زد.
«میدونستم همچین حسی پیدا میکنی. آدمایی که مثلِ تو پایبند به اصول باشن، مردِ جوان، خیلیپشتبامِ کمیابن. اونا دستِ خودشون نیست که در قبالِ کلِ دنیا احساسِ مسئولیت میکنن. با این حال...میتوانند دنیا خیلی بزرگه، سرگرد سانلس. نمیتونی بهتنهایی شکستش بدی. و نباید هم مجبور به این کار باشی.»
سانی باآسودهخاطر تعجب بهمیرسیدند او نگاه کرد.
«این دیگه... خندهداره.»
بیاختیار پوزخند زد.
«پایبند به اصول؟ من؟ پروفسور... سخت در اشتباهید. منمییافت هیچ اصولی برای حرف زدن ندارم. من فقط لجباز،ساختمانها کینهای و یهکم دیوانهام. تمامِ چیزی که هستم همینه.»
پیرمرد خندید.
«اگه تو اینطور میگی، مردِ جوان... بههرحال، باید خیلی سرت شلوغ باشه. بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم. با این حال، یه خواهشِ آخر دارم... ممکنهخود من رو تا آرایهٔ ارتباطی همراهی کنی؟ برنامهٔ کاریِ من بهلحاظِ فنی تعلیق شده، اما یه عده از ما مهندسهای پیر تصمیم گرفتیم اونجا جمع بشیم.واقعیتِ کی میدونه، شاید حتی موفق بشیم عملکردِ کلِ سیستم رو برگردونیم. در هر صورت، حل کردنش یه مسئلهٔ بینهایت جالب میشه! از همین الان چند ایده دارم...»
سانی چند لحظه بهمجنون او خیره ماند وآرامشی بعد بیصدا سر تکان داد.
با هم برجِ خوابگاه را ترک کردند و درمییافت خیابانهای فالکون اسکات به راه افتادند و در همانساختمانها حال بیهدف گپ میزدند. انگار زمان کمی کند شده بود.
با این حال، سرانجام به پایهٔ مجتمعِ آرایهٔ ارتباطی رسیدند؛ جایی که حدود دوازدهقابلحمل پیرمرد و پیرزن ایستاده بودند و انتظارِ رسیدنِ تأخیرکردهها را میکشیدند. چند تن ازدیگران آنها برای پروفسور اوبل دست تکان دادند و با صداهای پرشور او را صدا زدند.
پیرمرد در جواب دستزخمی تکان داد، بعد رو بهآرامشی سانی کرد و لبخند زد.
«رسیدیم. خیلیجانوری ممنون، مردِمجنون جوان... برای همهچیز.»
سانی حس کرد بغضی در گلویشروشِ گیر کرده است. چند لحظه درنگ کرد،بخاریهای سپس بهزور چند کلمه به زبان آورد:
«حرفش رو هم نزنید. و...هرکس من هم از شما ممنونم،گروههایی پروفسور. لطفاً مراقبِ خودتون باشید.»
پروفسور اوبل زد روی شانهاش.
«تو باید زنده بمونی،مجنون سرگرد. وقتی زمانش رسید، برایخیابانهای نجاتِ خودت تردید نکن. خدانگهدار.»
با این حرف، برای آخرین بار لبخند زد،تسلا سپس رو برگرداند و بهسمتِ مهندسانِ پیرِ دیگرپشتبامِ رفت. آنها با احوالپرسیهای دوستانه به استقبالش رفتند.
سانی مدتی بیحرکتنظر ماند و بعدروشِ او هم رو برگرداند.
«لعنت...»
دندانهایش را روی هممجنون سایید، در سرما لرزیدآرامشی و به راه افتاد.
سایهای که برنظر قلبش سنگینی میکرد،روشِ سنگینتر شده بود.